اشعار حماسی و اساطیری

چو پیروز شد سوی ایران کشید (53)

چو پیروز شد سوی ایران کشید
بر شهریار دلیران کشید

به روز چهارم به آموی شد
ندیدی زنی کو جهانجوی شد

به آموی یک چند بنشست و بود
به دلش اندرون داوریها فزود

یکی نامه سوی برادر بدرد
نوشت و ز هر کارش آگاه کرد

نخستین سخن گفت بهرام گرد
به تیمار و درد برادر بمرد

تو را و مرا مزد بسیار باد
روان وی از ما بی‌آزار باد

دگر گفت با شهریار بلند
بگوی آنچ از من شنیدی ز پند

پس ما بیامد سپاهی گران
همه نامداران جنگاوران

برآن گونه برگاشتمشان ز رزم
که نه رزم بینند زان پس نه بزم

بسی نامور مهتران با منند
نبادی که آید بریشان گزند

نشستم به آموی تا پاسخم
بیارد مگر اختر فرخم

ازآن پس به آرام بنشست شاه (54)

ازآن پس به آرام بنشست شاه
چو برخاست بهرام جنگی ز راه

ندید از بزرگان کسی کینه جوی
که با او بروی اندر آورد روی

به دستور پاکیزه یک روز گفت
که اندیشه تا کی بود در نهفت

کشندهٔ پدر هر زمان پیش من
همی‌بگذرد چون بود خویش من

چوروشن روانم پر از خون بود
همی پادشاهی کنم چون بود

نهادند خوان و می چند خورد
هم آن روز بندوی رابند کرد

ازان پس چنین گفت با رهنما
که او را هم‌اکنون ببردست وپا

بریدند هم در زمان او بمرد
پر از خون روانش به خسرو سپرد

وزان پس بسوی خراسان کسی (55)

