آزاد، نیمایی و سپید

و دهانت کلاه شعبده‌بازی من است

می‌بوسمت
و دهانت کلاهِ شعبده‌بازیِ من است
هر بار گُلی
خرگوشی
شعری
اسلحه‌ای از آن بیرون می‌کشم

می‌بوسمت
و تخت‌خوابمان
بر شانه‌ی خرگوش‌ها روان است

می‌رود تا روزهای کودکی
آنجا که درخت، درخت بود
گُل، گُل
پنجره، پنجره
خرگوش اما برف بود
تا می‌آمد
سفید می‌شدیم

می‌بوسمت
و گُلی که در دهانت روییده
در دهانم به بلوغ می‌رسد

خرگوش‌های سفید
در دهانمان به بلوغ می‌رسند

پنجره
دیگر پنجره نیست
جیغ و گلوله است
درخت‌ها قنداقِ اسلحه
وَ گُل استعاره‌ای‌ست از اسکناسی چرک و مچاله
مزین شده به چهره‌ی چند روان‌پریش

می‌بوسمت
برای ثانیه‌ای
ثانیه از کار می‌افتد
اسلحه به خواب می‌رود
گلوله در هوا می‌ایستد
اما صدای گلوله از گلوله
صدای جیغ از جیغ
صدای بوسه از بوسه جدا شده
به راهش ادامه می‌دهد

می‌بوسمت
و نیل در پاهای پرطراوتِ تو جاری‌ست
باید عصای جادویی‌ام را به نیل بزنم
و واژه‌هایی را
که سال‌ها در من بردگی کرده‌اند
در تو رها کنم

بعد از تو گله‌ی گاوهای وحشی‌ام

بعد از تو
گله‌ی گاوهای وحشی‌ام
سر می‌کوبم به اتومبیل
به تیر چراغ برق
به ثانیه‌ها
به رنگ‌ها
به علّت و معلول
به دوست و دشمن
به مکان و زمان
و هر آنچه آدمی ساخته را ویران می‌کنم

بعد از تو
روی خاک دراز می‌کشم و
آنقدر تغییر رنگ می‌دهم
تا با زمین یکی شوم

خاطره‌ی مرگت از دست‌هایم پاک نمی‌شود

دست‌هایت را می‌بستی
و من دو صدفِ سخت را نوازش می‌کردم
دست‌هایت را باز می‌کردی
شب
اقیانوسی بود
که ناگهان پر از مروارید می‌شد

تا دستم را می‌گرفتی
دسته‌ی کبوتران سفید
چون هوایی که در رگ تزریق می‌کنند
در هوا منتشر می‌شد

کنارت پشت و رو می‌شدم
کودکِ درونم بیرون می‌آمد
دستت را می‌گرفت وُ
با تو قدم می‌زد

دستم را گرفته بودی
و در کوچه‌های کودکی‌ات می‌چرخاندی
دستم را گرفته بودی
و دالان‌های تاریکِ عمرت را نشانش می‌دادی
دستم را گرفته بودی
به گورستانی رسیدی
در آن چرخ زدی
و دستم را روی سنگی گذاشتی
که نامت بر آن حک شده بود

هرچه مشت به دیوار می‌کوبم
خاطره‌ی مرگت از دست‌هایم پاک نمی‌شود

انگشت به انگشت
دست‌هایمان از هم جدا می‌شد
و تو نمی‌دانستی
که انگشتِ آخرم
ضامنِ کوچکی بود برای انفجاری بزرگ

تو مُرده‌ای
من جای درون و بیرونم را گم کرده‌ام
و هرچه خودم را پشت و رو می‌کنم
بی‌فایده است

تو مرده‌ای
من تمام ثانیه‌ها را قدم زده‌ام
اما خانه‌ام را پیدا نمی‌کنم
تو مرده‌ای
و انفجاری بزرگ
در کوچه‌های شهر سرگردان است

