آزاد، نیمایی و سپید

با سکوتی، لب من بسته پیمان صبور

با سکوتی، لب من
بسته پیمان صبور ــ

زیرِ خورشیدِ نگاهی که ازو می‌سوزم
و به‌نفرت بسته‌ست
شعله در شعله‌ی من،

زیرِ این ابرِ فریب
که بدو دوخته چشم
عطشِ خاطرِ این سوخته‌تن،

زیرِ این خنده‌ی پاک
و وردِ جادوگرِ کین
که به پای گذرم بسته رسن…

آه!
دوستانِ دشمن با من
مهربانانِ درجنگ،

همرَهانِ بی‌ره با من
یک‌دلانِ ناهمرنگ…

من ز خود می‌سوزم
همچو خونِ من کاندر تبِ من

بی‌که فریادی ازین قلبِ صبور
بچکد در شبِ من

بسته پیمان گویی
با سکوتی لبِ من.

۱۳۳۰

بیابان را، سراسر، مه گرفته‌ست

بیابان را، سراسر، مه گرفته‌ست.
چراغِ قریه پنهان است
موجی گرم در خونِ بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیانِ گرمِ مه، عرق می‌ریزدش آهسته از هر بند.
«ــ بیابان را سراسر مه گرفته‌ست. [می‌گوید به خود، عابر]
سگانِ قریه خاموش‌اند.
در شولای مه پنهان، به خانه می‌رسم. گل‌کو نمی‌داند. مرا ناگاه در
درگاه می‌بیند، به چشمش قطره اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
«ــ بیابان را سراسر مه گرفته‌ست… با خود فکر می‌کردم که مه گر
همچنان تا صبح می‌پایید مردانِ جسور از خفیه‌گاهِ خود به دیدارِ عزیزان بازمی‌گشتند.»

بیابان را
سراسر
مه گرفته‌ست.
چراغِ قریه پنهان است، موجی گرم در خونِ بیابان است.
بیابان، خسته لب‌بسته نفس‌بشکسته در هذیانِ گرمِ مه عرق می‌ریزدش آهسته از هر بند…

۱۳۳۲

دختران دشت! دختران انتظار!

دختران دشت!

دختران انتظار!

دخترانِ امیدِ تنگ

در دشتِ بی‌کران،

و آرزوهای بی‌کران

در خُلق‌های تنگ!

دخترانِ خیالِ آلاچیقِ نو

در آلاچیق‌هایی که صد سال! ــ

 

از زرهِ جامه‌تان اگر بشکوفید

بادِ دیوانه

یالِ بلندِ اسبِ تمنا را

آشفته کرد خواهد…

 

 

دخترانِ رودِ گِل‌آلود!

دخترانِ هزار ستونِ شعله به تاقِ بلندِ دود!

دخترانِ عشق‌های دور

روزِ سکوت و کار

شب‌های خستگی!

دخترانِ روز

بی‌خستگی دویدن،

شب

سرشکستگی! ــ

 

در باغِ راز و خلوتِ مردِ کدام عشق ــ

در رقصِ راهبانه‌ی شکرانه‌ی کدام

آتش‌زدای کام

بازوانِ فواره‌ییِ‌تان را

خواهید برفراشت؟

 

 

افسوس!

موها، نگاه‌ها

به‌عبث

عطرِ لغاتِ شاعر را تاریک می‌کنند.

 

دخترانِ رفت‌وآمد

در دشتِ مه‌زده!

دخترانِ شرم

شبنم

افتادگی

رمه! ــ

 

از زخمِ قلبِ آبائی

در سینه‌ی کدامِ شما خون چکیده است؟

پستانِتان، کدامِ شما

گُل داده در بهارِ بلوغش؟

لب‌هایتان کدامِ شما

لب‌هایتان کدام

ــ بگویید! ــ

در کامِ او شکفته، نهان، عطرِ بوسه‌یی؟

 

شب‌های تارِ نم‌نمِ باران ــ که نیست کار ــ

اکنون کدامیک ز شما

بیدار می‌مانید

در بسترِ خشونتِ نومیدی

در بسترِ فشرده‌ی دلتنگی

در بسترِ تفکرِ پُردردِ رازِتان

تا یادِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــ

بدرخشاند

تا دیرگاه، شعله‌ی آتش را

در چشمِ بازِتان؟

 

 

بینِ شما کدام

ــ بگویید! ــ

بینِ شما کدام

صیقل می‌دهید

سلاحِ آبائی را

برای

روزِ

انتقام؟

 

۱۳۳۰

ترکمن‌صحرا ـ اوبه سفلی

بادها بادها خنیاگران باد

امشب دوباره
بادها
افسانه‌ی کهن را آغازکرده‌اند

«ــ بادها!
بادها!
خنیاگران باد!»

