اشعار حماسی واساطیری

وزان پس جوان و خردمند زن (51)

وزان پس جوان و خردمند زن
به آرام بنشست با رای زن

چنین گفت کامد یکی نو سخن
که جاوید بر دل نگردد کهن

جهاندار خاقان بیاراستست
سخنها ز هر گونه پیراستست

ازو نیست آهو بزرگست شاه
دلیر و خداوند توران سپاه

ولیکن چو با ترک ایرانیان
بکوشد که خویشی بود در میان

ز پیوند وز بند آن روزگار
غم و رنج بیند به فرجام کار

نگر تا سیاوش از افراسیاب
چه برخورد جز تابش آفتاب

سر خویش داد از نخستین بباد
جوانی که چون او ز مادر نزاد

همان نیز پور سیاوش چه کرد
ز توران و ایران برآورد گرد

بسازید تا ما ز ترکان نهان
به ایران بریم این سخن ناگهان

به گردوی من نامه‌ای کرده‌ام
هم از پیش تیمار این خورده‌ام

که بر شاه پیدا کند کار ما
بگوید ز رنج و ز تیمار ما

به نیروی یزدان چنو بشنود
بدین چرب گفتار من بگرود

بدو گفت هرکس که بانو توی
به ایران و چین پشت و بازو توی

نجنباندت کوه آهن ز جای
یلان را به مردی تویی رهنمای

ز مرد خردمند بیدارتر
ز دستور داننده هشیارتر

همه کهترانیم و فرمان تو راست
برین آرزو رای و پیمان تو راست

چو بشنید زیشان عرض رابخواند
درم داد و او را به دیوان نشاند

بیامد سپه سر به سر بنگرید
هزار و صد و شست یل برگزید

کزان هر سواری بهنگام کار
نبر گاشتندی سر از ده سوار

درم داد و آمد سوی خانه باز
چنین گفت با لشکر رزمساز

که هرکس که دید او دوال رکیب
نپیچد دل اندر فراز ونشیب

نترسد ز انبوه مردم کشان
گر از ابر باشد برو سرفشان

به توران غریبیم و بی پشت و یار
میان بزرگان چنین سست و خوار

همی‌رفت خواهم چو تیره شود
سر دشمن از خواب خیره شود

شما دل به رفتن مدارید تنگ
که از چینیان لشکر آید به جنگ

که خود بی‌گمان از پس من سران
بیایند با گرزهای گران

همه جان یکایک به کف برنهید
اگر لشکر آید دمید و دهید

وگر بر چنین رویتان نیست رای
از ایدر مجنبید یک تن زجای

به آواز گفتند ما کهتریم
ز رای و ز فرمان تو نگذریم

برین برنهادند و برخاستند
همه جنگ چین را بیاراستند

یلان سینه و مهر و ایزد گشسپ
نشستند با نامداران بر اسپ

همی‌گفت هرکس که مردن به نام
به از زنده و چینیان شادکام

هم آنگه سوی کاروان برگذشت
شترخواست تاپیش او شد ز دشت

گزین کرد زان اشتران سه هزار
بدان تا بنه برنهادند و بار

چو شب تیره شد گردیه برنشست
چو گردی سرافراز و گرزی بدست

برافگند پر مایه برگستوان
ابا جوشن و تیغ و ترگ گوان

همی‌راند چون باد لشکر به راه
به رخشنده روز و شبان سیاه

دو هفته برآمد بدو گفت شاه (58)

دو هفته برآمد بدو گفت شاه
به خورشید و ماه و به تخت و کلاه

که برگویی آن جنگ خاقانیان
ببندی کمر همچنان بر میان

بدو گفت شاها انوشه بدی
روان را به دیدار توشه بدی

بفرمای تا اسپ و زین آورند
کمان و کمند و کمین آورند

همان نیزه و خود و خفتان جنگ
یکی ترکش آگنده تیر خدنگ

پرستنده‌ای را بفرمود شاه
که درباغ گلشن بیارای گاه

برفتند بیدار دل بندگان
ز ترک و ز رومی پرستندگان

ز خوبان رومی هزار و دویست
تو گفتی به باغ اندرون راه نیست

چو خورشید شیرین به پیش اندرون
خرامان به بالای سیمین ستون

بشد گردیه تا به نزدیک شاه
زره خواست از ترک و رومی کلاه

بیامد خرامان ز جای نشست
کمر بر میان بست و نیزه بدست

بشاه جهان گفت دستور باش
یکی چشم بگشا ز بد دور باش

بدان پر هنر زن بفرمود شاه
زن آمد به نزدیک اسپ سیاه

بن نیزه را بر زمین برنهاد
ز بالا بزین اندرآمد چوباد

به باغ اندر آورد گاهی گرفت
چپ وراست بیگانه راهی گرفت

همی هر زمان باره برگاشتی
وز ابر سیه نعره برداشتی

بدو گفت هنگام جنگ تبرگ
بدین گونه بودم چو غرنده گرگ

چنین گفت شیرین که ای شهریار
بدشمن دهی آلت کار زار

تو با جامه پاک بر تخت زر
ورا هر زمان برتو باشد گذر

بخنده به شیرین چنین گفت شاه
کزین زن جز از دوستداری مخواه

همی‌تاخت گرد اندرش گردیه
برآورد گاهی برش گردیه

بدو مانده بد خسرو اندر شگفت
بدان برز و بالا و آن یال و کفت

چنین گفت با گردیه شهریار
که بی‌عیبی از گردش روزگار

کنون تا ببینم که با جام می
یکی سست باشی اگر سخت پی

بگرد جهان چار سالار من
که هستند بر جان نگهبان من

ابا هریکی زان ده و دو هزار
ز ایران بپای اند جنگی سوار

چنین هم به مشکوی زرین من
چه در خانهٔ گوهر آگین من

پرستار باشد ده و دو هزار
همه پاک با طوق و با گوشوار

ازان پس نگهدار ایشان توی
که با رنج و تیمار خویشان توی

نخواهم که گویند زیشان سخن
جز از تو اگر نو بود گر کهن

شنید آن سخن گردیه شاد شد
ز بیغارهٔ دشمن آزاد شد

همی‌رفت روی زمین را بروی
همی آفرین خواند بر فر اوی

چویک ماه شد نامه پاسخ نوشت (64)