وزان پس بسوی خراسان کسی
گسی کرد و اندرز دادش بسی

بدو گفت با کس مجنبان زبان
از ایدر برو تا در مرزبان

به گستهم گو ایچ گونه مپا
چو این نامه من بخوانی بیا

فرستاده چون در خراسان رسید
به درگاه مرد تن آسان رسید

بگفت آنچ فرمان پرویز بود
که شاه جوان بود و خونریز بود

چو گستهم بشنید لشکر براند
پراگنده لشکر همه باز خواند

چنین تا به شهر بزرگان رسید
ز ساری و آمل به گرگان رسید

شنید آنک شد شاه ایران درشت
برادرش را او به مستی بکشت

چوبشنید دستش به دندان بکند
فرود آمد از پشت اسپ سمند

همه جامهٔ پهلوی کرد چاک
خروشان به سر بر همی‌ریخت خاک

بدانست کو را جهاندار شاه
به کین پدر کرد خواهد تباه

خروشان ازان جایگه بازگشت
تو گفتی که با باد انباز گشت

سپاه پراگنده کرد انجمن
همی‌تاخت تا بیشه نارون

چو نزدیکی کوه آمل رسید
سپه را بدان بیشه اندر کشید

همی‌برد بر هر سوی تاختن
بدان تاختن بود کین آختن

به هر سو که بیکار مردم بدند
به نانی همی بندهٔ او شدند

به جایی کجا لشکر شاه بود
که گستهم زان لشکر آگاه بود

همی بر سرانشان فرود آمدی
سپه رایکایک بهم برزدی

وزان پس چو گردوی شد نزد شاه
بگفت آن کجا خواهرش با سپاه

بدان مرزبانان خاقان چه کرد
که در مرو زیشان برآورد گرد

وزان روی گستهم بشنید نیز
که بهرام یل را پر آمد قفیز

همان گردیه با سپاه بزرگ
برفت از بر نامدار سترگ

پس او سپاهی بیامد بکین
چه کرد او بدان نامداران چین

پذیره شدن را سپه برنشاند
ازان جایگه نیز لشکر براند

چو آگاه شد گردیه رفت پیش
از آموی با نامدران خویش

چو گستهم دید آن سپه را ز راه
بر انگیخت اسپ از میان سپاه

بیامد بر گردیه پر ز درد
فراوان ز بهرام تیمار خورد

همان درد بندوی او رابگفت
همی به آستین خون مژگان برفت

یلان سینه را دید و ایزد گشسپ
فرود آمد از دور گریان زاسپ

بگفت آنک بندوی را شهریار
تبه کرد و بد شد مرا روزگار

تو گفتی نه از خواهرش زاده بود
نه از بهر او تن به خون داده بود

به تارک مر او را روا داشتی
روان پیش خاکش فدا داشتی

نخستین ز تن دست و پایش برید
بران سان که از گوهر او سزید

شما را بدو چیست اکنون امید
کجا همچو هنگام با دست و بید

ابا همگنانتان بتر زان کند
به شهر اندرون گوشت ارزان کند

چو از دور بیند یلان سینه را
بر آشوبد و نو کند کینه را

که سالار بودی تو بهرام را
ازو یافتی در جهان کام را

ازو هرکه داندش پرهیز به
گلوی و را خنجر تیز به

گر ای دون که باشید با من بهم
ز نیم اندرین رای بر بیش و کم

پذیرفت ازو هر که بشنید پند
همی‌جست هر کس ز راه گزند

زبان تیز با گردیه بر گشاد
همی‌کرد کردار بهرام یاد

ز گفتار او گردیه گشت سست
شداندیشه‌ها بر دلش بر درست

ببودند یکسر به نزدیک اوی
درخشان شد آن رای تاریک اوی

یلان سینه راگفت کاین زن بشوی
چه گوید بجوید بدین آب روی

چنین داد پاسخ که تا گویمش
به گفتار بسیار دل جویمش

یلان سینه با گردیه گفت زن
به گیتی تو را دیده‌ام رای زن

ز خاقان کرانه گزیدی سزید
که رای تو آزادگان را گزید

چه گویی ز گستهم یل خال شاه
توانگر سپهبد یلی با سپاه

بدو گفت شویی کز ایران بود
ازو تخمهٔ ما نه ویران بود

یلان سینه او را بگستهم داد
دلاور گوی بود فرخ نژاد

همی‌داشتش چون یکی تازه سیب
که اندر بلندی ندیدی نشیب

سپاهی که از نزد خسرو شدی
برو روزگار کهن نو شدی

هر آنگه که دیدی شکست سپاه
کمان را بر افراشتی تا به ماه

چنین تا برآمد برین چندگاه (56)

