اشعار حماسی و اساطیری

ز خاور چو خورشید بنمود تاج (4)

ز خاور چو خورشید بنمود تاج
گل زرد شد بر زمین رنگ ساج

ز گنجور دستور بستد کلید
خورش خانه و خمهای نبید

بدژدر هرانکس که بد مهتری
وزان جنگیان رنج دیده سری

خورشها فرستاد و چندی نبید
هم از بویها نرگس و شنبلید

پرستندهٔ باده را پیش خواند
به خوبی سخنها فراوان براند

بدو گفت کامشب تویی باده‌ده
به طایر همه بادهٔ ساده ده

همان تا بدارند باده به دست
بدان تا بخسپند و گردند مست

بدو گفت ساقی که من بنده‌ام
به فرمان تو در جهان زنده‌ام

چو خورشید بر باختر گشت زرد
شب تیره گفتش که از راه برد

می خسروی خواست طایر به جام
نخستین ز غسانیان برد نام

چو بگذشت یک پاس از تیره شب
بیاسود طایر ز بانگ جلب

برفتند یکسر سوی خوابگاه
پرستندگان را بفرمود شاه

که با کس نگوید سخن جز براز
نهانی در دژ گشادند باز

بدان شاه شاپور خود چشم داشت
از آواز مستان به دل خشم داشت

چو شمع از در دژ بیفروخت گفت
که گشتیم با بخت بیدار جفت

مر آن ماه‌رخ را به پرده‌سرای
بفرمود تا خوب کردند جای

سپه را همه سر به سر گرد کرد
گزین کرد مردان ننگ و نبرد

به باره برآورد چندی سوار
هرانکس که بود از در کارزار

به دژ در شد و کشتن اندرگرفت
همه گنجهای کهن برگرفت

سپه بود با طایر اندر حصار
همه مست خفته فزون از هزار

دگر خفته آسیمه برخاستند
به هر جای جنگی بیاراستند

ازیشان کس از بیم ننمود پشت
بسی نامور شاه ایران بکشت

چو شد طایر اندر کف او اسیر
بیامد برهنه دوان ناگزیر

به چنگ وی آمد حصار و بنه
گرفتار شد مردم بدتنه

ببود آن شب و بامداد پگاه
چو خورشید بنمود زرین کلاه

یکی تخت پیروزه اندر حصار
به آیین نهادند و دادند بار

چو از بارپردخته شد شهریار
به نزدیک او شد گل نوبهار

ز یاقوت سرخ افسری بر سرش
درفشان ز زربفت چینی برش

بدانست کای جادوی کار اوست
بدو بد رسیدن ز کردار اوست

چنین گفت کای شاه آزاد مرد
نگه کن که که فرزند با من چه کرد

چنین گفت شاپور بدنام را
که از پرده چون دخت بهرام را

بیاری و رسوا کنی دوده را
برانگیزی آن کین آسوده را

به دژخیم فرمود تا گردنش
زند به آتش اندر بسوزد تنش

سر طایر از ننگ در خون کشید
دو کتف وی از پشت بیرون کشید

هرانکس کجا یافتی از عرب
نماندی که با کس گشادی دو لب

ز دو دست او دور کردی دو کفت
جهان ماند از کار او در شگفت

عرابی ذوالاکتاف کردش لقب
چو از مهره بگشاد کفت عرب

وزانجا یگه شد سوی پارس باز
جهانی همه برد پیشش نماز

برین نیز بگذشت چندی سپهر
وزان پس دگرگونه بنمود چهر

چنان بد که یک روز با تاج و گنج (5)