چویک ماه شد نامه پاسخ نوشت
سخنهای با مغز و فرخ نوشت

سرنامه گفت آفرین مهان
بران باد کو باد دارد جهان

بد و نیک بیند ز یزدان پاک
وزو دارد اندر جهان بیم و باک

کند آفرین بر خداوند مهر
کزین گونه بر پای دارد سپهر

نخست آنک کردی ستایش مرا
به نامه نمودی نیایش مرا

بدانستم و شاد گشتم بدان
سخن گفتن تاجور بخردان

پذیرفتم آن نامور گنج تو
نخواهم که چندان بود رنج تو

ازیرا جهاندار یزدان پاک
برآورد بوم تو را بر سماک

ز هند و ز سقلاب و چین و خزر
چنین ارجمند آمد آن بوم و بر

چه مردی چه دانش چه پرهیز و دین
ز یزدان شما را رسید آفرین

چو کار آمدم پیش یارم بدی
بهر دانشی غمگسارم بدی

چنان شاد گشتم ز پیوند تو
بدین پر هنر پاک فرزند تو

که کهتر نباشد به فرزند خویش
ببوم و بر و پاک پیوند خویش

همه مهتران پشت برگاشتند
مرا در جهان خوار بگذاشتند

تو تنها بجای پدر بودیم
همان از پدر بیشتر بودیم

تو را همچنان دارم اکنون که شاه
پدر بیند آزاده و نیک خواه

دگر هرچ گفتی ز شیروی من
ازان پاک تن پشت و نیروی من

بدانستم و آفرین خواندم
بران دین تو را پاک دین خواندم

دگر هرچ گفتی ز پاکیزه دین
ز یکشنبدی روزهٔ به آفرین

همه خواند بر ما یکایک دبیر
سخنهای بایسته و دلپذیر

بما بر ز دین کهن ننگ نیست
به گیتی به از دین هوشنگ نیست

همه داد و نیکی و شرمست و مهر
نگه کردن اندر شمار سپهر

به هستی یزدان نیوشان ترم
همیشه سوی داد کوشان ترم

ندانیم انباز و پیوند و جفت
نگردد نهان و نگردد نهفت

در اندیشهٔ دل نگنجد خدای
به هستی همو باشدت رهنمای

دگر کت ز دار مسیحا سخن
بیاد آمد از روزگار کهن

مدان دین که باشد به خوبی بپای
بدان دین نباشد خرد رهنمای

کسی را که خوانی همی سوگوار
که کردند پیغمبرش را بدار

که گوید که فرزند یزدان بد اوی
بران دار بر کشته خندان بد اوی

چو پور پدر رفت سوی پدر
تو اندوه این چوب پوده مخور

ز قیصر چو بیهوده آمد سخن
بخندد برین کار مرد کهن

همان دار عیسی نیرزد به رنج
که شاهان نهادند آن را به گنج

از ایران چو چوبی فرستم بروم
بخندد بما بر همه مرز و بوم

به موبد نباید که ترسا شدم
گر از بهر مریم سکوبا شدم

دگر آرزو هرچ باید بخواه
شمار سوی ما گشادست راه

پسندیدم آن هدیه های تو نیز
کجا رنج بردی ز هر گونه چیز

به شیروی بخشیدم این برده رنج
پی افگندم او را یکی تازه گنج

ز روم و ز ایران پر اندیشه‌ام
شب تیره اندیشه شد پیشه‌ام

بترسم که شیروی گردد بلند
رساند به روم و به ایران گزند

نخست اندر آید ز سلم بزرگ
ز اسکندر آن کینه دار سترگ

ز کین نو آیین و کین کهن
مگر در جهان تازه گردد سخن

سخنها که پرسیدم از دخترت
چنان دان که او تازه کرد افسرت

بدین مسیحا بکوشد همی
سخنهای ما کم نیوشد همی

به آرام شادست و پیروزبخت
بدین خسروانی نو آیین درخت

همیشه جهاندار یار تو باد
سر اختر اندر کنار تو باد

نهادند بر نامه بر مهر شاه
همی‌داشت خراد برزین نگاه

گشادند زان پس در گنج باز
کجا گرد کرد او به روز دراز

نخستین صد و شست  بنداوسی
که پنداوسی خواندش پارسی

به گوهر بیاگنده هر یک چو سنگ
نهادند بر هر یکی مهر تنگ

بران هر یکی دانه ها صد هزار
بها بود بر دفتر شهریار

بیاورد سیصد شتر سرخ موی
سیه چشم و آراسته راه جوی

مران هر یکی را درم دو هزار
بها داده بد نامور شهریار

ز دیبای چینی صد و چل هزار
ازان چند زربفت گوهرنگار

دگر پانصد در خوشاب بود
که هر دانه‌ای قطرهٔ آب بود

صد و شست یاقوت چون ناردان
پسندیدهٔ مردم کاردان

ز هندی و چینی و از بربری
ز مصری و از جامهٔ پهلوی

ز چیزی که خیزد ز هر کشوری
که چونان نبد در جهان دیگری

فرستاد سیصد شتروار بار
از ایران بر قیصر نامدار

یکی خلعت افگند بر خانگی
فزون‌تر ز خویشی و بیگانگی

همان جامه و تخت و اسب و ستام
ز پوشیدنیها که بردیم نام

بدینسان چنین صد شتر بارکرد
از آن ده شتربار دینار کرد

ببخشید بر فیلسوفان درم
ز دینار و هرگونه‌ای بیش وکم

برفتند شادان ازان مرز وبوم
به نزدیک قیصر ز ایران بروم

همه مهتران خواندند آفرین
بران پر هنر شهریار زمین

کنون داستان کهن نو کنیم
سخنهای شیرین و خسرو کنیم

کهن گشته این نامهٔ باستان (65)

