اشعار حماسی و اساطیری

بیاسود در مرو بهرام‌گور (22)

بیاسود در مرو بهرام‌گور
چو آسوده شد شاه و جنگی ستور

ز تیزی روانش مدارا گزید
دلش رای رزم بخارا گزید

به یک روز و یک شب به آموی شد
ز نخچیر و بازی جهانجوی شد

بیامد ز آموی یک پاس شب
گذر کرد بر آب و ریگ فرب

چو خورشید روی هوا کرد زرد
بینداخت پیراهن لاژورد

زمانه شد از گرد چون پر چرغ
جهانجوی بگذشت بر مای و مرغ

همه لشکر ترک بر هم زدند
به بوم و به دشت آتش اندر زدند

ستاره همی دامن ماه جست
پدر بر پسر بر همی راه جست

ز ترکان هرانکس که بد پیش رو
ز پیران و خنجرگزاران نو

همه پیش بهرام رفتند خوار
پیاده پر از خون دل خاکسار

که شاها ردا و بلند اخترا
بر آزادگان جهان مهترا

گر ایدونک خاقان گنهکار گشت
ز عهد جهاندار بیزار گشت

به دستت گرفتار شد بی‌گمان
چو بشکست پیمان شاه جهان

تو خون سر بیگناهان مریز
نه خوب آید از نامداران ستیز

گر از ما همی باژ خواهی رواست
سر بیگناهان بریدن چراست

همه مرد و زن بندگان توایم
به رزم اندر افگندگان توایم

دل شاه بهرام زیشان بسوخت
به دست خرد چشم خشمش بدوخت

ز خون ریختن دست گردان ببست
پراندیشه شد شاه یزدان‌پرست

چو مهر جهاندار پیوسته شد
دل مرد آشفته آهسته شد

بر شاه شد مهتر مهتران
بپذرفت هر سال باژ گران

ازین کار چون کام او شد روا
ابا باژ بستد ز ترکان نوا

چو برگشت و آمد به شهر فرب
پر از رنگ رخسار و پرخنده لب

برآسود یک هفته لشکر نراند
ز چین مهتران را همه پیش خواند

برآورد میلی ز سنگ و ز گج
که کس را به ایران ز ترک و خلج

نباشد گذر جز به فرمان شاه
همان نیز جیحون میانجی به راه

به لشکر یکی مرد بد شمر نام
خردمند و با گوهر و رای و کام

مر او را به توران زمین شاه کرد
سر تخت او افسر ماه کرد

همان تاج زرینش بر سر نهاد
همه شهر توران بدو گشت شاد

چو شد کار توران زمین ساخته (23)