چنان بد که یک روز با تاج و گنج
همی داشت از بودنی دل به رنج

ز تیره شب اندر گذشته سه پاس
بفرمود تا شد ستاره‌شناس

بپرسیدش از تخت شاهنشهی
هم از رنج وز روزگار بهی

منجم بیاورد صلاب را
بینداخت آرامش و خواب را

نگه کرد روشن به قلب اسد
که هست او نماینده فتح و جد

بدان تا رسد پادشا را بدی
فزاید بدو فره ایزدی

چو دیدند گفتندش ای پادشا
جهانگیر و روشن‌دل و پارسا

یکی کار پیش است با رنج و درد
نیارد کس آن بر توبر یاد کرد

چنین داد شاپور پاسخ بدوی
که ای مرد داننده و راه‌جوی

چه چارست تا این ز من بگذرد
تنم اختر بد به پی نسپرد

ستاره‌شمر گفت کای شهریار
ازین گردش چرخ ناپایدار

به مردی و دانش نیابی گذر
خردمند گر مرد پرخاشخر

بباشد همه بودنی بی‌گمان
نتابیم با گردش آسمان

چنین داد پاسخ گرانمایه شاه
که دادار باشد ز هر بد نگاه

که گردان بلند آسمان آفرید
توانایی و ناتوان آفرید

بگسترد بر پادشاهیش داد
همی بود یک چند بی‌رنج و شاد

چو آباد شد زو همه مرز و بوم
چنان آرزو کرد کاید به روم

ببیند که قیصر سزاوار هست
ابا لشکر و گنج و نیروی دست

همان راز بگشاد با کدخدای
یک پهلوان گرد با داد و رای

همه راز و اندیشه با او بگفت
همی داشت از هرکس اندر نهفت

چنین گفت کاین پادشاهی به داد
بدارید کزداد باشید شاد

شتر خواست پرمایه ده کاروان
به هر کاروان بر یکی ساروان

ز دینار وز گوهران بار کرد
ازان سی شتر بار دینار کرد

بیامد پراندیشه ز آبادبوم
همی رفت زین سان سوی مرز روم

یکی روستا بود نزدیک شهر
که دهقان و شهری بدو بود بهر

بیامد به خان یکی کدخدای
بپرسید کاید مرا هست جای

برو آفرین کرد مهتر بسی
که چون تو نیابیم مهمان کسی

ببود آن شب و خورد و بخشید چیز
ز دهقان بسی آفرین یافت نیز

سپیده برآمد بنه برنهاد
سوی خانهٔ قیصر آمد چو باد

بیامد به نزدیک سالار بار
برو آفرین کرد و بردش نثار

بپرسید و گفتش چه مردی بگوی
که هم شاه‌شاخی و هم شاه‌روی

چنین داد پاسخ که ای پادشا
یکی پارسی مردم و پارسا

به بازارگانی برفتم ز جز
یکی کاروان دارم از خز و بز

کنون آمدستم بدین بارگاه
مگر نزد قیصر گشاینده راه

ازین بار چیزی کش اندر خورست
همه گوهر و آلت لشکرست

پذیرد سپارد به گنجور گنج
بدان شاد باشم ندارم به رنج

دگر را فروشم به زر و به سیم
به قیصر پناهم نپیچم ز بیم

بخرم هرانچم بباید ز روم
روم سوی ایران ز آباد بوم

ز درگاه برخاست مرد کهن
بر قیصر آمد بگفت این سخن

بفرمود تا پرده برداشتند
ز در سوی قیصرش بگذاشتند

چو شاپور نزدیک قیصر رسید
بکرد آفرینی چنان چون سزید

نگه کرد قیصر به شاپور گرد
ز خوبی دل و دیده او را سپرد

بفرمود تا خوان و می ساختند
ز بیگانه ایوان بپرداختند

جفادیده ایرانیی بد به روم
چنانچون بود مرد بیداد و شوم

به قیصر چنین گفت کای سرفراز
یکی نو سخن بشنو از من به راز

که این نامور مرد بازارگان
که دیبا فروشد به دینارگان

شهنشاه شاپور گویم که هست
به گفتار و دیدار و فر و نشست

چو بشنید قیصر سخن تیره شد
همی چشمش از روی او خیره شد

نگهبانش برکرد و با کس نگفت
همی داشت آن راز را در نهفت

چو شد مست برخاست شاپور شاه
همی داشت قیصر مر او را نگاه

بیامد نگهبان و او را گرفت
که شاپور نرسی توی ای شگفت

به جای زنان برد و دستش ببست
به مردی ز دام بلا کس نجست

چو زین باره دانش نیاید به بر
چه باید شمار ستاره‌شمر

بر مست شمعی همی سوختند
به زاریش در چرم خر دوختند

همی گفت هرکس که این شوربخت
همی پوست خر جست و بگذاشت تخت

یکی خانه‌ای بود تاریک و تنگ
ببردند بدبخت را بی‌درنگ

بدان جای تنگ اندر انداختند
در خانه را قفل بر ساختند

کلیدش به کدبانوی خانه داد