خداحافظ عزیزم این سطر پایان تو نیست

«خداحافظ عزیزم»
این سطر
پایانِ گفتگو نیست
تو را در خود ادامه خواهم داد

تو را در خود ادامه می‌دهم
همچون آتشفشانی خاموش
که خاطراتِ مذاب را

تو را در خود ادامه می‌دهم
همچون دریایی خشکیده
که خاطراتِ آب را

«خداحافظ عزیزم»
این سطر
پایان گفتگو نیست
این ابتدای شعری متلاطم است

وزنه‌ی کلمات را به پاهایت ببند
و خودت را به سطرها بسپار

جیب‌هایم را از کلمات پر کرده‌ام
و هرچه عمیق‌تر به تو فکر می‌کنم
عمیق‌تر در سکوت فرو می‌روم

سنگم در دست‌های تو
سنگم که مرا در آب پرت می‌کنی

دایره‌ام پنهان شده در سنگ
که تنها آب برملایم می‌کند
بعد آنقدر خودم را ادامه می‌دهم
تا ناپدید شوم

خانه‌ای متروکم
اشباح در اتاق‌هایم می‌رقصند
و صدایی که از گرامافون پخش می‌شود
صدای خنده‌های توست

بعد از تو
آتشفشانی خاموشم
که با چهره‌ای مبدل
در کوچه‌های شهر قدم می‌زند

اتومبیلی فرسوده‌ام
می‌گریزم از تصویر تو
که در آینه‌هایم جامانده است

خُرده نانی هستم
بر طاقچه‌ی پنجره
بوسیده شده با لب‌های تو

روسپی‌خانه‌ای ورشکسته‌ام
که تمام زنانش تویی

درختی خشکیده‌ام
که آبستنِ یک ابر است
ابری که تویی

بر من ببار
موش‌ها ریشه‌هایم را جویده‌اند

بر من ببار
زمان زیبایی‌ام را جویده است

بر من ببار
خشکیده نانی میل به تازه شدن دارد

بر من ببار
اتومبیلی فرسوده می‌خواهد در دریا سقوط کند

بر من ببار
خانه‌ای متروک را به صدای باران مزین کن

بر من ببار
اما به یاد داشته باش
باران ماهیتِ کوه را تغییر نمی‌دهد

«خداحافظ عزیزم»
این سطر
پایانِ تو نیست
تو را ادامه می‌دهم
که مثل سنگی افتاده‌ای در سرم
و دایره دایره بزرگ‌تر می‌شوی

صدای رفتنت صدای استخوان است

صدای رفتنت
صدای خرده شیشه است
صدای استخوان است
صدای دستی‌ست
که باز می‌شود به سوی آفتاب
اما خون‌آلود بسته می‌شود

صدای رفتنت
صدای تصادفِ لبخند با گاردریل است
صدای ریزش کوه است
صدای سقوط جنینی‌ست
که آمده طعم میوه‌های تابستانی را بچشد
اما در فاضلابِ شهری غرق می‌شود

صدای رفتنت
صدای جیغ پرنده‌ای‌ست
فرو رفته در موتور هواپیما
صدای شلیک اسلحه است
بر مادرانِ دادخواه
صدای ریزش بمب خوشه‌ای‌ست
بر آخرین پناهگاه

صدای رفتنت
ارّه است
پتک است
سرنگِ هواست
صدای رفتنت شهری را عزادار می‌کند

تو رفته‌ای
اما صدای رفتنت مانده
صدای رفتنت استخوانی‌ست در گلو
که نه پایین می‌رود
نه بالا می‌آید

جراح انگشتانش را – گوشه‌ای از شب پیش

جراح
انگشتانش را در سینه‌‌ام فرو می‌بُرد
و تو دست برده بودی در تاریکیِ کمد
لباس‌هایت را از لای لباس‌هایم بیرون می‌کشیدی

خشمگین بودی اما آرام
در رفتارت
گله‌ی گاوهای وحشی به خواب رفته بود

چمدانت با دهانی باز
روی تخت نشسته بود
و هرچه می‌بلعید آرام نمی‌شد

پدرم با دو پا و یک چمدان به جنگ رفت
با یک پا و یک چمدان به خانه بازگشت

مادرم با دست‌های کوچکش
دهانِ چمدانی را باز کرد
و دیگر به خانه بازنگشت

امروز مادرم در کجای دنیاست؟
آیا دهانِ چمدانش هنوز باز است؟

چمدانی پدرم را به سفر می‌بُرد
و من لای دامنِ مادرم پنهان بودم
چمدانی مادرم را می‌بلعید
و من هنوز لای دامنی که نبود پنهان بودم