کهن گشته این نامهٔ باستان
ز گفتار و کردار آن راستان

همی نوکنم گفته‌ها زین سخن
ز گفتار بیدار مرد کهن

بود بیت، شش بار بیور هزار
سخنهای شایسته و غمگسار

نبیند کسی نامهٔ پارسی
نوشته به ابیات صدبار سی

اگر بازجویی درو بیت بد
همانا که کم باشد از پانصد

چنین شهریاری و بخشنده‌ای
به گیتی ز شاهان درخشنده‌ای

نکرد اندرین داستانها نگاه
ز بدگوی و بخت بد آمد گناه

حسد کرد بدگوی در کار من
تبه شد بر شاه بازار من

چو سالار شاه این سخنهای نغز
بخواند ببیند به پاکیزه نغز

ز گنجش من ایدر شوم شادمان
کزو دور بادا بد بدگمان

وزان پس کند یاد بر شهریار
مگر تخم رنج من آید ببار

که جاوید باد افسر و تخت اوی
ز خورشید تابنده‌تر بخت اوی

چنین گفت داننده دهقان پیر
که دانش بود مرد را دستگیر

غم و شادمانی بباید کشید
ز هر شور و تلخی بباید چشید

جوانان داننده و باگهر
نگیرند بی آزمایش هنر

چو پرویز ناباک بود و جوان
پدر زنده و پور چون پهلوان

ورا در زمین دوست شیرین بدی
برو بر چو روشن جهان بین بدی

پسندش نبودی جزو در جهان
ز خوبان و از دختران مهان

ز شیرین جدا بود یک روزگار
بدان گه که بد در جهان شهریار

بگرد جهان در بی‌آرام بود
که کارش همه رزم بهرام بود

چو خسرو بپردخت چندی به مهر
شب و روز گریان بدی خوب‌چهر

چنان بد که یک روز پرویز شاه (66)

چنان بد که یک روز پرویز شاه
همی آرزو کرد نخچیرگاه

بیاراست برسان شاهنشهان
که بودند از او پیشتر در جهان

چو بالای سیصد به زرین ستام
ببردند با خسرو نیک نام

هزار و صد و شست خسرو پرست
پیاده همی‌رفت ژوپین بدست

هزار و چهل چوب و شمشیر داشت
که دیبای در بر زره زیر داشت

پس اندر بدی پانصد بازدار
هم از واشه و چرغ و شاهین کار

ازان پس برفتند سیصد سوار
پس بازداران با یوزدار

به زنجیر هفتاد شیروپلنگ
به دیبای چین اندرون بسته تنگ

پلنگان و شیران آموخته
به زنجیر زرین دهن دوخته

قلاده بزر بسته صد بود سگ
که دردشت آهو گرفتی بتگ

پس اندر ز رامشگران دوهزار
همه ساخته رود روز شکار

به زیر اندرون هریکی اشتری
به سر برنهاده ز زر افسری

ز کرسی و خرگاه و پرده سرای
همان خیمه و آخر چارپای

شتر بود پیش اندرون پانصد
همه کرده آن بزم را نامزد

ز شاهان برنای سیصد سوار
همی‌راند با نامور شهریار

ابا یاره و طوق و زرین کمر
بهر مهره‌ای در نشانده گهر

دوصد برده تامجمر افروختند
برو عود و عنبر همی‌سوختند

دوصد مرد برنای فرمانبران
ابا هریکی نرگس و زعفران

همه پیش بردند تا باد بوی
چو آید ز هر سو رساند بدوی

همه پیش آنکس که با بوی خوش
همی‌رفت با مشک صد آبکش

که تا ناورد ناگهان گرد باد
نشاند بران شاه فرخ نژاد

چو بشنید شیرین که آمد سپاه
به پیش سپاه آن جهاندار شاه

یکی زرد پیراهن مشک بوی
بپوشید و گلنارگون کرد روی

یکی از برش سرخ دیبای روم
همه پیکرش گوهر و زر بوم

به سر بر، نهاد افسر خسروی
نگارش همه پیکر پهلوی

از ایوان خسرو برآمد ببام
به روز جوانی نبد شادکام

همی‌بود تاخسرو آنجا رسید
سرشکش ز مژگان به رخ برچکید

چو روی ورا دید برپای خاست
به پرویز بنمود بالای راست

زبان کرد گویا بشیرین سخن
همی‌گفت زان روزگار کهن

به نرگس گل و ارغوان را بشست
که بیمار بد نرگس وگل درست

بدان آبداری و آن نیکوی
زبان تیز بگشاد برپهلوی

که تهما هژبرا سپهبد تنا
خجسته کیا گرد شیراوژنا

کجا آن همه مهر و خونین سرشک
که دیدار شیرین بد او را پزشک

کجا آن همه روز کردن به شب
دل و دیده گریان و خندان دو لب

کجا آن همه بند و پیوندما
کجا آن همه عهد و سوگند ما

همی‌گفت وز دیده خوناب زرد
همی‌ریخت برجامهٔ لاژورد

به چشم اندر آورد زو خسرو آب
به زردی رخش گشت چون آفتاب

فرستاد بالای زرین ستام
ز رومی چهل خادم نیک نام

که او را به مشکوی زرین برند
سوی خانهٔ گوهر آگین برند

ازان جایگه شد به دشت شکار
ابا باده ورود و با میگسار

چو از کوه وز دشت برداشت بهر
همی‌رفت شادی کنان سوی شهر

ببستند آذین بشهر و به راه
که شاه آمد از دشت نخچیرگاه

ز نالیدن بوق و بانگ سرود
هوا گشت ز آواز بی‌تار و پود

چنان خسروی برز و شاخ بلند
ز دشت اندر آمد به کاخ بلند

ز مشکوی شیرین بیامد برش
ببوسید پای و زمین و برش

به موبد چنین گفت شاه آن زمان
که بر ما مبر جز به نیکی گمان

مرین خوب رخ را به خسرو دهید
جهان را بدین مژدهٔ نو دهید

مر او را به آیین پیشی بخواست
که آن رسم و آیین بد آنگاه راست

چو آگاهی آمد ز خسرو به راه (67)

