آزاد، نیمایی و سپید

نمی‌رقصانمت چون دودی آبی‌رنگ

نمی‌گردانمت در بُرجِ ابریشم
نمی‌رقصانمت بر صحنه‌هایِ عاج: ــ

شبِ پاییز می‌لرزد به رویِ بسترِ خاکسترِ سیرابِ ابرِ سرد
سحر، با لحظه‌هایِ دیرمانش، می‌کشاند انتظارِ صبح را در خویش…

دو کودک بر جلوخانِ کدامین خانه آیا خوابِ آتش می‌کُنَدْشان گرم؟
سه کودک بر کدامین سنگفرشِ سرد؟
صد کودک به نمناکِ کدامین کوی؟

نمی‌رقصانمت چون دودی آبی‌رنگ
نمی‌لغزانمت بر خواب‌هایِ مخملِ اندیشه‌یی ناچیز: ــ
حبابِ خنده‌یی بی‌رنگ می‌ترکد به شب گرییدنِ پائیز اگر در جویبارِ تنگ،
وگر عشقی کزو امید با من نیست
درین تاریکیِ نومید ساید سر به درگاهم ــ
دو کودک بر جلوخانِ سرایی خفته‌اند اکنون
سه کودک بر سریرِ سنگفرشِ سرد و صد کودک به خاکِ مرده‌یِ مرطوب.

نمی‌لغزانمت بر مخملِ اندیشه‌یی بی‌پای
نمی‌غلتانمت بر بسترِ نرمِ خیالی خام:

اگر خواب آورست آهنگِ بارانی که می‌بارد به بامِ تو
وگر انگیزه‌یِ عشق است رقصِ شعله‌یِ آتش به دیوارِ اتاقِ من،

اگر در جویبارِ خُرد، می‌بندد حباب از قطره‌هایِ سرد
وگر در کوچه می‌خواند به شوری عابرِ شبگرد ــ

دو کودک بر جلوخانِ کدامین خانه با رویایِ آتش می‌کنند تن گرم؟
سه کودک بر کدامین سنگفرشِ سرد؟
و صد کودک به نمناکِ کدامین کوی؟

نمی‌گردانمت بر پهنه‌هایِ آرزویی دور
نمی‌رقصانمت در دودناکِ عنبرِ امید:

میانِ آفتاب و شب برآورده‌ست دیواری ز خاکستر سحر هرچند،
دو کودک بر جلوخانِ سرایی مرده‌اند اکنون
سه کودک بر سریرِ سنگفرشِ سرد و صد کودک به خاکِ مرده‌یِ مرطوب.

۱۳۳۰

در قفل در کلیدی چرخید

در قفل در کلیدی چرخید

لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشید

در قفل در کلیدی چرخید

بیرون
رنگِ خوشِ سپیده‌دمان
ماننده‌یِ یکی نتِ گم‌گشته
می‌گشت پرسه‌پرسه‌زنان روی
سوراخ‌های نی
دنبالِ خانه‌اش…

در قفل در کلیدی چرخید
رقصید بر لبانش لبخندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشید

در قفل در
کلیدی چرخید.

۱۳۳۱

شعری که زندگی‌ست

موضوعِ شعرِ شاعرِ پیشین
از زندگی نبود.
در آسمانِ خشکِ خیالش، او
جز با شراب و یار نمی‌کرد گفت‌وگو.
او در خیال بود شب و روز
در دامِ گیسِ مضحکِ معشوقه پای‌بند،
حال‌آن‌که دیگران
دستی به جامِ باده و دستی به زلفِ یار
مستانه در زمینِ خدا نعره می‌زدند!

موضوعِ شعرِ شاعر
چون غیر از این نبود
تأثیرِ شعرِ او نیز
چیزی جز این نبود:

آن را به جایِ مته نمی‌شد به کار زد؛
در راه‌هایِ رزم
با دست‌کارِ شعر
هر دیوِ صخره را
از پیش راهِ خلق
نمی‌شد کنار زد.

یعنی اثر نداشت وجودش
فرقی نداشت بود و نبودش
آن را به جایِ دار نمی‌شد به کار برد.