چو شد کار توران زمین ساخته
دل شاه ز اندیشه پرداخته

بفرمود تا پیش او شد دبیر
قلم خواست با مشک و چینی حریر

به نرسی یکی نامه فرمود شاه
ز پیکار ترکان و کار سپاه

سر نامه کرد آفرین نهان
ازین بنده بر کردگار جهان

خداوند پیروزی و دستگاه
خداوند بهرام و کیوان و ماه

خداوند گردنده چرخ بلند
خداوند ارمنده خاک نژند

بزرگی و خردی به پیمان اوست
همه بودنی زیر فرمان اوست

نوشتم یکی نامه از مرز چین
به نزد برادر به ایران زمین

به نزد بزرگان ایرانیان
نوشتن همین نامه بر پرنیان

هرانکس که او رزم خاقان ندید
ازین جنگجویان بباید شنید

سپه بود چندانک گفتی سپهر
ز گردش به قیر اندر اندود چهر

همه مرز شد همچو دریای خون
سر بخت بیداد گشته نگون

به رزم اندرون او گرفتار شد
وزو چرخ گردنده بیزار شد

کنون بسته آوردمش بر هیون
جگر خسته و دیدگان پر ز خون

همه گردن سرکشان گشت نرم
زبان چرب و دلها پر از خون گرم

پذیرفت باژ آنک بدخواه بود
به راه آمدند آنک بی‌راه بود

کنون از پس نامه من با سپاه
بیایم به کام دل نیک‌خواه

هیونان کفک‌افگن بادپای
برفتند چون ابر غران ز جای

چو نامه به نزدیک نرسی رسید
ز شادی دل پادشا بردمید

بشد موبد موبدان پیش اوی
هرانکس که بود از یلان جنگ جوی

به شادی برآمد ز ایران خروش
نهادند هر یک به آواز گوش

دل نامداران ز تشویر شاه
همی بود پیچان ز بهر گناه

به پوزش به نزدیک موبد شدند
همه دل‌هراسان ز هر بد شدند

کز اندیشه کژ و فرمان دیو
ببرد دل از راه گیهان خدیو

بدان مایه لشکر که برد این گمان
که یزدان گشاید در آسمان

شگفتیست این کز گمان بگذرد
هم از رای داننده مرد خرد

چو پاسخ شود نامه بر خوب و زشت
همین پوزش ما بباید نوشت

که گر چند رفت از برزگان گناه
ببخشد مگر نامبردار شاه

بپذرفت نرسی که ایدون کنم
که کین از دل شاه بیرون کنم

پس آن نامه را زود پاسخ نوشت
پدیدار کرد اندرو خوب و زشت

که ایرانیان از پی درد و رنج
همان از پی بوم و فرزند و گنج

گرفتند خاقان چین را پناه
به نومیدی از نامبردار شاه

نه از دشمنی بد نه از درد و کین
نه بر شاه بودست کس را گزین

یکی مهتری نام او برزمهر
بدان رفتن راه بگشاد چهر

بیامد به نزدیک شاه جهان
همه رازها برگشاد از نهان

ز گفتار او شاه خشنود گشت
چنین آتش تیز بی‌دود گشت

چغانی و چگلی و بلخی ردان
بخاری و از غرجگان موبدان

برفتند با باژ و برسم به دست
نیایش کنان پیش آتش‌پرست

که ما شاه را یکسره بنده‌ایم
همان باژ را گردن افگنده‌ایم

همان نیز هر سال با باژ و ساو
به درگه شدی هرک بودیش تاو

چو شد ساخته کار آتشکده (24)

چو شد ساخته کار آتشکده
همان جای نوروز و جشن سده

بیامد سوی آذرآبادگان
خود و نامداران و آزادگان

پرستندگان پیش آذر شدند
همه موبدان دست بر سر شدند

پرستندگان را ببخشید چیز
وز آتشکده روی بنهاد تیز

خرامان بیامد به شهر صطخر
که شاهنشهان را بدان بود فخر

پراگنده از چرم گاوان میش
که بر پشت پیلان همی راند پیش

هزار و صد و شست قنطار بود
درم بو ازو نیز و دینار بود

که بر پهلوی موبد پارسی
همی نام بردیش پیداوسی

بیاورد پس مشکهای ادیم
بگسترد و شادان برو ریخت سیم

به ره بر هران پل که ویران بدید
رباطی که از کاروانان شنید

ز گیتی دگر هرکه درویش بود
وگر نانش از کوشش خویش بود

سدیگر به کپان بسختید سیم
زن بیوه و کودکان یتیم

چهارم هران پیر کز کارکرد
فروماند وز روز ننگ و نبرد

به پنجم هرانکس که بد با نژاد
توانگر نکردی ازو هیچ یاد

ششم هرکه آمد ز راه دراز
همی داشت درویشی خویش راز

بدیشان ببخشید چندین درم
نبد شاه روزی ز بخشش دژم

غنیمت همه بهر لشکر نهاد
نیامدش از آگندن گنج باد

بفرمود پس تاج خاقان چین
که پیش آورد مردم پاک‌دین

گهرها که بود اندرو آژده
بکندند و دیوار آتشکده

به زر و به گوهر بیاراستند
سر تخت آذر بپیراستند

وزان جایگه شد سوی طیسفون
که نرسی بد و موبد رهنمون

پذیره شدندش همه مهتران
بزرگان ایران و کنداوران

چو نرسی بدید آن سر و تاج شاه
درفش دلفروز و چندان سپاه

پیاده شد و برد پیشش نماز
بزرگان و هم موبد سرفراز

بفرمود بهرام تا برنشست
گرفت آن زمان دست او را به دست

بیامد نشست از بر تخت زر
بزرگان به پیش اندرون با کمر

ببخشید گنجی به مرد نیاز
در تنگ زندان گشادند باز

زمانه پر از رامش و داد شد
دل غمگنان از غم آزاد شد

ز هر کشوری رنج و غم دور کرد
ز بهر بزرگان یکی سور کرد

بدان سور هرکس که بشتافتی
همه خلعت مهتری یافتی

سیوم روز بزم ردان ساختند (25)