چو آگاهی آمد ز خسرو به راه
به نزد بزرگان و نزد سپاه

که شیرین به مشکوی خسرو شدست
کهن بود کار جهان نوشدست

همه شهر زان کار غمگین شدند
پر اندیشه و درد و نفرین شدند

نرفتند نزدیک خسرو سه روز
چهارم چو بفروخت گیتی فروز

فرستاد خسرو مهان را بخواند
بگاه گران مایگان برنشاند

بدیشان چنین گفت کاین روز چند
ندیدم شما را شدم مستمند

بیازردم از بهر آزارتان
پراندیشه گشتم ز تیمارتان

همی‌گفت و پاسخ نداد ایچ‌کس
ز گفتن زبانها ببستند بس

هرآنکس که او داشت آزار و خشم
یکایک به موبد نمودند چشم

چو موبد چنان دید برپای خاست
به خسرو چنین گفت کای راد وراست

به روز جوانی شدی شهریار
بسی نیک و بد دیدی از روزگار

شنیدی بسی نیک و بد در جهان
ز کار بزرگان و کار مهان

کنون تخمهٔ مهتر آلوده شد
بزرگی ازین تخمهٔ پالوده شد

پدر پاک و مادر بود بی‌هنر
چنان دان که پاکی نیاید ببر

ز کژی نجوید کسی راستی
که از راستی برکنی کاستی

دل ما غمی شد ز دیو سترگ
که شد یار با شهریار بزرگ

به ایران اگر زن نبودی جزین
که خسرو بدو خواندی آفرین

نبودی چو شیرین به مشکوی او
بهر جای روشن بدی روی او

نیاکانت آن دانشی راستان
نکردند یاد از چنین داستان

چوگشت آن سخنهای موبد دراز
شهنشاه پاسخ نداد ایچ‌باز

چنین گفت موبد که فردا پگاه
بیاییم یکسر بدین بارگاه

مگر پاسخ شاه یابیم باز
که امروزمان شد سخنها دراز

دگر روز شبگیر برخاستند
همه بندگی را بیاراستند

یکی گفت موبد ندانست گفت
دگر گفت کان با خرد بود جفت

سیوم گفت که امروز پاسخ دهد
سزد زو که آواز فرخ نهد

همه موبدان برگرفتند راه
خرامان برفتند نزدیک شاه

بزرگان گزیدند جای نشست
بیامد یکی مرد تشتی بدست

چو خورشید رخشنده پالوده گشت
یکایک بران مهتران برگذشت

بتشت اندرون ریختش خون گرم
چو نزدیک شد تشت بنهاد نرم

از آن تشت هرکس بپیچید روی
همه انجمن گشت پر گفت و گوی

همی‌کرد هر کس به خسرو نگاه
همه انجمن خیره از بیم شاه

به ایرانیان گفت کاین خون کیست
نهاده بتشت اندر از بهر چیست

بدو گفت موبد که خون پلید
کزو دشمنش گشت هرکش بدید

چوموبد چنین گفت برداشتش
همه دست بردست بگذاشتش

ز خون تشت پر مایه کردند پاک
ببستند روشن به آب و به خاک

چو روشن شد و پاک تشت پلید
بکرد آنک او شسته بد پرنبید

بمی بر پراگند مشک وگلاب
شد آن تشت بی‌رنگ چون آفتاب

ز شیرین بران تشت بد رهنمون
که آغاز چون بود و فرجام چون

به موبد چنین گفت خسرو که تشت
همانا بد این گر دگرگونه گشت

بدو گفت موبد که نوشه بدی
پدیدار شد نیکوی از بدی

بفرمان ز دوزخ توکردی بهشت
همان خوب کردی تو کردار زشت

چنین گفت خسرو که شیرین بشهر
چنان بد که آن بی‌منش تشت زهر

کنون تشت می شد به مشکوی ما
برین گونه پربو شد ازبوی ما

ز من گشت بدنام شیرین نخست
ز پرمایگان نامداری نجست

همه مهتران خواندند آفرین
که بی‌تاج وتختت مبادا زمین

بهی آن فزاید که تو به کنی
مه آن شد بگیتی که تومه کنی

که هم شاه وهم موبد وهم ردی
مگر بر زمین سایهٔ ایزدی

کنون داستان گوی در داستان (69)