من پنهان بودم
می‌گفتند دست‌هایم به مادرم رفته است
پاهایم به پدر
هر بار پدر مرا به مدرسه می‌رسانْد
در چهره‌ام چیزی جز مادرم نمی‌دید

وقتی پدر قرص‌هایش را گم می‌کرد
پنهان بودم در سرفه‌هایش
وقتی قرص‌هایش را پیدا می‌کرد
پنهان بودم پشت ماسک اکسیژن
پشت ترانه‌های جنگ
که از تلویزیون پخش می‌شد

من پنهان بودم در وسایل خانه
در اسباب‌بازی‌هایم
در نقشِ آقای جراح
که عروسک‌هایش را تکه تکه می‌کرد

چمدانت را
همچون هیولایی کوچک
در کمد پنهان کردی
و ما هر روز
با دروغ‌ها و گریه‌ها و فریادهایمان به او غذا می‌دادیم

جراح
انگشتانش را در سینه‌ام می‌چرخانَد
تا تاریکی را بیرون بیاوَرد
من اما به تاریکی پناه آورده‌ام

تو را بلعیده‌اند و نور
اتاق خوابمان را بمباران می‌کند
من اما هنوز در گوشه‌ای از شبِ پیش پنهان‌ام

همچون جنازه‌ی ببری در حالِ تجزیه

همچون جنازه‌ی ببری در حالِ تجزیه
کنارت دراز کشیده‌ام
و ضربِ انگشتانت را
بر سینه‌ام می‌شمارم

در خانه برف می‌بارد
و این پوستِ پر از کبودی
لباس شبِ تازه‌ی توست

در خانه برف می‌بارد
و صدای بوقی ممتد
ارتباطم را با تو قطع کرده است

برف تا زانوها رسیده
و چای داغی که برایم می‌ریزی
سرد است
و قندی که در دهان می‌گذارم
تلخ است
و این پتوی دو نفره
میلی عمیق به تکه‌تکه شدن دارد

برف تا دهانمان رسیده
و هربار صدایم می‌زنی
صدایت چون کشتی شکست‌خورده‌ای
به برف می‌نشیند

برف تا دهانمان رسیده
و هربار صدایت می‌زنم
صدایم چون بهمنی عظیم
بر سرم آوار می‌شود

بر سرم آوار می‌شوم
همچون بهمنی عظیم

ما پنجره‌ها را بسته بودیم
تا سرمای خیابان به خانه نفوذ نکند
اما خانه از درون یخ می‌زد

همچون جنازه‌ی ببری در حالِ تجزیه
کنارت دراز کشیده ام
و تو خوب می‌دانی
زمان بر جنازه‌ی ببری که در زمستان مُرده است
به سادگی نمی‌گذرد

و آخرین گلوله‌ای که – حفره‌ها

برادر:

و آخرین گلوله‌ای
که به او شلیک کردید نیز
از تنش بیرون رفت

حالا تنها مانده
تنها با چند حفره‌ی تاریک

کوه است با غارهایی
که به هیچ کجا نمی‌رسند
و غارنشینان از تنش رفته‌اند
کوه است
و خشکیده
آنقدر که پرندگان وحشی
از خشکی‌اش گریخته‌اند
کوه است
و تنها مانده
با هرچیز که رفته است
تنها مانده با چند حفره‌ی تاریک

تنها مانده با چند نقاشی
بر دیواره‌ی غارها
تنها مانده با آوازهایش
که در آتشِ نقاشی شده می‌سوزند

برادرم را می‌گویم
که کنار خیابان افتاده است
و هرچه آب به او می‌نوشانیم
از حفره‌های تنش
گدازه‌های آتشفشان بیرون می‌ریزد

خواهر:

هنوز زمستان نرسیده اما
نُت‌های موسیقی
بر دفترم یخ بسته‌اند
و هر سازی می‌زنم
صدای زوزه‌ می‌آید