سیوم روز بزم ردان ساختند
نویسنده را پیش بنشاختند

به می خوردن اندر چو بگشاد چهر
یکی نامه بنوشت شادان به مهر

سر نامه کرد آفرین از نخست
بران کو روان را به شادی بشست

خرد بر دل خویش پیرایه کرد
به رنج تن از مردمی مایه کرد

همه نیکویها ز یزدان شناخت
خرد جست و با مرد دانا بساخت

بدانید کز داد جز نیکویی
نیاید نکوبد در بدخویی

هرانکس که از کارداران ما
سرافراز و جنگی سواران ما

بنالد نه بیند به جز چاه و دار
وگر کشته بر خاک افگنده خوار

بکوشید تا رنجها کم کنید
دل غمگنان شاد و بی‌غم کنید

که گیتی فراوان نماند به کس
بی‌آزاری و داد جویید و بس

بدین گیتی اندر نشانه منم
سر راستی را بهانه منم

که چندان سپه کرد آهنگ من
هم آهنگ این نامدار انجمن

از ایدر برفتم به اندک سپاه
شدند آنک بدخواه بد نیک خواه

یکی نامداری چو خاقان چین
جهاندار با تاج و تخت و نگین

به دست من‌اندر گرفتار شد
سر بخت ترکان نگونسار شد

مرا کرد پیروز یزدان پاک
سر دشمنان رفت در زیر خاک

جز از بندگی پیشهٔ من مباد
جز از راست اندیشهٔ من مباد

نخواهم خراج از جهان هفت سال
اگر زیردستی بود گر همال

به هر کارداری و خودکامه‌ای
نوشتند بر پهلوی نامه‌ای

که از زیردستان جز از رسم و داد
نرانید و از بد نگیرید یاد

هرانکس که درویش باشد به شهر
که از روز شادی نیابند بهر

فرستید نزدیک ما نامشان
برآریم زان آرزو کامشان

دگر هرک هستند پهلونژاد
که گیرند از رفتن رنج یاد

هم از گنج ما بی‌نیازی دهید
خردمند را سرفرازی دهید

کسی را که فامست و دستش تهیست
به هر کار بی‌ارج و بی فرهیست

هم از گنج‌ماشان بتوزید فام
به دیوانهایشان نویسید نام

ز یزدان بخواهید تا هم چنین
دل ما بدارد به آیین و دین

بدین مهر ما شادمانی کنید
بران مهتران مهربانی کنید

همان بندگان را مدارید خوار
که هستند هم بندهٔ کردگار

کسی کش بود پایهٔ سنگیان
دهد کودکان را به فرهنگیان

به دانش روان را توانگر کنید
خرد را ز تن بر سر افسر کنید

ز چیز کسان دور دارید دست
بی‌آزار باشید و یزدان‌پرست

بکوشید و پیمان ما مشکنید
پی و بیخ و پیوند بد برکنید

به یزدان پناهید و فرمان کنید
روان را به مهرش گروگان کنید

مجویید آزار همسایگان
هم آن بزرگان و پرمایگان

هرانکس که ناچیز بد چیره گشت
وز اندازهٔ کهتری برگذشت

بزرگش مخوانید کان برتری
سبک بازگردد سوی کهتری

ز درویش چیزی مدارید باز
هرانکس که هست از شما بی‌نیاز

به پاکان گرایید و نیکی کنید
دل و پشت خواهندگان مشکنید

هران چیز کان دور گشت از پسند
بدان چیز نزدیک باشد گزند

ز دارنده بر جان آنکس درود
که از مردمی باشدش تار و پود

چو اندر نوشتند چینی حریر
سر خامه را کرد مشکین دبیر

به عنوان برش شاه گیتی نوشت
دل داد و دانندهٔ خوب و زشت

خداوند بخشایش و فر و زور
شهنشاه بخشنده بهرام گور

سوی مرزبانان فرمانبران
خردمند و دانا و جنگی سران

به هر سو نوند و سوار و هیون
همی رفت با نامهٔ رهنمون

چو آن نامه آمد به هر کشوری
به هر نامداری و هر مهتری

همی گفت هرکس که یزدان سپاس
که هست این جهاندار یزدان شناس

زن و مرد و کودک به هامون شدند
به هر کشور از خانه بیرون شدند

همی خواندند آفرین نهان
بران دادگر شهریار جهان

ازان پس به خوردن بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند

یکی نیمه از روز خوردن بدی
دگر نیمه زو کارکردن بدی

همی نو به هر بامدادی پگاه
خروشی بدی پیش درگاه شاه

که هرکس که دارد خورید و دهید
سپاسی ز خوردن به خود برنهید

کسی کش نیازست آید به گنج
ستاند ز گنج درم سخته پنج

سه من تافته بادهٔ سالخورده
به رنگ گل نار و با رنگ زرد

جهانی به رامش نهادند روی
پرآواز میخواره شد شهر و کوی

چنان بد که از بید و گل افسری
ز دیدار او خواستندی کری

یکی شاخ نرگس به تای درم
خریدی کسی زان نگشتی دژم

ز شادی جوان شد دل مرد پیر
به چشمه درون آبها گشت شیر

جهانجوی کرد از جهاندار یاد
که یکسر جهان دید زان‌گونه شاد

به نرسی چنین گفت یک روز شاه (26)