کنون داستان گوی در داستان
ازان یک دل ویک زبان راستان

ز تختی که خوانی ورا طاق دیس
که بنهاد پرویز دراسپریس

سرمایهٔ آن ز ضحاک بود
که ناپارسا بود و ناپاک بود

بگاهی که رفت آفریدون گرد
وزان تازیان نام مردی ببرد

یکی مرد بد در دماوند کوه
که شاهش جدا داشتی ازگروه

کجا جهن برزین بدی نام اوی
رسیده بهر کشوری کام اوی

یکی نامور شاه را تخت ساخت
گهر گرد بر گرد او در نشاخت

که شاه آفریدون بدوشاد بود
که آن تخت پرمایه آزاد بود

درم داد مر جهن را سی‌هزار
یکی تاج زرین و دو گوشوار

همان عهد ساری و آمل نوشت
که بد مرز منشور او چون بهشت

بدانگه که ایران به ایرج رسید
کزان نامداران وی آمد پدید

جهاندار شاه آفریدون سه چیز
بران پادشاهی برافزود نیز

یکی تخت و آن گُرزهٔ گاوسار
که ماندست زو در جهان یادگار

سدیگر کجا هفت چشمه گهر
همی‌خواندی نام او دادگر

چو ایرج بشد زو بماند این سه چیز
همان شاد بد زو منوچهر نیز

هر آنکس که او تاج شاهی بسود
بران تخت چیزی همی‌برفزود

چو آمد به کیخسرو نیک بخت
فراوان بیفزود بالای تخت

برین هم نشان تا به لهراسپ شد
وزو همچنان تا به گشتاسپ شد

چو گشتاسپ آن تخت رادید گفت
که کار بزرگان نشاید نهفت

به جاماسپ گفت ای گرانمایه مرد
فزونی چه داری به دین کارکرد

یکایک ببین تا چه خواهی فزود
پس از مرگ ما راکه خواهد ستود

چو جا ماسپ آن تخت رابنگرید
بدید از در گنج دانش کلید

برو بر شمار سپهر بلند
همی‌کرد پیدا چه و چون وچند

ز کیوان همه نقشها تا به ماه
بران تخت کرد او به فرمان شاه

چنین تابگاه سکندر رسید
ز شاهان هر آنکس که آن گاه دید

همی‌برفزودی برو چند چیز
ز زر و ز سیم و ز عاج و ز شیز

مر آن را سکندر همه پاره کرد
ز بی دانشی کار یکباره کرد

بسی از بزرگان نهان داشتند
همی دست بر دست بگذاشتند

بدین گونه بد تا سر اردشیر
کجا گشته بد نام آن تخت پیر

ازان تخت جایی نشانی نیافت
بران آرزو سوی دیگر شتاف

بمرد او و آن تخت ازو بازماند
ازان پس که کام بزرگی براند

بدین گونه بد تا به پرویزشاه
رسید آن گرامی سزاوار گاه

ز هر کشوری مهتران رابخواند
وزان تخت چندی سخنها براند

ازیشان فراوان شکسته بیافت
به شادی سوی گرد کردن شتافت

بیاورد پس تخت شاه اردشیر
ز ایران هر آنکس که بد تیزویر

بهم بر زدند آن سزاوار تخت
به هنگام آن شاه پیروزبخت

ورا درگر آمد ز روم و ز چین
ز مکران و بغداد و ایران زمین

هزار و صد و بیست استاد بود
که کردار آن تختشان یادبود

که او را بنا شاه گشتاسپ کرد
برای و به تدبیر جاماسپ کرد

ابا هریکی مرد شاگرد سی
ز رومی و بغدادی و پارسی

نفرمود تا یک زمان دم زدند
بدو سال تا تخت برهم زدند

چوبر پای کردند تخت بلند
درخشنده شد روی بخت بلند

برش بود بالای صد شاه رش
چو هفتاد رش برنهی ازبرش

صد و بیست رش نیز پهناش بود
که پهناش کمتر ز بالاش بود

بلندیش پنجاه و صد شاه رش
چنان بد که بر ابر سودی سرش

همان شاه رش هر رشی زو سه رش