حال آن‌که من
به‌شخصه
زمانی

همراهِ شعرِ خویش
هم‌دوشِ شن‌چوی کره‌یی
جنگ کرده‌ام
یک بار هم «حمیدیِ‌ شاعر» را
در چند سالِ پیش
بر دارِ شعر خویشتن
آونگ کرده‌ام…

موضوعِ شعر
امروز
موضوعِ دیگری‌ست…

امروز
شعر
حربه‌یِ خلق است
زیرا که شاعران
خود شاخه‌یی ز جنگلِ خلق‌اند
نه یاسمین و سنبلِ گُلخانه‌یِ فلان.
بیگانه نیست
شاعرِ امروز
با دردهایِ مشترکِ خلق:
او با لبانِ مردم
لبخند می‌زند،
درد و امیدِ مردم را
با استخوانِ خویش
پیوند می‌زند.

امروز
شاعر
باید لباسِ خوب بپوشد
کفشِ تمیزِ واکس‌زده باید به پا کند،
آن‌گاه در شلوغ‌ترین نقطه‌هایِ شهر
موضوع و وزن و قافیه‌اش را، یکی‌یکی
با دقتی که خاصِ خودِ اوست،
از بینِ عابرانِ خیابان جدا کند:
«ــ همراهِ من بیایید، هم‌شهریِ عزیز!
دنبالِتان سه روزِ تمام است
دربه‌در
همه جا سرکشیده‌ام!»

«ــ دنبالِ من؟
عجیب است!
آقا، مرا شما
لابد به جایِ یک کسِ دیگر گرفته‌اید؟»
«ــ نه جانم، این محال است:
من وزنِ شعرِ تازه‌یِ خود را
از دور می‌شناسم»
«ــ گفتی چه؟
وزنِ شعر؟»
«ــ تأمل بکن رفیق…
وزن و لغات و قافیه‌ها را
همیشه من
در کوچه جُسته‌ام.
آحادِ شعرِ من، همه افرادِ مردمند،
از «زندگی» [که بیشتر «مضمونِ قطعه» است]
تا «لفظ» و «وزن» و «قافیه‌ی شعر»، جمله را
من در میانِ مردم می‌جویم…
این طریق
بهتر به شعر، زندگی و روح می‌دهد…»

اکنون
هنگامِ آن رسیده که عابر را
شاعر کند مُجاب
با منطقی که خاصه‌ی شعر است
تا با رضا و رغبت گردن نهد به کار،
ورنه، تمامِ زحمتِ او، می‌رود ز دست…

خُب،
حالا که وزن یافته آمد
هنگامِ جُست‌وجویِ لغات است:

هر لغت
چندان‌که بر می‌آیدش از نام
دوشیزه‌یی‌ست شوخ و دل‌آرام…

باید برایِ وزن که جُسته‌ست
شاعر لغاتِ درخورِ آن جُست‌وجو کند.
این کار، مشکل است و تحمل‌سوز
لیکن
گریز
نیست:

آقایِ وزن و خانمِ ایشان لغت، اگر
همرنگ و هم‌تراز نباشند، لاجرم
محصولِ زندگانیِشان دلپذیر نیست.
مثلِ من و زنم:

من وزن بودم، او کلمات [آسه‌های وزن]
موضوعِ شعر نیز
پیوندِ جاودانه‌ی لب‌های مهر بود…

با آن‌که شادمانه در این شعر می‌نشست
لب‌خندِ کودکانِ ما [این ضربه‌هایِ شاد]
لیکن چه سود! چون کلماتِ سیاه و سرد
احساسِ شومِ مرثیه‌واری به شعر داد:
هم وزن را شکست
هم ضربه‌هایِ شاد را
هم شعر بی‌ثمر شد و مهمل
هم خسته کرد بی‌سببی اوستاد را!

باری سخن دراز شد
وین زخمِ دردناک را
خونابه باز شد…

اُلگویِ شعرِ شاعرِ امروز
گفتیم:
زندگی‌ست!