به نرسی چنین گفت یک روز شاه
کز ایدر برو با نگین و کلاه

خراسان ترا دادم آباد کن
دل زیردستان به ما شاد کن

نگر تا نباشی به جز دادگر
میاویز چنگ اندرین رهگذر

پدر کرد بیداد و پیچد ازان
چو مردی برهنه ز باد خزان

بفرمود تا خلعتش ساختند
گرانمایه گنجی بپرداختند

بدو گفت یزدان پناه تو باد
سر تخت خورشید گاه تو باد

به رفتن دو هفته درنگ آمدش
تن‌آسان خراسان به چنگ آمدش

چو نرسی بشد هفته‌ای برگذشت
دل شاه ز اندیشه پردخته گشت

بفرمود تا موبد موبدان
برفت و بیاورد چندی ردان

بدو گفت شد کار قیصر دراز
رسولش همی دیر یابد جواز

چه مردست و اندر خرد تا کجاست
که دارد روان از خرد پشت راست

بدو گفت موبد انوشه بدی
جهاندار و با فره ایزدی

یکی مرد پیرست با رای و شرم
سخن گفتنش چرب و آواز نرم

کسی کش فلاطون به دست اوستاد
خردمند و بادانش و بانژاد

یکی برمنش بود کامد ز روم
کنون خیره گشت اندرین مرز و بوم

بپژمرد چون لاله در ماه دی
تنش خشک و رخساره همرنگ نی

همه کهترانش به کردار میش
که روز شکارش سگ آید به پیش

به کندی و تندی بما ننگرید
وزین مرز کس را به کس نشمرید

به موبد چنین گفت بهرام گور
که یزدان دهد فر و دیهیم و زور

مرا گر جهاندار پیروز کرد
شب تیره بر بخت من روز کرد

یکی قیصر روم و قیصر نژاد
فریدون ورا تاج بر سر نهاد

بزرگست وز سلم دارد نژاد
ز شاهان فزون‌تر به رسم و به داد

کنون مردمی کرد و فرزانگی
چو خاقان نیامد به دیوانگی

ورا پیش خوانیم هنگام بار
سخن تا چه گوید که آید به کار

وزان پس به خوبی فرستمش باز
ز مردم نیم در جهان بی‌نیاز

یکی رزم جوید سپاه آورد
دگر بزم و زرین کلاه آورد

مرا ارج ایشان بباید شناخت
بزرگ آنک با نامداران بساخت

برو آفرین کرد موبد به مهر
که شادان بدی تا بگردد سپهر

سپهبد فرستاده را پیش خواند (27)