کزان سر بدیدی بن کشورش

بسی روز در ماه هر بامداد
یکی فرش بودی به دیگر نهاد

همان تخت به دوازده لخت بود
جهانی سراسر همه تخت بود

برو بش زرین صد و چل هزار
ز پیروزه بر زر کرده نگار

همه نقرهٔ خام بد میخ بش
یکی صد به مثقال با شست و شش

چو اندر بره خور نهادی چراغ
پسش دشت بودی و در پیش باغ

چوخورشید درشیرگشتی درشت
مرآن تخت را سوی او بود پشت

چو هنگامهٔ تیر ماه آمدی
گه میوه و جشنگاه آمدی

سوی میوه و باغ بودیش روی
بدان تا بیابد زهرمیوه بوی

زمستان که بودی گه باد و نم
بر آن تخت برکس نبودی دژم

همه طاقها بود بسته ازار
ز خز و سمور از در شهریار

همان گوی زرین و سیمین هزار
بر آتش همی‌تافتی جامه‌دار

به مثقال ازان هریکی پانصد
کز آتش شدی سرخ همچون بسد

یکی نیمه زو اندر آتش بدی
دگر پیش گردان سرکش بدی

شمار ستاره ده و دو و هفت
همان ماه تابان ببرجی که رفت

چه زو ایستاده چه مانده بجا
بدیدی به چشم سر اخترگرا

ز شب نیز دیدی که چندی گذشت
سپهر از بر خاک بر چند گشت

ازان تختها چند زرین بدی
چه مایه ز زر گوهر آگین بدی

شمارش ندانست کردن کسی
اگر چند بودیش دانش بسی

هرآن گوهری کش بهاخوار بود
کمابیش هفتاد دینار بود

بسی نیز بگذشت بر هفتصد
همی‌گیر زین گونه از نیک و بد

بسی سرخ گوگرد بد کش بها
ندانست کس مایه و منتها

که روشن بدی در شب تیره چهر
چوناهید رخشان شدی بر سپهر

دو تخت از بر تخت پرمایه بود
ز گوهر بسی مایه بر مایه بود

کهین تخت را نام بد میش سار
سر میش بودی برو بر نگار

مهین تخت راخواندی لاژورد
که هرگز نبودی برو باد و گرد

سه دیگر سراسر ز پیروزه بود
بدو هر که دیدیش دلسوزه بود

ازین تا بدان پایه بودی چهار
همه پایه زرین و گوهرنگار

هرآنکس که دهقان بد و زیردست
ورا میش سر بود جای نشست

سواران ناباک روز نبرد
شدندی بران گنبد لاژورد

به پیروزه بر جای دستور بود
که از کدخداییش رنجور بود

چو بر تخت پیروزه بودی نشست
خردمند بودی و مهترپرست

چو رفتی به دستوری رهنمای
مگر یافتی نزد پرویز جای

یکی جامه افکنده بد زربفت
برش بود وبالاش پنجاه و هفت

بگوهر همه ریشه‌ها بافته
زبر شوشهٔ زر برو تافته

بدو کرده پیدانشان سپهر
چو بهرام و کیوان و چون ماه و مهر

ز کیوان و تیر و ز گردنده ماه
پدیدار کرده ز هر دستگاه

هم از هفت کشور برو بر نشان
ز دهقان و از رزم گردنکشان

برو بر نشان چل و هشت شاه
پدیدار کرده سر تاج و گاه

برو بافته تاج شاهنشهان
چنان جامه هرگز نبد درجهان

به چین دریکی مرد بد بی‌همال
همی‌بافت آن جامه راهفت سال

سرسال نو هرمز فرودین
بیامد بر شاه ایران زمین

ببرد آن کیی فرش نزدیک شاه
گران مایگان برگرفتند راه

بگسترد روز نو آن جامه را
ز شادی جداکرد خودکامه را

بران جامه بر مجلس آراستند
نوازندهٔ رود و می خواستند

همی آفرین خواند سرکش به رود
شهنشاه را داد چندی درود

بزرگان برو گوهر افشاندند
که فرش بزرگش همی‌خواندند

از ایوان خسرو کنون داستان (71)

