اشعار حماسی و اساطیری

برین سان همی خورد شست و سه سال (46)

برین سان همی خورد شست و سه سال
کس اندر زمانه نبودش همال

سر سال در پیش او شد دبیر
خردمند موبد که بودش وزیر

که شد گنج شاه بزرگان تهی
کنون آمدم تا چه فرمان دهی

هرانکس که دارد روانش خرد
به مال کسان از بنه ننگرد

چنین پاسخ آورد این خود مساز
که هستیم زین ساختن بی‌نیاز

جهان را بدان باز هل کافرید
سر گردش آفرینش بدید

همی بگذرد چرخ و یزدان به جای
به نیکی ترا و مرا رهنمای

بخفت آن شب و بامداد پگاه
بیامد به درگاه بی‌مر سپاه

گروهی که بایست کردند گرد
بر شاه شد پور او یزدگرد

به پیش بزرگان بدو داد تاج
همان طوق با افسر و تخت عاج

پرستیدن ایزد آمدش رای
بینداخت تاج و بپردخت جای

گرفتش ز کردار گیتی شتاب
چو شب تیره شد کرد آهنگ خواب

چو بنمود دست آفتاب از نشیب
دل موبد شاه شد پر نهیب

که شاه جهان برنخیرد همی
مگر از کرانی گریزد همی

بیامد به نزد پدر یزدگرد
چو دیدش کف اندر دهانش فسرد

ورا دید پژمرده رنگ رخان
به دیبای زربفت بر داده جان

چنین بود تا بود و این بود روز
تو دل را به آز و فزونی مسوز

بترسد دل سنگ و آهن ز مرگ
هم ایدر ترا ساختن نیست برگ

بی‌آزاری و مردمی بایدت
گذشته چو خواهی که نگزایدت

همی نو کنم بخشش و داد اوی
مبادا که گیرد به بد یاد اوی

ورا دخمه‌ای ساختند شاهوار
ابا مرگ او خلق شد سوکوار

کنون پرسخن مغزم اندیشه کرد
بگویم جهان جستن یزدگرد

چو شد پادشا بر جهان یزدگرد (1)

بخش ۱ – پادشاهی یزدگرد هجده سال بود

چو شد پادشا بر جهان یزدگرد
سپاه پراگنده را کرد گرد

نشستند با موبدان و ردان
بزرگان و سالاروَش بخردان

جهانجوی بر تخت زرین نشست
در رنج و دست بدی را ببست

نخستین چنین گفت کن کز گناه
برآسود شد ایمن از کینه‌خواه

هر آنکس که دل تیره دارد ز رشک
مر آن درد را دور باشد پزشک

که رشک آورد آز و گرم و گداز
دُژآگاه دیوی بود دیرساز

هرآن چیز کآنت نیاید پسند
دل دوست و دشمن بر آن برمبند

مدارا خرد را برابر بود
خرد بر سر دانش افسر بود

به جای کسی گر تو نیکی کنی
مزن بر سرش تا دلش نشکنی

چو نیکی‌کنِش باشی و بردبار
نباشی به چشم خردمند خوار

اگر بخت پیروز یاری دهد
مرا بر جهان کامگاری دهد

یکی دفتری سازم از راستی
که بندد در کژی و کاستی

همی‌داشت یک چند گیتی به داد
زمانه بدو شاد و او نیز شاد

به هر سو فرستاد بی‌مر سپاه
همی‌داشت گیتی ز دشمن نگاه

ده و هشت بگذشت سال از برش
به پاییز چون تیره گشت افسرش

بزرگان و دانندگان را بخواند
بر تخت زرین به زانو نشاند

چنین گفت کین چرخ ناپایدار
نه پرورده داند نه پرودگار

به تاج گرانمایگان ننگرد
شکاری که یابد همی بشکرد

کنون روز من بر سر آید همی
به نیرو شکست اندر آید همی

سپردم به هرمز کلاه و نگین
همه لشکر و گنج ایران زمین

همه گوش دارید و فرمان کنید
ز پیمان او رامش جان کنید

اگر چند پیروز با فر و یال
ز هرمز فزونست چندی به سال

ز هرمز همی‌بینم آهستگی
خردمندی و داد و شایستگی

بگفت این و یک هفته زان پس بزیست
برفت و بر او تخت چندی گریست

اگر صد بمانی و گر بیست‌وپنج
ببایدت رفتن ز جای سپنج

هر آن چیز کآید همی در شمار
سزد گر نخوانی ورا پایدار

چو بنشست با سوگ ماهی بلاش (4)

بخش ۴ – پادشاهی بلاش پیروز چهار سال بود

چو بنشست با سوگ ماهی بلاش
سرش پر ز گرد و رخش پرخراش

سپاه آمد و موبد موبدان
هر آنکس که بود از رد و بخردان

فراوان بگفتند با او ز پند
سخنها که بودی ورا سودمند

بران تخت شاهیش بنشاندند
بسی زر و گوهر برافشاندند

چو بنشست بر گاه گفت ای ردان
بجویید رای و دل بخردان

شما را بزرگیست نزدیک من
چو روشن شود رای تاریک من

به گیتی هر آنکس که نیکی کند
بکوشد که تا رای ما نشکند

هر آنکس کجا باشد او بدسگال
که خواهد همی کار خود را همال

نخستین به پندش توانگر کنم
چو نپذیرد از خونش افسر کنم

هرآنگه که زین لشکر دین‌پرست
بنالد بر ما یکی زیردست

دل مرد بیدادگر بشکنم
همه بیخ و شاخش ز بن برکنم

مباشید گستاخ با پادشا
بویژه کسی کو بود پارسا

که او گاه زهرست و گه پای‌زهر
مجویید از زهر تریاک بهر

ز گیتی تو خوشنودی شاه‌جوی
مشو پیش تختش مگر تازه‌روی

چو خشم آورد شاه پوزش گزین
همی خوان به بیداد و دادآفرین

هرآنگه که گویی که دانا شدم
به هر دانشی بر توانا شدم

چنان دان که نادان‌تری آن زمان
مشو بر تن خویش بر بدگمان

وگر کار بندید پند مرا
سخن گفتن سودمند مرا

ز شاهان داننده یابید گنج
کسی را ز دانش ندیدم به رنج

برو مهتران آفرین خواندند
ز دانایی او فرو ماندند

برفتند خشنود ز ایوان اوی
به یزدان سپرده تن و جان اوی

بدآنگه که پیروز شد سوی جنگ
یکی پهلوان جست با رای و سنگ

که باشد نگهبان تخت و کلاه
بلاش جوان را بود نیکخواه

بدان کار شایسته بد سوفزای
یکی نامور بود پاکیزه‌رای

جهاندیده از شهر شیراز بود
سپهبددل و گردن‌افراز بود

هم او مرزبان بد بزابلستان
ببست و بغزنین و کابلستان

چو آگاهی آمد سوی سوفزای
ز پیروز بی‌رای و بی‌رهنمای

ز مژگان سرشکش به رخ برچکید
همه جامهٔ پهلوی بردرید

ز سر برگرفتند گردان کلاه
به ماتم نشستند با سوگ شاه

همی‌گفت بر کینهٔ شهریار
بلاش جوان چون بود خواستار

بدانست کان کار بی‌سود شد
سر تاج شاهی پر از دود شد

سپاه پراگنده را گرد کرد
بزد کوس وز دشت برخاست گرد

فراز آمدش تیغزن صد هزار
همه جنگجوی از در کارزار

درم داد و آن لشکر آباد کرد
دل مردم کینه‌ور شاد کرد

فرستاده‌ای خواند شیرین‌زبان
خردمند و بیدار و روشن‌روان

یکی نامه بنوشت پر داغ و درد
دو دیده پر از آب و رخسار زرد

به نامه درون پندها یاد داد
ز جمشید و کیخسرو کیقباد

وزان پس فرستاد نزد بلاش
که شاها تو از مرگ غمگین مباش

که این مرگ هر کس نخواهد چشید
شکیبایی و نام باید گزید

ز باد آمده باز گردد بدم
یکی داد خواندش و دیگر ستم

کنون من به دستوری شهریار
بسیجم برین گونه بر کارزار

کزین کینه و خون پیروز شاه
بنالد ز چرخ روان هور و ماه

فرستاده زین روی برداشت پای
وزان سوی گریان بشد باز جای

بیاراست لشکر چو پر تذرو
بیامد ز زاولستان سوی مرو

یکی مرد بگزید بیداردل
که آهسته دارد به گفتار دل

نویسندهٔ نامه را گفت خیز
که آمد سر خامه را رستخیز

یکی نامه بنویس زی خوشنواز
که ای بی‌خرد روبه دیوساز

گنهکار کردی به یزدان تنت
شود مویه گر بر تو پیراهنت

به شاه آنک تو کردی ای بیوفا
ببینی کنون زور تیغ جفا

به کشتی شهنشاه را بی‌گناه
نبیره جهاندار بهرام شاه

یکی کین نو ساختی در جهان
که آن کینه هرگز نگردد نهان

چرا پیش او چون یکی چابلوس
نرفتی چو برخاست آوای کوس

نیای تو زین خاندان زنده بود
پدر پیش بهرام پاینده بود

من اینک به مرو آمدم کینه‌خواه
نماند به هیتالیان تاج و گاه

اسیران و آن خواسته هرچ هست
که از رزمگاه آمدستت بدست

همه بازخواهم به شمشیر کین
به مرو آورم خاک توران زمین

نمانم جهان را بفرزند تو
نه بر دوده و خویش و پیوند تو

بفرمان یزدان ببرم سرت
ز خون همچو دریا کنم کشورت

نه کین باشد این چند گویم دراز
که از کین پیروز با خوشنواز

شود زیر خاک پی من تباه
به یزدان روانش بود دادخواه

فرستاده با نامهٔ سوفزای
بیامد چو شیر دلاور ز جای

چو آشفته آمد بر خوشنواز
بشد پیش تخت و ببردش نماز

بدو داد پس نامهٔ سوفزای
همی‌بود یک چند پیشش بپای

نویسندهٔ نامه را داد و گفت
که پنهان بگوی آنچ نرمست و زفت

به مهتر چنین گفت مرد دبیر
که این نامه پر گرز و تیغست و تیر

شکسته شد آن مرد جنگ‌آزمای
ازان پر سخن نامهٔ سوفزار

هم اندر زمان زود پاسخ نبشت
سخن هرچ بود اندرو خوب و زشت

نخستین چنین گفت کز کردگار
بترسیم وز گردش روزگار

که هر کس که بودست یزدان‌پرست
نیاورد در عهد شاهان شکست

فرستادمش نامهٔ پندمند
دگر عهد آن شهریار بلند

برو خوار بود آنچ گفتم سخن
هم اندیشهٔ روزگار کهن

چو او کینه‌ور گشت و من چاره‌جوی
سپه را چو روی اندر آمد به روی

به پیروز بر اختر آشفته شد
نه برکام من شاه تو کشته شد

چو بشکست پیمان شاهان داد
نبود از جوانیش یک روز شاد

نیامد پسند جهان‌آفرین
تو گویی که بگرفت پایش زمین

هر آنکس که عهد نیا بشکند
سر راستی را بپای افگند

چو پیروز باشد به دشت نبرد
شکسته بکنده درون پر ز گرد

گر آیی تو ایدر هم آراستست
نه جنگ و نه جنگ‌آوران کاستست

فرستاده با نامه تازان ز جای
به یک هفته آمد سوی سوفزای

چو برخواند آن نامه را پهلوان
به دشنام بگشاد گویا زبان

ز میدان خروشیدن گاودم
شنیدند و آوای رویینه خم

بکش میهن آورد چندان سپاه
که بر چرخ خورشید گم کرد راه

برین همنشان روز بگذاشتند
همی راه را خانه پنداشتند

چو آگاهی آمد سوی خوشنواز
به دشت آمد و جنگ را کرد ساز

به پیکند شد رزمگاهی گزید
که چرخ روان روی هامون ندید

وزین روی پر کینه دل سوفزای
به کردار باد اندر آمد ز جای

چو شب تیره شد پهلوان سپاه
به پیلان آسوده بربست راه

طلایه همی‌گشت بر هر دو سوی
جهان شد پر آواز پرخاشجوی

غو پاسبانان و بانگ جرس
همی‌آمد از دور بر پیش و پس

چنین تا پدید آمد از میغ شید
در و دشت شد چون بلور سپید

دو لشکر همی جنگ را ساختند
درفش بزرگی برافراختند

از آواز گردان پرخاشخر
بدرید مر اژدها را جگر

هوا دام کرکس شد از پر تیر
زمین شد ز خون سران آبگیر

ز هر سو ز مردان تلی کشته بود
کرا از جهان روز برگشته بود

بجنبید بر قلبگه سوفزای
یکایک سپاه اندر آمد ز جای

وزان روی با تیغ کین خوشنواز
بپیچید و آمد به تنگی فراز

یکی تیغ زد بر سرش سوفزای
سپاه اندر آمد به تندی ز جای

بجست از کف تیغزن خوشنواز
به شیب اندر انداخت اسب از فراز

بدید آنک شد روزگارش درشت
عنان را بپیچید و بنمود پشت

چو باد دمان از پسش سوفزای
همی‌تاخت با نیزهٔ سرگرای

بسی کرد زان نامداران اسیر
بسی کشته شد هم بپیکان و تیر

همی‌تاخت تا پیش لشکر رسید
بره بر بسی کشته و خسته دید

ز بالا نگه کرد پس خوشنواز
سپه را به هامون نشیب و فراز

همه دشت پرکشته و خواسته
شده دشت چون چرخ آراسته

سلیح و کمرها و اسب و رهی
ستام و سنان و کلاه مهی

همی‌برد هر کس بر سوفزای
تلی گشته چون کوه البرز جای

ببخشید یکسر همه بر سپاه
نکرد اندر آن چیز ترکان نگاه

به لشکر چنین گفت کامروز کار
به کام ما بد از روزگار

چو خورشید بنماید از چرخ دست
برین دشت خیره نباید نشست

به کین شهنشاه ایران شویم
برین دز به کردار شیران شویم

همه لشکرش دست بر برزدند
همی هر کسی رای دیگر زدند

برین همنشان تا ز خم سپهر
پدید آمد آن زیور تاج مهر

تبیره برآمد ز پرده‌سرای
نشست از بر باره بر سوفزای

فرستاده‌ای آمد از خوشنواز
به نزدیک سالار گردن‌فراز

که از جنگ و پیکار و خون ریختن
نباشد جز از رنج و آویختن

دو مرد خردمند نیکو گمان
به دوزخ فرستیم هر دو روان

اگر بازجویی ز راه ردی
بدانی که آن کار بد ایزدی

نه بر باد شد کشته پیروزشاه
کز اختر سرآمد بدو سال و ماه

گنهکار شد زانک بشکست عهد
گزین کرد حنظل بینداخت شهد

کنون بودنی بود و بر ما گذشت
خنک آنک گرد گذشته نگشت

اسیران وز خواسته هرچ بود
ز سیم و زر و گوهر نابسود

ز اسب و سلیح و ز تاج و ز تخت
که آن روز بگذاشت پیروزبخت

فرستم همه نزد سالار شاه
سراپرده و گنج و پیل و سپاه

چو پیروزگر سوی ایران شوی
به نزدیک شاه دلیران شوی

نباشد مرا سوی ایران بسیچ
تو از عهد بهرام گردن مپیچ

شهنشاه گیتی ببخشید راست
مرا ترک و چین است و ایران تو راست

چو بشنید پیغام او سوفراز
بیاورد لشکر به پرده‌سرای

فرستاده را گفت پیش سپاه
بگوی آنچ بشنیدی از رزمخواه

بیامد فرستادهٔ خوشنواز
بگفت آنچ بود آشکارا و راز

چنین گفت لشکر که فرمان تو راست
بدین آشتی رای و پیمان تو راست

به ایران نداند کسی از تو به
بما بر تویی شاه و سالار و مه

چنین گفت با سرکشان سوفزای
که امروز ما را جزین نیست رای

کزیشان ازین پس نجوییم جنگ
به ایران بریم این سپه بی‌درنگ

که در دست ایشان بود کیقباد
چو فرزند پیروز خسرو نژاد

همان موبد موبدان اردشیر
ز لشکر بزرگان برنا و پیر

اگر جنگ سازیم با خوشنواز
شودکار بی‌سود بر ما دراز

کشد آنک دارد ز ایران اسیر
قباد جهانجوی چون اردشیر

اگر نیستی در میانه قباد
ز موبد نکردی دل و مغز یاد

گر او را ز ترکان بد آید بروی
نماند به ایران جز از گفت و گوی

یکی ننگ باشد که تا رستخیز
بماند میان دلیران ستیز

فرستاده را نغز پاسخ دهیم
درین آشتی رای فرخ نهیم

مگر باز بینیم روی قباد
که بی او سر پادشاهی مباد

همان موبد پاکدل اردشیر
کسی را که بینید برنا و پیر

فرستاده را خواند پس پهلوان
سخن گفت با او به شیرین زبان

چنین گفت کاین ایزدی بود و بس
جهان بد سگالد نگوید بکس

بزرگان ایران که هستند اسیر
قبادست با نامدار اردشیر

دگر هر که دارید بر نای بند
فرستید سوی منش ارجمند

دگر خواسته هرچ دارید نیز
ز دینار وز تاج و هرگونه چیز

یکایک فرستید نزدیک من
به پیش بزرگان این انجمن

به تاراج و کشتن نیازیم دست
که ما بی‌نیازیم و یزدان‌پرست

ز جیحون به روز دهم بگذریم
وزان پس پیی خاک را نسپریم

همه هرچ گفتم تو را گوش‌دار
چو رفتی یکایک برو برشمار

فرستاده هم در زمان گشت باز
بیامد گرازان بر خوشنواز

بگفت آنچ بشنید وزو گشت شاد
همانگاه برداشت بند قباد

همان خواسته سر به سر گرد کرد
کجا یافت از خاک و دشت نبرد

همان تخت با تاج پیروز شاه
چو چیز پراگندهٔ آن سپاه

فرستاد یکسر سوی سوفزای
به دست یکی مرد پاکیزه‌رای

چو لشکر بدیدند روی قباد
ز دیدار او انجمن گشت شاد

بزرگان همه خیمه بگذاشتند
همه دست بر آسمان داشتند

که پور شهنشاه را بی‌گزند
بدیدند با هرک بد ارجمند

همانگه فروهشت پرده‌سرای
سپهبد باسب اندر آورد پای

ز جیحون گذر کرد پیروز و شاد
ابا نامور موبد و کیقباد

چو آگاهی آمد به ایران زمین
ازان نیک‌پی مهتر بفرین

همان جنگ و پیکار با خوشنواز
ز رای چنان مرد نیرنگ‌ساز

همان موبد موبدان اردشیر
اسیران که بودند برنا و پیر

که از جنگ برگشت پیروز و شاد
گشاده شد از بند پای قباد

بیاورد و اکنون ز جیحون گذشت
ز ایران سپاهست بر کوه و دشت

خروشی ز ایران برآمد که گوش
تو گفتی همی کر شود زان خروش

بزرگان فرزانه برخاستند
پذیره شدن را بیاراستند

بلاش آن زمان تخت زرین نهاد
که تا برنشیند برو کیقباد

چو آمد به شهر اندرون سوفزای
بزرگان برفتند یک سر ز جای

پذیره شدن را بیاراست شاه
همی‌رفت با آنک بودش سپاه

بلاش آن زمان دید روی قباد
رها گشته از بند پیروز و شاد

مر او را سبک شاه در برگرفت
ز هیتال و چین دست بر سر گرفت

ز راه اندر ایوان شاه آمدند
گشاده‌دل و نیک‌خواه آمدند

بفرمود تا خوان بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند

همی‌بود جشنی نه بر آرزوی
ز تیمار پیروز آزاده‌خوی

همه چامه گر سوفزا را ستود
ببربط همی رزم ترکان سرود

مهان را همه چشم بر سوفزای
ازو گشته شاد و بدو داده رای

همه شهر ایران بدو گشت باز
کسی را که بد کینهٔ خوشنواز

بدان پهلوان دل همی شاد کرد
روان را ز اندیشه آزاد کرد

ببد سوفزای از جهان بی‌همال
همی‌رفت زین گونه تا چار سال

نبودی جز آن چیز کو خواستی
جهان را به رای خود آراستی

چر فرمان او گشت در شهر فاش
به خوبی بپرداخت گاه از بلاش

بدو گفت شاهی نرانی همی
بدان را ز نیکان ندانی همی

همی پادشاهی به بازی کنی
ز پری وز بی‌نیازی کنی

قباد از تو در کار داناترست
بدین پادشاهی تواناترست

به ایوان خویش اندر آمد بلاش
نیارست گفتن که ایدر مباش

همی‌گفت بی‌رنج تخت این بود
که بی‌کوشش و درد و نفرین بود

چو بر تخت بنشست فرخ قباد (1)