سپهبد فرستاده را پیش خواند
بران نامور پیشگاهش نشاند

چو بشنید بیدار شاه جهان
فرستاده را خواند پیش مهان

بیامد جهاندیده دانای پیر
سخن‌گوی و بادانش و یادگیر

به کش کرده دست و سرافگنده پست
بر تخت شاهی به زانو نشست

بپرسید بهرام و بنواختش
بر تخت پیروزه بنشاختش

بدو گفت کایدر بماندی تو دیر
ز دیدار این مرز ناگشته سیر

مرا رزم خاقان ز تو باز داشت
به گیتی مرا همچو انباز داشت

کنون روزگار توام تازه شد
ترا بودن ایدر بی‌اندازه شد

سخن هرچ گویی تو پاسخ دهیم
وز آواز تو روز فرخ نهیم

فرستادهٔ پیر کرد آفرین
که بی‌تو مبادا زمان و زمین

هران پادشاهی که دارد خرد
ز گفت خردمند رامش برد

به یزدان خردمند نزدیک‌تر
بداندیش را روز تاریک‌تر

تو بر مهتران جهان مهتری
که هم مهتر و شاه و هم بهتری

ترا دانش و هوش و دادست و فر
بر آیین شاهان پیروزگر

همانت خرد هست و پاکیزه رای
بر هوشمندان توی کدخدای

که جاوید بادی تن و جان درست
مبیناد گردون میان تو سست

زبانت ترازوست و گفتن گهر
گهر سخته هرگز که بیند به زر

اگر چه فرستادهٔ قیصرم
همان چاکر شاه را چاکرم

درودی رسانم ز قیصر به شاه
که جاوید باد این سر و تاج و گاه

و دیگر که فرمود تا هفت چیز
بپرسم ز دانندگان تو نیز

بدو گفت شاه این سخنها بگوی
سخن‌گوی را بیشتر آب‌روی

بفرمود تا موبد موبدان
بشد پیش با مهتران و ردان

بشد موبد و هرکه دانا بدند
به هر دانشی‌بر توانا بدند

سخن‌گوی بگشاد راز از نهفت
سخنهای قیصر به موبد بگفت

به موبد چنین گفت کای رهنمون
چه چیز آنک خوانی همی اندرون

دگر آنک بیرونش خوانی همی
جزین نیز نامش ندانی همی

زبر چیست ای مهتر و زیر چیست
همان بیکرانه چه و خوار کیست

چه چیز آنک نامش فراوان بود
مر او را به هر جای فرمان بود

چنین گفت موبد به فرزانه مرد
که مشتاب وز راه دانش مگرد

مر این را که گفتی تو پاسخ یکیست
سخن در درون و برون اندکیست

برون آسمان و درونش هواست
زبر فر یزدان فرمانرواست

همان بیکران در جهان ایزدست
اگر تاب گیری به دانش بدست

زبر چون بهشتست و دوزخ به زیر
بد آن را که باشد به یزدان دلیر

دگر آنک بسیار نامش بود
رونده به هر جای کامش بود

خرد دارد ای پیر بسیار نام
رساند خرد پادشا را به کام

یکی مهر خوانند و دیگر وفا
خرد دور شد درد ماند و جفا

زبان‌آوری راستی خواندش
بلنداختری زیرکی داندش

گهی بردبار و گهی رازدار
که باشد سخن نزد او پایدار

پراگنده اینست نام خرد
از اندازه‌ها نام او بگذرد

تو چیزی مدان کز خرد برترست
خرد بر همه نیکویها سرست

خرد جوید آگنده راز جهان
که چشم سر ما نبیند نهان

دگر آنک دارد جهاندار خوار
به هر دانش از کردهٔ کردگار

ستاره‌ست رخشان ز چرخ بلند
که بینا شمارش بداند که چند

بلند آسمان را که فرسنگ نیست
کسی را بدو راه و آهنگ نیست

همی خوار گیری شمار ورا
همان گردش روزگار ورا

کسی کو ببیند ز پرتاب تیر
بماند شگفت اندرو تیز ویر

ستاره همی بشمرد ز آسمان
ازین خوارتر چیست ای شادمان

من این دانم ار هست پاسخ جزین
فراخست رای جهان‌آفرین

سخن‌دان قیصر چو پاسخ شنید
زمین را ببوسید و فرمان گزید

به بهرام گفت ای جهاندار شاه
ز یزدان برین‌بر فزونی مخواه

که گیتی سراسر به فرمان تست
سر سرکشان زیر پیمان تست

پسند بزرگان فرخ‌نژاد
ندارد جهان چون تو شاهی به یاد

همان نیز دستورت از موبدان
به دانش فزونست از بخردان

همه فیلسوفان ورا بنده‌اند
به دانایی او سرافگنده‌اند

چو بهرام بشنید شادی نمود
به دلش اندرون روشنایی فزود

به موبدم درم داد ده بدره نیز
همان جامه و اسپ و بسیار چیز

وزانجا خرامان بیامد بدر
خرد یافته موبد پرهنر

فرستادهٔ قیصر نامدار
سوی خانه رفت از بر شهریار

چو خورشید بر چرخ بنمود دست (28)