تنش را بدان چرم بیگانه داد

به زن گفت چندان دهش نان و آب
که از داشتن زو نگیرد شتاب

اگر زنده ماند به یک چندگاه
بداند مگر ارج تخت و کلاه

همان تخت قیصر نیایدش یاد
کسی را کجا نیست قیصر نژاد

زن قیصر آن خانه را در ببست
به ایوان دگر جای بودش نشست

یکی ماه‌رخ بود گنجور اوی
گزیده به هر کار دستور اوی

که ز ایرانیان داشتی او نژاد
پدر بر پدر بر همی داشت یاد

کلید در خانه او را سپرد
به چرم اندرون بسته شاپور گرد

همان روز ازان مرز لشکر براند
ورا بسته در پوست آنجا بماند

چو قیصر به نزدیک ایران رسید
سپه یک به یک تیغ کین برکشید

از ایران همی برد رومی اسیر
نبود آن یلان را کسی دستگیر

به ایران زن و مرد و کودک نماند
همان چیز بسیار و اندک نماند

نبود آگهی در میان سپاه
نه مرده نه زنده ز شاپور شاه

گریزان همه شهر ایران ز روم
ز مردم تهی شد همه مرز و بوم

از ایران بی‌اندازه ترسا شدند
همه مرز پیش سکوبا شدند

چنین تا برآمد برین چندگاه (6)

چنین تا برآمد برین چندگاه
به ایران پراگنده گشته سپاه

به روم آنک شاپور را داشتی
شب و روز تنهاش نگذاشتی

کنیزک نبودی ز شاپور شاد
ازان کش ز ایرانیان بد نژاد

شب و روز زان چرم گریان بدی
دل او ز شاپور بریان بدی

بدو گفت روزی که ای خوب روی
چه مردی مترس ایچ با من بگوی

که در چرم چو نازک اندام تو
همی بگسلد خواب و آرام تو

چو سروی بدی بر سرش گردماه
بران ماه کرسی ز مشک سیاه

کنون چنبری گشت بالای سرو
تن پیل وارت به کردار غرو

دل من همی بر تو بریان شود
دو چشمم شب و روز گریان شود

بدین سختی اندر چه جویی همی
که راز تو با من نگویی همی

بدو گفت شاپور کای خوب‌چهر
گرت هیچ بر من بجنبید مهر

به سوگند پیمانت خواهم یکی
کزان نگذری جاودان اندکی

نگویی به بدخواه راز مرا
کنی یاد درد و گداز مرا

بگویم ترا آنچ درخواستی
به گفتار پیدا کنم راستی

کنیزک به دادار سوگند خورد
به زنار شماس هفتاد گرد

به جان مسیحا و سوک صلیب
به دارای ایران گشته مصیب

که راز تو با کس نگویم ز بن
نجویم همی بتری زین سخن

همه راز شاپور با او بگفت
بماند آن سخن نیک و بد در نهفت

بدو گفت اکنون چو فرمان دهی
بدین راز من دل گروگان دهی

سر از بانوان برتر آید ترا
جهان زیر پای اندر آید ترا

به هنگام نان شیرگرم آوری
بپوشی سخن نرم نرم‌آوری

به شیر اندر آغارم این چرم خر
که این چرم گردد به گیتی سمر

پس از من بسی سالیان بگذرد
بگوید همی هرک دارد خرد

کنیزک همی خواستی شیر گرم
نهانی ز هرکس به آواز نرم

چو کشتی یکی جام برداشتی
بر آتش همی تیز بگذاشتی

به نزدیک شاپور بردی نهان
نگفتی نهان با کس اندر جهان

دو هفته سپهر اندرین گشته شد
به فرجام چرم خر آغشته شد

چو شاپور زان پوست آمد برون
همه دل پر از درد و تن پر ز خون

چنین گفت پس با کنیزک به راز
که ای پاک بینادل و نیک‌ساز

یکی چاره باید کنون ساختن
ز هر گونه اندیشه انداختن

که ما را گذر باشد از شهر روم
مباد آفرین بر چنین مرز و بوم

کنیزک بدو گفت فردا پگاه
شوند این بزرگان سوی جشنگاه

یکی جشن باشد به روم اندرون
که مرد و زن و کودک آید برون

چو کدبانو از شهر بیرون شود
بدان جشن خرم به هامون شود

شود جای خالی و من چاره‌جوی
بسازم نترسم ز پتیاره گوی

دو اسپ و دو گوپال و تیر و کمان
به پیش تو آرم به روشن روان

ببست اندر اندیشه دل را نخست
از آخور دو اسپ گرانمایه جست

همان تیغ و گوپال و برگستوان
همان جوشن و مغفر هندوان

به اندیشه دل را به جای آورید
خرد را بران رهنمای آورید

چو از باختر چشمه اندر کشید
شب آن چادر قار بر سر کشید

پراندیشه شد جان شاپور شاه
که فردا چه سازد کنیزک پگاه

ببود آن شب و خورد و گفت و شنید (8)