بخش ۱ – پادشاهی قباد چهل و سه سال بود

چو بر تخت بنشست فرخ قباد
کلاه بزرگی به سر برنهاد

سوی طیسفون شد ز شهر صطخر
که آزادگان را بدو بود فخر

چو بر تخت پیروز بنشست گفت
که از من مدارید چیزی نهفت

شما را سوی من گشادست راه
به روز سپید و شبان سیاه

بزرگ آن کسی کو به گفتار راست
زبان را بیاراست و کژی نخواست

چو بخشایش آرد به خشم اندرون
سر راستان خواندش رهنمون

نهد تخت خشنودی اندر جهان
بیابد به داد آفرین مهان

دل خویش را دور دارد ز کین
مهان و کهانش کنند آفرین

هر آن گه که شد پادشا کژ گوی
ز کژی شود شاه پیکارجوی

سخن را بباید شنیدن نخست
چو دانا شود پاسخ آید درست

چو داننده مردم بود آزوِر
همی دانش او نیاید به بر

هر آن گه که دانا بود پرشتاب
چه دانش مر او را چه در سر شراب

چنان هم که باید دل لشکری
همه در نکوهش کند کهتری

توانگر کجا سخت باشد به چیز
فرومایه‌تر شد ز درویش نیز

چو درویش نادان کند مهتری
به دیوانگی ماند این داوری

چو عیب تن خویش داند کسی
ز عیب کسان برنخواند بسی

ستون خرد بردباری بود
چو تندی کند تن به خواری بود

چو خرسند گشتی به داد خدای
توانگر شدی یکدل و پاکرای

گر آزاد داری تنت را ز رنج
تن مرد بی‌رنج بهتر ز گنج

هر آن کس که بخشش کند با کسی
بمیرد تنش نام ماند بسی

همه سر به سر دست نیکی برید
جهان جهان را به بد مسپرید

همه مهتران آفرین خواندند
زبرجد به تاجش برافشاندند

جوان بود سالش سه پنج و یکی
ز شاهی ورا بهره بود اندکی

همی‌راند کار جهان سوفزای
قباد اندر ایران نبد کدخدای

همه کار او پهلوان راندی
کسی را بر شاه ننشاندی

نه موبد بد او را نه فرمان روای
جهان بد به دستوری سوفزای

چنین بود تا بیست و سه ساله گشت
به جام اندرون باده چون لاله گشت

بیامد بر تاجور سوفزای
به دستوری بازگشتن به جای

سپهبد خود و لشکرش ساز کرد
بزد کوس و آهنگ شیراز کرد

همی‌رفت شادان سوی شهر خویش
ز هر کام برداشته بهر خویش

همه پارس او را شده چون رهی
همی‌بود با تاج شاهنشهی

بدان بد که من شاه بنشاندم
به شاهی بر او آفرین خواندم

گر از من کسی زشت گوید بدوی
ورا سرد گوید براند ز روی

همی باژ جستی ز هر کشوری
ز هر نامداری و هر مهتری

چو آگاهی آمد به سوی قباد
ز شیراز وز کار بیداد و داد

همی‌گفت هر کس که جز نام شاه
ندارد ز ایران ز گنج و سپاه

نه فرمانش باشد به چیزی نه رای
جهان شد همه بندهٔ سوفزای

هر آن کس که بد رازدار قباد
بر او بر سخنها همی‌کرد یاد

که از پادشاهی به نامی بسند
چرا کردی ای شهریار بلند

ز گنج تو آگنده‌تر گنج او
بباید گسست از جهان رنج او

همه پارس چون بندهٔ او شدند
بزرگان پرستندهٔ او شدند

ز گفتار بد شد دل کیقباد
ز رنجش به دل برنکرد ایچ یاد

همی‌گفت گر من فرستم سپاه
سر او بگردد شود رزمخواه

چو من دشمنی کرده باشم به گنج
از او دید باید بسی درد و رنج

کند هر کسی یاد کردار اوی
نهانی ندانند بازار اوی

ندارم ز ایران یکی رزمخواه
کز ایدر شود پیش او با سپاه

بدو گفت فرزانه مندیش ز این
که او شهریاری شود بآفرین

تو را بندگانند و سالار هست
که سایند بر چرخ گردنده دست

چو شاپور رازی بیاید ز جای
به درد دل بدکنش سوفزای

شنید این سخن شاه و نیرو گرفت
هنرها بشست از دل آهو گرفت

همانگه جهاندیده‌ای کیقباد
بفرمود تا برنشیند چو باد

به نزدیک شاپور رازی شود
بر آواز نخچیر و بازی شود

هم اندر زمان برنشاند ورا
ز ری سوی درگاه خواند ورا

دو اسبه فرستاده آمد به ری
چو باد خزانی به هنگام دی

چو دیدش بپرسید سالار بار
وز او بستد آن نامهٔ شهریار

بیامد به شاپور رازی سپرد
سوار سرافراز را پیش برد

بر او خواند آن نامهٔ کیقباد
بخندید شاپور مهرک‌نژاد

که جز سوفزا دشمن اندر جهان
ورا نیست در آشکار و نهان

ز هر جای فرمانبران را بخواند
سوی طیسفون تیز لشکر براند

چو آورد لشکر به نزدیک شاه
هم اندر زمان برگشادند راه

چو دیدش جهاندار بنواختش
بر تخت پیروزه بنشاختش

بدو گفت ز این تاج بی‌بهره‌ام
به بی‌بهرگی در جهان شهره‌ام

همه سوفزا راست بهر از مهی
همی نام بینم ز شاهنشهی

از این داد و بیداد در گردنم
به فرجام روزی بپیچد تنم

به ایران برادر بدی کدخدای
به هستی ز بیدادگر سوفزای

بدو گفت شاپور کای شهریار
دلت را بدین کار رنجه مدار

یکی نامه باید نوشتن درشت
تو را نام و فر و نژادست و پشت

بگویی که از تخت شاهنشاهی
مرا بهره رنجست و گنج تهی

تویی باژخواه و منم با گناه
نخواهم که خوانی مرا نیز شاه

فرستادم اینک یکی پهلوان
ز کردار تو چند باشم نوان

چو نامه بدین‌گونه باشد بدوی
چو من دشمن و لشکری جنگجوی

نمانم که بر هم زند نیز چشم
نگویم سخن پیش او جز به خشم

نویسندهٔ نامه را خواندند
به نزدیک شاپور بنشاندند

بگفت آن سخنها که با شاه گفت
شد آن کلک بیجاده با قار جفت

چو بر نامه بر مهر بنهاد شاه
بیاورد شاپور لشکر به راه

گزین کرد پس هرکه بد نامدار
پراگنده از لشکر شهریار

خود و نامداران پرخاشجوی
سوی شهر شیراز بنهاد روی

چو آگاه شد زآن سخن سوفزای
همانگه بیاورد لشکر ز جای

پذیره شدش با سپاهی گران
گزیده سواران و جوشنوران

رسیدند پس یک به دیگر فراز
فرود آمدند آن دو گردن‌فراز

چو بنشست شاپور با سوفزای
فراوان زدند از بد و نیک رای

بدو داد پس نامهٔ شهریار
سخن رفت هرگونه دشوار و خوار

چو برخواند آن نامه را پهلوان
بپژمرد و شد کند و تیره‌روان

چو آن نامه برخواند شاپور گفت
که اکنون سخن را نباید نهفت

تو را بند فرمود شاه جهان
فراوان بنالید پیش مهان

بر آن سان که برخوانده‌ای نامه را
تو دانی شهنشاه خودکامه را

چنین داد پاسخ بدو پهلوان
که داند مرا شهریار جهان

بدان رنج و سختی که بردم ز شاه
برفتم ز زابلستان با سپاه

به مردی رهانیدم او را ز بند
نماندم که آید به رویش گزند

مرا داستان بود نزدیک شاه
همان نزد گردان ایران سپاه

گر ایدون که بندست پاداش من
تو را چنگ دادن به پرخاش من

نخواهم زمان از تو پایم ببند
بدارد مرا بند او سودمند

ز یزدان وز لشکرم نیست شرم
که من چند پالوده‌ام خون گرم

بدانگه کجا شاه در بند بود
به یزدان مرا سخت سوگند بود

که دستم نبیند مگر دست تیغ
به جنگ آفتاب اندر آرم به میغ

مگر سر دهم گر سر خوشنواز
به مردی ز تخت اندر آرم به گاز

کنونم که فرمود بندم سزاست
سخنهای ناسودمندم سزاست

ز فرمان او هیچ گونه مگرد
چو پیرایه دان بند بر پای مرد

چو بنشست شاپور پایش ببست
بزد نای رویین و خود برنشست

بیاوردش از پارس پیش قباد
قباد از گذشته نکرد ایچ یاد

بفرمود کو را به زندان برند
به نزدیک ناهوشمندان برند

به شیراز فرمود تا هرچه بود
ز مردان و گنج و ز کشت و درود

بیاورد یک سر سوی طیسفون
سپردش به گنجور او رهنمون

چو یک هفته بگذشت هرگونه رای
همی‌راند با موبد از سوفزای

چنین گفت پس شاه را رهنمون
که یارند با او همه طیسفون

همه لشکر و زیردستان ما
ز دهقان وز در پرستان ما

گر او اندر ایران بماند درست
ز شاهی بباید تو را دست شست

بداندیش شاه جهان کشته به
سر بخت بدخواه برگشته به

چو بشنید مهتر ز موبد سخن
بنو تاخت و بیزار شد از کهن

بفرمود پس تاش بیجان کنند
بر او بر دل و دیده پیچان کنند

بکردند پس پهلوان را تباه
شد آن گرد فرزانه و نیک‌خواه

چو آگاهی آمد به ایرانیان
که آن پیلتن را سرآمد زمان

خروشی برآمد ز ایران به درد
زن و مرد و کودک همی مویه کرد

برآشفت ایران و برخاست گرد
همی هر کسی کرد ساز نبرد

همی‌گفت هرکس که تخت قباد
اگر سوفزا شد به ایران مباد

سپاهی و شهری همه شد یکی
نبردند نام قباد اندکی

برفتند یکسر به ایوان شاه
ز بدگوی پردرد و فریادخواه

کسی را که بر شاه بدگوی بود
بداندیش او و بلاجوی بود

بکشتند و بردند ز ایوان کشان
ز جاماسب جستند چندی نشان

که کهتر برادر بد و سرفراز
قبادش همی‌پروریدی به ناز

ورا برگزیدند و بنشاندند
به شاهی بر او آفرین خواندند

به آهن ببستند پای قباد
ز فر و نژادش نکردند یاد

چنینست رسم سرای کهن
سرش هیچ پیدا نبینی ز بن

یکی پور بد سوفزا را گزین
خردمند و پاکیزه و بآفرین

جوانی بی‌آزار و زرمهر نام
که از مهر او بد پدر شادکام

سپردند بسته بدو شاه را
بدان گونه بد رای بدخواه را

که آن مهربان کینهٔ سوفزای
بخواهد به درد از جهان کدخدای

بی‌آزار زرمهر یزدان‌پرست
نسودی به بد با جهاندار دست

پرستش همی‌کرد پیش قباد
وز آن بد نکرد ایچ بر شاه یاد

جهاندار ز او ماند اندر شگفت
ز کردار او مردمی برگرفت

همی‌کرد پوزش که بدخواه من
پرآشوب کرد اختر و ماه من

گر ایدون که یابم رهایی ز بند
تو را باشد از هر بدی سودمند

ز دل پاک بردارم آزار تو
کنم چشم روشن به دیدار تو

بدو گفت زرمهر کای شهریار
زبان را بدین باز رنجه مدار

پدر گر نکرد آنچه بایست کرد
ز مرگش پسر گرم و تیمار خورد

تو را من به سان یکی بنده‌ام
به پیش تو اندر پرستنده‌ام

چو گویی به سوگند پیمان کنم
که هرگز وفای تو را نشکنم

از او ایمنی یافت جان قباد
ز گفتار آن پر خرد گشت شاد

وز آن پس بدو راز بگشاد و گفت
که اندیشه از تو تخواهم نهفت

گشادست بر پنج تن راز من
جز این نشنود یک تن آواز من

همین تاج و تخت از تو دارم سپاس
بوم جاودانه تو را حق‌شناس

چو بشنید زر مهر پاکیزه‌رای
سبک بند را برگشادش ز پای

فرستاد و آن پنج تن را بخواند
همه رازها پیش ایشان براند

شب تیره از شهر بیرون شدند
ز دیدار دشمن به هامون شدند

سوی شاه هیتال کردند روی
ز اندیشگان خسته و راه جوی

بر این گونه سرگشته آن هفت مرد
به اهواز رفتند تازان چو گرد

رسیدند پویان به پرمایه ده
به ده در یکی نامبردار مه

بدان خان دهقان فرود آمدند
ببودند و یک هفته دم برزدند

یکی دختری داشت دهقان چو ماه
ز مشک سیه بر سرش بر کلاه

جهانجوی چون روی دختر بدید
ز مغز جوان شد خرد ناپدید

همانگه بیامد به زرمهر گفت
که با تو سخن دارم اندر نهفت

برو راز من پیش دهقان بگوی
مگر جفت من گردد این خوبروی

بشد تیز و رازش به دهقان بگفت
که این دخترت را کسی نیست جفت

یکی پاک انبازش آمد به جای
که گردی بر اهواز بر کدخدای

گرانمایه دهقان به زرمهر گفت
که این دختر خوب را نیست جفت

اگر شاید این مرد فرمان تو راست
مر این را بدان ده که او را هواست

بیامد خردمند نزد قباد
چنین گفت کاین ماه جفت تو باد

پسندیدی و ناگهان دیدیش
بدان سان که دیدی پسندیدیش

قباد آن پری روی را پیش خواند
به زانوی کنداورش برنشاند

ابا او یک انگشتری بود و بس
که ارزش به گیتی ندانست کس

بدو داد و گفت این نگین را بدار
بود روز کاین را بود خواستار

بدان ده یکی هفته از بهر ماه
همی‌بود و هشتم بیامد به راه

بر شاه هیتال شد کیقباد
گذشته سخنها بدو کرد یاد

بگفت آنچه کردند ایرانیان
بدی را ببستند یک یک میان

بدو گفت شاه از بد خوشنواز
همانا بدین روزت آمد نیاز

به پیمان سپارم تو را لشکری
از آن هر یکی بر سران افسری

که گر باز یابی تو گنج و کلاه
چغانی بباشد تو را نیکخواه

مرا باشد این مرز و فرمان تو را
ز کرده نباشد پشیمان تو را

زبردست را گفت خندان قباد
کزین بوم هرگز نگیریم یاد

چو خواهی فرستمت بی‌مر سپاه
چغانی که باشد که یازد به گاه

چو کردند عهد آن دو گردن فراز
در گنج زر و درم کرد باز

به شاه جهاندار دادش رمه
سلیح سواران و لشکر همه

بپذرفت شمشیرزن سی‌هزار
همه نامداران گرد و سوار

ز هیتالیان سوی اهواز شد
سراسر جهان زو پر آواز شد

چو نزدیکی خان دهقان رسید
بسی مردم از خانه بیرون دوید

یکی مژده بردند نزد قباد
که این پور بر شاه فرخنده باد

پسر زاد جفت تو در شب یکی
که از ماه پیدا نبود اندکی

چو بشنید در خانه شد شادکام
همانگاه کسریش کردند نام

ز دهقان بپرسید زان پس قباد
که ای نیکبخت از که داری نژاد

بدو گفت کز آفریدون گرد
که از تخم ضحاک شاهی ببرد

پدرم این چنین گفت و من این چنین
که بر آفریدون کنیم آفرین

ز گفتار او شادتر شد قباد
ز روزی که تاج کیی برنهاد

عماری بسیجید و آمد به راه
نشسته بدو اندرون جفت شاه

بیاورد لشکر سوی طیسفون
دل از درد ایرانیان پر ز خون

به ایران همه سالخورده ردان
نشستند با نامور بخردان

که این کار گردد به ما بر دراز
میان دو شهزاد گردن‌فراز

ز روم و ز چین لشکر آید کنون
بریزند ز این مرز بسیار خون

بباید خرامید سوی قباد
مگر کان سخنها نگیرد به یاد

بیاریم جاماسب ده ساله را
که با در همتا کند ژاله را

مگرمان ز تاراج و خون ریختن
به یک سو گراییم ز آویختن

برفتند یکسر سوی کیقباد
بگفتند کای شاه خسرونژاد

گر از تو دل مردمان خسته شد
به شوخی دل و دیدها شسته شد

کنون کامرانی بدان کت هواست
که شاه جهان بر جهان پادشاست

پیاده همه پیش او در دوان
برفتند پر خاک تیره‌روان

گناه بزرگان ببخشید شاه
ز خون ریختن کرد پوزش به راه

ببخشید جاماسب را همچنین
بزرگان بر او خواندند آفرین

بیامد به تخت کیی برنشست
ورا گشت جاماسب مهترپرست

بر این گونه تا گشت کسری بزرگ
یکی کودکی شد دلیر و سترگ

به فرهنگیان داد فرزند را
چنان بار شاخ برومند را

همه کار ایران و توران بساخت
بگردون کلاه مهی برفراخت

وز آن پس بیاورد لشکر به روم
شد آن بارهٔ او چو یک مهره موم

همه بوم و بر آتش اندر زدند
همه رومیان دست بر سر زدند

همی‌کرد زان بوم و بر خارستان
ازو خواست زنهار دو شارستان

یکی مندیا و دگر فارقین
بیامختشان زند و بنهاد دین

نهاد اندر آن مرز آتشکده
بزرگی به نوروز و جشن سده

مداین پی افگند جای کیان
پراگنده بسیار سود و زیان

از اهواز تا پارس یک شارستان
بکرد و برآورد بیمارستان

اران خواند آن شارستان را قباد
که تازی کنون نام حلوان نهاد

گشادند هر جای رودی ز آب
زمین شد پر از جای آرام و خواب

بیامد یکی مرد مزدک به نام (2)