زمستان نرسیده اما
لنزِ دوربین‌ها یخ بسته است
و عکس‌ها مه گرفته می‌افتند

زمستان نرسیده اما
الفبا یخ بسته است
و هر حرفی می‌زنیم
قندیل از دهانمان می‌ریزد

همیشه پیش از آن که چیزی بگویی
آن واژه را خوب در دهانت گرم می‌کردی

واژه‌ها کنار تو آرام بودند
و دستانِ بزرگت
با آن خطوطِ خشک
سطرهای شعری روشن را
بر گونه‌هایم می‌کشیدند

گفتی خوب شعر بخوانم
خوب نگاه کنم
خوب گوش دهم
تا مادرِ خوبی باشم
اما کدام مادر؟
امروز مادر از تو چه دارد
جز چند حفره‌ی یخ‌زده؟

شاعر:

امروز شاعر با واژه‌ها چه می‌کند
جز تلاشی برای به بند کشیدنِ سطرها؟

قسم به انتحار
قسم به پوستی که می‌سوزد و
مچاله می‌شود
قسم به کارگرانی که
از لوله‌های نفت حلق‌آویز شده‌اند:
«آتش همیشه مهربان نیست»
و من این سطرها را
با طنابی به بند کشیده‌ام
که از دور گلوی کارگران باز کرده‌ام

مادر:

در لابه‌لای اشک‌هایت
هر بار یک قاشق از قلبم را در دهانت می‌گذاشتم
دست‌هایت حصاری از یاس بود
وقتی انگشتانم را می‌گرفتی
و قلبت را همچون شلیلِ آبداری
می‌شد از پشتِ پوستت دید

قلبت بزرگ شد
دست‌هایت
– که گویی فسیلِ مارهای آبی را
بر پوستت نقاشی کشیده بودند –
ستون‌های زندگی‌ام بودند

دست‌هایت حصاری از یاس بود
وقتی بر کمرگاهِ معشوقه‌ات قرار می‌گرفت
و ماهی که در گلوگاهت داشتی
با بوسه‌هایش آبیاری می‌شد

حتا اگر تو را در خاک بگذارند
من این دست‌ها را به خانه می‌آورم
بر دیواری می‌آویزم و
هر روز با آبپاشی به آن‌ها رسیدگی می‌کنم
تا چند روزی بیشتر دوام بیاوری

پدر:

بلندشو نوید
بلندشو محسن
بلندشو عدنان
حالا وقتِ حفره حفره شدنت نیست

پوستِ پیرهنِ کارَت بر جالباسی
تاول زده است
از چایی که مادرت ریخته
رویاهایمان بخار می‌شود

بلندشو
و حفره‌هایت را
همچون سنگ‌ریزه‌هایی در آغوشت جمع کن

تو اگر برف بودی
امروز خیابان در خیابان سفید می‌شدیم
اما تو برف نیستی
تو نفتی
بنزینی
بی‌پولی و ایمانی هستی
که خانه به خانه
در رگ‌های شهر خواهی سوخت

خواهر، برادر، پدر و مادر همصدا:

بیدار شوید
بیدار شوید
حفره‌هایتان را در مشت بگیرید
به میدان‌های شهر بیاورید
و بپاشید بر صورتِ هرکه با لبخند از خیابان می‌گذرد
بر صورتِ هرکه فرمانِ قتل می‌دهد
بر صورتِ هرکه حفره حفره نیست
بپاشید بر این وطن که حفره حفره شده است
و هر کداممان در حفره‌ای محبوس‌ایم

شاعر:

ما حفره‌حفره‌ایم
مشت‌هایمان را به آسمان برده‌ایم
بی‌آنکه بدانیم در هر مشت
حفره‌ای پنهان است

مادر:

امروز نه شاعر!
امروز دیگر مشت‌ها مشت نیستند
امروز مشت‌های ما باز است
مشت‌های آن‌ها هم باز است
حفره‌ها با دهانی باز رها شده‌اند
و با دندان‌های بزرگشان
در آسمانِ سرزمینمان شناورند

خاموش باش، مرغک دريایی

خوابيد آفتاب و جهان خوابيد
از برجِ فار، مرغک دريا، باز
چون مادری به مرگِ پسر، ناليد.

گريد به زيرِ چادرِ شب، خسته
دريا به مرگِ بختِ من، آهسته.