چنین تا برآمد برین چندگاه
ز گستهم پر درد شد جان شاه

برآشفت روزی به گردوی گفت
که گستهم با گردیه گشت جفت

سوی او شدند آن بزرگ انجمن
برانم که او بودشان رای زن

از آمل کس آمد ز کارآگهان
همه فاش کرد آنچ بودی نهان

همی‌گفت زین گونه تا تیره گشت
ز گفتار چشم یلان خیره گشت

چو سازدندگان شمع ومی‌خواستند
همه کاخ ا ورا بیاراستند

ز بیگانه مردم بپردخت جای
نشست از بر تخت با رهنمای

همان نیز گردوی و خسرو بهم
همی‌رفت از گردیه بیش و کم

بدو گفت ز ایدر فراوان سپاه
به آمل فرستاده‌ام کینه خواه

همه خسته وکشته بازآمدند
پرازناله وبا گداز آمدند

کنون اندرین رای ما را یکیست
که از رای ما تاج و تخت اندکیست

چو بهرام چوبینه گم کرد راه
همیشه بدی گردیه نیک خواه

کنون چاره‌ای هست نزدیک من
مگو این سخن بر سر انجمن

سوی گردیه نامه باید نوشت
چو جویی پر از می بباغ بهشت

که با تو همی دوستداری کنم
بهر جای و هر کار یاری کنم

برآمد برین روزگاری دراز
زبان بر دلم هیچ نگشاد راز

کنون روزگار سخن گفتن است
که گردوی ما رابجای تنست

نگر تا چگونه کنی چاره‌ای
کزان گم شود زشت پتیاره‌ای

که گستهم را زیر سنگ‌آوری
دل وخانهٔ ما به چنگ آوری

چو این کرده باشی سپاه تو را
همان در جهان نیک خواه تو را

مر آن را که خواهی دهم کشوری
بگردد بر آن کشور اندر سری

توآیی به مشکوی زرین من
سرآورده باشی همه کین من

برین برخورم سخت سوگند نیز
فزایم برین بندها بند نیز

اگر پیچم این دل ز سوگند من
مبادا ز من شاد پیوند من

بدو گفت گردوی نوشه بدی
چو ناهید در برج خوشه بدی

تو دانی که من جان و فرزند خویش
برو بوم آباد و پیوند خویش

بجای سر تو ندارم به چیز
گرین چیزها ارجمندست نیز

بدین کس فرستم به نزدیک اوی
درفشان کنم جان تاریک اوی

یکی رقعه خواهم برو مهر شاه
همان خط او چون درخشنده ماه

به خوارهر فرستم زن خویش را
کنم دور زین در بد اندیش را

که چونین سخن نیست جز کار زن
به ویژه زنی کو بود رای زن

برین نیز هر چون همی‌بنگرم
پیام تو باید بر خواهرم

بر آید بکام تو این کار زود
برین بیش و کم بر نباید فزود

چو بشنید خسرو بران شاد شد
همه رنجها بر دلش باد شد

هم آنگه ز گنجور قرطاس خواست
ز مشک سیه سوده انقاس خواست

یکی نامه بنوشت چون بوستان
گل بوستان چون رخ دوستان

پر از عهد و پیوند و سوگندها
ز هر گونه‌ای لابه و پندها

چو برگشت عنوان آن نامه خشک
نهادند مهری برو بر ز مشک

نگینی برو نام پرویز شاه
نهادند بر مهر مشک سیاه

یکی نامه بنوشت گردوی نیز
بگفت اندرو پند و بسیار چیز

سرنامه گفت آنک بهرام کرد
همه دوده و بوم بدنام کرد

که بخشایش آراد یزدان بروی
مبادا پشیمان ازان گفت وگوی

هرآنکس که جانش ندارد خرد
کم و بیشی کارها ننگرد

گر او رفت ما از پس اورویم
بداد خدای جهان بگرویم

چو جفت من آید به نزدیک تو
درخشان کند جان تاریک تو

ز گفتار او هیچ گونه مگرد
چو گردی شود بخت را روی زرد