چو خورشید بر چرخ بنمود دست
شهنشاه بر تخت زرین نشست

فرستادهٔ قیصر آمد به در
خرد یافته موبد پرگهر

به پیش شهنشاه رفتند شاد
سخنها ز هرگونه کردند یاد

فرستاده را موبد شاه گفت
که ای مرد هشیار بی‌یار و جفت

ز گیتی زیانکارتر کار چیست
که بر کردهٔ او بباید گریست

چه دانی تو اندر جهان سودمند
که از کردنش مرد گردد بلند

فرستاده گفت آنک دانا بود
همیشه بزرگ و توانا بود

تن مرد نادان ز گل خوارتر
به هر نیکئی ناسزاوارتر

ز نادان و دانا زدی داستان
شنیدی مگر پاسخ راستان

بدو گفت موبد که نیکو نگر
بیندیش و ماهی به خشکی مبر

فرستاده گفت ای پسندیده مرد
سخن‌ها ز دانش توان یاد کرد

تو این گر دگرگونه دانی بگوی
که از دانش افزون شود آبروی

بدو گفت موبد که اندیشه کن
کز اندیشه بازیب گردد سخن

ز گیتی هرانکو بی‌آزارتر
چنان دان که مرگش زیانکارتر

به مرگ بدان شاد باشی رواست
چو زاید بد و نیک تن مرگ راست

ازین سودمندی بود زان زیان
خرد را میانجی کن اندر میان

چو بشنید رومی پسند آمدش
سخنهای او سودمند آمدش

بخندید و بر شاه کرد آفرین
بدو گفت فرخنده ایران زمین

که تخت شهنشاه بیند همی
چو موبد بروبر نشیند همی

به دانش جهان را بلند افسری
به موبد ز هر مهتری برتری

اگر باژ خواهی ز قیصر رواست
ک دستور تو بر جهان پادشاست

ز گفتار او شاد شد شهریار
دلش تازه شد چو گل اندر بهار

برون شد فرستاده از پیش شاه
شب آمد برآمد درفش سیاه

پدید آمد آن چادر مشکبوی
به عنبر بیالود خورشید روی

شکیبا نبد گنبد تیزگرد
سر خفته از خواب بیدار کرد

درفشی بزد چشمهٔ آفتاب
سر شاه گیتی سبک شد ز خواب

در بار بگشاد سالار بار
نشست از بر تخت خود شهریار

بفرمود تا خلعت آراستند
فرستاده را پیش او خواستند

ز سیمین و زرین و اسپ و ستام
ز دینار گیتی که بردند نام

ز دینار و گوهر ز مشک و عبیر
فزون گشت از اندیشهٔ تیزویر

چو از کار رومی بپردخت شاه (29)