خنیاگران باد
ولیکن
سرگرمِ قصه‌های ملولند…

«ــ خنیاگران باد
امشب
رُکسانا
با جامه‌ی سفیدِ بلندش
پنهان ز هر کسی
مهمانِ من شده‌ست و کنون
مست
بر بسترم
افتاده است.
[این قصه ناشنیده بگیرید!]
کوته کنید این همه فریاد
خنیاگران باد!
بگذارید
رُکسانا
در مستیِ گرانش امشب
این‌جا بمانَد تا سحر.
های!
خنیاگران باد!
اگر بگذارید!…
آن‌گاه
از شرمِ قصه‌ها که سخن‌سازان
خواهند راند بر سرِ بازار،
دیگر
رُکسانا
هرگز ز کلبه‌ی من بیرون
نخواهد نهاد پای…»

بیرونِ کلبه، بادها
پُرشور می‌غریوند…

«ــ آرام‌تر!
بی‌رحم‌ها!
خنیاگران باد!»

خنیاگران باد، ولیکن
سرگرم قصه‌های ملولند
آنان
از دردهای خویش پریشند،
آنان
سوزنده‌گانِ آتشِ خویشند…

۱۳۳۰

مرگ مسکین را نمی‌گیرم به هیچ

از غریوِ دیوِ توفانم هراس

وز خروشِ تُندرم اندوه نیست،

مرگ مسکین را نمی‌گیرم به هیچ.

 

استوارم چون درختی پابه‌جای

پیچکِ بی‌خانمانی را بگوی

بی‌ثمر با دست و پای من مپیچ.

 

مادرِ غم نیست بی‌چیزی مرا:

عنبر است او، سال‌ها افروخته در مجمرم

 

نیست از بدگوییِ نامهربانانم غمی:

رفته مدت‌ها که من زین یاوه‌گویی‌ها کَرَم!

 

 

لیک از دریا چو مرغان پَرکشند

روی پل‌ها، بام‌ها، مرداب‌ها ــ

پابرهنه می‌دوم دنبالِشان.

وقت کان سوی افق پنهان شوند

بازمی‌گردم به کومه پا کشان،

حلقه می‌بندد به چشمان اشکِ من

گرچه در سختی به‌سانِ آهنم…

 

یا اگر در کنجِ تنهایی مرا

مرغکِ شب ناله‌یی بردارد از اقصای شب،

اندُهی واهی مرا

می‌کشد در بر، چنان پیراهنم.

 

 

همچنان کز گردشِ انگشت‌ها بر پرده‌ها

وز طنینِ دل‌کشِ ناقوس

وز سکوتِ زنگ‌دارِ دشت‌ها

وز اذانِ ناشکیبای خروس

وز عبورِ مه ز روی بیشه‌ها

وز خروشِ زاغ‌ها

وز غروبِ برف‌پوش ــ

اشک می‌ریزد دلم…

 

گرچه بر غوغای توفان‌ها کَرَم

وز هجومِ بادها باکیم نیست،

گرچه چون پولاد سرسختم به رزم

یا خود از پولاد شد ایمانِ من ــ

گر بخواند مرغی از اقصای شب

اشکِ رقت ریزد از چشمانِ من.

 

۱۳۲۸

من در این‌جا مانده‌ام خاموش

از دریچه

با دلِ خسته، لبِ بسته، نگاهِ سرد

می‌کنم از چشمِ خواب‌آلوده‌ی خود

صبحدم

بیرون

نگاهی:

 

در مه آلوده هوای خیسِ غم‌آور

پاره‌پاره رشته‌های نقره در تسبیحِ گوهر…

در اجاقِ باد، آن افسرده‌دل آذر

کاندک‌اندک برگ‌های بیشه‌های سبز را بی‌شعله می‌سوزد…

 

من در این‌جا مانده‌ام خاموش

بر جا ایستاده

سرد

 

 

جاده خالی

زیرِ باران!

 

۱۳۲۸

ای پیدای دور از چشم

او را به رؤیای بخارآلود و گنگِ شام‌گاهی دور، گویا دیده بودم من…

لالاییِ گرمِ خطوطِ پیکرش در نعره‌های دوردست و سردِ مه گم بود.

لبخندِ بی‌رنگش به موجی خسته می‌مانست؛ در هذیانِ شیرینش ز دردی گنگ می‌زد گوییا لبخند…

هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم، از اعماقِ نومیدی صدایش کردم:

«ــ ای پیدای دور از چشم!
«دیری‌ست تا من می‌چشَم رنجابِ تلخِ انتظارت را
«رویای عشقت را، در این گودالِ تاریک، آفتابِ واقعیت کن!»

وآن دَم که چشمانش، در آن خاموش، بر چشمانِ من لغزید
در قعرِ تردید این‌چنین با خویشتن گفتم:

«ــ آیا نگاهش پاسخِ پُرآفتابِ خواهشِ تاریکِ قلبِ یأس‌بارم نیست؟
«آیا نگاهِ او همان موسیقی گرمی که من احساسِ آن را در هزاران خواهشِ پُردرد دارم، نیست؟
«نه!
«من نقشِ خامِ آرزوهای نهان را در نگاهم می‌دهم تصویر!»