نهاد آن خط خسرو اندر میان
بپیچید برنامه بر پرنیان

زن چاره گر بستد آن نامه را
شنید آن سخنهای خود کامه را

همی‌تاخت تا بیشهٔ نارون
فرستادهٔ زن به نزدیک زن

ازو گردیه شد چو خرم بهار
همان رخ پر از بوی و رنگ و نگار

زبهرام چندی سخن راندند
همی آب مژگان بر افشاندند

پس آن نامهٔ شوی با خط شاه
نهانی بدو داد و بنمود راه

چو آن شیر زن نامهٔ شاه دید
تو گفتی بروی زمین ماه دید

بخندید و گفت این سخن رابه رنج
ندارد کسی کش بود یار پنج

بخواند آن خط شاه بر پنج تن
نهان داشت زان نامدار انجمن

چو بگشاد لب زود پیمان ببست
گرفت آن زمان دست او را بدست

همان پنج تن را بر خویش خواند
به نزدیکی خوابگه برنشاند

چو شب تیره شد روشنایی بکشت
لب شوی بگرفت ناگه بمشت

ازان مردمان نیز یار آمدند
به بالین آن نامدار آمدند

بکوشید بسیار با مرد مست
سر انجام گویا زبانش ببست

سپهبد به تاریکی اندر بمرد
شب و روز روشن به خسرو سپرد

بشهر اندرون بانگ و فریاد خاست
بهر بر زنی آتش وباد خاست

چو آواز بشنید ناباک زن
بخفتان رومی بپوشید تن

شب تیره ایرانیان رابخواند
سخنهای آن کشته چندی براند

پس آن نامهٔ شاه بنمودشان
دلیری و تندی بی‌فزودشان

همه سرکشان آفرین خواندند
بران نامه برگوهر افشاندند

دوات و قلم خواست ناباک زن (57)

دوات و قلم خواست ناباک زن
ز هرگونه انداخت با رای زن

یکی نامه بنوشت نزدیک شاه
ز بدخواه وز مردم نیک خواه

سر نامه کرد آفرین از نخست
بر آنکس که او کینه از دل بشست

دگر گفت کاری که فرمود شاه
بر آمد بکام دل نیک خواه

پراگنده گشت آن سپاه سترگ
به بخت جهاندار شاه بزرگ

ازین پس کنون تا چه فرمان دهی
چه آویزی از گوشوار رهی

چو آن نامه نزدیک خسرو رسید
از آن زن ورا شادی نو رسید

فرستاده‌ای خواست شیرین سخن
که داند همه داستان کهن

یکی نامه برسان ارژنگ چین
نوشتند و کردند چند آفرین

گرانمایه زن را به درگاه خواند
به نامه ورا افسر ماه خواند

فرستاده آمد بر زن چوگرد
سخنهای خسرو بدو یادکرد

زن شیر زان نامهٔ شهریار
چو رخشنده گل شد به وقت بهار

سپه را به در خواند و روزی بداد
چو شد روز روشن بنه برنهاد

چو آمد به نزدیکی شهریار
سپاهی پذیره شدش بی‌شمار

ز ره چون بدرگاه شد بار یافت
دل تاجور پر ز تیمار یافت

بیاورد زان پس نثاری گران
هر آنکس که بودند با اوسران

همان گنج و آن خواسته پیش برد
یکایک به گنج‌ور اوبرشمرد

ز دینار وز گوهر شاهوار
کس آن را ندانست کردن شمار

ز دیبای زر بفت و تاج و کمر
همان تخت زرین و زرین سپر

نگه کرد خسرو بران زاد سرو
به رخ چون بهار و به رفتن تذرو

به رخساره روز و به گیسو چو شب
همی در بارد تو گویی ز لب

ورا در شبستان فرستاد شاه
ز هر کس فزون شد و را پایگاه

فرستاد نزد برادرش کس
همان نزد دستور فریادرس

بر آیین آن دین مر او رابخواست
بپذرفت با جان همی‌داشت راست

بیارانش بر خلعت افگند نیز
درم داد و دینار و هرگونه چیز

برآمد برین روزگاری دراز (59)