ببود آن شب و خورد و گفت و شنید
سپیده چو از کوه سر بر کشید

چو زرین درفشی برآورد راغ
بر میهمان شد خداوند باغ

بدو گفت روز تو فرخنده باد
سرت برتر از بر بارنده باد

سزای تومان جایگاهی نبود
به آرام شایسته گاهی نبود

چو مهمان درویش باشی خورش
نیابی نه پوشیدن و پرورش

بدو گفت شاپور کای نیک‌بخت
من این خانه بگزیدم از تاج و تخت

یکی زند و اُست آر با بَرسَمَت
به زمزم یکی پاسخی پرسمت

بیاورد هرچش بفرمود شاه
بیفزود نزدیک شه پایگاه

به زمزم بدو گفت برگوی راست
کجا موبد موبد اکنون کجاست

چنین داد پاسخ ورا باغبان
که ای پاک‌دل مرد شیرین‌زبان

دو چشمم ز جایی که دارم نشست
بدان خانهٔ موبدان موبه دست

نهانی به پالیزبان گفت شاه
که از مهتر ده گل مهره خواه

چو بشنید زو این سخن باغبان
گل و مشک و می خواست و آمد دمان

جهاندار بنهاد بر گل نگین
بدان باغبان داد و کرد آفرین

بدو گفت کین گل به موبد سپار
نگر تا چه گوید همه گوش دار

سپیده دمان مرد با مهر شاه
بر موبد موبد آمد پگاه

چو نزدیک درگاه موبد رسید
پراگنده گردان و در بسته دید

به آواز زان بارگه بار خواست
چو بگشاد در باغبان رفت راست

چو آمد به نزدیک موبد فراز
بدو مهر بنمود و بردش نماز

چو موبد نگه کرد و آن مهره دید
ز شادی دل رای‌زن بردمید

وزان پس بران نام چندی گریست
بدان باغبان گفت کاین مهر کیست

چنین داد پاسخ که ای نامدار
نشسته به خان منست این سوار

یکی ماه با وی چو سرو سهی
خردمند و با زیب و با فرهی

بدو گفت موبد که ای نامجوی
نشان که دارد به بالا و روی

بدو باغبان گفت هرکو بهار
بدیدست سرو از لب جویبار

دو بازو به کردار ران هیون
برش چون بر شیر و چهرش چو خون

همی رنگ شرم آید از مهر اوی
همی زیب تاج آید از چهر اویش

بسی برنیامد برین روزگار (10)