آن‌گاه نومید، از فروتر جای قلبِ یأس‌بارِ خویش کردم بانگ باز از دور:
«ــ ای پیدای دور از چشم!…»

او، لب ز لب بگشود و چیزی گفت پاسخ را
اما صدایش با صدای عشق‌های دورِ از کف رفته می‌مانست…

لالایی گرمِ خطوطِ پیکرش، از تاروپودِ محوِ مه پوشید پیراهن.
گویا به رؤیای بخارآلود و گنگِ شامگاهی دور او را دیده بودم من…

۲۳ آذر ۱۳۳۳

لبم لرزید اما گفتنی‌ها بر زبانم ماند

سه دختر از جلوخانِ سرایی کهنه سیبی سُرخ پیشِ پایم افکندند
رخانم زرد شد امّا نگفتم هیچ
فقط آشفته شد یک دَم صدای پای سنگینم به روی فرشِ سختِ سنگ.

دو دختر از دریچه لاله عباسیِ گیسوهایشان را در قدم‌های من افکندند

لبم لرزید اما گفتنی‌ها بر زبانم ماند
فقط از زخمِ دندانی که بر لب‌ها فشردم، ماند بر پیراهنِ من لکه‌یی نارنگ…

به خانه آمدم از راه، پا پُرآبله دل تنگ و خالی دست
به روی بسترِ بی‌عشقِ خویش افتادم، از اندوهِ گنگی مست

شبِ اندیشناکِ خسته، از راهِ درازش می‌گذشت آرام.
کلاغی بر چناری دور، در مهتاب زد فریاد.
در این هنگام
نسیمِ صبحگاهِ سرد، بر درگاهِ خانه پرده را جنباند.
در آن خاموشِ رؤیایی چنان پنداشتم کز شوق، روی پرده، قلبِ دخترِ تصویر می‌لرزد.

چنان پنداشتم کز شوق، هر دَم با تلاشی شوم و یأس‌آمیز، خود را می‌کشد آرامک آرامک به سوی من…

دو چشمم خسته بر هم رفت.
سپیده می‌گشود آهسته جعدِ گیسوانِ تاب‌دارِ صبح.
سحر لبخند می‌زد سرد.

طلسمِ رنجِ من پوسید
چنین احساس کردم من لبانِ مرده‌یی لب‌های سوزانِ مرا در خواب می‌بوسید…

۲۴ آذر ۱۳۳۳

هرچند من ندیده‌ام این کور بی‌خیال

هرچند من ندیده‌ام این کور بی‌خیال
این گنگِ شب که گیج و عبوس است ــ
خود را به روشنِ سحر
نزدیک‌تر کند،

لیکن شنیده‌ام که شبِ تیره ــ هرچه هست ــ
آخر ز تنگه‌های سحرگه گذر کند…

زین‌روی در ببسته به خود رفته‌ام فرو
در انتظارِ صبح.

فریاد اگرچه بسته مرا راه بر گلو
دارم تلاش تا نکشم از جگر خروش.

اسپندوار اگرچه بر آتش نشسته‌ام
بنشسته‌ام خموش.
وز اشک گرچه حلقه به دو دیده بسته‌ام
پیچم به خویشتن که نریزد به دامنم.

دیری‌ست عابری نگذشته‌ست ازین کنار
کز شمعِ او بتابد نوری ز روزنم…

فکرم به جُست‌وجوی سحر راه می‌کشد
اما سحر کجا!

در خلوتی که هست،
نه شاخه‌یی ز جنبشِ مرغی خورَد تکان
نه باد روی بام و دری آه می‌کشد.
حتا نمی‌کند سگی از دور شیونی
حتا نمی‌کند خَسی از باد جنبشی…

غولِ سکوت می‌گزَدَم با فغانِ خویش
و من در انتظار
که خوانَد خروسِ صبح!

کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا
وز بندرِ نجات
چراغِ امیدِ صبح
سوسو نمی‌زند…

از شوق می‌کشم همه در کارگاهِ فکر
نقشِ پَرِ خروسِ سحر را
لیکن دوامِ شب همه را پاک می‌کند.
می‌سازمش به دل همه
اما دوامِ شب
در گورِ خویش
ساخته‌ام را
در خاک می‌کند.

هست آنچه بوده است:

شوقِ سحر نمی‌دمد اندر فلوتِ خویش
خفاشِ شب نمی‌خورَد از جای خود تکان.
شاید شکسته پای سحرخیزِ آفتاب
شاید خروس مرده که مانده‌ست از اذان.

مانده‌ست شاید از شنوایی دو گوشِ من:
خوانده خروس و بی‌خبر از بانگِ او منم.
شاید سحر گذشته و من مانده بی‌خیال:
بینایی‌ام مگر شده از چشمِ روشنم.

۱۳۲۸

نازلی سخن نگفت نازلی ستاره بود

«ــ نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگِ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار…»

نازلی سخن نگفت
سرافراز
دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت…

«ــ نازلی! سخن بگو!
مرغِ سکوت، جوجه‌ی مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته‌ست!»

نازلی سخن نگفت؛
چو خورشید
از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت…

نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دَم درین ظلام درخشید و جَست و رفت…

نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گُل داد و
مژده داد: «زمستان شکست!»
و
رفت…

زندان قصر ۱۳۳۳