برآمد برین روزگاری دراز
نبد گردیه را به چیزی نیاز

چنین می همی‌خورد با بخردان
بزرگان و رزم آزموده ردان

بدان مجلس اندر یکی جام بود
نوشته برو نام بهرام بود

بفرمود تا جام بنداختند
وزان هرکسی دل بپرداختند

گرفتند نفرین به بهرام بر
بران جام و آرندهٔ جام بر

چنین گفت که اکنون بر بوم ری
به کوبند پیلان جنگی بپی

همه مردم از شهر بیرون کنند
همه ری بپی دشت و هامون کنند

گرانمایه دستور با شهریار
چنین گفت کای از کیان یادگار

نگه کن که شهری بزرگست ری
نشاید که کوبند پیلان بپی

که یزدان دران کار همداستان
نباشد نه هم بر زمین راستان

به دستور گفت آن زمان شهریار
که بد گوهری باید و نابکار

که یک چند باشد بری مرزبان
یکی مرد بی دانش و بد زبان

بدو گفت بهمن که گر شهریار
بخواهد نشان چنین نابکار

بجوییم و این را بجا آوریم
نباید که بی‌رهنما آوریم

چنین گفت خسرو که بسیارگوی
نژند اختری بایدم سرخ موی

تنش سرخ و بینی کژ وروی زشت
همان دوزخی روی دور از بهشت

یکی مرد بدنام و رخساره زرد
بد اندیش و کوتاه دل پر ز درد

همان بد دل و سفله و بی‌فروغ
سرش پر ز کین و زبان پر دروغ

دو چشمش کژ و سبز و دندان بزرگ
براه اندرون کژ رود همچو گرگ

همه موبدان مانده زو در شگفت
که تا یاد خسرو چنین چون گرفت

همی‌جست هرکس بگرد جهان
ز شهر کسان از کهان و مهان

چنان بد که روزی یکی نزد شاه
بیامد کزین گونه مردی به راه

بدیدم بیارم به فرمان کی
بدان تا فرستدش خسرو به ری

بفرمود تا نزد او آورند
وز آنگونه بازی بکو آورند

ببردند زین گونه مردی برش
بخندید زو کشور و لشکرش

بدو گفت خسرو ز کردار بد
چه داری بیاد ای بد بی‌خرد

چنین گفت با شاه کز کار بد
نیاسایم و نیست با من خرد

سخن هرچ گویی دگرگون کنم
تن و جان مردم پر از خون کنم

سرمایهٔ من دروغست و بس
سوی راستی نیستم دست رس

بدو گفت خسرو که بد اخترت
نوشته مبادا جزین بر سرت

به دیوان نوشتند منشور ری
ز زشتی بزرگی شد آن شوم پی

سپاه پراگنده او را سپرد
برفت از درو نام زشتی ببرد

چوآمد بری مرد ناتندرست
دل و دیده از شرم یزدان بشست

بفرمود تا ناودانهای بام
بکندند و او شد بران شادکام

وزان پس همه گربکان رابکشت
دل کد خدایان ازو شد درشت

به هرسو همی‌رفت با رهنمای
منادیگری پیش او بر بپای

همی‌گفت گر ناودانی بجای
ببینی و گر گربه‌ای در سرای

بدان بوم وبر آتش اندر زنم
ز برشان همی سنگ بر سرزنم

همی‌جست جایی که بد یک درم
خداوند او را فگندی به غم

همه خانه از موش بگذاشتند
دل از بوم آباد برداشتند

چو باران بدی ناودانی نبود
به شهر اندرون پاسبانی نبود

ازان زشت بد کامهٔ شوم پی
که آمد ز درگاه خسرو بری

شد آن شهر آباد یکسر خراب
به سر بر همی‌تافتی آفتاب

همه شهر یکسر پر از داغ و درد
کس اندر جهان یاد ایشان نکرد

چنین تا بیامد مه فرودین (60)