بخش ۲ – داستان مزدک با قباد

بیامد یکی مرد مزدک به نام
سخنگوی با دانش و رای و کام

گرانمایه مردی و دانش فروش
قباد دلاور بدو داد گوش

به نزد جهاندار دستور گشت
نگهبان آن گنج و گنجور گشت

ز خشکی خورش تنگ شد در جهان
میان کهان و میان مهان

ز روی هوا ابر شد ناپدید
به ایران کسی برف و باران ندید

مهان جهان بر در کیقباد
همی هر کسی آب و نان کرد یاد

بدیشان چنین گفت مزدک که شاه
نماید شما را به امید راه

دوان اندر آمد بر شهریار
چنین گفت کای نامور شهریار

به گیتی سخن پرسم از تو یکی
گر ایدون که پاسخ دهی اندکی

قباد سراینده گفتش بگوی
به من تازه کن در سخن آبروی

بدو گفت آن کس که مارش گزید
همی از تنش جان بخواهد پرید

یکی دیگری را بود پای زهر
گزیده نیابد ز تریاک بهر

سزای چنین مرد گویی که چیست
که تریاک دارد درم سنگ بیست

چنین داد پاسخ ورا شهریار
که خونی‌ست این مرد تریاک‌دار

به خون گزیده ببایدش کشت
به درگاه چون دشمن آمد به مشت

چو بشنید برخاست از پیش شاه
بیامد به نزدیک فریادخواه

بدیشان چنین گفت کز شهریار
سخن کردم از هر دری خواستار

بباشید تا بامداد پگاه
نمایم شما را سوی داد راه

برفتند و شبگیر باز آمدند
شخوده رخ و پرگداز آمدند

چو مزدک ز در آن گره را بدید
ز درگه سوی شاه ایران دوید

چنین گفت کای شاه پیروزبخت
سخنگوی و بیدار و زیبای تخت

سخن گفتم و پاسخش دادی‌ام
به پاسخ در بسته بگشادی‌ام

گر ایدون که دستور باشد کنون
بگوید سخن پیش تو رهنمون

بدو گفت برگوی و لب را مبند
که گفتار باشد مرا سودمند

چنین گفت کای نامور شهریار
کسی را که بندی به بند استوار

خورش بازگیرند زو تا بمرد
به بیچارگی جان و تن را سپرد

مکافات آن کس که نان داشت او
مر این بسته را خوار بگذاشت او

چه باشد بگوید مرا پادشا؟
که این مرد دانا بد و پارسا

چنین داد پاسخ که می‌کن بنش
که خونی‌ست ناکرده بر گردنش

چو بشنید مزدک زمین بوس داد
خرامان بیامد ز پیش قباد

به درگاه او شد به انبوه گفت
که جایی که گندم بود در نهفت

دهید آن به تاراج در کوی و شهر
بدان تا یکایک بیابید بهر

دویدند هرکس که بد گُرسِنِه
به تاراج گندم شدند از بنِه

چه انبار شهری چه آنِ قباد
ز یک دانه گندم نبودند شاد

چو دیدند رفتند کارآگهان
به نزدیک بیدار شاه جهان

که تاراج کردند انبار شاه
به مزدک همی‌بازگردد گناه

قباد آن سخن‌گوی را پیش خواند
ز تاراج انبار چندی براند

چنین داد پاسخ کانوشه بدی
خرد را به گفتار توشه بدی

سخن هرچه بشنیدم از شهریار
بگفتم به بازاریان خوارخوار

به شاه جهان گفتم از مار و زهر
از آن کس که تریاک دارد به شهر

بدین بنده پاسخ چنین داد شاه
که تریاک‌دارست مرد گناه

اگر خون این مرد تریاک‌دار
بریزد کسی نیست با او شمار

چو شد گرسنه نان بود پای زهر
به سیری نخواهد ز تریاک بهر

اگر دادگر باشی ای شهریار
به انبار گندم نیاید به کار

شکم گرسنه چند مردم بمرد
که انبار را سود جانش نبرد

ز گفتار او تنگ‌دل شد قباد
بشد تیز مغزش ز گفتار داد

وز آن پس بپرسید و پاسخ شنید
دل و جان او پر ز گفتار دید

ز چیزی که گفتند پیغمبران
همان دادگر موبدان و ردان

به گفتار مزدک همه کژ گشت
سخنهاش ز اندازه اندر گذشت

بر او انجمن شد فراوان سپاه
بسی کس به بیراهی آمد ز راه

همی‌گفت هر کاو توانگر بود
تهیدست با او برابر بود

نباید که باشد کسی برفزود
توانگر بود تار و درویش پود

جهان راست باید که باشد به چیز
فزونی توانگر چرا جست نیز

زن و خانه و چیز بخشیدنی‌ست
تهی‌دست کس با توانگر یکی‌ست

من این را کنم راست با دین پاک
شود ویژه پیدا بلند از مغاک

هر آن کس که او جز بر این دین بود
ز یزدان وز منش نفرین بود

ببد هرکه درویش با او یکی
اگر مرد بودند اگر کودکی

از این بستدی چیز و دادی بدان
فرو مانده بُد زان سخن بخردان

چو بشنید در دین او شد قباد
ز گیتی به گفتار او بود شاد

ورا شاه بنشاند بر دست راست
ندانست لشکر که موبد کجاست

بر او شد آن کس که درویش بود
وگر نانش از کوشش خویش بود

به گرد جهان تازه شد دین او
نیارست جستن کسی کین او

توانگر همی سر ز تنگی نگاشت
سپردی به درویش چیزی که داشت

چنان بد که یک روز مزدک پگاه
ز خانه بیامد به نزدیک شاه

چنین گفت کز دین پرستان ما
همان پاکدل زیردستان ما

فراوان ز گیتی سران بر درند
فرود آوری گر ز در بگذرند

ز مزدک شنید این سخن‌ها قباد
به سالار فرمود تا بار داد

چنین گفت مزدک به پرمایه شاه
که این جای تنگست و چندان سپاه

همانا نگنجند در پیش شاه
به هامون خرامد کندشان نگاه

بفرمود تا تخت بیرون برند
ز ایوان شاهی به هامون برند

به دشت آمد از مزدکی صدهزار
برفتند شادان بر شهریار

چنین گفت مزدک به شاه زمین
که ای برتر از دانشِ بآفرین

چنان دان که کسری نه بر دین ماست
ز دین سر کشیدن ورا کی سزاست

یکی خط دستش بباید ستد
که سر بازگرداند از راه بد

بپیچاند از راستی پنج چیز
که دانا بر این پنج نفزود نیز

کجا رشک و کین است و خشم و نیاز
به پنجم که گردد بر او چیره آز

تو چون چیره باشی بر این پنج دیو
پدید آیدت راه کیهان خدیو

از این پنج ما را زن و خواسته است
که دین بهی در جهان کاسته است

زن و خواسته باشد اندر میان
چو دین بهی را نخواهی زیان

کز این دو بود رشک و آز و نیاز
که با خشم و کین اندر آید به راز

همی دیو پیچد سر بخردان
بباید نهاد این دو اندر میان

چو این گفته شد دست کسری گرفت
بدو مانده بد شاه ایران شگفت

از او نامور دست بستد به خشم
به تندی ز مزدک بخوابید چشم

به مزدک چنین گفت خندان قباد
که از دین کسری چه داری به یاد؟

چنین گفت مزدک که این راه راست
نهانی نداند نه بر دین ماست

همانگه ز کسری بپرسید شاه
که از دین به بگذری نیست راه

بدو گفت کسری چو یابم زمان
بگویم که کژ است یکسر گمان

چو پیدا شود کژی و کاستی
درفشان شود پیش تو راستی

بدو گفت مزدک زمان چند روز
همی‌خواهی از شاه گیتی‌فروز

ورا گفت کسری زمان پنج ماه
ششم را همه بازگویم به شاه

بر این برنهادند و گشتند باز
به ایوان بشد شاه گردن‌فراز

فرستاد کسری به هر جای کس
که داننده‌ای دید و فریادرس

کس آمد سوی خره اردشیر
که آنجا بد از داد هرمزد پیر

ز اصطخر مهرآذر پارسی
بیامد بدرگاه با یار سی

نشستند دانش‌پژوهان به هم
سخن رفت هرگونه از بیش و کم

به کسری سپردند یکسر سخن
خردمند و دانندگان کهن

چو بشنید کسری به نزد قباد
بیامد ز مزدک سخن کرد یاد

که اکنون فراز آمد آن روزگار
که دین بهی را کنم خواستار

گر ایدون که او را بود راستی
شود دین زردشت بر کاستی

پذیرم من آن پاک دین ورا
به جان برگزینم گزین ورا

چو راه فریدون شود نادرست
عزیر مسیحی و هم زند و است

سخن گفتن مزدک آید به جای
نباید به گیتی جز او رهنمای

ور ایدون که او کژ گوید همی
ره پاک یزدان نجوید همی

به من ده ورا و آنکه در دین اوست
مبادا یکی را به تن مغز و پوست

گوا کرد زرمهر و خرداد را
فرایین و بندوی و بهزاد را

وز آن جایگه شد به ایوان خویش
نگه داشت آن راست پیمان خویش

به شبگیر چون شید بنمود تاج
زمین شد به کردار دریای عاج

همی‌راند فرزند شاه جهان
سخن‌گوی با موبدان و ردان

به آیین به ایوان شاه آمدند
سخن‌گوی و جوینده راه آمدند

دلارای مزدک سوی کیقباد
بیامد سخن را در اندرگشاد

چنین گفت کسری به پیش گروه
به مزدک که ای مرد دانش‌پژوه

یکی دین نو ساختی پر زیان
نهادی زن و خواسته در میان

چه داند پسر کش که باشد پدر؟
پدر همچنین چون شناسد پسر؟

چو مردم سراسر بود در جهان
نباشند پیدا کهان و مهان

که باشد که جوید در کهتری؟
چگونه توان یافتن مهتری؟

کسی کاو مرد جای و چیزش که راست؟
که شد کارجو بنده با شاه راست

جهان ز این سخن پاک ویران شود
نباید که این بد به ایران شود

همه کدخدایند و مزدور کیست؟
همه گنج دارند و گنجور کیست؟

ز دین‌آوران این سخن کس نگفت
تو دیوانگی داشتی در نهفت

همه مردمان را به دوزخ بری
همی کار بد را به بد نشمری

چو بشنید گفتار موبد قباد
برآشفت و اندر سخن داد داد

گرانمایه کسری ورا یار گشت
دل مرد بی‌دین پرآزار گشت

پرآواز گشت انجمن سر به سر
که مزدک مبادا بر تاجور

همی‌دارد او دین یزدان تباه
مباد اندر این نامور بارگاه

از آن دین جهاندار بیزار شد
ز کرده سرش پر ز تیمار شد

به کسری سپردش همانگاه شاه
ابا هرکه او داشت آیین و راه

بدو گفت هر کاو بر این دین اوست
مبادا یکی را به تن مغز و پوست

بدان راه بد نامور صدهزار
به فرزند گفت آن زمان شهریار

که با این سران هرچه خواهی بکن
از این پس ز مزدک مگردان سخن

به درگاه کسری یکی باغ بود
که دیوار او برتر از راغ بود

همی گرد بر گرد او کنده کرد
مر این مردمان را پراگنده کرد

بکشتندشان هم به سان درخت
زبر پای و زیرش سرآگنده سخت

به مزدک چنین گفت کسری که رو
به درگاه باغ گرانمایه شو

درختان ببین آنکه هر کس ندید
نه از کاردانان پیشین شنید

بشد مزدک از باغ و بگشاد در
که بیند مگر بر چمن بارور

همانگه که دید از تنش رفت هوش
برآمد به ناکام زو یک خروش

یکی دار فرمود کسری بلند
فروهشت از دار پیچان کمند

نگون‌بخت را زنده بر دار کرد
سر مرد بی‌دین نگون‌سار کرد

از آن پس بکشتش به باران تیر
تو گر باهشی راه مزدک مگیر

بزرگان شدند ایمن از خواسته
زن و زاده و باغ آراسته

همی‌بود با شرم چندی قباد
ز نفرین مزدک همی‌کرد یاد

به درویش بخشید بسیار چیز
بر آتشکده خلعت افگند نیز

ز کسری چنان شاد شد شهریار
که شاخش همی گوهر آورد بار

از آن پس همه رای با او زدی
سخن هرچه گفتی از او بشندی

ز شاهیش چون سال شد بر چهل
غم روز مرگ اندر آمد به دل

یکی نامه بنوشت پس بر حریر
بر آن خط شایسته خود بد دبیر

نخست آفرین کرد بر دادگر
که دارد از او دین و هم زو هنر

بباشد همه بی‌گمان هرچه گفت
چه بر آشکار و چه اندر نهفت

سر پادشاهیش را کس ندید
نشد خوار هرکس که او را گزید

هر آن کس که بینید خط قباد
به جز پند کسری مگیرید یاد

به کسری سپردم سزاوار تخت
پس از مرگ ما او بود نیک‌بخت

که یزدان از این پور خشنود باد
دل بدسگالش پر از دود باد

ز گفتار او هیچ مپراگنید
بدو شاد باشید و گنج آگنید

بر آن نامه بر مُهر زرین نهاد
بر موبد رام برزین نهاد

به هشتاد شد سالیان قباد
نبد روز پیری هم از مرگ شاد

بمرد و جهان مردری ماند از اوی
شد از چهر و بیناییش رنگ و بوی

تنش را به دیبا بیاراستند
گل و مشک و کافور و می خواستند

یکی دخمه کردند شاهنشهی
یکی تاج شاهی و تخت مهی

نهادند بر تخت زر شاه را
ببستند تا جاودان راه را

چو موبد بپردخت از سوگ شاه
نهاد آن کیی نامه بر پیشگاه

بر آن انجمن نامه برخواندند
ولیعهد را شاد بنشاندند

چو کسری نشست از بر گاه نو
همی‌خواندندی ورا شاه نو

به شاهی بر او آفرین خواندند
به سر برش گوهر برافشاندند

ورا نام کردند نوشین روان
که مهتر جوان بود و دولت جوان

به سر شد کنون داستان قباد
ز کسری کنم ز این سپس نام یاد

همش داد بود و همش رای و نام
به داد و دهش یافته نام و کام

الا ای دلارای سرو بلند
چه بودت که گشتی چنین مستمند؟

بدان شادمانی و آن فر و زیب
چرا شد دل روشنت پرنهیب؟

چنین گفت پرسنده را سروبن
که شادان بدم تا نبودم کهن

چنین سست گشتم ز نیروی شست
به پرهیز و با او مساو ایچ دست

دم اژدها دارد و چنگ شیر
بخاید کسی را که آرد به زیر

هم‌آواز رعدست و هم زور کرگ
به یک دست رنج و به یک دست مرگ

ز سرو دلارای چنبر کند
سمن برگ را رنگ عنبر کند

گل ارغوان را کند زعفران
پس زعفران رنجهای گران

شود بسته بی‌بند پای نوند
وز او خوار گردد تن ارجمند

مرا در خوشاب سستی گرفت
همان سرو آزاد پستی گرفت

خروشان شد آن نرگسان دژم
همان سرو آزاده شد پشت خم

دل شاد و بی غم پر از درد گشت
چنین روز ما ناجوانمرد گشت

بدانگه که مردم شود سیر شیر
شتاب آورد مرگ و خواندش پیر

چل و هشت بد عهد نوشین روان
تو بر شست رفتی نمانی جوان

چو کسری نشست از بر تخت عاج (1)

