مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین (1479)

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین

نی حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان کرا بود زهرهٔ این

رو درد گزین درد گزین درد گزین (1480)

رو درد گزین درد گزین درد گزین
زیرا که دگر چاره نداریم جزین

دلتنگ مشو که نیستت بخت قرین
چون درد نباشدت از آن باش حزین

روزیکه گذر کنی به خر پشتهٔ من (1481)

روزیکه گذر کنی به خر پشتهٔ من
بنشین و بگو که ای به غم کشتهٔ من

تا بانگ زنم ز خاک آغشته به خون
کای یوسف روزگار و گمگشتهٔ من

زان خسرو جان تو مهر شاهی بستان (1482)

زان خسرو جان تو مهر شاهی بستان
وانگاه ز ماه تا به ماهی بستان

ای آنکه مراغه می‌کنی و از حیرت
تبریز بگوی و هرچه خواهی بستان

سرمست توام نه از می و نز افیون (1483)

سرمست توام نه از می و نز افیون
مجنون شده‌ام ادب مجوی از مجنون

از جوشش من جوش کن صد جیحون
وز گردش من خیره بماند گردون

سرمست شدم در هوس سرمستان (1484)

سرمست شدم در هوس سرمستان
از دست شدم در ظفر آن دستان

بیزار شدم ز عقل و دیوانه شدم
تا درکشدم عشق به بیمارستان

شاخ گل تر بر سر عنبر میزن (1485)

شاخ گل تر بر سر عنبر میزن
وز تیغ مسلمان سر کافر میزن

چون نای توام بگوش من درمیدم
چون دف توام بروی من بر میزن

شب رفت و نرفت ای بتِ سیمین‌برِ من (1486)

شب رفت و نرفت ای بتِ سیمین‌برِ من
سودای مناجات غمت از سرِ من

خواب شب من توی و نور روزم
نه روز و نه شب چون تو نباشی برِ من

شد کودکی و رفت جوانی ز جوان (1487)

شد کودکی و رفت جوانی ز جوان
روز پیری رسید بر پر ز جهان

هر مهمانرا سه روز باشد پیمان
ای خواجه سه روز شد تو بر خیز و بران

شمع ازلست عالم افروزی من (1488)

شمع ازلست عالم افروزی من
زان شاهد اعظم است پیروزی من

بی‌شاهد و شمع ازل چون باشم
آری چکنم چو این بود روزی من