چنین تا بیامد مه فرودین
بیاراست گلبرگ روی زمین

جهان از نم ابر پر ژاله شد
همه کوه وهامون پراز لاله شد

بزرگان به بازی به باغ آمدند
همه میش و آهو به راغ آمدند

چو خسرو گشاده در باغ دید
همه چشمهٔ باغ پر ماغ دید

بفرمود تا دردمیدند بوق
بیاورد پس جامهای خلوق

نشستند بر سبزه می خواستند
به شادی زبان را بیاراستند

بیاورد پس گردیه گربکی
که پیدا نبد گربه از کودکی

بر اسپی نشانده ستامی بزر
به زر اندرون چند گونه گهر

فروهشته از گوش او گوشوار
به ناخن بر از لاله کرده نگار

بدیده چوقار و به رخ چون بهار
چو می‌خواره بد چشم او پر خمار

همی‌تاخت چون کودکی گرد باغ
فروهشته از باره زرین جناغ

لب شاه ایران پر از خنده شد
همه کهتران خنده را بنده شد

ابا گردیه گفت کز آرزوی
چه باید بگو ای زن خوب روی

زن چاره گر برد پیشش نماز
بدو گفت کای شاه گردن فراز

بمن بخش ری را خرد یاد کن
دل غمگنان از غم آزاد کن

ز ری مردک شوم رابازخوان
ورا مرد بد کیش و بد ساز دان

همی گربه از خانه بیرون کند
دگر ناودان یک به یک بشکند

بخندید خسرو ز گفتار زن
بدو گفت کای ماه لشکرشکن

ز ری باز خوان آن بد اندیش را
چو آهرمن آن مرد بد کیش را

فرستاد کس زشت رخ رابخواند
همان خشم بهرام با او براند

بکشتند او را به زاری و درد
کجا بد بد اندیش و بیکار مرد

هممی هر زمانش فزون بود بخت
ازان تاجور خسروانی درخت

ازان پس چو گسترده شد دست شاه (61)