بخش ۱ – آغاز داستان

چو کسری نشست از بر تخت عاج
به سر برنهاد آن دل‌افروز تاج

بزرگان گیتی شدند انجمن
چو بنشست سالار با رای‌زن

سر نامداران زبان برگشاد
ز دادار نیکی دهش کرد یاد

چنین گفت کز کردگار سپهر
دل ما پر از آفرین باد و مهر

کزویست نیک و بدویست کام
ازو مستمندیم وزو شادکام

ازویست فرمان و زویست مهر
به فرمان اویست بر چرخ مهر

ز رای وز تیمار او نگذریم
نفس جز به فرمان او نشمریم

به تخت مهی بر هر آنکس که داد
کند در دل او باشد از داد شاد

هر آنکس که اندیشهٔ بد کند
به فرجام بد با تن خود کند

ز ما هرچ خواهند پاسخ دهیم
بخواهش گران روز فرخ نهیم

از اندیشهٔ دل کس آگاه نیست
به تنگی دل اندر مرا راه نیست

اگر پادشا را بود پیشه داد
بود بی‌گمان هر کس از داد شاد

از امروز کاری به فردا ممان
که داند که فردا چه گردد زمان

گلستان که امروز باشد به بار
تو فردا چنی گل نیاید به کار

بدانگه که یابی تن زورمند
ز بیماری اندیش و درد و گزند

پس زندگی یاد کن روز مرگ
چنانیم با مرگ چون باد و برگ

هر آنگه که در کار سستی کنی
همه رای ناتندرستی کنی

چو چیره شود بر دل مرد رشک
یکی دردمندی بود بی‌پزشک

دل مرد بیکار و بسیار گوی
ندارد به نزد کسان آبروی

وگر بر خرد چیره گردد هوا
نخواهد به دیوانگی بر گوا

بکژی تو را راه نزدیکتر
سوی راستی راه باریکتر

به کاری کزو پیشدستی کنی
به آید که کندی و سستی کنی

اگر جفت گردد زبان بر دروغ
نگیرد ز بخت سپهری فروغ

سخن گفتن کژ ز بیچارگیست
به بیچارگان بربباید گریست

چو برخیزد از خواب شاه از نخست
ز دشمن بود ایمن و تندرست

خردمند وز خوردنی بی‌نیاز
فزونی برین رنج و دردست و آز

وگر شاه با داد و بخشایشست
جهان پر ز خوبی و آسایشست

وگر کژی آرد بداد اندرون
کبستش بود خوردن و آب خون

هر آنکس که هست اندرین انجمن
شنید این برآورده آواز من

بدانید و سرتاسر آگاه بید
همه ساله با بخت همراه بید

که ما تاجداری به سر برده‌ایم
بداد و خرد رای پرورده‌ایم

ولیکن ز دستور باید شنید
بد و نیک بی‌او نیاید پدید

هر آنکس که آید بدین بارگاه
ببایست کاری نیابند راه

نباشم ز دستور همداستان
که بر من بپوشد چنین داستان

بدرگاه بر کارداران من
ز لشکر نبرده سواران من

چو روزی بدیشان نداریم تنگ
نگه کرد باید بنام و به ننگ

همه مردمی باید و راستی
نباید به کار اندرون کاستی

هر آنکس که باشد از ایرانیان
ببندد بدین بارگه برمیان

بیابد ز ما گنج و گفتار نرم
چو باشد پرستنده با رای و شرم

چو بیداد جوید یکی زیردست
نباشد خردمند و خسروپرست

مکافات باید بدان بد که کرد
نباید غم ناجوانمرد خورد

شما دل به فرمان یزدان پاک
بدارید وز ما مدارید باک

که اویست بر پادشا پادشا
جهاندار و پیروز و فرمانروا

فروزندهٔ تاج و خورشید و ماه
نماینده ما را سوی داد راه

جهاندار بر داوران داورست
ز اندیشهٔ هر کسی برترست

مکان و زمان آفرید و سپهر
بیاراست جان و دل ما به مهر

شما را دل از مهر ما برفروخت
دل و چشم دشمن به ما بربدوخت

شما رای و فرمان یزدان کنید
به چیزی که پیمان دهد آن کنید

نگهدار تا جست و تخت بلند
تو را بر پرستش بود یارمند

همه تندرستی به فرمان اوست
همه نیکویی زیر پیمان اوست

ز خاشاک تا هفت چرخ بلند
همان آتش و آب و خاک نژند

به هستی یزدان گوایی دهند
روان تو را آشنایی دهند

ستایش همه زیر فرمان اوست
پرستش همه زیر پیمان اوست

چو نوشین‌روان این سخن برگرفت
جهانی ازو مانده اندر شگفت

همه یک سر از جای برخاستند
برو آفرین نو آراستند

شهنشاه دانندگان را بخواند
سخنهای گیتی سراسر براند

جهان را ببخشید بر چار بهر
وزو نامزد کرد آبادشهر

نخستین خراسان ازو یاد کرد
دل نامداران بدو شاد کرد

دگر بهره زان بد قم و اصفهان
نهاد بزرگان و جای مهان

وزین بهره بود آذرابادگان
که بخشش نهادند آزادگان

وز ارمینیه تا در اردبیل
بپیمود بینادل و بوم گیل

سیوم پارس و اهواز و مرز خزر
ز خاور ورا بود تا باختر

چهارم عراق آمد و بوم روم
چنین پادشاهی و آباد بوم

وزین مرزها هرک درویش بود
نیازش به رنج تن خویش بود

ببخشید آگنده گنجی برین
جهانی برو خواندند آفرین

ز شاهان هرآنکس که بد پیش ازوی
اگر کم بدش گاه اگر بیش ازوی

بجستند بهره ز کشت و درود
نرستست کس پیش ازین نابسود

سه یک بود یا چار یک بهر شاه
قباد آمد و ده یک آورد راه

زده یک بر آن بد که کمتر کند
بکوشد که کهتر چو مهتر کند

زمانه ندادش بران بر درنگ
به دریا بس ایمن مشو بر نهنگ

به کسری رسید آن سزاوار تاج
ببخشید بر جای ده یک خراج

شدند انجمن بخردان و ردان
بزرگان و بیداردل موبدان

همه پادشاهان شدند انجمن
زمین را ببخشید و برزد رسن

گزیتی نهادند بر یک درم
گر ای دون که دهقان نباشد دژم

کسی را کجا تخم گر چارپای
به هنگام ورزش نبودی بجای

ز گنج شهنشاه برداشتی
وگرنه زمین خوار بگذاشتی

بنا کشته اندر نبودی سخن
پراگنده شد رسمهای کهن

گزیت رز بارور شش درم
به خرما ستان بر همین بد رقم

ز زیتون و جوز و ز هر میوه‌دار
که در مهرگان شاخ بودی ببار

ز ده بن درمی رسیدی به گنج
نبوید جزین تا سر سال رنج

وزین خوردنیهای خردادماه
نکردی به کار اندرون کس نگاه

کسی کش درم بود و دهقان نبود
ندیدی غم رنج و کشت و درود

بر اندازه از ده درم تا چهار
بسالی ازو بستدی کاردار

کسی بر کدیور نکردی ستم
به سالی به سه بهره بود این درم

گزارنده بودی به دیوان شاه
ازین باژ بهری به هر چار ماه

دبیر و پرستندهٔ شهریار
نبودی به دیوان کسی زین شمار

گزیت و خراج آنچ بد نام برد
بسه روزنامه به موبد سپرد

یکی آنک بر دست گنجور بود
نگهبان آن نامه دستور بود

دگر تا فرستد به هر کشوری
به هر نامداری و هر مهتری

سه دیگر که نزدیک موبد برند
گزیت و سر باژها بشمرند

به فرمان او بود کاری که بود
ز باژ و خراج و ز کشت و درود

پراگنده کاراگهان در جهان
که تا نیک و بد زو نماند نهان

همه روی گیتی پر از داد کرد
بهرجای ویرانی آباد کرد

بخفتند بر دشت خرد و بزرگ
به آبشخور آمد همی میش و گرگ

یکی نامه فرمود بر پهلوی
پسند آیدت چون ز من بشنوی

نخستین سر نامه کرد از مهست
شهنشاه کسری یزدان‌پرست

به بهرام روز و بخرداد شهر
که یزدانش داد از جهان تاج بهر

برومند شاخ از درخت قباد
که تاج بزرگی به سر برنهاد

سوی کارداران باژ و خراج
پرستنده شایستهٔ فر و تاج

بی‌اندازه از ما شما را درود
هنر با نژاد این بود با فزود

نخستین سخن چون گشایش کنیم
جهان‌آفرین را ستایش کنیم

خردمند و بینادل آنرا شناس
که دارد ز دادار کیهان سپاس

بداند که هست او ز ما بی‌نیاز
به نزدیک او آشکارست راز

کسی را کجا سرفرازی دهد
نخستین ورا بی‌نیازی دهد

مرا داد فرمان و خود داورست
ز هر برتری جاودان برترست

به یزدان سزد ملک و مهتر یکیست
کسی را جز از بندگی کار نیست

ز مغز زمین تا به چرخ بلند
ز افلاک تا تیره خاک نژند

پی مور بر خویشتن برگواست
که ما بندگانیم و او پادشاست

نفرمود ما را جز از راستی
که دیو آورد کژی و کاستی

اگر بهر من زین سرای سپنج
نبودی جز از باغ و ایوان و گنج

نجستی دل من به جز داد و مهر
گشادن بهر کار بیدار چهر

کنون روی بوم زمین سر به سر
ز خاور برو تا در باختر

به شاهی مرا داد یزدان پاک
ز خورشید تابنده تا تیره خاک

نباید که جز داد و مهر آوریم
وگر چین به کاری بچهر آوریم

شبان بداندیش و دشت بزرگ
همی گوسفندان بماند بگرگ

نباید که بر زیردستان ما
ز دهقان وز دین‌پرستان ما

به خشکی به خاک و بکشتی برآب
برخشنده روز و به هنگام خواب

ز بازارگانان تر و ز خشک
درم دارد و در خوشاب و مشک

که تابنده خور جز بداد و به مهر
نتابد بریشان ز خم سپهر

برین‌گونه رفت از نژاد و گهر
پسر تاج یابد همی از پدر

به جز داد و خوبی نبد در جهان
یکی بود با آشکارا نهان

نهادیم بر روی گیتی خراج
درخت گزیت از پی تخت عاج

چو این نامه آرند نزد شما
که فرخنده باد اورمزد شما

کسی کو برین یک درم بگذرد
ببیداد بر یک نفس بشمرد

به یزدان که او داد دیهیم و فر
که من خود میانش ببرم به ار

برین نیز بادافرهٔ کردگار
نباید که چشم بد آید به کار

همین نامه و رسم بنهید پیش
مگردید ازین فرخ آیین خویش

به هر چار ماهی یکی بهر ازین
بخواهید با داد و با آفرین

به جایی که باشد زیان ملخ
وگر تف خورشید تابد به شخ

دگر تف باد سپهر بلند
بدان کشتمندان رساند گزند

همان گر نبارد به نوروز نم
ز خشکی شود دشت خرم دژم

مخواهید باژ اندر آن بوم و رست
که ابر بهاران به باران نشست

ز تخم پراگنده و مزد رنج
ببخشید کارندگانرا ز گنج

زمینی که آن را خداوند نیست
به مرد و ورا خویش و پیوند نیست

نباید که آن بوم ویران بود
که در سایهٔ شاه ایران بود

که بدگو برین کار ننگ آورد
که چونین بهانه بچنگ آورد

ز گنج آنچ باید مدارید باز
که کردست یزدان مرا بی‌نیاز

چو ویران بود بوم در بر من
نتابد درو سایهٔ فر من

کسی را که باشد برین مایه کار
اگر گیرد این کار دشوار خوار

کنم زنده بر دار جایی که هست
اگر سرفرازست و گر زیردست

بزرگان که شاهان پیشین بدند
ازین کار بر دیگر آیین بدند

بد و نیک با کارداران بدی
جهان پیش اسب‌سواران بدی

خرد را همه خیره بفریفتند
بافزونی گنج نشکیفتند

مرا گنج دادست و دهقان سپاه
نخواهیم بدینار کردن نگاه

شما را جهان بازجستن بداد
نگه داشتن ارج مرد نژاد

گرامی‌تر از جان بدخواه من
که جوید همی کشور و گاه من

سپهبد که مردم فروشد به زر
نباید بدین بارگه برگذر

کسی را کند ارج این بارگاه
که با داد و مهرست و با رسم و راه

چو بیداردل کارداران من
به دیوان موبد شدند انجمن

پدید آید از گفت یک تن دروغ
ازان پس نگیرد بر ما فروغ

به بیدادگر بر مرا مهر نیست
پلنگ و جفاپیشه مردم یکیست

هر آنکس که او راه یزدان بجست
بآب خرد جان تیره بشست

بدین بارگاهش بلندی بود
بر موبدان ارجمندی بود

به نزدیک یزدان ز تخمی که کشت
به باید بپاداش خرم بهشت

که ما بی‌نیازیم ازین خواسته
که گردد به نفرین روان کاسته

گر از پوست درویش باشد خورش
ز چرمش بود بی‌گمان پرورش

پلنگی به از شهریاری چنین
که نه شرم دارد نه آیین نه دین

گشادست بر ما در راستی
چه کوبیم خیره در کاستی

نهانی بدو داد دادن بروی
بدان تا رسد نزد ما گفت و گوی

به نزدیک یزدان بود ناپسند
نباشد بدین بارگه ارجمند

ز یزدان وز ما بدان کس درود
که از داد و مهرش بود تاروپود

اگر دادگر باشدی شهریار
بماند به گیتی بسی پایدار

که جاوید هر کس کنند آفرین
بران شاه کآباد دارد زمین

ز شاهان که با تخت و افسر بدند
به گنج و به لشکر توانگر بدند

نبد دادگرتر ز نوشین‌روان
که بادا همیشه روانش جوان

نه زو پرهنرتر به فرزانگی
به تخت و بداد و به مردانگی

ورا موبدی بود بابک بنام
هشیوار و دانادل و شادکام

بدو داد دیوان عرض و سپاه
بفرمود تا پیش درگاه شاه

بیاراست جایی فراخ و بلند
سرش برتر از تیغ کوه پرند

بگسترد فرشی برو شاهوار
نشستند هرکس که بود او به کار

ز دیوان بابک برآمد خروش
نهادند یک سر برآواز گوش

که ای نامداران جنگ آزمای
سراسر به اسب اندر آرید پای

خرامید یک‌یک به درگاه شاه
به سر برنهاده ز آهن کلاه

زره‌دار با گُرزهٔ گاوسار
کسی کو درم خواهد از شهریار

بیامد به ایوان بابک سپاه
هوا شد ز گرد سواران سیاه

چو بابک سپه را همه بنگرید
درفش و سر تاج کسری ندید

ز ایوان باسب اندر آورد پای
بفرمودشان بازگشتن ز جای

برین نیز بگذشت گردان سپهر
چو خورشید تابنده بنمود چهر

خروشی برآمد ز درگاه شاه
که ای گُرزداران ایران سپاه

همه با سلیح و کمان و کمند
بدیوان بابک شوید ارجمند

برفتند با نیزه و خود و کبر
همی گرد لشکر برآمد به ابر

نگه کرد بابک به گرد سپاه
چو پیدا نبد فر و اورند شاه

چنین گفت کامروز با مهر و داد
همه بازگردید پیروز و شاد

به روز سه دیگر برآمد خروش
که ای نامداران با فر و هوش

مبادا که از لشکری یک سوار
نه با ترگ و با جوشن کارزار

بیاید برین بارگه بگذرد
عرض گاه و ایوان او بنگرد

هر آنکس که باشد به تاج ارجمند
به فر و بزرگی و تخت بلند

بداند که بر عرض آزرم نیست
سخن با محابا و با شرم نیست

شهنشاه کسری چو بگشاد گوش
ز دیوان بابک برآمد خروش

بخندید کسری و مغفر بخواست
درفش بزرگی برافراشت راست

به دیوان بابک خرامید شاه
نهاده ز آهن به سر بر کلاه

فروهشت از ترگ رومی زره
زده بر زره بر فراوان گره

یکی گُرزهٔ گاوپیکر به چنگ
زده بر کمرگاه تیر خدنگ

به بازو کمان و بزین بر کمند
میان را بزرین کمر کرده بند

برانگیخت اسب و بیفشارد ران
به گردن برآورد گُرز گران

عنان را چپ و راست لختی بسود
سلیح سواری به بابک نمود

نگه کرد بابک پسند آمدش
شهنشاه را فرمند آمدش

بدو گفت شاها انوشه بدی
روان را به فرهنگ توشه بدی

بیاراستی روی کشور بداد
ازین گونه داد از تو داریم یاد

دلیری بد از بنده این گفت و گوی
سزد گر نپیچی تو از داد روی

عنان را یکی بازپیچی براست
چنان کز هنرمندی تو سزاست

دگرباره کسری برانگیخت اسب
چپ و راست برسان آذرگشسب

نگه کرد بابک ازو خیره ماند
جهان‌آفرین را فراوان بخواند

سواری هزار و گوی دوهزار
نبودی کسی را گذر بر چهار

درمی فزون کرد روزی شاه
به دیوان خروش آمد از بارگاه

که اسب سر جنگجویان بیار
سوار جهان نامور شهریار

فراوان بخندید نوشین روان
که دولت جوان بود و خسرو جوان

چو برخاست بابک ز دیوان شاه
بیامد بر نامور پیشگاه

بدو گفت کای شهریار بزرگ
گر امروز من بنده گشتم سترگ

همه در دلم راستی بود و داد
درشتی نگیرد ز من شاه یاد

درشتی نمایم چو باشم درست
انوشه کسی کو درشتی نجست

بدو گفت شاه ای هشیوار مرد
تو هرگز ز راه درستی مگرد

تن خویش را چون محابا کنی
دل راستی را همی‌بشکنی

بدین ارز تو نزد من بیش گشت
دلم سوی اندیشه خویش گشت

که ما در صف کار ننگ و نبرد
چگونه برآریم ز آورد گرد

چنین داد پاسخ به پرمایه شاه
که چون نو نبیند نگین و کلاه

چو دست و عنان تو ای شهریار
به ایوان ندیدست پیکرنگار

به کام تو گردد سپهر بلند
دلت شاد بادا تنت بی‌گزند

به موبد چنین گفت نوشین‌روان
که با داد ما پیر گردد جوان

به گیتی نباید که از شهریار
بماند جز از راستی یادگار

چرا باید این گنج و این روز رنج
روان بستن اندر سرای سپنج

چو ایدر نخواهی همی‌آرمید
بباید چرید و بباید چمید

پراندیشه بودم ز کار جهان
سخن را همی‌داشتم در نهان

که تا تاج شاهی مرا دشمنست
همه گرد بر گرد آهرمنست

به دل گفتم آرم ز هر سو سپاه
بخواهم ز هر کشوری رزمخواه

نگردد سپاه انجمن جز به گنج
به بی مردی آید هم از گنج رنج

اگر بد به درویش خواهد رسید
ازین آرزو دل بباید برید

همی‌راندم با دل خویش راز
چو اندیشه پیش خرد شد فراز

سوی پهلوانان و سوی ردان
هم از پند بیداردل بخردان

نبشتم بخ هر کشوری نامه‌ای
به هر نامداری و خودکامه‌ای

که هر کس که دارید هوش و خرد
همی کهتری را پسر پرورد

به میدان فرستید با ساز جنگ
بجویند نزدیک ما نام و ننگ

نباید که اندر فراز و نشیب
ندانند چنگ و عنان و رکیب

به گُرز و به شمشیر و تیر و کمان
بدانند پیچید با بدگمان

جوان بی‌هنر سخت ناخوش بود
اگر چند فرزند آرش بود

عرض شد ز در سوی هر کشوری
درم برد نزدیک هر مهتری

چهل روز بودی درم را درنگ
برفتند از شهر با ساز جنگ

ز دیوان چو دینار برداشتند
بدان خرمی روز بگذاشتند

کنون لاجرم روی گیتی بمرد
بیاراستم تا کی آید نبرد

مرا ساز و لشکر ز شاهان پیش
فزونست و هم دولت و رای بیش

سخنها چو بشنید موبد ز شاه
بسی آفرین خواند بر تاج و گاه

چو خورشید بنمود تابنده چهر
در باغ بگشاد گردان سپهر

پدید آمد آن تودهٔ شنبلید
دو زلف شب تیره شد ناپدید

نشست از بر تخت نوشین روان
خجسته دلفروز شاه جوان

جهانی به درگاه بنهاد روی
هر آنکس که بد بر زمین راه‌جوی

خروشی برآمد ز درگاه شاه
که هر کس که جوید سوی داد راه

بیاید بدرگاه نوشین روان
لب شاه خندان و دولت جوان

به آواز گفت آن زمان شهریار
که جز پاک یزدان مجویید یار

که دارنده اویست و هم رهنمای
همو دست گیرد به هر دوسرای

مترسید هرگز ز تخت و کلاه
گشادست بر هر کس این بارگاه

هر آنکس که آید به روز و به شب
ز گفتار بسته مدارید لب

اگر می گساریم با انجمن
گر آهسته باشیم با رای‌زن

به چوگان و بر دشت نخچیرگاه
بر ما شما را گشادست راه

به خواب و به بیداری و رنج و ناز
ازین بارگه کس مگردید باز

مخسبید یک تن ز من تافته
مگر آرزوها همه یافته

بدان گه شود شاد و روشن دلم
که رنج ستم‌دیدگان بگسلم

مبادا که از کارداران من
گر از لشکر و پیشکاران من

نخسبد کسی با دلی دردمند
که از درد او بر من آید گزند

سخنها اگرچه بود در نهان
بپرسد ز من کردگار جهان

ز باژ و خراج آن کجا مانده است
که موبد به دیوان ما رانده است

نخواهند نیز از شما زر و سیم
مخسبید زین پس ز من دل ببیم

برآمد ز ایوان یکی آفرین
بجوشید تابنده روی زمین

که نوشین روان باد با فرهی
همه ساله با تخت شاهنشهی

مبادا ز تو تخت پردخت و گاه
مه این نامور خسروانی کلاه

برفتند با شادی و خرمی
چو باغ ارم گشت روی زمی

ز گیتی ندیدی کسی را دژم
ز ابر اندر آمد به هنگام نم

جهان شد به کردار خرم بهشت
ز باران هوا بر زمین لاله کشت

در و دشت و پالیز شد چون چراغ
چو خورشید شد باغ و چون ماه راغ

پس آگاهی آمد به روم و به هند
که شد روی ایران چو رومی پرند

زمین را به کردار تابنده ماه
به داد و به لشکر بیاراست شاه

کسی آن سپه را نداند شمار
به گیتی مگر نامور شهریار

همه با دل شاد و با ساز جنگ
همه گیتی افروز با نام و ننگ

دل شاه هر کشوری خیره گشت
ز نوشین‌روان رایشان تیره گشت

فرستاده آمد ز هند و ز چین
همه شاه را خواندند آفرین

ندیدند با خویشتن تاو او
سبک شد به دل باژ با ساو او

همه کهتری را بیاراستند
بسی بدره و برده‌ها خواستند

به زرین عمود و به زرین کلاه
فرستادگان برگرفتند راه

به درگاه شاه جهان آمدند
چه با ساو و باژ مهان آمدند

بهشتی بد آراسته بارگاه
ز بس برده و بدره و بارخواه

برین نیز بگذشت چندی سپهر
همی‌رفت با شاه ایران به مهر

خردمند کسری چنان کرد رای
کزان مرز لختی بجنبد ز جای

بگردد یکی گرد خرم جهان
گشاده کند رازهای نهان

بزد کوس وز جای لشکر براند
همی ماه و خورشید زو خیره ماند

ز بس پیکر و لشکر و سیم و زر
کمرهای زرین و زرین سپر

تو گفتی بکان اندرون زر نماند
همان در خوشاب و گوهر نماند

تن آسان بسوی خراسان کشید
سپه را به آیین ساسان کشید

به هر بوم آباد کو بربگذشت
سراپرده و خیمه‌ها زد به دشت

چو برخاستی نالهٔ کرنای
منادیگری پیش کردی به پای

که ای زیردستان شاه جهان
که دارد گزندی ز ما در نهان

مخسبید ناایمن از شهریار
مدارید ز اندیشه دل نابکار

ازین گونه لشکر بگرگان کشید
همی تاج و تخت بزرگان کشید

چنان دان که کمی نباشد ز داد
هنر باید از شاه و رای و نژاد

ز گرگان بخ ساری و آمل شدند
به هنگام آواز بلبل شدند

در و دشت یه کسر همه بیشه بود
دل شاه ایران پراندیشه بود

ز هامون به کوهی برآمد بلند
یکی تازیی برنشسته سمند

سر کوه و آن بیشه‌ها بنگرید
گل و سنبل و آب و نخچیر دید

چنین گفت کای روشن کردگار
جهاندار و پیروز و پروردگار

تویی آفرینندهٔ هور و ماه
گشاینده و هم نماینده راه

جهان آفریدی بدین خرمی
که از آسمان نیست پیدا زمی

کسی کو جز از تو پرستد همی
روان را به دوزخ فرستد همی

ازیرا فریدون یزدان‌پرست
بدین بیشه برساخت جای نشست

بدو گفت گوینده کای دادگر
گر ایدر ز ترکان نبودی گذر

ازین مایه‌ور جا بدین فرهی
دل ما ز رامش نبودی تهی

نیاریم گردن برافراختن
ز بس کشتن و غارت و تاختن

نماند ز بسیار و اندک به جای
ز پرنده و مردم و چارپای

گزندی که آید به ایران سپاه
ز کشور به کشور جزین نیست راه

بسی پیش ازین کوشش و رزم بود
گذر ترک را راه خوارزم بود

کنون چون ز دهقان و آزادگان
برین بوم و بر پارسازادگان

نکاهد همی رنج کافزایشست
به ما برکنون جای بخشایست

نباشد به گیتی چنین جای شهر
گر از داد تو ما بیابیم بهر

همان آفریدون یزدان‌پرست
به بد بر سوی ما نیازید دست

اگر شاه بیند به رای بلند
به ما برکند راه دشمن ببند

سرشک از دو دیده ببارید شاه
چو بشنید گفتار فریادخواه

به دستور گفت آن زمان شهریار
که پیش آمد این کار دشوار خوار

نشاید کزین پس چمیم و چریم
وگر تاج را خویشتن پروریم

جهاندار نپسندد از ما ستم
که باشیم شادان و دهقان دژم

چنین کوه و این دشتهای فراخ
همه از در باغ و میدان و کاخ

پر از گاو و نخچیر و آب روان
ز دیدن همی خیره گردد روان

نمانیم کین بوم ویران کنند
همی غارت از شهر ایران کنند

ز شاهی وز روی فرزانگی
نشاید چنین هم ز مردانگی

نخوانند بر ما کسی آفرین
چو ویران بود بوم ایران زمین

به دستور فرمود کز هند و روم
کجا نام باشد به آباد بوم

ز هر کشوری مردم بیش بین
که استاد بینی برین برگزین

یکی باره از آب برکش بلند
برش پهن و بالای او ده کمند

به سنگ و به گچ باید از قعر آب
برآورده تا چشمهٔ آفتاب

هر آنگه که سازیم زین گونه بند
ز دشمن به ایران نیاید گزند

نباید که آید یکی زین به رنج
بده هرچ خواهند و بگشای گنج

کشاورز و دهقان و مرد نژاد
نباید که آزار یابد ز داد

یکی پیر موبد بران کار کرد
بیابان همه پیش دیوار کرد

دری برنهادند ز آهن بزرگ
رمه یک سر ایمن شد از بیم گرگ

همه روی کشور نگهبان نشاند
چو ایمن شد از دشت لشکر براند

ز دریا به راه الانان کشید
یکی مرز ویران و بیکار دید

به آزادگان گفت ننگست این
که ویران بود بوم ایران زمین

نشاید که باشیم همداستان
که دشمن زند زین نشان داستان

ز لشکر فرستاده‌ای برگزید
سخن‌گوی و دانا چنان چون سزید

بدو گفت شبگیر ز ایدر بپوی
بدین مرزبانان لشکر بگوی

شنیدم ز گفتار کارآگهان
سخن هرچ رفت آشکار و نهان

که گفتید ما را ز کسری چه باک
چه ایران بر ما چه یک مشت خاک

بیابان فراخست و کوهش بلند
سپاه از در تیر و گُرز و کمند

همه جنگجویان بیگانه‌ایم
سپاه و سپهبد نه زین خانه‌ایم

کنون ما به نزد شما آمدیم
سراپرده و گاه و خیمه زدیم

در و غار جای کمین شماست
بر و بوم و کوه و زمین شماست

فرستاده آمد بگفت این سخن
که سالار ایران چه افگند بن

سپاه الانی شدند انجمن
بزرگان فرزانه و رای زن

سپاهی که شان تاختن پیشه بود
وز آزادمردی کم‌اندیشه بود

از ایشان بدی شهر ایران ببیم
نماندی بکس جامه و زر و سیم

زن و مرد با کودک و چارپای
به هامون رسیدی نماندی بجای

فرستاده پیغام شاه جهان
بدیشان بگفت آشکار و نهان

رخ نامداران ازان تیره گشت
دل از نام نوشین‌روان خیره گشت

بزرگان آن مرز و کنداوران
برفتند با باژ و ساو گران

همه جامه و برده و سیم و زر
گرانمایه اسبان بسیار مر

از ایشان هر آنکس که پیران بدند
سخن‌گوی و دانش‌پذیران بدند

همه پیش نوشین‌روان آمدند
ز کار گذشته نوان آمدند

چو پیش سراپردهٔ شهریار
رسیدند با هدیه و با نثار

خروشان و غلتان به خاک اندرون
همه دیده پر خاک و دل پر ز خون

خرد چون بود با دلاور به راز
به شرم و به پوزش نیاید نیاز

بر ایشان ببخشود بیدار شاه
ببخشید یک سر گذشته گناه

بفرمود تا هرچ ویران شدست
کنام پلنگان و شیران شدست

یکی شارستانی برآرند زود
بدو اندرون جای کشت و درود

یکی باره‌ای گردش اندر بلند
بدان تا ز دشمن نیابد گزند

بگفتند با نامور شهریار
که ما بندگانیم با گوشوار

برآریم ازین سان که فرمود شاه
یکی باره و نامور جایگاه

وزان جایگه شاه لشکر براند
به هندوستان رفت و چندی بماند

به فرمان همه پیش او آمدند
به جان هر کسی چاره‌جو آمدند

ز دریای هندوستان تا دو میل
درم بود با هدیه و اسب و پیل

بزرگان همه پیش شاه آمدند
ز دوده دل و نیک‌خواه آمدند

بپرسید کسری و بنواختشان
براندازه بر پایگه ساختشان

به دل شاد برگشت ز آن جایگاه
جهانی پر از اسب و پیل و سپاه

به راه اندر آگاهی آمد به شاه
که گشت از بلوجی جهانی سیاه

ز بس کشتن و غارت و تاختن
زمین را به آب اندر انداختن

ز گیلان تباهی فزونست ازین
ز نفرین پراگنده شد آفرین

دل شاه نوشین روان شد غمی
برآمیخت اندوه با خرمی

به ایرانیان گفت الانان و هند
شد از بیم شمشیر ما چون پرند

بسنده نباشیم با شهر خویش
همی شیر جوییم پیچان ز میش

بدو گفت گوینده کای شهریار
به پالیز گل نیست بی‌زخم خار

همان مرز تا بود با رنج بود
ز بهر پراگندن گنج بود

ز کار بلوج ارجمند اردشیر
بکوشید با کاردانان پیر

نبد سودمندی به افسون و رنگ
نه از بند وز رنج و پیکار و جنگ

اگرچند بد این سخن ناگزیر
بپوشید بر خویشتن اردشیر

ز گفتار دهقان برآشفت شاه
به سوی بلوج اندر آمد ز راه

چو آمد به نزدیک آن مرز و کوه
بگردید گرد اندرش با گروه

برآنگونه گرد اندر آمد سپاه
که بستند ز انبوه بر باد راه

همه دامن کوه تا روی شخ
سپه بود برسان مور و ملخ

منادیگری گرد لشکر بگشت
خروش آمد از غار وز کوه و دشت

که از کوچگه هرک یابید خرد
وگر تیغ دارند مردان گرد

وگر انجمن باشد از اندکی
نباید که یابد رهایی یکی

چو آگاه شد لشکر از خشم شاه
سوار و پیاده ببستند راه

از ایشان فراوان و اندک نماند
زن و مرد جنگی و کودک نماند

سراسر به شمشیر بگذاشتند
ستم کردن و رنج برداشتند

ببود ایمن از رنج شاه جهان
بلوجی نماند آشکار و نهان

چنان بد که بر کوه ایشان گله
بدی بی‌نگهبان و کرده یله

شبان هم نبودی پس گوسفند
به هامون و بر تیغ کوه بلند

همه رختها خوار بگذاشتند
در و کوه را خانه پنداشتند

وزان جایگه سوی گیلان کشید
چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید

ز دریا سپه بود تا تیغ کوه
هوا پر درفش و زمین پر گروه

پراگنده بر گرد گیلان سپاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه

چنین گفت کایدر ز خرد و بزرگ
نیاید که ماند یکی میش و گرگ

چنان شد ز کشته همه کوه و دشت
که خون در همه روی کشور بگشت

ز بس کشتن و غارت و سوختن
خروش آمد و نالهٔ مرد و زن

ز کشته به هر سو یکی توده بود
گیاها به مغز سر آلوده بود

ز گیلان هر آنکس که جنگی بدند
هشیوار و بارای و سنگی بدند

ببستند یک سر همه دست خویش
زنان از پس و کودک خرد پیش

خروشان بر شهریار آمدند
دریده‌بر و خاکسار آمدند

شدند اندران بارگاه انجمن
همه دستها بسته و خسته تن

که ما بازگشتیم زین بدکنش
مگر شاه گردد ز ما خوش منش

اگر شاه را دل ز گیلان بخست
ببریم سرها ز تنها بدست

دل شاه خشنود گردد مگر
چو بیند بریده یکی توده سر

چو چندان خروش آمد از بارگاه
وزان گونه آواز بشنید شاه

برایشان ببخشود شاه جهان
گذشته شد اندر دل او نهان

نوا خواست از گیل و دیلم دوصد
کزان پس نگیرد یکی راه بد

یکی پهلوان نزد ایشان بماند
چو بایسته شد کار لشکر براند

ز گیلان به راه مداین کشید
شمار و کران سپه را ندید

به ره بر یکی لشکر بی‌کران
پدید آمد از دور نیزه‌وران

سواری بیامد به کردار گرد
که در لشکر گشن بد پای مرد

پیاده شد از اسب و بگشاد لب
چنین گفت کاین منذرست از عرب

بیامد که بیند مگر شاه را
ببوسد همی خاک درگاه را

شهنشاه گفتا گر آید رواست
چنان دان که این خانهٔ ما وراست

فرستاده آمد زمین بوس داد
برفت و شنیده همه کرد یاد

چو بشنید منذر که خسرو چه گفت
برخساره خاک زمین را برفت

همانگه بیامد به نزدیک شاه
همه مهتران برگشادند راه

بپرسید زو شاه و شادی نمود
ز دیدار او روشنایی فزود

جهاندیده منذر زبان برگشاد
ز روم وز قیصر همی‌کرد یاد

بدو گفت اگر شاه ایران تویی
نگهدار پشت دلیران تویی

چرا رومیان شهریاری کنند
به دشت سواران سواری کنند

اگر شاه برتخت قیصر بود
سزد کو سرافراز و مهتر بود

چه دستور باشد گرانمایه شاه
نبیند ز ما نیز فریادخواه

سواران دشتی چو رومی سوار
بیابند جوشن نیاید به کار

ز گفتار منذر برآشفت شاه
که قیصر همی‌برفرازد کلاه

ز لشکر زبان‌آوری برگزید
که گفتار ایشان بداند شنید

بدو گفت ز ایدر برو تا بروم
میاسای هیچ اندر آباد بوم

به قیصر بگو گر نداری خرد
ز رای تو مغز تو کیفر برد

اگر شیر جنگی بتازد بگور
کنامش کند گور و هم آب شور

ز منذر تو گر دادیابی بسست
که او را نشست از بر هر کسست

چپ خویش پیدا کن از دست راست
چو پیدا کنی مرز جویی رواست

چو بخشندهٔ بوم و کشور منم
به گیتی سرافراز و مهتر منم

همه آن کنم کار کز من سزد
نمانم که بادی بدو بروزد

تو با تازیان دست یازی بکین
یکی در نهان خویشتن را ببین

و دیگر که آن پادشاهی مراست
در گاو تا پشت ماهی مراست

اگر من سپاهی فرستم بروم
تو را تیغ پولاد گردد چو موم

فرستاده از نزد نوشین‌روان
بیامد به کردار باد دمان

بر قیصر آمد پیامش بداد
بپیچید بی‌مایه قیصر ز داد

نداد ایچ پاسخ ورا جز فریب
همی دور دید از بلندی نشیب

چنین گفت کز منذر کم خرد
سخن باور آن کن که اندر خورد

اگر خیره منذر بنالد همی
برین‌گونه رنجش ببالد همی

ور ای دون که از دشت نیزه‌وران
نبالد کسی از کران تا کران

زمین آنک بالاست پهنا کنیم
وزان دشت بی‌آب دریا کنیم

فرستاده بشنید و آمد چو گرد
شنیده سخنها همه یاد کرد

برآشفت کسری بدستور گفت
که با مغز قیصر خرد نیست جفت

من او را نمایم که فرمان کراست
جهان جستن و جنگ و پیمان کراست

ز بیشی وز گردن افراختن
وزین کشتن و غارت و تاختن

پشیمانی آنگه خورد مرد مست
که شب زیر آتش کند هر دو دست

بفرمود تا برکشیدند نای
سپاه اندر آمد ز هر سو ز جای

ز درگاه برخاست آوای کوس
زمین قیرگون شد هوا آبنوس

گزین کرد زان لشکر نامدار
سواران شمشیرزن سی‌هزار

به منذر سپرد آن سپاه گران
بفرمود کز دشت نیزه‌وران

سپاهی بر از جنگجویان بروم
که آتش برآرند زان مرز و بوم

که گر چند من شهریار توام
برین کینه بر مایه‌دار توام

فرستاده‌ای ما کنون چرب‌گوی
فرستیم با نامه‌ای نزد اوی

مگر خود نیاید تو را زان گزند
به روم و به قیصر تو ما را پسند

نویسنده‌ای خواست از بارگاه
به قیصر یکی نامه فرمود شاه

ز نوشین‌روان شاه فرخ‌نژاد
جهانگیر وزنده کن کیقباد

به نزدیک قیصر سرافراز روم
نگهبان آن مرز و آباد بوم

سر نامه کرد آفرین از نخست
گرانمایگی جز به یزدان نجست

خداوند گردنده خورشید و ماه
کزویست پیروزی و دستگاه

که بیرون شد از راه گردان سپهر
اگر جنگ جوید وگر داد و مهر

تو گر قیصری روم را مهتری
مکن بیش با تازیان داوری

وگر میش جویی ز چنگال گرگ
گمانی بود کژ و رنجی بزرگ

وگر سوی منذر فرستی سپاه
نمانم به تو لشکر و تاج و گاه

وگر زیردستی بود بر منش
به شمشیر یابد ز من سرزنش

تو زان مرز یک رش مپیمای پای
چو خواهی که پیمان بماند بجای

وگر بگذری زین سخن بگذرم
سر و گاه تو زیر پی بسپرم

درود خداوند دیهیم و زور
بدان کو نجوید ببیداد شور

نهادند بر نامه بر مهر شاه
سواری گزیدند زان بارگاه

چنانچون ببایست چیره‌زبان
جهاندیده و گرد و روشن‌روان

فرستاده با نامهٔ شهریار
بیامد بر قیصر نامدار

برو آفرین کرد و نامه بداد
همان رای کسری برو کرد یاد

سخنهاش بشنید و نامه بخواند
بپیچید و اندر شگفتی بماند

ز گفتار کسری سرافزار مرد
برو پر ز چین کرد و رخساره زرد

نویسنده را خواند و پاسخ نوشت
پدیدار کرد اندرو خوب و زشت

سر خامه چون کرد رنگین بقار
نخست آفرین کرد بر کردگار

نگارندهٔ برکشیده سپهر
کزویست پرخاش و آرام و مهر

به گیتی یکی را کند تاجور
وزو به یکی پیش او با کمر

اگر خود سپهر روان زان تست
سر مشتری زیر فرمان تست

به دیوان نگه کن که رومی‌نژاد
به تخم کیان باژ هرگز نداد

تو گر شهریاری نه من کهترم
همان با سر و افسر و لشکرم

چه بایست پذرفت چندین فسوس
ز بیم پی پیل و آوای کوس

بخواهم کنون از شما باژ و ساو
که دارد به پرخاش با روم تاو

به تاراج بردند یک چند چیز
گذشت آن ستم برنگیریم نیز

ز دشت سواران نیزه‌وران
برآریم گرد از کران تا کران

نه خورشید نوشین‌روان آفرید
وگر بستد از چرخ گردان کلید

که کس را نخواند همی از مهان
همه کام او یابد اندر جهان

فرستاده را هیچ پاسخ نداد
به تندی ز کسری نیامدش یاد

چو مهر از بر نامه بنهاد گفت
که با تو صلیب و مسیحست جفت

فرستاده با او نزد هیچ دم
دژم دید پاسخ بیامد دژم

بیامد بر شهر ایران چو گرد
سخنهای قیصر همه یاد کرد

چو برخواند آن نامه را شهریار
برآشفت با گردش روزگار

همه موبدان و ردان را بخواند
ازان نامه چندی سخنها براند

سه روز اندران بود با رای‌زن
چه با پهلوانان لشکر شکن

چهارم بران راست شد رای شاه
که راند سوی جنگ قیصر سپاه

برآمد ز در نالهٔ گاودم
خروشیدن نای و روینیه خم

به آرام اندر نبودش درنگ
همی از پی راستی جست جنگ

سپه برگرفت و بنه برنهاد
ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

یکی گرد برشد که گفتی سپهر
به دریای قیر اندر اندود چهر

بپوشید روی زمین را به نعل
هوا یک سر از پرنیان گشت لعل

نبد بر زمین پشه را جایگاه
نه اندر هوا باد را ماند راه

ز جوشن سواران وز گرد پیل
زمین شد به کردار دریای نیل

جهاندار با کاویانی درفش
همی‌رفت با تاج و زرینه کفش

همی برشد آوازشان بر دو میل
به پیش سپاه اندرون کوس و پیل

پس پشت و پیش اندر آزادگان
همی‌رفته تا آذرابادگان

چو چشمش برآمد بآذرگشسب
پیاده شد از دور و بگذاشت اسب

ز دستور پاکیزه برسم بجست
دو رخ را به آب دو دیده بشست

به باژ اندر آمد به آتشکده
نهاده به درگاه جشن سده

بفرمود تا نامهٔ زند و است
بواز برخواند موبد درست

رد و هیربد پیش غلتان به خاک
همه دامن قرطها کرده چاک

بزرگان برو گوهر افشاندند
به زمزم همی آفرین خواندند

چو نزدیکتر شد نیایش گرفت
جهان‌آفرین را ستایش گرفت

ازو خواست پیروزی و دستگاه
نمودن دلش را سوی داد راه

پرستندگان را ببخشید چیز
به جایی که درویش دیدند نیز

یکی خیمه زد پیش آتشکده
کشیدند لشکر ز هر سو رده

دبیر خردمند را پیش خواند
سخنهای بایسته با او براند

یکی نامه فرمود با آفرین
سوی مرزبانان ایران زمین

که ترسنده باشید و بیدار بید
سپه را ز دشمن نگهدار بید

کنارنگ با پهلوان هرک هست
همه داد جویید با زیردست

بدارید چندانک باید سپاه
بدان تا نیابد بداندیش راه

درفش مرا تا نبیند کسی
نباید که ایمن بخسبد بسی

از آتشکده چون بشد سوی روم
پراگنده شد زو خبر گرد بوم

به پیش آمد آنکس که فرمان گزید
دگر زان بر و بوم شد ناپدید

جهاندیده با هدیه و با نثار
فراوان بیامد بر شهریار

به هر بوم و بر کو فرود آمدی
ز هر سو پیام و درود آمدی

ز گیتی به هر سو که لشکر کشید
جز از بزم و شادی نیامد پدید

چنان بد که هر شب ز گردان هزار
به بزم آمدندی بر شهریار

چو نزدیک شد رزم را ساز کرد
سپه را درم دادن آغاز کرد

سپهدار شیروی بهرام بود
که در جنگ با رای و آرام بود

چپ لشکرش را به فرهاد داد
بسی پندها بر برو کرد یاد

چو استاد پیروز بر میمنه
گشسب جهانجوی پیش بنه

به قلب اندر اورند مهران به پای
که در کینه گه داشتی دل به جای

طلایه به هرمزد خراد داد
بسی گفت با او ز بیداد و داد

به هر سوی رفتند کارآگهان
بدان تا نماند سخن در نهان

ز لشکر جهاندیدگان را بخواند
بسی پند و اندرز نیکو براند

چنین گفت کین لشکر بی‌کران
ز بی‌مایگان وز پرمایگان

اگر یک تن از راه من بگذرند
دم خویش بی‌رای من بشمرند

بدرویش مردم رسانند رنج
وگر بر بزرگان که دارند گنج

وگر کشتمندی بکوبد به پای
وگر پیش لشکر بجنبد ز جای

ور آهنگ بر میوه‌داری کند
وگر ناپسندیده کاری کند

به یزدان که او داد دیهیم و زور
خداوند کیوان و بهرام و هور

که در پی میانش ببرم به تیغ
وگر داستان را برآید به میغ

به پیش سپه در طلایه منم
جهانجوی و در قلب مایه منم

نگهبان پیل و سپاه و بنه
گهی بر میان گاه برمیمنه

به خشکی روم گر بدریای آب
نجویم برزم اندر آرام و خواب

منادیگری نام او رشنواد
گرفت آن سخنهای کسری به یاد

بیامد دوان گرد لشکر بگشت
به هر خیمه و خرگهی برگذشت

خروشید کای بی‌کرانه سپاه
چنینست فرمان بیدار شاه

که گر جز به داد و به مهر و خرد
کسی سوی خاک سیه بنگرد

بران تیره خاکش بریزند خون
چو آید ز فرمان یزدان برون

به بانگ منادی نشد شاه رام
به روز سپید و شب تیره‌فام

همی گرد لشکر بگشتی به راه
همی‌داشتی نیک و بد را نگاه

ز کار جهان آگهی داشتی
بد و نیک را خوار نگذاشتی

ز لشکر کسی کو به مردی به راه
ورا دخمه کردی بران جایگاه

اگر بازماندی ازو سیم و زر
کلاه و کمان و کمند و کمر

بد و نیک با مرده بودی به خاک
نبودی به از مردم اندر مغاک

جهانی بدو مانده اندر شگفت
که نوشین روان آن بزرگی گرفت

به هر جایگاهی که جنگ آمدی
ورارای و هوش و درنگ آمدی

فرستاده‌ای خواستی راستگوی
که رفتی بر دشمن چاره‌جوی

اگر یافتندی سوی داد راه
نکردی ستم خود خردمند شاه

اگر جنگ جستی به جنگ آمدی
به خشم دلاور نهنگ آمدی

به تاراج دادی همه بوم و رست
جهان را به داد و به شمشیر جست

به کردار خورشید بد رای شاه
که بر تر و خشکی بتابد به راه

ندارد ز کس روشنایی دریغ
چو بگذارد از چرخ گردنده میغ

همش خاک و هم ریگ و هم رنگ و بوی
همش در خوشاب و هم آب جوی

فروغ و بلندی نبودش ز کس
دلفروز و بخشنده او بود و بس

شهنشاه را مایه این بود و فر
جهان را همی‌داشت در زیر پر

ورا جنگ و بخشش چو بازی بدی
ازیران چنان بی‌نیازی بدی

اگر شیر و پیل آمدندیش پیش
نه برداشتی جنگ یک روز بیش

سپاهی که با خود و خفتان جنگ
به پیش سپاه آمدی به یدرنگ

اگر کشته بودی و گر بسته زار
بزاندان پیروزگر شهریار

چنین تا بیامد بران شارستان
که شوراب بد نام آن کارستان

برآورده‌ای دید سر بر هوا
پر از مردم و ساز جنگ و نوا

ز خارا پی افگنده در قعر آب
کشیده سر باره اندر سحاب

بگرد حصار اندر آمد سپاه
ندیدند جایی به درگاه راه

برو ساخت از چار سو منجنیق
به پای آمد آن بارهٔ جاثلیق

برآمد ز هر سوی دز رستخیز
ندیدند جایی گذار و گریز

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
شد آن بارهٔ دز به کردار دشت

خروش سواران و گرد سپاه
ابا دود و آتش برآمد به ماه

همه حصن بی‌تن سر و پای بود
تن بی‌سرانشان دگر جای بود

غو زینهاری و جوش زنان
برآمد چو زخم تبیره‌زنان

از ایشان هر آنکس که پرمایه بود
به گنج و به مردی گرانپایه بود

ببستند بر پیل و کردند بار
خروش آمد و نالهٔ زینهار

نبخشود بر کس به هنگام رزم
نه بر گنج دینار برگاه بزم

وزان جایگاه لشکر اندر کشید
بره بر دزی دیگر آمد پدید

که در بند او گنج قیصر بدی
نگهدار آن دز توانگر بدی

که آرایش روم بد نام اوی
ز کسری برآمد به فرجام اوی

بدان دز نگه کرد بیدار شاه
هنوز اندرو نارسیده سپاه

بفرمود تا تیرباران کنند
هوا چون تگرگ بهاران کنند

یکی تاجور خود به لشکر نماند
بران بوم و بر خار و خاور بماند

همه گنج قیصر به تاراج داد
سپه را همه بدره و تاج داد

برآورد زان شارستان رستخیز
همه برگرفتند راه گریز

خروش آمد از کودک و مرد و زن
همه پیر و برنا شدند انجمن

به پیش گرانمایه شاه آمدند
غریوان و فریادخواه آمدند

که دستور و فرمان و گنج آن تست
بروم اندرون رزم و رنج آن تست

به جان ویژه زنهار خواه توایم
پرستار فر کلاه توایم

بفرمود پس تا نکشتند نیز
برایشان ببخشود بسیار چیز

وزان جایگه لشکر اندر کشید
از آرایش روم برتر کشید

نوندی ز گفتار کارآگهان
بیامد به نزدیک شاه جهان

که قیصر سپاهی فرستاد پیش
ازان نامداران و گردان خویش

به پیش اندرون پهلوانی سترگ
به جنگ اندرون هر یکی همچو گرگ

به رومیش خوانند فرفوریوس
سواری سرافراز با بوق و کوس

چو این گفته شد پیش بیدار شاه
پدید آمد از دور گرد سپاه

بخندید زان شهریار جهان
بدو گفت کین نیست از ما نهان

کجا جنگ را پیش ازین ساختیم
ز اندیشه هرگونه پرداختیم

کی تاجور بر لب آورد کف
بفرمود تا برکشیدند صف

سپاهی بیامد به پیش سپاه
بشد بسته بر گرد و بر باد راه

شده، نامور لشکری انجمن
یلان سرافراز شمشیرزن

همه جنگ را تنگ بسته میان
بزرگان و فرزانگان و کیان

به خون آب داده همه تیغ را
بدان تیغ برنده مر میغ را

سپه را نبد بیشتر زان درنگ
که نخچیر گیرد ز بالا پلنگ

به هر سو ز رومی تلی کشته بود
دگر خسته از جنگ برگشته بود

بشد خسته از جنگ فرفوریوس
دریده درفش و نگونسار کوس

سواران ایران بسان پلنگ
به هامون کجا غرمش آید بچنگ

پس رومیان در همی‌تاختند
در و دشت ازیشان بپرداختند

چنان هم همی‌رفت با ساز جنگ
همه نیزه و گُرز و خنجر به چنگ

سپه را بهامونی اندر کشید
برآوردهٔ دیگر آمد پدید

دزی بود با لشکر و بوق و کوس
کجا خواندندیش قالینیوس

سر باره برتر ز پر عقاب
یکی کنده‌ای گردش اندر پر آب

یکی شارستان گردش اندر فراخ
پر ایوان و پالیز و میدان و کاخ

ز رومی سپاهی بزرگ اندروی
همه نامداران پرخاشجوی

دو فرسنگ پیش اندرون بود شاه
سیه گشت گیتی ز گرد سپاه

خروشی برآمد ز قالینیوس
کزان نعره اندک شد آواز کوس

بدان شارستان در نگه کرد شاه
همی هر زمانی فزون شد سپاه

ز دروازها جنگ برساختند
همه تیر و قاروره انداختند

چو خورشید تابنده برگشت زرد
ز گردنده یک بهره شد لاژورد

ازان بارهٔ دز نماند اندکی
همه شارستان با زمی شد یکی

خروشی برآمد ز درگاه شاه
که ای نامداران ایران سپاه

همه پاک زین شهر بیرون شوید
به تاریکی اندر به هامون شوید

اگر هیچ بانگ زن و مرد پیر
وگر غارت و شورش و داروگیر

به گوش من آید بتاریک شب
که بگشاید از رنج یک مردلب

هم اندر زمان آنک فریاد ازوست
پر از کاه بینند آگنده پوست

چو برزد ز خرچنگ تیغ آفتاب
بفرسود رنج و بپالود خواب

تبیره برآمد ز درگاه شاه
گرانمایگان برگرفتند راه

ازان دز و آن شارستان مرد و زن
به درگاه کسری شدند انجمن

که ایدر ز جنگی سواری نماند
بدین شارستان نامداری نماند

همه کشته و خسته شد بی‌گناه
گه آمد که بخشایش آید ز شاه

زن و کودک خرد و برنا و پیر
نه خوب آید از داد یزدان اسیر

چنان شد دز و باره و شارستان
کزان پس ندیدند جز خارستان

چو قیصر گنهکار شد ما که‌ایم
بقالینیوس اندرون بر چه‌ایم

بران رومیان بر ببخشود شاه
گنهکار شد رسته و بیگناه

بسی خواسته پیش ایشان بماند
وزان جایگه نیز لشکر براند

هران کس که بود از در کارزار
ببستند بر پیل و کردند بار

به انطاکیه در خبر شد ز شاه
که با پیل و لشکر بیامد به راه

سپاهی بران شهر شد بی‌کران
دلیران رومی و کنداوران

سه روز اندران شاه را شد درنگ
بدان تا نباشد به بیداد جنگ

چهارم سپاه اندر آمد چو کوه
دلیران ایران گروها گروه

برفتند یک سر سواران روم
ز بهر زن و کودک و گنج و بوم

به شهر اندر آمد سراسر سپاه
پیی را نبد بر زمین نیز راه

سه جنگ گران کرده شد در سه روز
چهارم چو بفروخت گیتی‌فروز

گشاده شد آن مرز آباد بوم
سواری ندیدند جنگی بروم

بزرگان که با تخت و افسر بدند
هم آنکس که گنجور قیصر بدند

به شاه جهاندار دادند گنج
به چنگ آمدش گنج چون دید رنج

اسیران و آن گنج قیصر به راه
به سوی مداین فرستاد شاه

وزیشان هران کس که جنگی بدند
نهادند بر پشت پیلان ببند

زمین دید رخشان‌تر از چرخ ماه
بگردید بر گرد آن شهر شاه

ز بس باغ و میدان و آب روان
همی تازه شد پیر گشته جهان

چنین گفت با موبدان شهریار
که انطاکیه است این اگر نوبهار

کسی کو ندیدست خرم بهشت
ز مشک اندرو خاک وز زر خشت

درختش ز یاقوت و آبش گلاب
زمینش سپهر آسمان آفتاب

نگه کرد باید بدین تازه بوم
که آباد بادا همه مرز روم

یکی شهر فرمود نوشین روان
بدو اندرون آبهای روان

به کردار انطاکیه چون چراغ
پر از گلشن و کاخ و میدان و باغ

بزرگان روشن‌دل و شادکام
ورا زیب خسرو نهادند نام

شد آن زیب خسرو چو خرم بهار
بهشتی پر از رنگ و بوی و نگار

اسیران کزان شهرها بسته بود
ببند گران دست و پا خسته بود

بفرمود تا بند برداشتند
بدان شهرها خوار بگذاشتند

چنین گفت کاین نوبر آورده جای
همش گلشن و بوستان و سرای

بکردیم تا هر کسی را به کام
یکی جای باشد سزاوار نام

ببخشید بر هر کسی خواسته
زمین چون بهشتی شد آراسته

ز بس بر زن و کوی و بازارگاه
تو گفتی نماندست بر خاک راه

بیامد یکی پرسخن کفشگر
چنین گفت کای شاه بیدادگر

بقالینیوس اندرون خان من
یکی تود بد پیش بالان من

ازین زیب خسرو مرا سود نیست
که بر پیش درگاه من تود نیست

بفرمود تا بر در شوربخت
بکشتند شاداب چندی درخت

یکی مرد ترسا گزین کرد شاه
بدو داد فرمان و گنج و کلاه

بدو گفت کاین زیب خسرو تو راست
غریبان و این خانه نو تو راست

به سان درخت برومند باش
پدر باش گاهی چو فرزند باش

ببخشش بیارای و زفتی مکن
بر اندازه باید ز هر در سخن

ز انطاکیه شاه لشکر براند
جهاندیده ترسا نگهبان نشاند

پس آگاهی آمد ز فرفوریوس
بگفت آنچ آمد بقالینیوس

به قیصر چنین گفت کآمد سپاه
جهاندار کسری ابا پیل و گاه

سپاهست چندانک دریا و کوه
همی‌گردد از گرد اسبان ستوه

بگردید قیصر ز گفتار خویش
بزرگان فرزانه را خواند پیش

ز نوشین‌روان شد دلش پر هراس
همی رای زد روز و شب در سه‌پاس

بدو گفت موبد که این رای نیست
که با رزم کسری تو را پای نیست

برآرند ازین مرز آباد خاک
شود کردهٔ قیصر اندر مغاک

زوان سراینده و رای سست
جز از رنج بر پادشاهی نجست

چو بشنید قیصر دلش خیره گشت
ز نوشین‌روان رای او تیره گشت

گزین کرد زان فیلسوفان روم
سخن‌گوی با دانش و پاک بوم

به جای آمد از موبدان شست مرد
به کسری شدن نامزدشان بکرد

پیامی فرستاد نزدیک شاه
گرانمایگان برگرفتند راه

چو مهراس داننده‌شان پیش رو
گوی در خرد پیر و سالار نو

ز هر چیز گنجی به پیش اندرون
شمارش گذر کرده بر چند و چون

بسی لابه و پند و نیکو سخن
پشیمان ز گفتارهای کهن

فرستاد با باژ و ساو گران
گروگان ز خویشان و کنداوران

چو مهراس گفتار قیصر شنید
پدید آمد آن بند بد را کلید

رسیدند نزدیک نوشین‌روان
چو الماس کرده زبان با روان

چو مهراس نزدیک کسری رسید
برومی یکی آفرین گسترید

تو گفتی ز تیزی وز راستی
ستاره برآرد همی زآستی

به کسری چنین گفت کای شهریار
جهان را بدین ارجمندی مدار

برومی تو اکنون و ایران تهیست
همه مرز بی‌ارز و بی‌فرهیست

هران گه که قیصر نباشد بروم
نسنجد به یک پشه این مرز و بوم

همه سودمندی ز مردم بود
چو او گم شود مردمی گم بود

گر این رستخیز از پی خواستست
که آزرم و دانش بدو کاستست

بیاوردم اکنون همه گنج روم
که روشن‌روان بهتر از گنج و بوم

چو بشنید زو این سخن شهریار
دلش گشت خرم چو باغ بهار

پذیرفت زو هرچ آورده بود
اگر بدرهٔ زر و گر برده بود

فرستادگان را ستایش گرفت
بران نیکویها فزایش گرفت

بدو گفت کای مرد روشن خرد
نبرده کسی کو خرد پرورد

اگر زر گردد همه خاک روم
تو سنگی‌تری زان سرافزار بوم

نهادند بر روم بر باژ و ساو
پراگنده دینار ده چرم گاو

وزان جایگه نالهٔ گاودم
شنیدند و آواز رویینه خم

جهاندار بیدار لشکر براند
به شام آمد و روزگاری بماند

بیاورد چندان سلیح و سپاه
همان برده و بدره و تاج و گاه

که پشت زمی را همی‌داد خم
ز پیلان وز گنجهای درم

ازان مرز چون رفتن آمدش رای
به شیروی بهرام بسپرد جای

بدو گفت کاین باژ قیصر بخواه
مکن هیچ سستی به روز و به ماه

ببوسید شیروی روی زمین
همی‌خواند بر شهریار آفرین

که بیدار دل باش و پیروزبخت
مگر داد زرد این کیانی درخت

تبیره برآمد ز درگاه شاه
سوی اردن آمد درفش سپاه

جهاندار کسری چو خورشید بود
جهان را ازو بیم و امید بود

برین سان رود آفتاب سپهر
به یک دست شمشیر و یک دست مهر

نه بخشایش آرد به هنگام خشم
نه خشم آیدش روز بخشش به چشم

چنین بود آن شاه خسرونژاد
بیاراسته بد جهان را بداد

اگر شاه دیدی وگر زیردست (2)