بسی برنیامد برین روزگار
که شد مردم لشکری شش هزار

فرستاد شاپور کارآگهان
سوی طیسفون کاردیده مهان

بدان تا ز قیصر دهند آگهی
ازان برز درگاه با فرهی

برفتند کارآگهان ناگهان
نهفته بجستند کار جهان

بدیدند هرگونه بازآمدند
بر شاه گردن‌فراز آمدند

که قیصر ز می خوردن و از شکار
همی هیچ نندیشد از کارزار

سپاهش پراگنده از هر سوی
به تاراج کردن به هر پهلوی

نه روزش طلایه نه شب پاسبان
سپاهش همه چون رمه بی‌شبان

نبیند همی دشمن از هیچ روی
پسند آمدش زیستن برزوی

چو شاپور بشنید زان شاد شد
همه رنجها بر دلش باد شد

گزین کرد ز ایرانیان سه هزار
زره‌دار و برگستوان ور سوار

شب تیره جوشن به بر در کشید
سپه را سوی طیسفون برکشید

به تیره شبان تیز بشتافتی
چو روشن شدی روی برتافتی

همی راندی در بیابان و کوه
بران راه بی‌راه خود با گروه

فزون از دو فرسنگ پیش سپاه
همی دیده‌بان بود بی‌راه و راه

چنین تا به نزدیکی طیسفون
طلایه همی راند پیش اندرون

به لشکر گه آمد گذشته دو پاس
ز قیصر نبودش به دل در هراس

ازان مرز بشنید آواز کوس
غو پاسبانان چو بانگ خروس

پر از خیمه یک دشت و خرگاه بود
ازان تاختن خود که آگاه بود

ز می مست قیصر به پرده‌سرای
ز لشکر نبود اندران مرز جای

چو گیتی چنان دید شاپور گرد
عنان کیی بارگی را سپرد

سپه را به لشکرگه اندر کشید
بزد دست و گرز گران برکشید

به ابر اندر آمد دم کرنای
جرنگیدن گرز و هندی درای

دهاده برآمد ز هر پهلوی
چکاچاک برخاست از هر سوی

تو گفتی همی آسمان بترکید
ز خورشید خون بر هوا برچکید

درفشیدن کاویانی درفش
شب تیره و تیغهای بنفش

تو گفتی هوا تیغ بارد همی
جهان یکسره میغ دارد همی

ز گرد سپه کوه شد ناپدید
ستاره همی دامن اندرکشید

سراپردهٔ قیصر بی‌هنر
همی کرد شاپور زیر و زبر

به هر گوشه‌ای آتش اندر زدند
همی آسمان بر زمین بر زدند

سرانجام قیصر گرفتار شد
وزو اختر نیک بیزار شد

وزان خیمه‌ها نامداران اوی
دلیر و گزیده سواران اوی

گرفتند بسیار و کردند بند
چنین است کردار چرخ بلند

گهی زو فراز آید و گه نشیب
گهی شادمانی و گاهی نهیب

بی‌آزاری و مردمی بهترست
کرا کردگار جهان یاورست

چو شب دامن روز اندر کشید (11)