ازان پس چو گسترده شد دست شاه
سراسر جهان شد ورا نیک خواه

همه تاجدارانش کهتر شدند
همه کهتران زو توانگر شدند

گزین کرد از ایران چل و هشت هزار
جهاندیده گردان و جنگی سوار

در گنج های کهن برگشاد
که بنهاد پیروز و فرخ قباد

جهان را ببخشید بر چار بهر
یکایک همه نامزد کرد شهر

از آن نامداران ده و دو هزار
گزین کرد ز ایران و نیران سوار

فرستاد خسرو سوی مرز روم
نگهبان آن فرخ آزاد بوم

بدان تا ز روم اندر ایران سپاه
نیاید که کشور شود زو تباه

مگر هرکسی برکند مرز خویش
بداند سر مایه و ارز خویش

هم از نامداران ده و دو هزار
سواران هشیار خنجرگزار

بدان تا سوی زابلستان شوند
ز بوم سیه در گلستان شوند

بدیشان چنین گفت هرکو ز راه
بگردد ندارد زبان را نگاه

به خوبی مر او را به راه آورید
کزین بگذرد بند و چاه آورید

به هرسو فرستید کارآگهان
بدان تا نماند سخن در نهان

طلایه بباید به روز و شبان
مخسپید در خیمه بی‌پاسبان

ز لشکر ده و دو هزار دگر
دلاور سواران پرخاشخر

بخواند و بسی هدیه‌ها دادشان
به راه الانان فرستادشان

بدیشان سپرد آن در باختر
بدان تا نیاید ز دشمن گذر

بدان سرکشان گفت بیدار بید
همه در پناه جهاندار بید

ده ودو هزار دگر برگزید
ز مردان جنگی چنان چون سزید

به سوی خراسان فرستادشان
بسی پند و اندرزها دادشان

که از مرز هیتال تا مرزچین
نباید که کس پی نهد بر زمین

مگر به آگهی و بفرمان ما
روان بسته دارد به پیمان ما

بهر کشوری گنج آگنده هست
که کس را نباید شدن دوردست

چو باید بخواهید و خرم بوید
خردمند باشید و بی غم بوید

در گنج بگشاد و چندی درم
که بودی ز هرمز برو بر رقم

بیاورد و گریان به درویش داد
چو درویش پیوسته بد بیش داد

از آنکس که او یار بندوی بود
به نزدیک گستهم و زنگوی بود

که بودند یازان به خون پدر
ز تنهای ایشان جدا کرد سر

چو از کین و نفرین به پردخت شاه
بدانش یکی دیگر آورد راه

از آن پس شب و روز گردنده دهر
نشست و ببخشید بر چار بهر

از آن چار یک بهر موبد نهاد
که دارد سخنهای نیکو بیاد

ز کار سپاه و ز کار جهان
بگفتی به شاه آشکار و نهان

چو در پادشاهی به دیدی شکست
ز لشکر گر از مردم زیر دست

سبک دامن داد بر تافتی
گذشته بجستی و دریافتی

دگر بهر شادی و رامشگران
نشسته به آرام با مهتران

نبودی نه اندیشه کردی ز بد
چنان کز ره نامداران سزد

سیم بهره گاه نیایش بدی
جهان آفرین را ستایش بدی

چهارم شمار سپهر بلند
همی بر گرفتی چه و چون و چند

ستاره شمر پیش او بر بپای
که بودی به دانش ورا رهنمای

وزین بهره نیمی شب دیر یاز
نشستی همی با بتان طراز

همان نیز یک ماه بر چار بهر
ببخشید تا شاد باشد ز دهر

یکی بهره میدان چوگان و تیر
یکی نامور پیش او یادگیر

دگر بهره زو کوه و دشت شکار
ازان تازه گشتی ورا روزگار

هر آنگه که گشتی ز نخچیر باز
به رخشنده روز و شب دیر یاز

هر آنکس که بودی و را پیش گاه
ببستی به شهر اندر آیین و راه

دگر بهره شطرنج بودی و نرد
سخن گفت از روزگار نبرد

سه دیگر هر آنکس که داننده بود
فزایندهٔ چیز و خواننده بود

به نوبت و را پیش بنشاندی
سخنهای دیرینه برخواندی

چهارم فرستادگان را ز راه
همی‌خواندندی به نزدیک شاه

نوشتی همه پاسخ نامه باز
بدادی بدان مرد گردن فراز

فرستاده با خلعت و کام خویش
ز در بازگشتی به آرام خویش

همه روز منشور هر کشوری
نوشتی سپردی بهر مهتری

چو بودی سر سال نو فرودین
که رخشان شدی در دل از هور دین

نهادی یکی گنج خسرو نهان
که نشناختی کهتری در جهان

چو بر پادشاهیش شد پنج‌سال (62)