بخش ۲ – داستان نوش‌زاد با کسری

اگر شاه دیدی وگر زیردست
وگر پاکدل مرد یزدان‌پرست

چنان دان که چاره نباشد ز جفت
ز پوشیدن و خورد و جای نهفت

اگر پارسا باشد و رای‌زن
یکی گنج باشد براگنده زن

بویژه که باشد به بالا بلند
فروهشته تا پای مشکین کمند

خردمند و هشیار و با رای و شرم
سخن گفتنش خوب و آوای نرم

برین سان زنی داشت پرمایه شاه
به بالای سرو و به دیدار ماه

بدین مسیحا بد این ماه‌روی
ز دیدار او شهر پر گفت و گوی

یکی کودک آمدش خورشید چهر
ز ناهید تابنده‌تر بر سپهر

ورا نامور خواندی نوش‌زاد
نجستی ز ناز از برش تندباد

ببالید برسان سرو سهی
هنرمند و زیبای شاهنشهی

چو دوزخ بدانست و راه بهشت
عزیز و مسیح و ره زردهشت

نیامد همی‌زند و استش درست
دو رخ را به آب مسیحا بشست

ز دین پدر کیش مادر گرفت
زمانه بدو مانده اندر شگفت

چنان تنگدل گشته زو شهریار
که از گل نیامد جز از خار بار

در کاخ و فرخنده ایوان او
ببستند و کردند زندان او

نشستنگهش جند شاپور بود
از ایران وز باختر دور بود

بسی بسته و پر گزندان بدند
برین بهره با او به زندان بدند

بدان گه که باز آمد از روم شاه
بنالید زان جنبش و رنج راه

چنان شد ز سستی که از تن بماند
ز ناتندرستی باردن بماند

کسی برد زی نوش‌زاد آگهی
که تیره شد آن فر شاهنشهی

جهانی پر آشوب گردد کنون
بیارند هر سو به بد رهنمون

جهاندار بیدار کسری بمرد
زمان و زمین دیگری را سپرد

ز مرگ پدر شاد شد نوش‌زاد
که هرگز ورا نام نوشین مباد

برین داستان زد یکی مرد پیر
که گر شادی از مرگ هرگز ممیر

پسر کو ز راه پدر بگذرد
ستم‌کاره خوانیمش ار بی‌خرد

اگر بیخ حنظل بود تر و خشک
نشاید که بار آورد شاخ مشک

چرا گشت باید همی زان سرشت
که پالیزبانش ز اول بکشت

اگر میل یابد همی سوی خاک
ببرد ز خورشید وز باد و خاک

نه زو بار باید که یابد نه برگ
ز خاکش بود زندگانی و مرگ

یکی داستان کردم از نوش‌زاد
نگه کن مگر سر نپیچی ز داد

اگر چرخ را کوش صدری بدی
همانا که صدریش کسری بدی

پسر سر چرا پیچد از راه اوی
نشست که جوید ابر گاه اوی

ز من بشنو این داستان سر به سر
بگویم تو را ای پسر در بدر

چو گفتار دهقان بیاراستم
بدین خویشتن را نشان خواستم

که ماند ز من یادگاری چنین
بدان آفرین کو کند آفرین

پس از مرگ بر من که گوینده‌ام
بدین نام جاوید جوینده‌ام

چنین گفت گویندهٔ پارسی
که بگذشت سال از برش چار سی

که هر کس که بر دادگر دشمنست
نه مردم نژادست که آهرمنست

هم از نوش‌زاد آمد این داستان
که یاد آمد از گفته باستان

چو بشنید فرزند کسری که تخت
بپردخت زان خسروانی درخت

در کاخ بگشاد فرزند شاه
برو انجمن شد فراوان سپاه

کسی کو ز بند خرد جسته بود
به زندان نوشین‌روان بسته بود

ز زندانها بندها برگرفت
همه شهر ازو دست بر سر گرفت

به شهر اندرون هرک ترسا بدند
اگر جاثلیق ار سکوبا بدند

بسی انجمن کرد بر خویشتن
سواران گردنکش و تیغ‌زن

فراز آمدندش تنی سی‌هزار
همه نیزه‌داران خنجرگزار

یکی نامه بنوشت نزدیک خویش
ز قیصر چو آیین تاریک خویش

که بر جندشاپور مهتر تویی
هم‌آواز و هم‌کیش قیصر تویی

همه شهر ازو پرگنهکار شد
سر بخت برگشته بیدار شد

خبر زین به شهر مداین رسید
ازان که آمد از پور کسری پدید

نگهبان مرز مداین ز راه
سواری برافگند نزدیک شاه

سخن هرچ بشنید با او بگفت
چنین آگهی کی بود در نهفت

فرستاده برسان آب روان
بیامد به نزدیک نوشین‌روان

بگفت آنچ بشنید و نامه بداد
سخنها که پیدا شد از نوش‌زاد

ازو شاه بشنید و نامه بخواند
غمی گشت زان کار و تیره بماند

جهاندار با موبد سرفراز
نشست و سخن رفت چندی به راز

چو گشت آن سخن بر دلش جای گیر
بفرمود تا نزد او شد دبیر

یکی نامه بنوشت با داغ و درد
پرآژنگ رخ لب پر از باد سرد

نخستین بران آفرین گسترید
که چرخ و زمان و زمین آفرید

نگارندهٔ هور و کیوان و ماه
فروزندهٔ فر و دیهیم و گاه

ز خاشاک ناچیز تا شیر و پیل
ز گرد پی مور تا رود نیل

همه زیر فرمان یزدان بود
وگر در دم سنگ و سندان بود

نه فرمان او را کرانه پدید
نه زو پادشاهی بخواهد برید

بدانستم این نامهٔ ناپسند
که آمد ز فرزند چندین گزند

وزان پرگناهان زندان‌شکن
که گشتند با نوش‌زاد انجمن

چنین روز اگر چشم دارد کسی
سزد گر نماند به گیتی بسی

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
ز کسری بر آغاز تا نوش‌زاد

رها نیست از چنگ و منقار مرگ
پی پشه و مور با پیل و کرگ

زمین گر گشاده کند راز خویش
بپیماید آغاز و انجام خویش

کنارش پر از تاجداران بود
برش پر ز خون سواران بود

پر از مرد دانا بود دامنش
پر از خوب رخ جیب پیراهنش

چه افسر نهی بر سرت بر چه ترگ
بدو بگذرد زخم پیکان مرگ

گروهی که یارند با نوش‌زاد
که جز مرگ کسری ندارند یاد

اگر خود گذر یابی از روز بد
به مرگ کسی شاد باشی سزد

و دیگر که از مرگ شاهان داد
نگیرد کسی یاد جز بدنژاد

سر نوش‌زاد از خرد بازگشت
چنین دیو با او هم‌آواز گشت

نباشد برو پایدار این سخن
برافراخت چون خواست آمد ببن

نبایست کو نزد ما دستگاه
بدین آگهی خیره کردی تباه

اگر تخت گشتی ز خسرو تهی
همو بود زیبای شاهنشهی

چنین بود خود در خور کیش اوی
سزاوار جان بداندیش اوی

ازین بر دل اندیشه و باک نیست
اگر کیش فرزند ما پاک نیست

وزین کس که با او بهم ساختند
وز آزرم ما دل بپرداختند

وزان خواسته کو تبه کرد نیز
همی بر دل ما نسنجد به چیز

بداندیش و بیکار و بدگوهرند
بدین زیردستی نه اندر خورند

ازین دست خوارست بر ما سخن
ز کردار ایشان تو دل بد مکن

مرا بیم و باک از جهانداورست
که از دانش برتران برترست

نباید که شد جان ما بی‌سپاس
به نزدیک یزدان نیکی‌شناس

مرا داد پیروزی و فرهی
فزونی و دیهیم شاهنشهی

سزای دهش گر نیایش بدی
مرا بر فزونی فزایش بدی

گر از پشت من رفت یک قطره آب
به جای دگر یافته جای خواب

چو بیدار شد دشمن آمد مرا
بترسم که رنج از من آمد مرا

وگر گاه خشم جهاندار نیست
مرا از چنین کار تیمار نیست

وزان کس که با او شدند انجمن
همه زار و خوارند بر چشم من

وزان نامه کز قیصر آمد بدوی
همی آب تیره درآمد به جوی

ازان کو هم‌آواز و هم کیش اوست
گمانند قیصر بتن خویش اوست

کسی را که کوتاه باشد خرد
بدین نیاکان خود ننگرد

گران بی‌خرد سر بپیچد ز داد
به دشنام او لب نباید گشاد

که دشنام او ویژه دشنام ماست
کجا از پی و خون و اندام ماست

تو لشکر بیارای و بر ساز جنگ
مدارا کن اندر میان با درنگ

ور ای دون که تنگ اندر آید سخن
به جنگ اندرون هیچ تندی مکن

گرفتنش بهتر ز کشتن بود
مگرش از گنه بازگشتن بود

از آبی کزو سرو آزاد رست
سزد گر نباید بدو خاک شست

وگر خوار گیرد تن ارجمند
به پستی نهد روی سرو بلند

سرش برگراید ز بالین ناز
مدار ایچ ازو گرز و شمشیر باز

گرامی که خواری کند آرزوی
نشاید جدا کرد او را ز خوی

یکی ارجمندی بود کشته خوار
چو با شاه گیتی کند کارزار

تواز کشتن او مدار ایچ باک
چوخون سرخویش گیرد به خاک

سوی کیش قیصر گراید همی
ز دیهیم ما سر بتابدهمی

عزیزی بود زار و خوار و نژند
گزیده به شاهی ز چرخ بلند

بدین داستان زد یکی مهرنوش
پرستار با هوش و پشمینه پوش

که هرکو به مرگ پدر گشت شاد
ورا رامش و زندگانی مباد

تو از تیرگی روشنایی مجوی
که با آتش آب اندر آید به جوی

نه آسانیی دید بی رنج کس
که روشن زمانه برینست و بس

تو با چرخ گردان مکن دوستی
که‌گه مغز اویی و گه پوستی

چه جویی زکردار او رنگ و بوی
بخواهد ربودن چو به نمود روی

بدان گه بود بیم رنج و گزند
که گردون گردان برآرد بلند

سپاهی که هستند با نوش زاد
کجا سر به پیچند چندین ز داد

تو آن را جز از باد و بازی مدان
گزاف زنان بود و رای بدان

هران کس که ترساست از لشکرش
همی از پی کیش پیچد سرش

چنینست کیش مسیحا که دم
زنی تیز و گردد کسی زو دژم

نه پروای رای مسیحابود
به فرجام خصمش چلیپا بود

دگر هرکه هست از پراگندگان
بدآموز و بدخواه و از بندگان

از ایشان یکی برتری رای نیست
دم باد با رای ایشان یکیست

به جنگ ار گرفته شود نوش‌زاد
برو زین سخنها مکن هیچ یاد

که پوشیده رویان او در نهان
سرآرند برخویشتن بر زمان

هم ایوان او ساز زندان اوی
ابا آنک بردند فرمان اوی

در گنج یک سر بدو برمبند
وگرچه چنین خوار شد ارجمند

ز پوشیده رویان و از خوردنی
ز افگندنی هم ز گستردنی

برو هیچ تنگی نباید به چیز
نباید که چیزی نیابد به نیز

وزین مرزبانان ایرانیان
هران کس که بستند با او میان

چو پیروز گردی مپیچان سخن
میانشان به خنجر به دو نیم کن

هران کس که او دشمن پادشاست
به کام نهنگش سپاری رواست

جزان هرک ما را به دل دشمنست
ز تخم جفا پیشه آهرمنست

ز ما نیکوییها نگیرند یاد
تو را آزمایش بس ازنوش زاد

ز نظاره هرکس که دشنام داد
زبانش بجنبید بر نوش زاد

بران ویژه دشنام ما خواستند
به هنگام بدگفتن آراستند

مباش اندرین نیزهمداستان
که بدخواه راند چنین داستان

گراو بی هنرشد هم ازپشت ماست
دل ما برین راستی برگواست

زبان کسی کو ببد کرد یاد
وزو بود بیداد برنوش زاد

همه داغ کن برسر انجمن
مبادش زبان ومبادش دهن

کسی کو بجوید همی روزگار
که تا سست گردد تن شهریار

به کار آورد کژی و دشمنی
بداندیشی و کیش آهرمنی

بدین پادشاهی نباشد رواست
که فر و سر و افسر و چهر ماست

نهادند برنامه بر مهر شاه
فرستاده برگشت پویان به راه

چو از ره سوی رام برزین رسید
بگفت آنچ از شاه کسری شنید

چو آن گفته شد نامه او بداد
به فرمان که فرمود با نوش زاد

سپه کردن و جنگ را ساختن
وز آزرم او مغز پرداختن

چوآن نامه برخواند مرد کهن
شنید از فرستاده چندی سخن

بدانگه که خیزد خروش خروس
ز درگاه برخاست آوای کوس

سپاهی بزرگ از مداین برفت
بشد رام برزین سوی جنگ تفت

پس آگاهی آمد سوی نوش‌زاد
سپاه انجمن کرد و روزی بداد

همه جاثلیقان و به طریق روم
که بودند زان مرز آبادبوم

سپهدار شماس پیش اندرون
سپاهی همه دست شسته به خون

برآمد خروش از در نوش‌زاد
بجنبید لشکر چو دریا ز باد

به هامون کشیدند یکسر ز شهر
پر از جنگ سر دل پر از کین و زهر

چو گرد سپه رام برزین بدید
بزد نای رویین وصف بر کشید

ز گرد سواران جوشنوران
گراییدن گرزهای گران

دل سنگ خارا همی‌بردرید
کسی روی خورشید تابان ندید

به قلب سپاه اندرون نوش‌زاد
یکی ترگ رومی به سر برنهاد

سپاهی بد از جاثلقیان روم
که پیدا نبد از پی نعل بوم

تو گفتی مگر خاک جوشان شدست
هوا بر سر او خروشان شدست

زره دار گردی بیامد دلیر
کجا نام اوبود پیروز شیر

خروشید کای نامور نوش‌زاد
سرت را که پیچید چونین ز داد

بگشتی ز دین کیومرثی
هم از راه هوشنگ و طهمورثی

مسیح فریبنده خود کشته شد
چو از دین یزدان سرش گشته شد

ز دین آوران کین آنکس مجوی
کجا کارخود را ندانست روی

اگر فر یزدان برو تافتی
جهود اندرو راه کی یافتی

پدرت آن جهاندار آزادمرد
شنیدی که با روم و قیصر چه کرد

تو با او کنون جنگ سازی همی
سرت به آسمان برفرازی همی

بدین چهرچون ماه و این فرو برز
برین یال و کتف و برین دست و گرز

نبینم خرد هیچ نزدیک تو
چنین خیره شد جان تاریک تو

دریغ آن سرو تاج و نام و نژاد
که اکنون همی‌داد خواهی به باد

تو با شاه کسری بسنده نه‌ای
وگر پیل و شیر دمنده نه‌ای

چو دست و عنان توای شهریار
بایوان شاهان ندیدم نگار

چو پای و رکیب تو و یال تو
چنین شورش و دست و کوپال تو

نگارندهٔ چین نگاری ندید
زمانه چو تو شهریاری ندید

جوانی دل شاه کسری مسوز
مکن تیره این آب گیتی‌فروز

پیاده شو از باره زنهار خواه
به خاک افگن این گرز و رومی کلاه

اگر دور از ایدر یکی باد سرد
نشاند بروی تو بر تیره گرد

دل شهریار از تو بریان شود
ز روی تو خورشید گریان شود

به گیتی همه تخم زفتی مکار
ستیزه نه خوب آید از شهریار

گر از رای من سر به یک سو بری
بلندی گزینی و کنداوری

بسی پند پیروز یاد آیدت
سخن های بد گوی یاد آیدت

چنین داد پاسخ ورانوش‌زاد
که‌ای پیر فرتوت سر پر ز باد

ز لشکر مرا زینهاری مخواه
سرافراز گردان و فرزند شاه

مرا دین کسری نباید همی
دلم سوی مادر گراید همی

که دین مسیحاست آیین اوی
نگردم من از فره و دین اوی

مسیحای دین دار اگرکشته شد
نه فر جهاندار ازو گشته شد

سوی پاک یزدان شد آن رای پاک
بلندی ندید اندرین تیره خاک

اگرمن شوم کشته زان باک نیست
کجا زهر مرگست و تریاک نیست

بگفت این سخن پیش پیروز پیر
بپوشید روی هوا را بتیر

برفتند گردان لشکر ز جای
خروش آمد از کوس وز کرنای

سپهبد چوآتش برانگیخت اسب
بیامد بکردار آذر گشسب

چپ لشکر شاه ایران ببرد
به پیش سپه در نماند ایچ گرد

فراوان ز مردان لشکر بکشت
ازان کار شد رام برزین درشت

بفرمود تا تیرباران کنند
هوا چون تگرگ بهاران کنند

بگرد اندرون خسته شد نوش‌زاد
بسی کرد از پند پیروز یاد

بیامد به قلب سپه پر ز درد
تن از تیر خسته رخ از درد زرد

چنین گفت پیش دلیران روم
که جنگ پدر زار و خوارست و شوم

بنالید و گریان سقف را بخواند
سخن هرچ بودش به دل در براند

بدو گفت کین روزگارم دژم
ز من بر من آورد چندین ستم

کنون چون به خاک اندر آید سرم
سواری برافگن بر مادرم

بگویش که شد زین جهان نوش‌زاد
سرآمدبدو روز بیداد و داد

تو از من مگر دل نداری به رنج
که اینست رسم سرای سپنج

مرا بهره اینست زین تیره روز
دلم چون بدی شاد و گیتی‌فروز

نزاید جز از مرگ را جانور
اگر مرگ دانی غم من مخور

سر من ز کشتن پر از دود نیست
پدر بتر از من که خشنود نیست

مکن دخمه و تخت و رنج دراز
به رسم مسیحا یکی گور ساز

نه کافور باید نه مشک و عبیر
که من زین جهان کشته گشتم بتیر

بگفت این و لب را بهم برنهاد
شد آن نامور شیردل نوش‌زاد

چو آگاه شد لشکر از مرگ شاه
پراگنده گشتند زان رزمگاه

چو بشنید کو کشته شد پهلوان
غریوان به بالین او شد دوان

ازان رزمگه کس نکشتند نیز
نبودند شاد و نبردند چیز

و را کشته دیدند و افگنده خوار
سکوبای رومی سرش بر کنار

همه رزمگه گشت زو پر خروش
دل رام برزین پر از درد و جوش

زاسقف بپرسید کزنوش زاد
از اندرز شاهی چه داری به یاد

چنین داد پاسخ که جز مادرش
برهنه نباید که بیند برش

تن خویش چون دید خسته به تیر
ستودان نفرمود و مشک و عبیر

نه افسر نه دیبای رومی نه تخت
چو از بندگان دید تاریک بخت

برسم مسیحا کنون مادرش
کفن سازد و گور و هم چادرش

کنون جان او با مسیحا یکیست
همانست کاین خسته بردار نیست

مسیحی بشهر اندرون هرک بود
نبد هیچ ترسای رخ ناشخود

خروش آمد از شهروز مرد و زن
که بودند یک سر شدند انجمن

تن شهریار دلیر و جوان
دل و دیده شاه نوشین‌روان

به تابوتش از جای برداشتند
سه فرسنگ بر دست بگذاشتند

چوآگاه شد زان سخن مادرش
به خاک اندرآمد سر و افسرش

ز پرده برهنه بیامد به راه
برو انجمن گشته بازارگاه

سراپرده‌ای گردش اندر زدند
جهانی همه خاک بر سر زدند

به خاکش سپردند و شد نوش‌زاد
ز باد آمد و ناگهان شد به باد

همه جند شاپور گریان شدند
ز درد دل شاه بریان شدند

چه پیچی همی خیره در بند آز
چودانی که ایدر نمانی دراز

گذرجوی و چندین جهان را مجوی
گلش زهر دارد به سیری مبوی

مگردان سرازدین وز راستی
که خشم خدای آورد کاستی

چو این بشنوی دل زغم بازکش
مزن بر لبت بر ز تیمار تش

گرت هست جام می‌زرد خواه
به دل خرمی را مدان از گناه

نشاط وطرب جوی وسستی مکن
گزافه مپرداز مغزسخن

اگر در دلت هیچ حب علیست
تو را روز محشر به خواهش ولیست

چنین گفت موبد که بر تخت عاج (4)