از رویِ زندگی‌ست که شاعر
با آب‌ورنگِ شعر
نقشی به روی نقشه‌ی دیگر
تصویر می‌کند:

او شعر می‌نویسد،
یعنی
او دست می‌نهد به جراحاتِ شهرِ پیر

یعنی

او قصه می‌کند
به شب
از صبحِ دلپذیر

او شعر می‌نویسد،
یعنی
او دردهایِ شهر و دیارش را
فریاد می‌کند

یعنی
او با سرودِ خویش
روان‌های خسته را
آباد می‌کند.

او شعر می‌نویسد
یعنی
او قلب‌هایِ سرد و تهی مانده را
ز شوق
سرشار می‌کند

یعنی
او رو به صبحِ طالع، چشمانِ خفته را
بیدار می‌کند.

او شعر می‌نویسد
یعنی
او افتخارنامه‌یِ انسانِ عصر را
تفسیر می‌کند.

یعنی
او فتح‌نامه‌هایِ زمانش را
تقریر می‌کند.

این بحثِ خشکِ معنی‌ الفاظِ خاص نیز
در کارِ شعر نیست…
اگر شعر زندگی‌ست،
ما در تکِ سیاه‌ترین آیه‌هایِ آن
گرمایِ آفتابیِ عشق وامید را
احساس می‌کنیم:

کیوان
سرود زندگی‌اش را
در خون سروده است
وارتان
غریوِ زندگی‌اش را
در قالبِ سکوت،
اما، اگرچه قافیه‌ی زندگی
در آن
چیزی به غیرِ ضربه‌یِ کشدارِ مرگ نیست،
در هر دو شعر
معنیِ هر مرگ
زند‌گیست!

زندان قصر ۱۳۳۳

رقص مهتاب مهرگان زیباست

بر سکوتی که با تنِ مرداب
بوسه خیسانده گشته دست‌آغوش
وز عمیقِ عبوس می‌گوید
راز با او، به نغمه‌یی خاموش،

رقص مهتاب مهرگان زیباست
با دمش نیم‌سرد و سرسنگین.
هم‌چو بر گردنِ ستبرِ «کاپه»
بوسه‌یِ سُرخِ تیغه‌یِ گیوتین!

۱۳۲۹

در چشم بی‌نگاهش افسرده رازهاست

در چشم بی‌نگاهش افسرده رازهاست
اِستاده است روز و شب و، از خموشِ خویش
با گنج‌هایِ رازِ درونش نیازهاست.

می‌کاود از دو چشم
در رنگ‌هایِ مبهم و مغشوش و گنگِ هیچ
ابهامِ پرسشی که نمی‌داند.

زین‌روی، در سیاهیِ پنهانِ راهِ چشم
بر بادپانگه [که ندارد به چشمِ خویش]
بنشسته
سال‌هاست که می‌رانَد.

مژگان به هم نمی‌زند از دیده‌گانِ باز.

افسونِ نغمه‌هایِ شبانگاهِ عابران
اشباحِ بی‌تکان و خموش و فسرده را
از حجره‌هایِ جِن‌زده‌یِ اندرونِ او
یک دَم نمی‌رمانَد.

از آن بلندجایِ که کِبرش نهاده است ــ
جز سویِ هیچ کورِ پلیدش نگاه نیست.
و بر لبانِ او
از سوزِ سرد و سرکشِ غارتگرِ زمان
آهنگِ آه نیست…

شب‌ها سحر شده‌ست
رفته‌ست روزها،
او بی‌خیال ازین همه لیکن
از خلوتِ سیاهِ وجودی [که نیست‌اش
اسبابِ بودنی]
پَر باز کرده است،
وز چشمِ بی‌نگاه
سویِ بی‌نهایتی
پرواز کرده است.

می‌کاود از دو چشم
در رنگ‌هایِ درهم و مغشوش و کورِ هیچ
زابهامِ پرسشی که نیارَد گرفت و گفت
رنگی نهفته را.

زین روست نیز شاید اگر گاه، چشمِ ما
بیند به پرده‌هایِ نگاهش ــ سپید و مات ــ
وهمی شکفته را.