چو از کار رومی بپردخت شاه
دلش گشت پیچان ز کار سپاه

بفرمود تا موبد رای‌زن
بشد با یکی نامدار انجمن

ببخشید روی زمین سربسر
ابر پهلوانان پرخاشخر

درم داد و اسپ و نگین و کلاه
گرانمایه را کشور و تاج و گاه

پر از راستی کرد یکسر جهان
وزو شادمانه کهان و مهان

هرانکس که بیداد بد دور کرد
به نادادن چیز و گفتار سرد

وزان پس چنین گفت با موبدان
که ای پرهنر پاک‌دل بخردان

جهان را ز هرگونه دارید یاد
ز کردار شاهان بیداد و داد

بسی دست شاهان ز بیداد و آز
تهی ماند و هم تن ز آرام و ناز

جهان از بداندیش در بیم بود
دل نیک‌مردان به دو نیم بود

همه دست کرده به کار بدی
کسی را نبد کوشش ایزدی

نبد بر زن و زاده کس پادشا
پر از غم دل مردم پارسا

به هر جای گستردن دست دیو
بریده دل از بیم گیهان خدیو

سر نیکویها و دست بدیست
در دانش و کوشش بخردیست

همه پاک در گردن پادشاست
که پیدا شود زو همه کژ و راست

پدر گر به بیداد یازید دست
نبد پاک و دانا و یزدان‌پرست

مدارید کردار او بس شگفت
که روشن دلش رنگ آتش گرفت

ببینید تا جم و کاوس شاه
چه کردند کز دیو جستند راه

پدر همچنان راه ایشان بجست
به آب خرد جان تیره نشست

همه زیردستانش پیچان شدند
فراوان ز تندیش بیجان شدند

کنون رفت و زو نام بد ماند و بس
همی آفرین او نیابد ز کس

ز ما باد بر جان او آفرین
مبادا که پیچد روانش ز کین

کنون بر نشستم بر گاه اوی
به مینو کشد بی‌گمان راه اوی

همی خواهم از کردگار جهان
که نیرو دهد آشکار و نهان

که با زیردستان مدارا کنیم
ز خاک سیه مشک سارا کنیم

که با خاک چون جفت گردد تنم
نگیرد ستمدیده‌ای دامنم

شما همچنین چادر راستی
بپوشید شسته دل از کاستی

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
ز دهقان و تازی و رومی نژاد

به کردار شیرست آهنگ اوی
نپیچد کسی گردن از چنگ اوی

همان شیر درنده را بشکرد
به خواری تن اژدها بسپرد

کجا آن سر و تاج شاهنشهان
کجا آن بزرگان و فرخ مهان

کجا آن سواران گردنکشان
کزیشان نبینم به گیتی نشان

کجا ان پری چهرگان جهان
کزیشان بدی شاد جان مهان

هرانکس که رخ زیر چادر نهفت
چنان دان که گشتست با خاک جفت

همه دست پاکی و نیکی بریم
جهان را به کردار بد نشمریم

به یزدان دارنده کو داد فر
به تاج و به تخت و نژاد و گهر

که گر کارداری به یک مشک خاک
زیان جوید اندر بلند و مغاک

هم‌انجا بسوزم به آتش تنش
کنم بر سر دار پیراهنش

وگر در گذشته ز شب چند پاس
بدزدد ز درویش دزدی پلاس

به تاوانش دیبا فرستم ز گنج
بشویم دل غمگنان را ز رنج

وگر گوسفندی برند از رمه
به تیره شب و روزگار دمه

یکی اسپ پرمایه تاوان دهم
مبادا که بر وی سپاسی نهم

چو با دشمنم کارزاری بود
وزان جنگ خسته سواری بود

فرستمش یکساله زر و درم
نداریم فرزند او را دژم

ز دادار دارنده یکسر سپاس
که اویست جاوید نیکی‌شناس

به آب و به آتش میازید دست
مگر هیربد مرد آتش‌پرست

مریزید هم خون گاوان ورز
که ننگست در گاو کشتن به مرز

ز پیری مگر گاو بیکار شد
به چشم خداوند خود خوار شد

نباید ز بن کشت گاو زهی
که از مرز بیرون شود فرهی

همه رای با مرد دانا زنید
دل کودک بی‌پدر مشکنید

از اندیشهٔ دیو باشید دور
گه جنگ دشمن مجویید سور

اگر خواهم از زیردستان خراج
ز دارنده بیزارم و تخت عاج

اگر بدکنش بد پدر یزدگرد
به پاداش آن داد کردیم گرد

همه دل ز کردار او خوش کنید
به آزادی آهنگ آتش کنید

ببخشد مگر کردگارش گناه
ز دوزخ به مینو نمایدش راه

کسی کو جوانست شادی کنید
دل مردمان جوان مشکنید

به پیری به مستی میازید دست
که همواره رسوا بود پیر مست

گنهکار یزدان مباشید هیچ
به پیری به آید به رفتن بسیچ

چو خشنود گردد ز ما کردگار
به هستی غم روز فردا مدار

دل زیردستان به ما شاد باد
سر سرکشان از غم آزاد باد

همه نامداران چو گفتار شاه
شنیدند و کردند نیکو نگاه

همه دیده کردند پیشش پر آب
ازان شاه پردانش و زودیاب

خروشان برو آفرین خواندند
ورا پادشا زمین خواندند

چو بنهاد بر نامه‌بر مهر شاه (31)