بخش ۴ – داستان مهبود با زروان

چنین گفت موبد که بر تخت عاج
چو کسری کسی نیز ننهاد تاج

به بزم و برزم و به پرهیز وداد
چنو کس ندارد ز شاهان به یاد

ز دانندگان دانش آموختی
دلش را بدانش برافروختی

خور وخواب با موبدان داشتی
همی سر به دانش برافراشتی

برو چون روا شد به چیزی سخن
تو ز آموختن هیچ سستی مکن

نباید که گویی که دانا شدم
به هر آرزو بر توانا شدم

چو این داستان بشنوی یادگیر
ز گفتار گوینده دهقان پیر

بپرسیدم از روزگار کهن
ز نوشین روان یاد کرد این سخن

که او را یکی پاک دستور بود
که بیدار دل بود و گنجور بود

دلی پرخرد داشت و رای درست
ز گیتی به جز نیکنامی نجست

که مهبود بدنام آن پاک مغز
روان و دلش پر ز گفتار نغز

دو فرزند بودش چو خرم بهار
همیشه پرستندهٔ شهریار

شهنشاه چون بزم آراستی
و گر برسم موبدی خواستی

نخوردی جز ازدست مهبود چیز
هم ایمن بدی زان دو فرزند نیز

خورش خانه در خان او داشتی
تن خویش مهمان او داشتی

دو فرزند آن نامور پارسا
خورش ساختندی بر پادشا

بزرگان ز مهبود بردند رشک
همی‌ریختندی به رخ بر سرشک

یکی نامور بود زروان به نام
که او را بدی بر در شاه کام

کهن بود و هم حاجب شاه بود
فروزندهٔ رسم درگاه بود

ز مهبود وفرخ دو فرزند اوی
همه ساله بودی پر از آبروی

همی‌ساختی تا سر پادشا
کند تیز برکار آن پارسا

ببد گفت از ایشان ندید ایچ راه
که کردی پرآزار زان جان شاه

خردمند زان بد نه آگاه بود
که او را به درگاه بدخواه بود

ز گفتار و کردار آن شوخ مرد
نشد هیچ مهبود را روی زرد

چنان بد که یک روز مردی جهود
ز زروان درم خواست از بهر سود

شد آمد بیفزود در پیش اوی
برآمیخت با جان بدکیش اوی

چو با حاجب شاه گستاخ شد
پرستندهٔ خسروی کاخ شد

ز افسون سخن رفت روزی نهان
ز درگاه وز شهریار جهان

ز نیرنگ وز تنبل و جادویی
ز کردار کژی وز بدخویی

چو زروان به گفتار مرد جهود
نگه کرد وزان سان سخنها شنود

برو راز بگشاد و گفت این سخن
به جز پیش جان آشکارا مکن

یکی چاره باید تو را ساختن
زمانه ز مهبود پرداختن

که او را بزرگی به جایی رسید
که پای زمانه نخواهد کشید

ز گیتی ندارد کسی رابکس
تو گویی که نوشین روانست و بس

جز از دست فرزند مهبود چیز
خورشها نخواهد جهاندار نیز

شدست از نوازش چنان پرمنش
که هزمان ببوسد فلک دامنش

چنین داد پاسخ به زروان جهود
کزین داوری غم نباید فزود

چو برسم بخواهد جهاندار شاه
خورشها ببین تا چه آید به راه

نگر تابود هیچ شیر اندروی
پذیره شو وخوردنیها ببوی

همان بس که من شیر بینم ز دور
نه مهبود بینی تو زنده نه پور

که گر زو خورد بی‌گمان روی و سنگ
بریزد هم اندر زمان بی‌درنگ

نگه کرد زروان به گفتار اوی
دلش تازه‌تر شد به دیدار اوی

نرفتی به درگاه بی‌آن جهود
خور و شادی و کام بی او نبود

چنین تا برآمد برین چندگاه
بد آموز پویان به درگاه شاه

دو فرزند مهبود هر بامداد
خرامان شدندی برشاه راد

پس پردهٔ نامور کدخدای
زنی بود پاکیزه و پاک رای

که چون شاه کسری خورش خواستی
یکی خوان زرین بیاراستی

سه کاسه نهادی برو از گهر
به دستار زربفت پوشیده سر

زدست دو فرزند آن ارجمند
رسیدی به نزدیک شاه بلند

خورشها زشهد وز شیر و گلاب
بخوردی وآراستی جای خواب

چنان بد که یک روز هر دو جوان
ببردند خوان نزدنوشین‌روان

به سر برنهاده یکی پیشکار
که بودی خورش نزد او استوار

چو خوان اندرآمد به ایوان شاه
بدو کرد زروان حاجب نگاه

چنین گفت خندان به هر دو جوان
که ای ایمن از شاه نوشین‌روان

یکی روی بنمای تا زین خورش
که باشد همی شاه را پرورش

چه رنگست کاید همی بوی خوش
یکی پرنیان چادر از وی بکش

جوان زان خورش زود بگشاد روی
نگه کرد زروان ز دور اند روی

همیدون جهود اندرو بنگرید
پس آمد چو رنگ خورشها بدید

چنین گفت زان پس به سالار بار
که آمد درختی که کشتی به بار

ببردند خوان نزد نوشین‌روان
خردمند و بیدار هر دو جوان

پس خوان همی‌رفت زروان چو گرد
چنین گفت با شاه آزادمرد

که ای شاه نیک اختر و دادگر
تو بی‌چاشنی دست خوردن مبر

که روی فلک بخت خندان تست
جهان روشن از تخت و میدان تست

خورشگر بیامیخت با شیر زهر
بداندیش را باد زین زهر بهر

چو بشنید زو شاه نوشین‌روان
نگه کرد روشن به هر دوجوان

که خوالیگرش مام ایشان بدی
خردمند و با کام ایشان بدی

جوانان ز پاکی وز راستی
نوشتند بر پشت دست آستی

همان چون بخوردند از کاسه شیر
توگویی بخستند هر دو به تیر

بخفتند برجای هر دو جوان
بدادند جان پیش نوشین‌روان

چوشاه جهان اندران بنگرید
برآشفت و شد چون گل شنبلید

بفرمود کز خان مهبود خاک
برآرید وز کس مدارید باک

بر آن خاک باید بریدن سرش
مه مهبود مانا مه خوالیگرش

به ایوان مهبود در کس نماند
ز خویشان او درجهان بس نماند

به تاراج داد آن همه خواسته
زن و کودک و گنج آراسته

رسیده از آن کار زروان به کام
گهی کام دید اندر آن گاه نام

به نزدیک او شد جهود ارجمند
برافراخت سر تا بابر بلند

بگشت اندرین نیز چندی سپهر
درستی نهان کرده از شاه چهر

چنان بد که شاه جهان کدخدای
به نخچیر گوران همی‌کرد رای

بفرمود تا اسب نخچیرگاه
بسی بگذرانند در پیش شاه

ز اسبان که کسری همی‌بنگرید
یکی را بران داغ مهبود دید

ازان تازی اسبان دلش برفروخت
به مهبود بر جای مهرش بسوخت

فروریخت آب از دو دیده بدرد
بسی داغ دل یاد مهبود کرد

چنین گفت کان مرد با جاه و رای
ببردش چنان دیو ریمن ز جای

بدان دوستداری و آن راستی
چرا زد روانش درکاستی

نداند جز از کردگار جهان
ازان آشکارا درستی نهان

وزان جایگه سوی نخچیرگاه
بیامد چنان داغ دل کینه خواه

ز هر کس بره برسخن خواستی
ز گفتارها دل بیاراستی

سراینده بسیار همراه کرد
به افسانه‌ها راه کوتاه کرد

دبیران و زروان و دستور شاه
برفتند یک روز پویان به راه

سخن رفت چندی ز افسون و بند
ز جادوی و آهرمن پرگزند

به موبد چنین گفت پس شهریار
که دل رابه نیرنگ رنجه مدار

سخن جز به یزدان و از دین مگوی
ز نیرنگ جادو شگفتی مجوی

بدو گفت زروان انوشه بدی
خرد را به گفتار توشه بدی

ز جادو سخن هرچ گویند هست
نداند جز از مرد جادوپرست

اگر خوردنی دارد از شیر بهر
پدیدار گرداند از دور زهر

چو بشنید نوشین‌روان این سخن
برو تازه شد روزگار کهن

ز مهبود و هر دو پسر یاد کرد
برآورد بر لب یکی باد سرد

به زروان نگه کرد و خامش بماند
سبک باره گامزن را براند

روانش ز اندیشه پر دود بود
که زروان بداندیش مهبود بود

همی‌گفت کین مرد ناسازگار
ندانم چه کرد اندران روزگار

که مهبود بر دست ما کشته شد
چنان دوده را روز برگشته شد

مگر کردگار آشکارا کند
دل و مغز ما را مدارا کند

که آلوده بینم همی زو سخن
پر از دردم از روزگار کهن

همی‌رفت با دل پر از درد وغم
پرآژنگ رخ دیدگان پر ز نم

به منزل رسید آن زمان شهریار
سراپرده زد بر لب جویبار

چو زروان بیامد به پرده سرای
ز بیگانه پردخت کردند جای

ز جادو سخن رفت وز شهد و شیر
بدو گفت شد این سخن دلپذیر

ز مهبود زان پس بپرسید شاه
ز فرزند او تا چرا شد تباه

چو پاسخ ازو لرز لرزان شنید
ز زروان گنهکاری آمد پدید

بدو گفت کسری سخن راست گوی
مکن کژی و هیچ چاره مجوی

که کژی نیارد مگر کار بد
دل نیک بد گردد از یار بد

سراسر سخن راست زروان بگفت
نهفته پدید آورید از نهفت

گنه یک سر افگند سوی جهود
تن خویش راکرد پر درد و دود

چو بشنید زو شهریار بلند
هم اندر زمان پای کردش ببند

فرستاد نزد مشعبد جهود
دواسبه سواری به کردار دود

چوآمد بدان بارگاه بلند
بپرسید زو نرم شاه بلند

که این کار چون بود با من بگوی
بدست دروغ ایچ منمای روی

جهود از جهاندار زنهار خواست
که پیداکند راز نیرنگ راست

بگفت آنچ زروان بدو گفته بود
سخن هرچ اندر نهان رفته بود

جهاندار بشنید خیره بماند
رد و موبد و مرزبان را بخواند

دگر باره کرد آن سخن خواستار
به پیش ردان دادگر شهریار

بفرمود پس تا دو دار بلند
فروهشته از دار پیچان کمند

بزد مرد دژخیم پیش درش
نظاره بروبر همه کشورش

به یک دار زروان و دیگر جهود
کشنده برآهخت و تندی نمود

بباران سنگ و بباران تیر
بدادند سرها به نیرنگ شیر

جهان را نباید سپردن ببد
که بر بد گمان بی‌گمان بد رسد

ز خویشان مهبود چندی بجست
کزیشان بیابد کسی تندرست

یکی دختری یافت پوشیده‌روی
سه مرد گرانمایه و نیک‌خوی

همه گنج زروان بدیشان نمود
دگر هرچ آن داشت مرد جهود

روانش ز مهبود بریان شدی
شب تیره تا روز گریان بدی

ز یزدان همی‌خواستی زینهار
همی‌ریختی خون دل برکنار

به درویش بخشید بسیار چیز
زبانی پر از آفرین داشت نیز

که یزدان گناهش ببخشد مگر
ستمگر نخواند ورا دادگر

کسی کو بود پاک و یزدان پرست
نیازد به کردار بد هیچ دست

که گرچند بد کردن آسان بود
به فرجام زو جان هراسان بود

اگر بد دل سنگ خارا شود
نماند نهان آشکارا شود

وگر چند نرمست آواز تو
گشاده شود زو همه راز تو

ندارد نگه راز مردم زبان
همان به که نیکی کنی درجهان

چو بیرنج باشی و پاکیزه‌رای
ازو بهره یابی به هر دو سرای

کنون کار زروان و مرد جهود
سرآمد خرد را بباید ستود

اگر دادگر باشی و سرفراز
نمانی و نامت بماند دراز

تن خویش را شاه بیدادگر
جز از گور و نفرین نیارد به سر

اگر پیشه دارد دلت راستی
چنان دان که گیتی بیاراستی

چو خواهی ستایش پس ازمرگ تو
خرد باید این تاج و این ترگ تو

چنان کز پس مرگ نوشین‌روان
ز گفتار من داد او شد جوان

ازان پس که گیتی بدوگشت راست
جز از آفرین در بزرگی نخواست

بخفتند در دشت خرد و بزرگ
به آبشخور آمد همی میش وگرگ

مهان کهتری را بیاراستند
به دیهیم بر نام او خواستند

بیاسود گردن ز بند زره
ز جوشن گشادند گردان گره

ز کوپال وخنجر بیاسود دوش
جز آواز رامش نیامد به گوش

کسی را نبد با جهاندار تاو
بپیوست با هرکسی باژ و ساو

جهاندار دشواری آسان گرفت
همه ساز نخچیر و میدان گرفت

نشست اندر ایوان گوهرنگار
همی رای زد با می ومیگسار

یکی شارستان کرد به آیین روم
فزون از دو فرسنگ بالای بوم

بدو اندرون کاخ و ایوان و باغ
به یک دست رود و به یک دست راغ

چنان بد بروم اندرون پادشهر
که کسری بپیمود و برداشت بهر

برآورد زو کاخهای بلند
نبد نزد کس درجهان ناپسند

یکی کاخ کرد اندران شهریار
بدو اندر ایوان گوهرنگار

همه شوشهٔ طاقها سیم و زر
بزر اندرون چند گونه گهر

یکی گنبد از آبنوس وز عاج
به پیکر ز پیلسته و شیز و ساج

ز روم وز هند آنک استاد بود
وز استاد خویشش هنر یاد بود

ز ایران وز کشور نیمروز
همه کارداران گیتی‌فروز

همه گرد کرد اندران شارستان
که هم شارستان بود و هم کارستان

اسیران که از بربر آورده بود
ز روم وز هر جای کازرده بود

وزین هر یکی را یکی خانه کرد
همه شارستان جای بیگانه کرد

چو از شهر یک سر بپرداختند
بگرد اندرش روستا ساختند

بیاراست بر هر سویی کشتزار
زمین برومند و هم میوه دار

ازین هریکی را یکی کار داد
چوتنها بد از کارگر یار داد

یکی پیشه کار و دگر کشت ورز
یکی آنک پیمود فرسنگ و مرز

چه بازارگان و چه یزدان‌پرست
یکی سرفراز و دگر زیردست

بیاراست آن شارستان چون بهشت
ندید اندرو چشم یک جای زشت

ورا سورستان کرد کسری به نام
که درسور یابد جهاندار کام

جز از داد و آباد کردن جهان
نبودش به دل آشکار و نهان

زمانه چو او را ز شاهی ببرد
همه تاج دیگر کسی را سپرد

چنان دان که یک سر فریبست و بس
بلندی وپستی نماند بکس

کنون جنگ خاقان و هیتال گیر
چو رزم آیدت پیش کوپال گیر

چه گوید سخنگوی باآفرین
ز شاه وز هیتال وخاقان چین

چنین گفت پرمایه دهقان پیر (5)