از ایوان خسرو کنون داستان
بگویم که پیش آمد از راستان

جهان بر کهان و مهان بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد

بسی مهتر و کهتر از من گذشت
نخواهم من از خواب بیدار گشت

همانا که شد سال بر شست و شش
نه نیکو بود مردم پیرکش

چو این نامور نامه آید به بن
ز من روی کشور شود پر سخن

از آن پس نمیرم که من زنده‌ام
که تخم سخن من پراگنده‌ام

هر آن کس که دارد هش و رای و دین
پس از مرگ بر من کند آفرین

کنون از مداین سخن نو کنم
صفت‌های ایوان خسرو کنم

چنین گفت روشن‌دل پارسی
که بگذاشت با کام دل چارسی

که خسرو فرستاد کسها به روم
به هند و به چین و به آباد بوم

برفتند کاری گران سه هزار
ز هر کشوری آنک بد نامدار

از ایشان هر آن کس که استاد بود
ز خشت و ز گچ بر دلش یاد بود

چو صد مرد بیرون شد از رومیان
ز ایران و اهواز وز هر میان

از ایشان دلاور گزیدند سی
از آن سی دو رومی و دو پارسی

بر خسرو آمد جهاندیده مرد
بر او کار و زخم بنا یاد کرد

گرانمایه رومی که بد هندسی
به گفتار بگذشت از پارسی

بدو گفت شاه این ز من در پذیر
سخن هرچ گویم ز من یاد گیر

یکی جای خواهم که فرزند من
همان تا دو صدسال پیوند من

نشیند بدو در نگردد خراب
ز باران و از برف و از آفتاب

مهندس پذیرفت ایوان شاه
بدو گفت من دارم این دستگاه

فرو برد بنیاد ده شاه رش
همان شاه رش پنج کرده برش

ز سنگ و ز گچ بود بنیاد کار
چنین باید آن کو دهد داد کار

چو دیوار ایوانش آمد به جای
بیامد به پیش جهان‌کد‌خدای

که گر شاه بیند یکی کاردان
گذشته برو سال و بسیاردان

فرستد تنی صد بدین بارگاه
پسندیده با موبد نیک‌خواه

بدو داد زان گونه مردم که خواست
برفتند و دیدند دیوار راست

بریشم بیاورد تا انجمن
بتابند باریک تابی رسن

ز بالای آن تابداده رسن
به پیموده در پیش آن انجمن

رسن سوی گنج شهنشاه برد
ابا مهر گنجور او را سپرد

وزان پس بیامد به ایوان شاه
که دیوار ایوان برآمد به ماه

چو فرمان دهد خسرو زود یاب
نگیرم برین کار کردن شتاب

چهل روز تا کار بنشیندم
ز کاری گران شاه بگزیندم

چو هنگامهٔ زخم ایوان بود
بلندی ایوان چو کیوان بود

بدان زخم خشمت نباید نمود
مرا نیز رنجی نباید فزود

بدو گفت خسرو که چندین زمان
چرا خواهی از من تو ای بدگمان

نباید که داری ازین دست باز
به آزرم بودن بیامد نیاز

بفرمود تا سی هزارش درم
بدادند تا او نباشد دژم

بدانست کاری‌گر راست‌گوی
که عیب آورد مرد دانا به‌روی

که گیرد بران زخم ایوان شتاب
اگر بشکند کم کند نان و آب

شب آمد بشد کارگر ناپدید
چنان شد کزان پس کس او را ندید

چو بشنید خسرو که فرعان گریخت
به گوینده بر خشم فرعان بریخت

چنین گفت کان را که دانش نبود
چرا پیش ما در فزونی نمود

بفرمود تا کار او بنگرند
همه رومیان را به زندان برند

دگر گفت کاری گران آورید
گچ و خشت و سنگ گران آورید

بجستند هرکس که دیوار دید
ز بوم و بر شاه شد ناپدید

به بیچارگی دست ازان بازداشت
همی گوش و دل سوی اهواز داشت

کزان شهر کاری گر آید کسی
نماند چنان کار بی بر بسی

همی‌جست استاد آن تا سه سال
ندیدند کاریگری بی‌همال

بسی یاد کردند زان کارجوی
به سال چهارم پدید آمد اوی

یکی مرد بیدار با فرهی
به خسرو رسانید زو آگهی

هم آنگاه رومی بیامد چو گرد
بدو گفت شاه‌ای گنهکار مرد

بگو تا چه بود اندرین پوزشت
چه گفتی که پیش آمد آمُرزشت

چنین گفت رومی که گر شهریار
فرستد مرا با یکی استوار

بگویم بدان کاردان پوزشم
به پوزش بجا آید افروزشم

فرستاد و رفتند ز ایوان شاه
گران مایه استاد با نیک خواه

همی‌برد دانای رومی رسن
همان مرد را نیز با خویشتن

بپیمود بالای کار و برش
کم آمد ز کار از رسن هفت رش

رسن باز بردند نزدیک شاه
بگفت آنک با او بیامد به راه

چنین گفت رومی که ار زخم کار
برآوردَمی بر سر ای شهریار

نه دیوار ماندی نه طاق ونه کار
نه من ماندمی بر در شهریار

بدانست خسرو که او راست گفت
کسی راستی را نیارد نهفت

رها کرد هر کو به زندان بدند
بداندیش گر بی‌گزندان بدند

مر او را یکی بدره دینار داد
به زندانیان چیز بسیار داد

بران کار شد روزگار دراز
به کردار آن شاه را بد نیاز

چوشد هفت سال آمد ایوان بجای
پسندیدهٔ خسرو پاک‌رای

مر او را بسی آب داد و زمین
درم داد و دینار و کرد آفرین

همی‌کرد هرکس به ایوان نگاه
به نوروز رفتی بدان جایگاه

کس اندر جهان زخم چونین ندید
نه از کاردانان پیشین شنید

یکی حلقه زرین بدی ریخته
ازان چرخ کار اندر آویخته

فروهشته زو سرخ زنجیر زر
به هر مهره‌ای در نشانده گهر

چو رفتی شهنشاه بر تخت عاج
بیاویختندی ز زنجیر تاج

به نوروز چون برنشستی به تخت
به نزدیک او موبد نیک بخت

فروتر ز موبد مهان را بدی
بزرگان و روزی دهان را بدی

به زیر مهان جای بازاریان
بیاراستندی همه کاریان

فرومایه‌تر جای درویش بود
کجا خوردش از کوشش خویش بود

فروتر بریده بسی دست و پای
بسی کشته افگنده در زیرجای

ز ایوان ازان پس خروش آمدی
کز آوازها دل به جوش آمدی

که ای زیردستان شاه جهان
مباشید تیره دل و بدگمان

هر آنکس که او سوی بالا نگاه
کند گردد اندیشه او تباه

ز تخت کیان دورتر بنگرید
هر آنکس که کهتر بود بشمرید

وزان پس تن کشتگان را به راه
کزان بگذری کرد باید نگاه

وزان پس گنهگار و گر بیگناه
نماندی کسی نیز دربند شاه

به ارزانیان جامه‌ها داد نیز
ز دیبا و دینار و هرگونه چیز

هرآنکس که درویش بودی به شهر
که او را نبودی ز نوروز بهر

به درگاه ایوانش بنشاندند
درمهای گنجی بر افشاندند

پر از بیم بودی گنهکار از وی
شده مردم خفته بیدار از وی

منادیگری دیگر اندر سرای
برفتی گه بازگشتن به جای

که ای نامور پر هنر سرکشان
ز بیشی چه جویید چندین نشان

به کار اندر اندیشه باید نخست
بدان تا شود ایمن و تن درست

سگالید هر کار و زان پس کنید
دل مردم کم سخن مشکنید

بر انداخت باید پس آنگه برید
سخن‌های داننده باید شنید

ببینید تا از شما ریز کیست
که بر جان بدبخت باید گریست

هرآنکس که او راه دارد نگاه
بخسپد برین گاه ایمن ز شاه

دگر هرک یازد به چیز کسان
بود چشم ما سوی آنکس رسان

بدانست هم زادفرخ که شاه (74)