یا گاه گوشِ ما بتواند عیان شنید
هم از لبانِ خامُش و تودار و بسته‌اش
رازی نگفته را…

بهمن ۱۳۲۷
مجله‌ی سخن

در تمام شب چراغی نیست

در تمام شب چراغی نیست.
در تمام شهر
نیست یک فریاد.

ای خداوندانِ خوف‌انگیزِ شب‌پیمانِ ظلمت‌دوست!
تا نه من فانوسِ شیطان را بیاویزم
در رواقِ هر شکنجه‌گاهِ پنهانیِ این فردوسِ ظلم‌آیین،
تا نه این شب‌هایِ بی‌پایانِ جاویدانِ افسون‌پایه‌تان را من
به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی‌تر کنم نفرین، ــ
ظلمت‌آبادِ بهشتِ گندِتان را، در به رویِ من
بازنگشایید!

در تمام شب چراغی نیست
در تمام روز
نیست یک فریاد.

چون شبانِ بی‌ستاره قلبِ من تنهاست.
تا ندانند از چه می‌سوزم من، از نخوت زبانم در دهان بسته‌ست.
راهِ من پیداست.
پایِ من خسته‌ست.
پهلوانی خسته را مانم که می‌گوید سرودِ کهنه‌یِ فتحی قدیمی را.

با تنِ بشکسته‌اش،
تنها
زخمِ پُردردی به جا مانده‌ست از شمشیر و، دردی جانگزای از خشم:
اشک، می‌جوشاندش در چشمِ خونین داستانِ درد؛
خشمِ خونین، اشک می‌خشکاندش در چشم.
در شبِ بی‌صبحِ خود تنهاست.

از درون بر خود خمیده، در بیابانی که بر هر سویِ آن خوفی نهاده دام
دردناک و خشمناک از رنجِ زخم و نخوتِ خود می‌زند فریاد:

«ــ در تمام شب چراغی نیست
در تمام دشت
نیست یک فریاد…

ای خداوندانِ ظلمت‌شاد!
از بهشتِ گندِتان، ما را
جاودانه بی‌نصیبی باد!

باد تا فانوسِ شیطان را برآویزم
در رواقِ هر شکنجه‌گاهِ این فردوسِ ظلم‌آیین!

باد تا شب‌هایِ افسون‌مایه‌تان را من
به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی‌تر کنم نفرین!»

۱۳۳۵

پرنده‌ای در لوله‌ی تانک

لامپ را خاموش می‌کنم
آینه از کار می‌افتد
دست می‌کِشَم به اندامم
اندامم از کار می‌افتد
نام زنی را صدا می‌زنم در تاریکی
صدایم از کار می‌افتد
تاریکی از کار می‌افتد

خالی شده‌ام از من
پُر شده‌ام از زنی تنها
که در شهری دور زندگی می‌کند
و دور آنقدر تاریک است
که می‌تواند اتاق خوابت باشد
و اتاق خواب چیست
جز گوری موقت برای مرگی کوتاه؟

لامپ را روشن می‌کنم
دوباره من می‌شوم
لامپ را خاموش می‌کنم
دوباره زن می‌شوم

کسی میانِ نور و تاریکی گیر افتاده
که نمی‌دانم چیست

سیم‌ها
دورِ تنم پیچیده‌اند
دستم را دراز می‌کنم
تاریکی شکافته می‌شود
نور در تاریکی پنهان شده بود
مثل پرنده‌ای در لوله‌ی تانک
و تانکی در باغ زیتون
مثل زندگی در جنگ
و جنگ در زندگی

زخمی در دهان معشوقه‌ام پنهان شده
و عشق
چون استخوانی در زخم‌هایم فرو رفته است

چیزی در ما پنهان است
که تا لحظه‌ی مرگ بیرون نمی‌آید

درختی در این دانه پنهان است
آن را دفن کردیم
باران‌های مصنوعی را باراندیم
اما پیش از ما
کسی در هسته‌ی زمین
قرص ال-دی کار گذاشته بود
زمین به سوی انفجار می‌رود
انسان‌ها
در فضا پراکنده خواهند شد