چو شب دامن روز اندر کشید
درفش خور آمد ز بالا پدید

بفرمود شاپور تا شد دبیر
قلم خواست و انقاس و مشک و حریر

نوشتند نامه به هر مهتری
به هر پادشاهی و هر کشوری

سرنامه کرد آفرین مهان
ز ما بنده بر کردگار جهان

که اوراست بر نیکویی دست‌رس
به نیرو نیازش نیاید به کس

همو آفرینندهٔ روزگار
به نیکی همو باشد آموزگار

چو قیصر که فرمان یزدان بهشت
به ایران به جز تخم زشتی نکشت

به زاری همی بند ساید کنون
چو جان را نبودش خرد رهنمون

همان تاج ایران بدو در سپرد
ز گیتی به جز نام زشتی نبرد

گسسته شد آن لشکر و بارگاه
به نیروی یزدان که بنمود راه

هرانکس که باشد ز رومی به شهر
ز شمشیر باید که یابند بهر

همه داد جویید و فرمان کنید
به خوبی ز سر باز پیمان کنید

هیونی بر آمد ز هر سو دمان
ابا نامهٔ شاه روشن روان

ز لشکرگه آمد سوی طیسفون
بی‌آزار بنشست با رهنمون

چو تاج نیاکانش بر سر نهاد
ز دادار نیکی دهش کرد یاد

بفرمود تا شد به زندان دبیر
به انقاس بنوشت نام اسیر

هزار و صد و ده برآمد شمار
بزرگان روم آنک بد نامدار

همه خویش و پیوند قیصر بدند
به روم اندرون ویژه مهتر بدند

جهاندار ببریدشان دست و پای
هرانکس که بد بر بدی رهنمای

بفرمود تا قیصر روم را
بیارند سالار آن بوم را

بشد روزبان دست قیصرکشان
ز زندان بیاورد چون بیهشان

جفادیده چون روی شاپور دید
سرشکش ز دیده به رخ بر چکید

بمالید رنگین رخش بر زمین
همی کرد بر تاج و تخت آفرین

زمین را سراسر به مژگان برفت
به موی و به روی گشت با خاک جفت

بدو گفت شاه ای سراسر بدی
که ترسایی و دشمن ایزدی

پسر گویی آنرا کش انباز نیست
ز گیتیش فرجام و آغاز نیست

ندانی تو گفتن سخن جز دروغ
دروغ آتشی بد بود بی‌فروغ

اگر قیصری شرم و رایت کجاست
به خوبی دل رهنمایت کجاست

چرا بندم از چرم خر ساختی
بزرگی به خاک اندر انداختی

چو بازارگانان به بزم آمدم
نه با کوس و لشکر به رزم آمدم

تو مهمان به چرم خر اندر کنی
به ایران گرایی و لشکر کنی

ببینی کنون جنگ مردان مرد
کزان پس نجویی به ایران نبرد

بدو گفت قیصر که ای شهریار
ز فرمان یزدان که یابد گذار

ز من بخت شاها خرد دور کرد
روانم بر دیو مزدور کرد

مکافات بد گر کنی نیکوی
به گیتی درون داستانی شوی

که هرگز نگردد کهن نام تو
برآید به مردی همه کام تو

اگر یابم از تو به جان زینهار
به چشمم شود گنج و دینار خوار

یکی بنده باشم به درگاه تو
نجویم جز آرایش گاه تو

بدو شاه گفت ای بد بی‌هنر
چرا کردی این بوم زیر و زبر

کنون هرک بردی ز ایران اسیر
همه باز خواهم ز تو ناگزیر

دگر خواسته هرچ بردی به روم
مبادا که بینی تو آن بوم شوم

همه یکسر از خانه بازآوری
بدین لشکر سرفراز آوری

از ایران هرانجا که ویران شدست
کنام پلنگان و شیران شدست

سراسر برآری به دینار خویش
بیابی مکافات کردار خویش

دگر هرک کشتی ز ایرانیان
بجویی ز روم از نژاد کیان

به یک تن ده از روم تاوان دهی
روان را به پیمان گروگان دهی

نخواهم به جز مرد قیصرنژاد
که باشند با ما بدین بوم شاد

دگر هرچ ز ایران بریدی درخت
نبرد درخت گشن نیک‌بخت

بکاری و دیوارها برکنی
ز دلها مگر خشم کمتر کنی

کنون من به بندی ببندم ترا
ز چرم خران کی پسندم ترا

گرین هرچ گفتم نیاری به جای
بدرند چرمت ز سر تا به پای

دو گوشش به خنجر بدو شاخ کرد
به یک جای بینیش سوراخ کرد

مهاری به بینی او برنهاد
چو شاپور زان چرم خر کرد یاد

دو بند گران برنهادش به پای
ببردش همان روزبان باز جای

عرض‌گاه و دیوان بیاراستند (12)

عرض‌گاه و دیوان بیاراستند
کلید در گنجها خواستند

سپاه انجمن شد چو روزی بداد
سرش پر ز کین و دلش پر ز باد

از ایران همی راند تا مرز روم
هرانکس که بود اندران مرز و بوم

بکشتند و خانش همی سوختند
جهانی به آتش برافروختند

چو آگاهی آمد ز ایران به روم
که ویران شد آن مرز آباد بوم

گرفتار شد قیصر نامدار
شب تیره اندر صف کارزار

سراسر همه روم گریان شدند
وز آواز شاپور بریان شدند

همی گفت هرکس که این بد که کرد
مگر قیصر آن ناجوانمرد مرد

ز قیصر یکی که برادرش بود
پدر مرده و زنده مادرش بود

جوانی کجا یانسش بود نام
جهانجوی و بخشنده و شادکام

شدند انجمن لشکری بر درش
درم داد پرخاشجو مادرش

بدو گفت کین برادر بخواه
نبینی که آمد ز ایران سپاه

چو بشنید یانس بجوشید و گفت
که کین برادر نشاید نهفت

بزد کوس و آورد بیرون صلیب
صلیب بزرگ و سپاهی مهیب

سپه را چو روی اندرآمد به روی
بی‌آرام شد مردم کینه‌جوی

رده برکشیدند و برخاست غو
بیامد دوان یانس پیش رو

برآمد یکی ابر و گردی سیاه
کزان تیرگی دیده گم کرد راه

سپه را به یک روی بر کوه بود
دگر آب زانسو که انبوه بود

بدین گونه تا گشت خورشید زرد
ز هر سو همی خاست گرد نبرد

بکشتند چندانک روی زمین
شد از جوشن کشتگان آهنین

چو از قلب شاپور لشکر براند
چپ و راستش ویژگان را بخواند

چو با مهتران گرم کرد اسپ شاه
زمین گشت جنبان و پیچان سپاه

سوی لشکر رومیان حمله برد
بزرگش یکی بود با مرد خرد

بدانست یانس که پایاب شاه
ندارد گریزان بشد با سپاه

پس‌اندر همی تاخت شاپور گرد
به گرد از هوا روشنایی ببرد

به هر جایگه بر یکی توده کرد
گیاها به مغز سر آلوده کرد

ازان لشکر روم چندان بکشت
که یک دشت سر بود بی‌پای و پشت

به هامون سپاه و چلیپا نماند
به دژها صلیب و سکوبا نماند

ز هر جای چندان غنیمت گرفت
که لشکر همی ماند زو در شگفت

ببخشید یکسر همه بر سپاه
جز از گنج قیصر نبد بهر شاه

کجا دیده‌بد رنج از گنج اوی
نه هم گوشه بد گنج با رنج اوی

همه لشکر روم گرد آمدند
ز قیصر همی داستانها زدند

که ما را چنو نیز مهتر مباد
به روم اندرون نام قیصر مباد

به روم اندرون جای مذبح نماند
صلیب و مسیح و موشح نماند

چو زنار قسیس شد سوخته
چلیپا و مطران برافروخته

کنون روم و قنوج ما را یکیست
چو آواز دین مسیح اندکیست

ز شاهیش بگذشت پنجاه سال (15)