سر کرده باد سرد، شب آرام است.
از تيره آب ـ در افقِ تاريک ـ
با قارقارِ وحشی اردک‌ها
آهنگِ شب به گوشِ من آيد؛ ليک
در ظلمتِ عبوسِ لطيفِ شب
من در پیِ نوای گُمی هستم.
زين‌رو، به ساحلی که غم‌افزای است
از نغمه‌های ديگر سرمستم.

می‌گيرَدَم ز زمزمه‌ی تو، دل.
دريا! خموش باش دگر!
دريا،
با نوحه‌های زيرِ لبی، امشب
خون می‌کنی مرا به جگر…
دريا!
خاموش باش! من ز تو بيزارم
وز آه‌های سردِ شبانگاهت
وز حمله‌های موجِ کف‌آلودت
وز موج‌های تيره‌ی جانکاهت…

ای ديده‌ی دريده‌ی سبزِ سرد!
شب‌های مه‌گرفته‌ی دم‌کرده،
ارواحِ دورمانده‌ی مغروقین
با جثه‌ی کبودِ ورم‌ کرده
بر سطحِ موج‌دارِ تو می‌رقصند…

با ناله‌های مرغِ حزينِ شب
اين رقصِ مرگ، وحشی و جان‌فرساست
از لرزه‌های خسته‌ی اين ارواح
عصيان و سرکشی و غضب پيداست.

ناشادمان به‌ شادی محکومند.
بيزار و بی‌اراده و رُخ ‌درهم
يکريز می‌کشند ز دل فرياد
یکريز می‌زنند دو کف بر هم:

ليکن ز چشم، نفرتشان پيداست
از نغمه‌هایشان غم و کين ريزد
رقص و نشاطشان همه در خاطر
جای طرب عذاب برانگيزد.

با چهره‌های گريان می‌خندند،
وين خنده‌های شکلک نابينا
بر چهره‌های ماتم‌شان نقش است
چون چهره‌ی جذامی، وحشت‌زا.

خندند مسخ‌گشته و گيج و منگ،
مانندِ مادری که به امرِ خان
بر نعشِ چاک‌چاکِ پسر خندد
سايد ولی به دندان‌ها، دندان!

خاموش باش، مرغک دريايی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بميرد شب
بگذار در سکوت سرآيد شب.

بگذار در سکوت به گوش آيد
در نورِ رنگ‌رفته و سردِ ماه
فريادهای ذلّه‌ی محبوسان
از محبسِ سياه…

خاموش باش، مرغ! دمی بگذار
امواجِ سرگران ‌شده بر آب،
کاين خفتگان مُرده، مگر روزی
فريادِشان برآورد از خواب.

خاموش باش، مرغک دريایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بجنبد موج
شايد که در سکوت سرآيد تب!

خاموش شو، خموش! که در ظلمت
اجساد رفته‌رفته به جان آيند
وندر سکوتِ مدهشِ زشتِ شوم
کم‌کم ز رنج‌ها به زبان آيند.

بگذار تا ز نورِ سياهِ شب
شمشيرهای آخته ندرخشد.
خاموش شو! که در دلِ خاموشی
آوازشان سرور به دل بخشد.

خاموش باش، مرغک دريایی!
بگذار در سکوت بجنبد مرگ…
۲۱ شهريور ۱۳۲۷

برای خون و ماتیک

گر تو شاه دخترانی، من خدای شاعرانم
مهدی حمیدی

ـ «این بازوانِ اوست
با داغ‌های بوسه‌ی بسیارها گناه‌اش
وینک خلیجِ ژرفِ نگاهش
کاندر کبودِ مردمکِ بی‌حیای آن
فانوسِ صد تمنا ــ گُنگ و نگفتنی ــ
با شعله‌ی لجاج و شکیبایی
می‌سوزد.
وین، چشمه‌سارِ جادویی‌ تشنگی‌فزاست
این چشمه‌ی عطش
که بر او هر دَم
حرصِ تلاشِ گرمِ هم‌آغوشی
تب‌خاله‌ها رسوایی
می‌آورد به بار.

شورِ هزار مستی‌ ناسیراب
مهتاب‌های گرمِ شراب‌آلود
آوازهای می‌زده‌ی بی‌رنگ
با گونه‌های اوست،
رقصِ هزار عشوه‌ی دردانگیز
با ساق‌های زنده‌ی مرمرتراشِ او.