دیده‌ام فضانوردی را
که به آغوشِ همسرش پناه می‌بُرد
و می‌گفت:
«برای زن‌ها شاید!
اما برای یک مرد
غارنشینی هرگز تمام نخواهد شد
بیا به غارهایمان برگردیم
زانوهایمان را در آغوش بگیریم
و تا پایان جهان بخوابیم»

سخت است امّا تو را از خودم جدا خواهم کرد

شب‌ها
با صدای این اَرّه‌ی لعنتی
مادرم از خواب/…
خواهرم از هوش/…
و دیوارهای خانه از مرگ می‌پرند

شب‌ها
با صدای این ارّه‌ی لعنتی
که دندان‌هایش را با استخوانِ ما تیز می‌کند،

شب‌ها
با صدای این ارّه‌ی لعنتی
که آرشه‌ای‌ست بر مویرگ‌های ما،

شب‌ها
با صدای این اَرّه‌ی لعنتی
شب‌ها
با صدای این ارّه‌ی لعنتی
شب‌ها
با صدای این ارّه‌ی لعنتی…/

سخت است اما
تو را از خودم جدا خواهم کرد

نبودنت چسبیده است به من
نه مثل چیزی از بیرون
همچون عضوی تازه
که از درون روییده باشد

ما در زخمی بزرگ بزرگ شدیم

ما در زخمی بزرگ
بزرگ شدیم

همچون جنازه‌هایی که به خاک پناه می‌برند
پناه بردیم به تخت‌خواب‌هایمان
و زخم‌ها را
با ملافه‌های سفید پنهان کردیم
اما زخم‌هایمان عمیق‌تر شدند
آنقدر که ملافه‌ها را بلعیدند
تخت‌خوابمان را بلعیدند
اتاق‌خوابمان را بلعیدند
شروع کردند به خوردنِ اثاثیه‌ی خانه
خانه‌ را بلعیدند
کوچه‌ها، میدان‌ها، شهرها…

ما شهروندانِ کشوری زخمی هستیم
که از زخم‌های مادرانمان به دنیا می‌آییم
در زخم‌های هَم فرو می‌رویم
و هنگام مرگ
در زمین زخمی باز می‌کنیم
تا از غربتی
به غربتی دیگر رفته باشیم

پسمانده‌ی یک انسان

خونی که از بینی و دهانت چکیده است را فراموش کن
فراموش کن کف آسفالت خوابیده‌ای
سقوط را فراموش کن
و آنقدر به این فراموشی ادامه بده
تا به لبه‌ی پشت‌بام بازگردی

چگونه پوست کَنده ی یک سیب
به سیب بازمی‌گردد؟
می‌خواستی از زندگی فرار کنی
مثل اتومبیلی از ترافیک
یا لاک‌پشتی که لاکش را دور می‌اندازد و می‌دود
اما پوستت تو را اسیر کرده بود

آسمان پوسیده و سیاه است
این دندان پوسیده را
تا کجا بر شانه‌هایت حمل خواهی کرد؟

کلید را در قفلِ آپارتمانت بچرخان
بچرخان
بازهم بچرخان
شاید جای مرگ و زندگی
زیر و رو شود

در اگر باز شد
فرو برو در زندگی‌ات
خورشیدِ مصنوعی را روشن کن
گل‌های مصنوعی را بو بِکِش
بوسه‌ای بزن
بر پیشانیِ همسرِ مصنوعی‌ات
که روی تخت نشسته است
و آن ساعتِ مصنوعی را
از دورِ دستش باز کن
تا خواب‌هایش دهان باز کنند و
مثل گودالی او را ببلعند

مرگ مثل سایه‌ات
در تعقیبِ توست
تو اما
از این تخت به آن تخت
در جستجوی لحظه‌ای زندگی هستی

این در باز نمی‌شود
کلید را فراموش کن
به خیابان پناه بِبَر
قدم
قدم
بگذار هر عابر
تکه‌ای از چهره‌ات را با خودش بِبَرَد
تکه تکه به تباه شدن ادامه بده
اما فراموش کن
که سی سالِ پیش مُرده‌ای
و این تن
پسمانده‌ی توست
که از زندگی‌ات باقی مانده است