ز شاهیش بگذشت پنجاه سال
که اندر زمانه نبودش همال

بیامد یکی مرد گویا ز چین
که چون او مصور نبیند زمین

بدان چربه دستی رسیده به کام
یکی برمنش مرد مانی به نام

به صورتگری گفت پیغمبرم
ز دین‌آوران جهان برترم

ز چین نزد شاپور شد بار خواست
به پیغمبری شاه را یار خواست

سخن گفت مرد گشاده‌زبان
جهاندار شد زان سخن بدگمان

سرش تیز شد موبدان را بخواند
زمانی فراوان سخنها براند

کزین مرد چینی و چیره‌زبان
فتادستم از دین او در گمان

بگویید و هم زو سخن بشنوید
مگر خود به گفتار او بگروید

بگفتند کین مرد صورت پرست
نه بر مایهٔ موبدان موبه دست

زمانی سخن بشنو او را بخوان
چو بیند ورا کی گشاید زبان

بفرمود تا موبد آمدش پیش
سخن گفت با او ز اندازه بیش

فرو ماند مانی میان سخن
به گفتار موبد ز دین کهن

بدو گفت کای مرد صورت پرست
به یزدان چرا آختی خیره‌دست

کسی کو بلند آسمان آفرید
بدو در مکان و زمان آفرید

کجا نور و ظلمت بدو اندرست
ز هر گوهری گوهرش برترست

شب و روز و گردان سپهر بلند
کزویت پناهست و زویت گزند

همه کردهٔ کردگارست و بس
جزو کرد نتواند این کرده کس

به برهان صورت چرا بگروی
همی پند دین‌آوران نشنوی

همه جفت و همتا و یزدان یکیست
جز از بندگی کردنت رای نیست

گرین صورت کرده جنبان کنی
سزد گر ز جنبده برهان کنی

ندانی که برهان نیاید به کار
ندارد کسی این سخن استوار

اگر اهرمن جفت یزدان بدی
شب تیره چون روز خندان بدی

همه ساله بودی شب و روز راست
به گردش فزونی نبودی نه کاست

نگنجد جهان‌آفرین در گمان
که او برترست از زمان و مکان

سخنهای دیوانگانست و بس
بدین‌بر نباشد ترا یار کس

سخنها جزین نیز بسیار گفت
که با دانش و مردمی بود جفت

فرو ماند مانی ز گفتار اوی
بپژمرد شاداب بازار اوی

ز مانی برآشفت پس شهریار
برو تنگ شد گردش روزگار

بفرمود پس تاش برداشتند
به خواری ز درگاه بگذاشتند

چنین گفت کاین مرد صورت‌پرست
نگنجد همی در سرای نشست

چو آشوب و آرام گیتی به دوست
بباید کشیدن سراپاش پوست

همان خامش آگنده باید به کاه
بدان تا نجوید کس این پایگاه

بیاویختند از در شارستان
دگر پیش دیوار بیمارستان

جهانی برو آفرین خواندند
همی خاک بر کشته افشاندند

چو شاپور بنشست بر جای عم

چو شاپور بنشست بر جای عم
از ایران بسی شاد و بهری دژم

چنین گفت کای نامور بخردان
جهاندیده و رای‌زن موبدان

بدانید کان کس که گوید دروغ
نگیرد ازین پس بر ما فروغ

دروغ از بر ما نباشد ز رای
که از رای باشد بزرگی به جای

همان مر تن سفله را دوستدار
نیابی به باغ اندرون چون نگار

سری را کجا مغز باشد بسی
گواژه نباید زدن بر کسی

زبان را نگهدار باید بدن
نباید روان را به زهر آژدن

که بر انجمن مرد بسیار گوی
بکاهد به گفتار خود آب‌روی

اگر دانشی مرد راند سخن
تو بشنو که دانش نگردد کهن

دل مرد مطمع بود پر ز درد
به گرد طمع تا توانی مگرد

مکن دوستی با دروغ آزمای
همان نیز با مرد ناپاک‌رای

سرشت تن از چار گوهر بود
گذر زین چهارانش کمتر بود

اگر سفله‌گر مرد با شرم و راد
به آزادگی یک دل و یک نهاد

سیم کو میانه گزیند ز کار
بسند آیدش بخشش کردگار

چهارم که بپراگند بر گزاف