گنجِ عظیمِ هستی و لذت را
پنهان به زیرِ دامنِ خود دارد
و اژدهای شرم را
افسونِ اشتها و عطش
از گنجِ بی‌دریغ‌اش می‌راند…»

بگذار این‌چنین بشناسد مرد
در روزگارِ ما
آهنگ و رنگ را
زیبایی و شُکوه و فریبندگی را
زندگی را.
حال آن‌که رنگ را
در گونه‌های زردِ تو می‌باید جوید، برادرم!
در گونه‌های زردِ تو
وندر
این شانه‌ی برهنه‌ی خون‌مُرده،
از همچو خود ضعیفی
مضرابِ تازیانه به تن خورده،
بارِ گرانِ خفّتِ روحش را
بر شانه‌های زخمِ تنش بُرده!
حال آن‌که بی‌گمان
در زخم‌های گرمِ بخارآلود
سرخی شکفته‌تر به نظر می‌زند ز سُرخی لب‌ها
و بر سفیدناکی این کاغذ
رنگِ سیاهِ زندگی دردناکِ ما
برجسته‌تر به چشمِ خدایان
تصویر می‌شود…

هی!
شاعر!
هی!
سُرخی، سُرخی‌ست:
لب‌ها و زخم‌ها!
لیکن لبانِ یارِ تو را خنده هر زمان
دندان‌نما کند،
زان پیش‌تر که بیند آن را
چشمِ علیلِ تو
چون «رشته‌یی ز لولوِ تر، بر گُلِ انار» ـ
آید یکی جراحتِ خونین مرا به چشم
کاندر میانِ آن
پیداست استخوان؛
زیرا که دوستانِ مرا
زان پیش‌تر که هیتلر ــ قصابِ«آوش ویتس»
در کوره‌های مرگ بسوزاند،
هم‌گامِ دیگرش
بسیار شیشه‌ها
از صَمغِ سُرخِ خونِ سیاهان
سرشار کرده بود
در هارلم و برانکس
انبار کرده بود
کُنَد تا
ماتیک از آن مهیا
لابد برای یارِ تو، لب‌های یارِ تو!

بگذار عشقِ تو
در شعرِ تو بگرید…

بگذار دردِ من
در شعرِ من بخندد…

بگذار سُرخ خواهرِ همزادِ زخم‌ها و لبان باد!
زیرا لبانِ سُرخ، سرانجام
پوسیده خواهد آمد چون زخم‌هایِ سُرخ
وین زخم‌های سُرخ، سرانجام
افسرده خواهد آمد چونان لبانِ سُرخ؛
وندر لجاجِ ظلمتِ این تابوت
تابد به ناگزیر درخشان و تابناک
چشمانِ زنده‌یی
چون زُهره‌یی به تارکِ تاریکِ گرگ و میش
چون گرم‌ْساز امیدی در نغمه‌های من!

بگذار عشقِ این‌سان
مُردارْوار در دلِ تابوتِ شعرِ تو
ـ تقلیدکارِ دلقکِ قاآنی ــ
گندد هنوز و
باز
خود را
تو لاف‌زن
بی‌شرم‌تر خدای همه شاعران بدان!

لیکن من (این حرام،
این ظلم‌زاده، عمر به ظلمت نهاده،
این بُرده از سیاهی و غم نام)
بر پای تو فریب
بی‌هیچ ادعا
زنجیر می‌نهم!
فرمان به پاره کردنِ این تومار می‌دهم!
گوری ز شعرِ خویش
کندن خواهم
وین مسخره‌خدا را
با سر
درونِ آن
فکندن خواهم
و ریخت خواهمش به سر
خاکسترِ سیاهِ فراموشی…

بگذار شعرِ ما و تو
باشد
تصویرکارِ چهره‌ی پایان‌پذیرها:
تصویرکارِ سُرخی‌ لب‌های دختران
تصویرکارِ سُرخی‌ زخمِ برادران!
و نیز شعرِ من
یک‌بار لااقل
تصویرکارِ واقعی چهره‌ی شما
دلقکان
دریوزه‌گان
«شاعران!»

۱۳۲۹