بدانست هم زادفرخ که شاه
ز لشکر همه زو شناسد گناه

چو آمد برون آن بد اندیش شاه
نیارست شد نیز در پیشگاه

بدر بر همی‌بود تا هرکسی
همی‌کرد زان آزمایش بسی

همی‌ساخت همواره تا آن سپاه
بپیچید یکسر ز فرمان شاه

همی‌راند با هر کسی داستان
شدند اندر آن کار همداستان

که شاهی دگر برنشیند به تخت
کزین دور شد فرو آیین و بخت

بر زادفرخ یکی پیر بود
که برکارها کردن آژیر بود

چنین گفت با زادفرخ که شاه
همی از تو بیند گناه سپاه

کنون تا یکی شهریاری پدید
نیاری فزون زین نباید چخید

که این بوم آباد ویران شود
از اندوه ایران چو نیران شود

نگه کرد باید به فرزند اوی
کدامست با شرم و بی‌گفت و گوی

ورا شاد بر تخت باید نشاند
بران تاج دینار باید فشاند

چو شیروی بیدار مهتر پسر
به زندان بود کس نباید دگر

همی رای زد زین نشان هرکسی
برین روز و شب برنیامد بسی

که برخاست گرد سپاه تخوار
همه کارها زو گرفتند خوار

پذیره شدش زادفرخ به راه
فراوان برفتند با او سپاه

رسیدند پس یک بدیگر فراز
سخن رفت چند آشکارا و راز

همان زاد فرخ زبان برگشاد
بدی های خسرو همه کرد یاد

همی‌گفت لشکر به مردی و رای
همی‌کرد خواهند شاهی بپای

سپهبد چنین داد پاسخ بدوی
که من نیستم چامهٔ گفت وگوی

اگر با سپاه اندر آیم به جنگ
کنم بر بدان جهان جای تنگ

گرامی بد این شهریار جوان
به نزد کنارنگ و هم پهلوان

چو روز چنان مرد کرد او سیاه
مبادا که بیند کسی تاج و گاه

نژند آن زمان شد که بیداد شد
به بیدادگر بندگان شاد شد

سخنهاش چون زاد فرخ شنید
مر او را ز ایرانیان برگزید

بدو گفت کاکنون به زندان شویم
به نزدیک آن مستمندان شویم

بیاریم بی‌باک شیروی را
جوان و دلیر جهانجوی را

سپهبد نگهبان زندان اوست
کزو داشتی بیشتر مغز و پوست

ابا شش هزار آزموده سوار
همی‌دارد آن بستگان را به زار

چنین گفت با زاد فرخ تخوار
که کار سپهبد گرفتیم خوار

گرین بخت پرویز گردد جوان
نماند به ایران یکی پهلوان

مگر دار دارند گر چاه وبند
نماند به ایران کسی بی‌گزند

بگفت این و از جای برکند اسپ
همی‌تاخت برسان آذر گشسپ

سپاه اندر آورد یکسر به جنگ
سپهبد پذیره شدش بی درنگ

سر لشکر نامور گشته شد
سپهبد به جنگ اندرون کشته شد

پراگنده شد لشکر شهریار
سیه گشت روز و تبه گشت کار

به زندان تنگ اندر آمد تخوار
بدان چاره با جامهٔ کارزار

به شیروی گردنکش آواز داد
سبک پاسخش نامور باز داد

بدانست شیروی کان سرفراز
بدانگه به زندان چرا شد فراز

چو روی تخوار او فروزان بدید
از اندوه چندان دلش بردمید

بدو گفت گریان که خسرو کجاست
رها کردن مانه کار شماست

چنین گفت با شاه‌زاده تخوار
که گر مردمی کام شیران مخوار

اگر تو بدین کار همداستان
نباشی تو کم گیر زین راستان

یکی کم بود شاید از شانزده
برادر بماند تو را پانزده

بشایند هرکس به شاهنشهی
بدیشان بود شاد تخت مهی

فروماند شیروی گریان بجای
ازان خانهٔ تنگ بگذارد پای

پس آگاهی آمد به نزد گراز (2)

پس آگاهی آمد به نزد گراز
که زو بود خسرو به گرم و گداز

فرستاد گوینده‌ای را ز روم
که در خاک شد تاج شیروی شوم

که جانش به دوزخ گرفتار باد
سر دخمهٔ او نگون سار باد

که دانست هرگز که سرو بلند
به باغ از گیا یافت خواهد گزند

چو خسرو که چشم و دل روزگار
نبیند چنو نیز یک شهریار

چو شیروی را شهریاری دهد
همه شهر ایران به خواری دهد

چنو رفت شد تاجدار اردشیر
بدو شادمان جان برنا و پیر

مرا گر ز ایران رسد هیچ بهر
نخواهم که بر وی رسد باد شهر

نبودم من آگه که پرویز شاه
به گفتار آن بدتنان شد تباه

بیایم کنون با سپاهی گران
ز روم و ز ایران گزیده سران

ببینیم تا کیست این کدخدای
که باشد پسندش بدین گونه رای

چنان برکنم بیخ او را ز بن
کزان پس نراند ز شاهی سخن

نوندی برافگند پویان به راه
به نزدیک پیران ایران سپاه

دگرگونه آهنگ بدکامه کرد
به پیروز خسرو یکی نامه کرد

که شد تیره این تخت ساسانیان
جهانجوی باید که بندد میان

توانی مگر چاره‌ای ساختن
ز هرگونه اندیشه انداختن

بجویی بسی یار برنا و پیر
جهان را بپردازی از اردشیر

ازان پس بیابی همه کام خویش
شوی ایمن و شاد زارام خویش

گر ایدون که این راز بیرون دهی
همی خنجر کینه را خون دهی

من از روم چندان سپاه آورم
که گیتی به چشمت سیاه آورم

به ژرفی نگه‌دار گفتار من
مبادا که خوار آیدت کار من

چو پیروز خسرو چنان نامه دید
همه پیش و پس رای خودکامه دید

دل روشن نامور شد تباه
که تا چون کند بد بدان زادشاه

ورا خواندی هر زمان اردشیر
که گوینده مردی بد و یادگیر

برآسای دستور بودی ورا
همان نیز گنجور بودی ورا

بیامد شبی تیره گون بار یافت
می روشن و چرب گفتار یافت

نشسته به ایوان خویش اردشیر
تنی چند با او ز برنا و پیر

چو پیروز خسرو بیامد برش
تو گفتی ز گردون برآمد سرش

بفرمود تا برکشیدند رود
شد ایوان پر از بانگ رود و سرود

چو نیمی شب تیره اندرکشید
سپهبد می یک منی در کشید

شده مست یاران شاه اردشیر
نماند ایچ رامشگر و یادگیر

بد اندیش یاران او را براند
جز از شاه و پیروز خسرو نماند

جفا پیشه از پیش خانه بجست
لب شاه بگرفت ناگه به دست

همی‌داشت تا شد تباه اردشیر
همه کاخ شد پر ز شمشیر و تیر

همه یار پیروز خسرو شدند
اگر نو جهانجوی اگر گو بدند

هیونی برافگند نزد گراز
یکی نامه‌ای نیز با آن دراز

فرستاده چون شد به نزدیک او
چو خورشید شد جان تاریک اوی

بیاورد زان بوم چندان سپاه
که بر مور و بر پشه بر بست راه

همی‌تاخت چون باد تا طیسفون
سپاهش همه دست شسته به خون

ز لشکر نیارست دم زد کسی
نبد خود دران شهر مردم بسی