همی دانشی نام جوید ز لاف

دو گیتی بیابد دل مرد راد
نباشد دل سفله یک روز شاد

بدین گیتی او را بود نام زشت
بدان گیتی‌اندر نیابد بهشت

دو گیتی نیابد دل مرد لاف
که بپراگند خواسته بر گزاف

ستوده کسی کو میانه گزید
تن خویش را آفرین گسترید

شما را جهان‌آفرین یار باد
همیشه سر بخت بیدار باد

جهاندارمان باد فریادرس
که تخت بزرگی نماند به کس

بگفت این و از پیش برخاستند
ز یزدان برو آفرین خواستند

چو شد سالیان پنج بر چار ماه
بشد شاه روزی به نخچیرگاه

جهان شد پر از یوز و باران و سگ
چه پرنده و چند تازان به تگ

ستاره زدند از پی خوابگاه
چو چیزی بخورد و بیاسود شاه

سه جام می خسروانی بخورد
پراندیشه شد سر سوی خواب کرد

پراگنده گشتند لشکر همه
چو در خواب شد شهریار رمه

بخفت او و از دشت برخاست باد
که کس باد ازان سان ندارد به یاد

فروبرده چوب ستاره بکند
بزد بر سر شهریار بلند

جهانجوی شاپور جنگی بمرد
کلاه کیی دیگری را سپرد

میاز و مناز و متاز و مرنج
چه تازی به کین و چه نازی به گنج

که بهر تو اینست زین تیره‌گوی
هنر جوی و راز جهان را مجوی

که گر بازیابی به پیچی بدرد
پژوهش مکن گرد رازش مگرد

چنین است کردار این چرخ تیر
چه با مرد برنا چه با مردپیر

چو شد پادشا بر جهان یزدگرد (1)

چو شد پادشا بر جهان یزدگرد
سپه را ز دشت اندرآورد گرد

کلاه برادر به سر بر نهاد
همی بود ازان مرگ ناشاد شاد

چنین گفت با نامداران شهر
که هرکس که از داد یابند بهر

نخست از نیایش به یزدان کنید
دل از داد ما شاد و خندان کنید

بدان را نمانم که دارند هوش
وگر دست یازند بد را بکوش

کسی کو بجوید ز ما راستی
بیارامد از کژی و کاستی

به هرجای جاه وی افزون کنیم
ز دل کینه و آز بیرون کنیم

سگالش نگوییم جز با ردان
خردمند و بیداردل موبدان

کسی را کجا پر ز آهو بود
روانش ز بیشی به نیرو بود

به بیچارگان بر ستم سازد اوی
گر از چیز درویش بفرازد اوی

بکوشیم و نیروش بیرون کنیم
به درویش ما نازش افزون کنیم

کسی کو بپرهیزد از خشم ما
همی بگذرد تیز بر چشم ما

همی بستر از خاک جوید تنش
همان خنجر هندوی گردنش

به فرمان ما چشم روشن کنید
خرد را به تن بر چو جوشن کنید

تن هرکسی گشت لرزان چو بید
که گوپال و شمشیرشان بد امید

چو شد بر جهان پادشاهیش راست
بزرگی فزون کرد و مهرش بکاست

خردمند نزدیک او خوار گشت
همه رسم شاهیش بیکار گشت

کنارنگ با پهلوان و ردان
همان دانشی پرخرد موبدان

یکی گشت با باد نزدیک اوی
جفا پیشه شد جان تاریک اوی

سترده شد از جان او مهر و داد
به هیچ آرزو نیز پاسخ نداد

کسی را نبد نزد او پایگاه
به ژرفی مکافات کردی گناه

هرانکس که دستور بد بر درش
فزایندهٔ اختر و افسرش

همه عهد کردند با یکدگر
که هرگز نگویند زان بوم و بر

همه یکسر از بیم پیچان شدند
ز هول شهنشاه بیجان شدند

فرستادگان آمدندی ز راه
همان زیردستان فریادخواه

چو دستور زان آگهی یافتی
بدان کارها تیز بشتافتی

به گفتار گرم و به آواز نرم
فرستاده را راه دادی به شرم

بگفتی که شاه از در کار نیست
شما را بدو راه دیدار نیست

نمودم بدو هرچ درخواستی
به فرمانش پیدا شد آن راستی