چو بنهاد بر نامه‌بر مهر شاه
برآراست بر ساز نخچیرگاه

به لشکر ز کارش کس آگه نبود
جز از نامدارانش همره نبود

بیامد بدین‌سان به هندوستان
گذشت از بر آب جادوستان

چو نزدیک ایوان شنگل رسید
در پرده و بارگاهش بدید

برآورده‌ای بود سر در هوا
بدربر فراوان سلیح و نوا

سواران و پیلان بدربر به پای
خروشیدن زنگ با کرنای

شگفتی بان بارگه بر بماند
دلش را به اندیشه اندر نشاند

چنین گفت با پرده‌داران اوی
پرستنده و پای‌کاران اوی

که از نزد پیروز بهرامشاه
فرستاده آمد بدین بارگاه

هم اندر زمان رفت سالار بار
ز پرده درون تا بر شهریار

بفرمود تا پرده برداشتند
به ارجش ز درگاه بگذاشتند

خرامان همی رفت بهرام گور
یکی خانه دید آسمانش بلور

ازارش همه سیم و پیکرش زر
نشانده به هر جای چندی گهر

نشسته به نزدیک او رهنمای
پس پشت او ایستاده به پای

برادرش را دید بر زیرگاه
نهاده به سر بر ز گوهر کلاه

چو آمد به نزدیک شنگل فراز
ورا دید با تاج بر تخت ناز

همه پایهٔ تخت زر و بلور
نشسته برو شاه با فر و زور

بر تخت شد شاه و بردش نماز
همی بود پیشش زمانی دراز

چنین گفت زان کو ز شاهان مهست
جهاندار بهرام یزدان‌پرست

یکی نامه دارم بر شاه هند
نوشته خطی پهلوی بر پرند

چو آواز بهرام بشنید شاه
بفرمود زرین یکی زیرگاه

بران کرسی زرش بنشاندند
ز درگاه یارانش را خواندند

چو بنشست بگشاد لب را ز بند
چنین گفت کای شهریار بلند

زبان برگشایم چو فرمان دهی
که بی‌تو مبادا بهی و مهی

بدو گفت شنگل که بر گوی هین
که گوینده یابد ز چرخ آفرین

چنین گفت کز شاه خسرونژاد
که چون او به گیتی ز مادر نزاد

مهست آن سرافراز بر روی دهر
که با داد او زهر شد پای زهر

بزرگان همه باژ دار وی‌اند
به نخچیر شیران شکار وی‌اند

چو شمشیر خواهد به رزم اندرون
بیابان شود همچو دریای خون

به بخشش چو ابری بود دربار
بود پیش او گنج دینار خوار

پیامی رسانم سوی شاه هند
همان پهلوی نامه‌ای برپرند

چو بشنید شد نامه را خواستار (32)

چو بشنید شد نامه را خواستار
شگفتی بماند اندران نامدار

چو آن نامه برخواند مرد دبیر
رخ تاجور گشت همچون زریر

بدو گفت کای مرد چیره‌سخن
به گفتار مشتاب و تندی مکن

بزرگی نماید همی شاه تو
چنان هم نماید همی راه تو

کسی باژ خواهد ز هندوستان
نباشم ز گوینده همداستان

به لشکر همی‌گوید این گر به گنج
وگر شهر و کشور سپردن به رنج

کلنگ‌اند شاهان و من چون عقاب
وگر خاک و من همچو دریای آب

کسی با ستاره نکوشد به جنگ
نه با آسمان جست کس نام و ننگ

هنر بهتر از گفتن نابکار
که گیرد ترا مرد داننده خوار

نه مردی نه دانش نه کشور نه شهر
ز شاهی شما را زبانست بهر

نهفته همه بوم گنج منست
نیاکان بدو هیچ نابرده دست

دگر گنج برگستوان و زره
چو گنجور ما برگشاید گره

به پیلانش باید کشیدن کلید
وگر ژنده پیلش تواند کشید

وگر گیری از تیغ و جوشن شمار
ستاره شود پیش چشم تو خوار

زمین بر نتابد سپاه مرا
همان ژنده پیلان و گاه مرا

هزار ار به هندی زنی در هزار
بود کس که خواند مرا شهریار

همان کوه و دریای گوهر مراست
به من دارد اکنون جهان پشت راست

همان چشمهٔ عنبر و عود و مشک
دگر گنج کافور ناگشته خشک

دگر داروی مردم دردمند
به روی زمین هرک گردد نژند

همه بوم ما را بدین‌سان برست
اگر زر و سیم است و گر گوهر‌ست

چو هشتاد شاهند با تاج زر
به فرمان من تنگ بسته کمر

همه بوم را گرد دریاست راه
نیاید بدین خاک‌بر دیو گاه

ز قنوج تا مرز دریای چین
ز سقلاب تا پیش ایران زمین

بزرگان همه زیردست منند
به بیچارگی در پرست منند

به هند و به چین و ختن پاسبان
نرانند جز نام من بر زبان

همه تاج ما را ستاینده‌اند
پرستندگی را فزاینده‌اند

به مشکوی من دخت فغفور چین
مرا خواند اندر جهان‌آفرین

پسر دارم از وی یکی شیردل
که بستاند از که به شمشیر دل

ز هنگام کاوس تا کیقباد
ازین بوم و بر کس نکرده‌ست یاد

همان نامبردار سیصد هزار
ز لشکر که خواند مرا شهریار

ز پیوستگانم هزار و دویست
کزیشان کسی را به من راه نیست

همه زاد بر زاد خویش منند
که در هند بر پای پیش منند

که در بیشه شیران به هنگام جنگ
ز آورد ایشان بخاید دو چنگ

گر آیین بدی هیچ آزاده را
که کشتی به تندی فرستاده را

سرت را جدا کردمی از تنت
شدی مویه‌گر بر تو پیراهنت

بدو گفت بهرام کای نامدار
اگر مهتری کام کژی مخار

مرا شاه من گفت کو را بگوی
که گر بخردی راه کژی مجوی

ز درگه دو دانا پدیدار کن
زبان‌آور و کامران بر سخن

گر ایدونک زیشان به رای و خرد
یکی بر یکی زان ما بگذرد

مرا نیز با مرز تو کار نیست
که نزدیک بخرد سخن خوار نیست

وگرنه ز مردان جنگاوران
کسی کو گراید به گرز گران

گزین کن ز هندوستان صد سوار
که با یک تن از ما کند کارزار

نخواهیم ما باژ از مرز تو
چو پیدا شدی مردی و ارز تو