چو بر پادشاهیش شد پنج‌سال
به گیتی نبودش سراسر همال

ششم سال زان دخت قیصر چو ماه
یکی پورش آمد همانند شاه

نبود آن زمان رسم بانگ نماز
به گوش چنان پروریده بناز

یکی نام گفتی مر او را پدر
نهانی دگر آشکارا دگر

نهانی به گفتی بگوش اندرون
همی‌خواندی آشکارا برون

بگوش اندرون خواند خسرو قباد
همی‌گفت شیر وی فرخ نژاد

چو شب کودک آمد گذشته سه پاس
بیامد بر خسرو اخترشناس

از اخترشناسان بپرسید شاه
که هرکس که دارند اختر نگاه

بدیدی که فرجام این کار چیست
ز زیچ اختر این جهاندار چیست

چنین داد پاسخ ستاره شمر
که بر چرخ گردان نیابی گذر

ازین کودک آشوب گیرد زمین
نخواند سپاهت برو آفرین

هم از راه یزدان بگردد به نیز
ازین بیشتر چون سراییم چیز

دل شاه غمگین شد از کارشان
وزان ناسزاوار گفتارشان

چنین گفت با مرد داننده شاه
که نیکو کنید اندر اختر نگاه

نگر تا نگردد زبانتان برین
به پیش بزرگان ایران زمین

همی‌داشت آن اختران را نگاه
نهاده بران بسته بر مهر شاه

پر اندیشه بد زان سخن شهریار
بران هفته کس را ندادند بار

ز نخچیر و از می به یکسو کشید
بدان چندگه روی کس را ندید

همه مهتران سوی موبد شدند
ز هر گونه‌ای داستانها زدند

بدان تا چه بد نامور شاه را
که بربست بر کهتران راه را

چو بشنید موبد بشد نزد شاه
بدو داد یکسر پیام سپاه

چنین داد پاسخ ورا شهریار
که من تنگ دل گشتم از روزگار

ز گفتار این مرد اخترشناس
ز گردون گردان شدم ناسپاس

به گنجور گفت آن یکی پرنیان
بیاور یکی رقعه اندر میان

بیاورد گنجور و موبد بدید
دلش تنگ شد خامشی برگزید

ازان پس بدو گفت یزدان بس است
کجا برتر از دانش هر کس است

گر ایدون که ناچار گردان سپهر
دگرگون نماید به جوینده چهر

به تیمار کی باز گردد ز بد
چنین گفته از دانشی کی سزد

جز از شادمانیت هرگز مباد
ز گفتار ایشان مکن هیچ یاد

ز موبد چو بشنید خسرو سخن
بخندید و کاری نو افگند بن

دبیر پسندیده را خواند پیش
سخن گفت با او ز اندازه بیش

ازان پس فزون شد بزرگی شاه (68)

ازان پس فزون شد بزرگی شاه
که خورشید شد آن کجا بود ماه

همه روز با دخت قیصر بدی
همو بر شبستانش مهتر بدی

ز مریم همی‌بود شیرین بدرد
همیشه ز رشکش دو رخساره زرد

به فرجام شیرین ورا زهر داد
شد آن نامور دخت قیصرنژاد

ازان چاره آگه نبد هیچ‌کس
که او داشت آن راز تنها و بس

چو سالی برآمد که مریم بمرد
شبستان زرین به شیرین سپرد

چو شیرویه را سال شد بر دو هشت
به بالا زسی سالگان برگذشت

بیاورد فرزانگان را پدر
بدان تا شود نامور پر هنر

همی‌داشت موبد مر او را نگاه
شب و روز شادان به فرمان شاه

چنان بد که یک روز موبد ز تخت
بیامد به نزدیک آن نیک بخت

چو آمد به نزدیک شیرویه باز
همیشه به بازیش بودی نیاز

یکی دفتری دید پیش اندرش
نوشته کلیله بران دفترش

بدست چپ آن جوان سترگ
بریده یکی خشک چنگال گرگ

سروی سر گاومیشی براست
همی این بران بر زدی چونک خواست

غمی شد دل موبد از کاراوی
ز بازی و بیهوده کردار اوی

به فالش بد آمد هم آن چنگ گرگ
شخ گاو و رای جوان سترگ

ز کار زمانه غمی گشت سخت
ازان برمنش کودک شور بخت

کجا طالع زادنش دیده بود
ز دستور وگنجور بشنیده بود

سوی موبد موبد آمد بگفت
که بازیست باآن گرانمایه جفت

بشد زود موبد بگفت آن به شاه
همی‌داشت خسرو مر او را نگاه

ز فرزند رنگ رخش زرد شد
ز کار زمانه پراز درد شد

ز گفتار مرد ستاره شمر
دلش بود پر درد و پیچان جگر

همی‌گفت تا کردگار سپهر
چگونه نماید بدین کرده چهر

چو بر پادشاهیش بیست وسه سال
گذر کرد شیرویه بفراخت یال

بیازرد زو شهریار بزرگ
که کودک جوان بود و گشته سترگ

پر از درد شد جان خندان اوی
وز ایوان او کرد زندان اوی

هم آن را که پیوستهٔ اوبدند
گه رای جستن براو شدند

بسی دیگر از مهتر و کهتران
که بودند با او ببندگران

همی‌برگرفتند زیشان شمار
که پرسه فزون آمد از سه هزار

همه کاخها رایک اندر دگر
برید آنک بد شاه را کارگر

ز پوشیدنیها و از خوردنی
ز بخشیدنی هم ز گستردنی

به ایوانهاشان بیاراستند
پرستنده و بندگان خواستند

همان می‌فرستاد و رامشگران
همه کاخ دینار بد بی‌کران

به هنگامشان رامش و خورد بود
نگهبان ایشان چهل مرد بود