بخش ۵ – رزم خاقان چین با هیتالیان

چنین گفت پرمایه دهقان پیر
سخن هرچ زو بشنوی یادگیر

که از نامداران با فر و داد
ز مردان جنگی به فر ونژاد

چوخاقان چینی نبود از مهان
گذشته ز کسری بگرد جهان

همان تا لب رود جیحون ز چین
برو خواندندی بداد آفرین

سپهدار با لشکر و گنج و تاج
بگلزریون بودزان روی چاج

سخنهای کسری به گرد جهان
پراگنده شد درمیان مهان

به مردی و دانایی و فرهی
بزرگی وآیین شاهنشهی

خردمند خاقان بدان روزگار
همی دوستی جست با شهریار

یکی چند بنشست با رای‌زن
همه نامداران شدند انجمن

بدان دوستی را همی جای جست
همان از رد و موبدان رای جست

یکی هدیه آراست پس بی‌شمار
همه یاد کرد از در شهریار

ز اسبان چینی و دیبای چین
ز تخت وز تاج وز تیغ و نگین

طرایف که باشد به چین اندرون
بیاراست از هر دری برهیون

ز دینار چینی ز بهر نثار
به گنجور فرمود تا سی هزار

بیاورد و با هدیه‌ها یار کرد
دگر را همه بار دینار کرد

سخنگوی مردی بجست از مهان
خردمند و گردیده گرد جهان

بفرمود تا پیش اوشد دبیر
ز خاقان یکی نامه‌ای برحریر

نبشتند برسان ارژنگ چین
سوی شاه با صد هزار آفرین

گذر مرد را سوی هیتال بود
همه ره پر از تیغ و کوپال بود

ز سغد اندرون تا به جیحون سپاه
کشیده رده پیش هیتال شاه

گوی غاتفر نام سالارشان
به جنگ اندورن نامبردارشان

چو آگه شد از کار خاقان چین
وزان هدیهٔ شهریار زمین

ز لشکر جهاندیده گان را بخواند
سخن سر به سر پیش ایشان براند

چنین گفت باسرکشان غاتفر
که مارا بدآمد ز اختر به سر

اگر شاه ایران و خاقان چین
بسازند وز دل کنند آفرین

هراسست زین دوستی بهر ما
برین روی ویران شود شهرما

بباید یکی تاختن ساختن
جهان از فرستاده پرداختن

زلشکر یکی نامور برگزید
سرافراز جنگی چنانچون سزید

بتاراج داد آن همه خواسته
هیونان واسبان آراسته

فرستاده را سر بریدند پست
ز ترکان چینی سواری نجست

چوآگاهی آمد به خاقان چین
دلش گشت پر درد و سر پر ز کین

سپه را ز قجغارباشی براند
به چین وختن نامداری نماند

ز خویشان ارجاسب وافراسیاب
نپرداخت یک تن به آرام و خواب

برفتند یکسر به گلزریون
همه سر پر از خشم و دل پر زخون

سپهدار خاقان چین سنجه بود
همی به آسمان بر زد از خاک دود

ز جوش سواران به چاچ اندرون
چو خون شد به رنگ آب گلزریون

چو آگاه شد غاتفر زان سخن
که خاقان چینی چه افگند بن

سپاهی ز هیتالیان برگزید
که گشت آفتاب ازجهان ناپدید

زبلخ وز شگنان و آموی و زم
سلیح وسپه خواست و گنج درم

ز سومان وز ترمذ و ویسه گرد
سپاهی برآمد زهرسوی گرد

ز کوه و بیابان وز ریگ و شخ
بجوشید لشکر چو مور و ملخ

چو بگذشت خاقان برود برک
توگفتی همی تیغ بارد فلک

سپاه انجمن کرد بر مای و مرغ
سیه گشت خورشید چون پر چرغ

ز بس نیزه وتیغهای بنفش
درفشیدن گونه گونه درفش

بخارا  پر از گرد وکوپال بود
که لشکرگه شاه هیتال بود

بشد غاتفر با سپاهی چو کوه
ز هیتال گرد آوردیده گروه

چو تنگ اندرآمد ز هر سو سپاه
ز تنگی ببستند بر باد راه

درخشیدن تیغهای سران
گراییدن گُرزهای گران

توگفتی که آهن زبان داردی
هوا گُرز را ترجمان داردی

یکی باد برخاست و گردی سیاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه

کشانی وسغدی شدند انجمن
پر از آب رو کودک و مرد وزن

که تا چون بود کارآن رزمگاه
کرا بردهد گردش هور وماه

یکی هفته آن لشکر جنگجوی
بروی اندر آورده بودند روی

به هر جای برتوده‌ای کشته بود
ز خون خاک وسنک ارغوان گشته بود

ز بس نیزه و گُرز و کوپال و تیغ
توگفتی همی سنگ بارد ز میغ

نهان شد بگرد اندرون آفتاب
پر از خاک شد چشم پران عقاب

بهشتم سوی غاتفر گشت گرد
سیه شد جهان چوشب لاژورد

شکست اندر آمد به هیتالیان
شکستی که بستنش تا سالیان

ندیدند وهرکس کزیشان بماند
به دل در همی نام یزدان بخواند

پراگنده بر هر سویی خسته بود
همه مرز پر کشته و بسته بود

همی این بدان آن بدین گفت جنگ
ندیدیم هرگز چنین با درنگ

همانا نه مردم بُدند آن سپاه
نشایست کردن بدیشان نگاه

به چهره همه دیو بودند و دد
به دل دور ز اندیشه نیک و بد

ز ژوپین وز نیزه و گُرز و تیغ
تو گفتی ندانند راه گریغ

همه چهرهٔ اژدها داشتند
همه نیزه بر ابر بگذاشتند

همه چنگ‌هاشان بسان پلنگ
نشد سیر دلشان تو گویی ز جنگ

یکی زین ز اسبان نبرداشتند
بخفتند و بر برف بگذاشتند

خورش بارگی را همه خار بود
سواری بخفتی دو بیدار بود

نداریم ما تاب خاقان چین
گذر کرد باید به ایران‌زمین

گر ای دون که فرمان برد غاتفر
ببندد به فرمان کسری کمر

سپارد بدو شهر هیتال را
فرامش کند گُرز و کوپال را

وگرنه خود از تخمهٔ خوشنواز
گزینیم جنگاوری سرفراز

که او شاد باشد بنوشین‌روان
بدو دولت پیر گردد جوان

بگوید بدو کار خاقان چین
جهانی برو بر کنند آفرین

که با فر و برزست و بخش و خرد
همی راستی را خرد پرورد

نهادست بر قیصران باژ و ساو
ندارند با او کسی زور و تاو

ز هیتالیان کودک و مرد وزن
برین یک سخن برشدند انجمن

چغانی گوی بود فرخ‌نژاد
جهانجوی پر دانش و بخش و داد

خردمند و نامش فغانیش بود
که با گنج و با لشکر خویش بود

بزرگان هیتال وخاقان چین
به شاهی برو خواندند آفرین

پس آگاهی آمد به شاه بزرگ
ز خاقان که شد نامدار سترگ

ز هیتال و گردان آن انجمن
که آمد ز خاقان بریشان شکن

ز شاه چغانی که با بخت نو
بیامد نشست از بر تخت نو

پراندیشه بنشست شاه جهان
ز گفتار بیدار کارآگهان

به ایوان بیاراست جای نشست
برفتند گردان خسروپرست

ابا موبد موبدان اردشیر
چوشاپور وچون یزدگرد دبیر

همان بخردان نماینده راه
نشستند یک سر بر تخت شاه

چنین گفت کسری که ای بخردان
جهان گشته و کار دیده ردان

یکی آگهی یافتم ناپسند
سخنهای ناخوب و ناسودمند

ز هیتال وز ترک وخاقان چین
وزان مرزبانان توران زمین

بی اندازه لشکر شدند انجمن
ز چاچ وز چین وز ترک و ختن

یکی هفته هیتال با ترک و چین
ز اسبان نبرداشتند ایچ زین

به فرجام هیتال برگشته شد
دو بهره مگر خسته و کشته شد

بدان نامداری که هیتال بود
جهانی پر از گُرز وکوپال بود

شگفتست کآمد بریشان شکست
سپهبد مباد ایچ با رای پست

اگر غاتفر داشتی نام و رای
نبردی سپهر آن سپه را ز جای

چوشد مرز هیتالیان پر ز شور
بجستند از تخم بهرام گور

نو آیین یکی شاه بنشاندند
به شاهی برو آفرین خواندند

نشستست خاقان بدان روی چاج
سرافراز با لشگر و گنج تاج

ز خویشان ارجاسب و افراسیاب
جز از مرز ایران نبینند به خواب

ز پیروزی لشکر غاتفر
همی‌برفرازد به خورشید سر

سزد گر نباشیم همداستان
که خاقان نخواند چنین داستان

که تا آن زمین پادشاهی مراست
که دارند ازو چینیان پشت راست

همه زیردستان از ایشان به رنج
سپرده بدیشان زن و مرد و گنج

چه بینید یکسر کنون اندرین
چه سازیم با ترک وخاقان چین

بزرگان داننده برخاستند
همه پاسخش را بیاراستند

گرفتند یک سر برو آفرین
که ای شاه نیک اختر و پاکدین

همه مرز هیتال آهرمنند
دورویند واین مرز را دشمنند

بریشان سزد هرچ آید ز بد
هم از شاه گفتار نیکو سزد

ازیشان اگر نیستی کین و درد
جز از خون آن شاه آزادمرد

بکشتند پیروز را ناگهان
چنان شهریاری چراغ جهان

مبادا که باشند یک روز شاد
که هرگز نخیزد ز بیداد داد

چنینست بادافره دادگر
همان بدکنش را بد آید به سر

ز خاقان اگر شاه راند سخن
که دارد به دل کین و درد کهن

سزد گر ز خویشان افراسیاب
بدآموز دارد دو دیده پرآب

دگر آنک پیروز شد دل گرفت
اگر زو بترسی نباشد شگفت

ز هیتال وز لشکر غاتفر
مکن یاد وتیمار ایشان مخور

ز خویشان ارجاسب و افراسیاب
زخاقان که بنشست ازان روی آب

به روشن روان کار ایشان بساز
تویی درجهان شاه گردن فراز

فروغ از تو گیرد روان و خرد
انوشه کسی کو روان پرورد

تو داناتری از بزرگ انجمن
نبایدت فرزانه و رای زن

تو را زیبد اندر جهان تاج وتخت
که با فر و برزی و با رای و بخت

اگر شاه سوی خراسان شود
ازین پادشاهی هراسان شود

هرآن گه که بینند بی‌شاه بوم
زمان تا زمان لشکر آید ز روم

از ایرانیان باز خواهند کین
نماند بروبوم ایران زمین

نه کس پای بر خاک ایران نهاد
نه زین پادشاهی ببد کرد یاد

اگر شاه را رای کینست وجنگ
ازو رام گردد به دریا نهنگ

چو بشنید ز ایرانیان شهریار
ز بزم وز پرخاش وز کارزار

کسی را نبد گرد رزم آرزوی
به بزم و بناز اندرون کرده خوی

بدانست شاه جهان کدخدای
که اندر دل بخردان چیست رای

چنین داد پاسخ که یزدان سپاس
کزو دارم اندر دو گیتی هراس

که ایشان نجستند جز خواب وخورد
فراموش کردند گرد نبرد

شما را بر آسایش و بزمگاه
گران شد چنینتان سر از رزمگاه

تن آسان شود هرک رنج آورد
ز رنج تنش باز گنج آورد

به نیروی یزدان سرماه را
بسیجیم یک سر همه راه را

به سوی خراسان کشم لشکری
بخواهم سپاهی ز هرکشوری

جهان از بدان پاک بی‌خوکنم
بداد ودهش کشوری نو کنم

همه نامداران فروماندند
به پوزش برو آفرین خواندند

که ای شاه پیروز با فر و داد
زمانه به دیدار توشاد باد

همه نامداران تو را بنده‌ایم
به فرمان و رایت سرافگنده‌ایم

هرآنگه که فرمان دهد کارزار
نبیند ز ما کاهلی شهریار

ازان پس چو بنشست با رای‌زن
بزرگان وکسری شدند انجمن

همی‌بود ازین گونه تا ماه نو
برآمد نشست از برگاه نو

تو گفتی که جامی ز یاقوت زرد
نهادند بر چادر لاژورد

بدیدند بر چهرهٔ شاه ماه
خروشی برآمد ز درگاه شاه

چو برزد سر از کوه رخشان چراغ
زمین شد به کردار زرین جناغ

خروش آمد و نالهٔ گاو دم
ببستند بر پیل رویینه خم

دمادم به لشکر گه آمد سپاه
تبیره زنان برگرفتند راه

بدرگاه شد یزدگرد دبیر
ابا رای‌زن موبد اردشیر

نبشتند نامه به هر کشوری
بهر نامداری و هرمهتری

که شد شاه با لشکر از بهر رزم
شما کهتری را مسازید بزم

بفرمود نامه بخاقان چین
فغانیش راهم بکرد آفرین

یکی لشکری از مداین براند
که روی زمین جز بدریا نماند

زمین کوه تاکوه یک سر سپاه
درفش جهاندار بر قلبگاه

یکی لشکری سوی گرگان کشید
که گشت آفتاب از جهان ناپدید

بیاسود چندی ز بهر شکار
همی‌گشت درکوه و در مرغزار

بسغد اندرون بود خاقان که شاه
به گرگان همی رای زد با سپاه

ز خویشان ارجاسب و افراسیاب
شده سغد یکسر چو دریای آب

همی‌گفت خاقان سپاه مرا
زمین برنتابد کلاه مرا

از ایدر سپه سوی ایران کشیم
وز ایران به دشت دلیران کشیم

همه خاک ایران به چین آوریم
همان تازیان را بدین آوریم

نمانم که کس تاج دارد نه تخت
نه اورنگ شاهی نه از تخت بخت

همی‌بود یک چند باگفت وگوی
جهانجوی با لشکری جنگجوی

چنین تا بیامد ز شاه آگهی
کز ایران بجنبید با فرهی

وزان بخت پیروزی و دستگاه
ز دریا به دریا کشیده سپاه

بپیچید خاقان چو آگاه شد
به رزم اندرون راه کوتاه شد

به اندیشه بنشست با رای‌زن
بزرگان لشکر شدند انجمن

سپهدار خاقان به دستور گفت
که این آگهی خوار نتوان نهفت

شنیدم که کسری به گرگان رسید
همه روی کشور سپه گسترید

ندارد همانا ز ما آگاهی
وگر تارک از رای دارد تهی

ز چین تا به جیحون سپاه منست
جهان زیر فر کلاه منست

مرا پیش او رفت باید به جنگ
بپوشد درم آتش نام وننگ

گماند کزو بگذری راه نیست
و گر در زمانه جز او شاه نیست

بیاگاهد اکنون چومن جنگجوی
شوم با سواران چین پیش اوی

خردمند مردی به خاقان چین
چنین گفت کای شهریار زمین

تو با شاه ایران مکن رزم یاد
مده پادشاهی و لشکر به باد

ز شاهان نجوید کسی جای اوی
مگر تیره باشد دل و رای اوی

که با فر او تخت را شاه نیست
بدیدار او در فلک ماه نیست

همی باژ خواهد ز هند وز روم
ز جایی که گنجست و آباد بوم

خداوند تاجست و زیبای تخت
جهاندار و بیدار و پیروز بخت

چوبشنید خاقان ز موبد سخن
یکی رای شایسته افگند بن

چنین گفت با کاردان راه‌جوی
که این را چه بیند خردمند روی

دوکارست پیش اندرون ناگزیر
که خامش نشاید بدن خیره خیر

که آن را به پایان جز از رنج نیست
به از بر پراگندن گنج نیست

ز دینار پوشش نیاید نه خورد
نه گستردنی روز ننگ و نبرد

بدو ایمنی باید و خوردنی
همان پوشش و نغز گستردنی

هرآنکس که از بد هراسان شود
درم خوار گیرد تن آسان شود

ز لشکر سخنگوی ده برگزید
که دانند گفتار دانا شنید

یکی نامه بنبشت با آفرین
سخندان چینی چو ار تنگ چین

برفت آن خرد یافته ده سوار
نهان پرسخن تا درشهریار

به کسری چو برداشتند آگهی
بیاراست ایوان شاهنشهی

بفرمود تا پرده برداشتند
ز درگاهشان شاد بگذاشتند

برفتند هر ده برشهریار
ابا نامه و هدیه و با نثار

جهاندار چون دید بنواختشان
ز خاقان بپرسید و بنشاختشان

نهادند سر پیش او بر زمین
بدادند پیغام خاقان چین

به چینی یکی نامه‌ای برحریر
فرستاده بنهاد پیش دبیر

دبیر آن زمان نامه خواندن گرفت
همه انجمن ماند اندر شگفت

سر نامه بود از نخست آفرین
ز دادار بر شهریار زمین

دگر سر فرازی و گنج و سپاه
سلیح وبزرگی نمودن به شاه

سه دیگر سخن آنک فغفور چین
مراخواند اندر جهان آفرین

مرا داد بی‌آرزو دخترش
نجویند جز رای من لشکرش

وزان هدیه کز پیش نزدیک شاه
فرستاد وهیتال بستد ز راه

بران کینه رفتم من از شهر چاج
که بستانم از غاتفر گنج وتاج

بدان گونه رفتم ز گلزریون
که شد لعلگون آب جیحون ز خون

چو آگاهی آمد به ماچین و چین
بگوینده برخواندیم آفرین

ز پیروزی شاه ومردانگی
خردمندی و شرم و فرزانگی

همه دوستی بودی اندرنهان
که جوییم باشهریار جهان

چو آن نامه بشنید و گفتار اوی
بزرگی ومردی وبازار اوی

فرستاده راجایگه ساختند
ستودند بسیار و بنواختند

چو خوان ومی آراستی میگسار
فرستاده راخواستی شهریار

ببودند یک ماه نزدیک شاه
به ایوان بزم و به نخچیرگاه

یکی بارگه ساخت روزی به دشت
ز گردسواران هوا تیره گشت

همه مرزبانان زرین کمر
بلوچی و گیلی به زرین سپر

سراسر بدان بارگاه آمدند
پرستنده نزدیک شاه آمدند

چوسیصدز پیلان زرین ستام
ببردند وشمشیر زرین نیام

درخشیدن تیغ و ژوپین وخشت
تو گویی که زر اندر آهن سرشت

بدیبا بیاراسته پشت پیل
بدو تخت پیروزه هم رنگ نیل

زمین پرخروش وهوا پر ز جوش
همی کر شد مردم تیزگوش

فرستادهٔ بردع وهند و روم
ز هر شهریاری ز آباد بوم

ز دشت سواران نیزه گزار
برفتند یک سر سوی شهریار

به چینی نمود آنک شاهی کراست
ز خورشید تا پشت ماهی کراست

هوا پر شد از جوش گرد سوار
زمین پرشد از آلت کار زار

به دشت اندر آورد گه ساختند
سواران جنگی همی‌تاختند

به کوپال و تیغ و بتیر و کمان
بگشتند گردنکشان یک زمان

همه دشت ژوپین‌زن و نیزه‌دار
به یک سو پیاده به یک سو سوار

فرستاده‌گان را ز هر کشوری
ز هر نامداری و هر مهتری

شگفت آمد از لشکر و ساز اوی
همان چهره و نام وآواز اوی

فرستادگان یک به دیگر به راز
بگفتند کین شاه گردن‌فراز

هنر جوید وهیچ پیچد عنان
به کردار پیکر نماید سنان

هنر گر نمودی به ما شهریار
ازو داشتی هر یکی یادگار

چو هریک برفتی برشاه خویش
سخن داشتی یارهمراه خویش

بگفتی که چون شاه نوشین‌روان
بدیده نبینند پیر و جوان

سخن هرچ گفتند اندر نهان
بگفتند با شهریار جهان

به گنجور فرمود پس شهریار
که آرد به دشت آلت کارزار

بیاورد خفتان وخود و زره
بفرمود تا برگشاید گره

گشاده برون کرد زورآزمای
نبرداشتی جوشن او زجای

همان خود و خفتان و کوپال اوی
نبرداشتی جز بر و یال اوی

کمانکش نبودی به لشکر چنوی
نه ازنامداران چنان جنگجوی

به آوردگه رفت چون پیل مست
یکی گُرزه گاو پیکر به دست

به زیر اندرون با رهٔ گامزن
ز بالای او خیره شد انجمن

خروش آمد و ناله کرنای
هم از پشت پیلان جرنگ درای

تبیره زنان پیش بردند سنج
زمین آمد از سم اسبان به رنج

شهنشاه با خود و گبر و سنان
چپ و راست گردان و پیچان عنان

فرستادگان خواندند آفرین
یکایک نهادند سر بر زمین

به ایوان شد از دشت شاه جهان
یکایک برفتند با اومهان

بفرمود تا پیش او شد دبیر
ابا موبد موبدان اردشیر

به قرطاس برنامهٔ خسروی
نویسنده بنوشت بر پهلوی

قلم چون دو رخ را به عنبر بشست
سرنامه کرد آفرین از نخست

بران دادگر کوسپهر آفرید
بلندی وتندی و مهر آفرید

همه بنده‌گانیم و او پادشاست
خرد برتوانایی او گواست

نفس جز به فرمان اونشمرد
پی مور بی او زمین نسپرد

ازو خواستم تا مگر آفرین
رساند ز ما سوی خاقان چین

نخست آنک گفتی ز هیتالیان
کزان گونه بستند بد را میان

به بیداد بر خیره خون ریختند
به دام نهاده خود آویختند

اگر بد کنش زور دارد چو شیر
نباید که باشد به یزدان دلیر

چوایشان گرفتند راه پلنگ
تو پیروز گشتی برایشان به جنگ

و دیگر که گفتی ز گنج و سپاه
ز نیروی فغفور و تخت و کلاه

کسی کز بزرگی زند داستان
نباشد خردمند همداستان

توتخت بزرگی ندیدی نه تاج
شگفت آمدت لشکر و مرز چاج

چنین باکسی گفت باید که گنج
نبیند نه لشکر نه رزم و نه رنج

بزرگان گیتی مرا دیده‌اند
کسان کم ندیدند بشنیده‌اند

که دریای چین را ندارم به آب
شود کوه از آرام من درشتاب

سراسر زمین زیر گنج منست
کجا آب وخاکست رنج منست

سه دیگر کجا دوستی خواستی
به پیوند ما دل بیاراستی

همی بزم جویی مرا نیست رزم
نه خرد کسی رزم هرگز به بزم

و دیگر که با نامبردار مرد
نجوید خردمند هرگز نبرد

بویژه که خود کرده باشد به جنگ
گه رزم جستن نجوید درنگ

بسی دیده باشد گه کارزار
نخواهد گه رزم آموزگار

دل خویش باید که درجنگ سخت
چنان رام دارد که با تاج و تخت

تو را یار بادا جهان آفرین
بماناد روشن کلاه و نگین

نهادند برنامه بر مهر شاه
بیاراست آن خسروی تاج و گاه

برسم کیان خلعت آراستند
فرستاده را پیش اوخواستند

ز پیغام هرچش به دل بود نیز
به گفتار بر نامه بفزود نیز

بخوبی برفتند ز ایوان شاه
ستایش کنان برگرفتند راه

رسیدند پس پیش خاقان چین
سراسر زبانها پر از آفرین

جهاندیده خاقان بپردخت جای
بیامد برتخت او رهنمای

فرستاده‌گان راهمه پیش خواند
ز کسری فراوان سخنها براند

نخست ازهش و دانش و رای اوی
ز گفتار و دیدار و بالای او

دگر گفت چندست با او سپاه
ازیشان که دارد نگین و کلاه

ز داد وز بیداد وز کشورش
هم از لشکر و گنج وز افسرش

فرستاده گویا زبان برگشاد
همه دیدها پیش او کرد یاد

به خاقان چین گفت کای شهریار
تواو را بدین زیردستی مدار

بدین روزگاری که ما نزد اوی
ببودیم شادان دل و تازه روی

به ایوان رزم و به دشت شکار
ندیدیم هرگز چنو شهریار

به بالای سروست و هم زور پیل
به بخشندگی همچو دریای نیل

چو برگاه باشد سپهر وفاست
به آورد گه هم نهنگ بلاست

اگر تیز گردد بغرد چو ابر
از آواز او رام گردد هژبر

وگر می‌گسارد به آواز نرم
همی دل ستاند به گفتار گرم

خجسته سرو شست بر گاه و تخت
یکی بارور شاخ زیبا درخت

همه شهر ایران سپاه ویند
پرستندگان کلاه ویند

چوسازد به دشت اندرون بارگاه
نگنجد همی درجهان آن سپاه

همه گُرزداران با زیب وفر
همه پیشکاران به زرین کمر

ز پیل وز بالا و از تخت عاج
ز اورنگ وز یاره و طوق و تاج

کس آیین او رانداند شمار
به گیتی جز از دادگر شهریار

اگر دشمنش کوه آهن شود
بر خشم او چشم سوزن شود

هرآنکس که سیر آید از روزگار
شود تیز وبا او کند کارزار

چوخاقان چین آن سخنها شنید
بپژمرد وشد چون گل شنبلید

دلش زان سخنها بدو نیم شد
وز اندیشه مغزش پر از بیم شد

پراندیشه بنشست با رای‌زن
چنین گفت با نامدار انجمن

که ای بخردان روی این کارچیست
پراندیشه وخسته ز آزار کیست

نباید که پیروز گشته به جنگ
همه نامها بازگردد به ننگ

ز هرگونهٔ موبدان خواستند
چپ و راست گفتند و آراستند

چنین گفت خاقان که اینست راه
که مردم فرستیم نزدیک شاه

به اندیشه در کار پیشی کنیم
بسازیم با شاه وخویشی کنیم

پس پرده ما بسی دخترست
که برتارک بانوان افسرست

یکی را به نام شهنشه کنیم
ز کار وی اندیشه کوته کنیم

چو پیوند سازیم با او به خون
نباشد کس اورا به بد رهنمون

بدو نازش وسرفرازی بود
وزو بگذری جنگ و بازی بود

ردان را پسند آمد این رای‌شاه
به آواز گفتند کاین است راه

ز لشکر سه پرمایه را برگزید
که گویند و دانند پاسخ شنید

درگنج دینار بگشاد و گفت
که گوهر چرا باید اندر نهفت

اگر نام راباید و ننگ را
وگر بخشش و رزم و آهنگ را

یکی هدیه‌ای ساخت کاندر جهان
کسی آن ندید از کهان ومهان

دبیر جهاندیده را پیش خواند
سخن هرچ بودش به دل در براند

نخست آفرین کرد برکردگار
توانا ودانا و پروردگار

خداوند کیوان و خورشید وماه
خداوند پیروزی ودستگاه

ز بنده نخواهد جز از راستی
نجوید به داد اندرون کاستی

ازو باد برشاه ایران درود
خداوند شمشیر و کوپال و خود

خداوند دانایی وتاج وتخت
ز پیروزگر یافته کام و بخت

بداند جهاندار خسرونژاد
خردمند با سنگ و فرهنگ و راد

که مردم به مردم بوند ارجمند
اگر چند باشد بزرگ و بلند

فرستادگان خردمند من
که بودند نزدیک پیوند من

ازان بارگه چون بدین بارگاه
رسیدند وگفتند چندی ز شاه

ز داد وخردمندی و بخت اوی
ز تاج و سرافرازی و تخت اوی

چنان آرزو خاست کز فر تو
بباشیم در سایهٔ پر تو

گرامی‌ تر از خون دل چیز نیست
هنرمند فرزند با دل یکیست

یکی پاک دامن که آهسته‌تر
فزون‌تر بدیدار وشایسته‌تر

بخواهد ز من گر پسند آیدش
همانا که این سودمند آیدش

نباشد جدا مرز ایران ز چین
فزاید ز ما درجهان آفرین

پس اندر نبشتند چینی حریر
ببردند با مهر پیش وزیر

سه مرد گرانمایه وچرب‌گوی
گزین کرد خاقان ز خویشان اوی

برفتند زان بارگاه بلند
به ایران به نزدیک شاه ارجمند

چو بشنید کسری بیاراست تاج
نشست از بر خسروی تخت عاج

سه مرد گرانمایه و هوشمند
رسیدند نزدیک تخت بلند

سه بدره ز دینار چون سی هزار
ببردند و کردند پیشش نثار

ز زرین و سیمین و دیبای چین
درفشان‌تر ازآسمان بر زمین

فرستادگان را چو بنشاختند
به چینی زبان آفرین ساختند

سزاوار ایشان یکی جایگاه
همانگه بیاراست دستور شاه

بگشت اندرین نیز یک شب سپهر
چو برزد سر از کوه تابنده مهر

نشست از برتخت پیروز شاه
ز یاقوت بنهاد بر سر کلاه

بفرمود تاموبد و رای‌زن
برفتند با نامدار انجمن

چنین گفت کان نامهٔ برحریر
بیارند و بنهند پیش دبیر

همه نامداران نشستند گرد
خرامان بر شاه شد یزدگرد

چو آن نامه بر شاه ایران بخواند
همه انجمن در شگفتی بماند

ز بس خوبی و پوزش وآفرین
که پیدا بد از گفت خاقان چین

همه سرفرازان پرهیزکار
ستایش گرفتند برشهریار

که یزدان سپاس و بدویم پناه
که ننشست یک شاه بر پیشگاه

به پیروزی و فرو اورند شاه
بخوبی ونرمی و پیوند شاه

همه دشمنان پیش تو بنده‌اند
وگر کهتری راسرافگنده‌اند

همه بیم زان لشکر چاج بود
ز خاقان که با گنج و با تاج بود

به فر شهنشاه شد نیک‌خواه
همی راه جوید به نزدیک شاه

هرآنکس که دارد ز گردان خرد
تن آسانی و راستی پرورد

چودانست خاقان که او تاو شاه
ندارد به پیوند او جست راه

نباید بدین کار کردن درنگ
که کس را ز پیوند اونیست ننگ

ز چین تا بخارا سپاه ویند
همه مهتران نیک خواه ویند

چو بشنید گفتار آن بخردان
بزرگان و بیداردل موبدان

ز بیگانه ایوان بپرداختند
فرستاده را پیش بنشاختند

شهنشاه بسیار بنواختشان
به نزدیکی تخت بنشاختشان

پیام جهاندار بگزاردند
براسب سخن پای بفشاردند

چو بشنید شاه آن سخنهای گرم
ز گردان چینی به آواز نرم

چنین داد پاسخ که خاقان چین
بزرگست و با دانش وآفرین

به فرزند پیوند جوید همی
رخ دوستی را بشوید همی

هرآنکس که دارد روانش خرد
به چشم خرد کارها بنگرد

بسازیم و این رای فرخ نهیم
سخن هرچ گفته‌ست پاسخ دهیم

چنان باید اکنون که خاقان چین
دل ماکند شاد بر به گزین

کسی را فرستم که دارد خرد
شبستان او سر به سر بنگرد

یکی برگزیند که نامی ترست
به خاقان چین برگرامی ترست

ببیند که تا چون بود مادرش
بود از نژاد کیان گوهرش

چواین کرده باشد که کردیم یاد
سخن را به پیوستگی داد داد

فرستادگان خواندند آفرین
که از شاه شادست خاقان چین

که در پرده پوشیده رویان اوی
ز دیدار آنکس نپوشند روی

شهنشاه بشنید ز ایشان سخن
برو تازه شد روزگار کهن

نویسندهٔ نامه را پیش خواند
ز خاقان فراوان سخنها براند

بفرمود تا نامه پاسخ نبشت
گزیده سخنهای فرخ نبشت

نخست آفرین کرد بر کردگار
جهاندار پیروز و پروردگار

به فرمان اویست گیتی به پای
همویست بر نیک و بد رهنمای

کسی راکه خواهد کند ارجمند
ز پستی برآرد به چرخ بلند

دگر مانده اندر بد روزگار
چو نیکی نخواهد بدو کردگار

بهرنیکی از وی شناسم سپاس
وگر بد کنم زو دل اندر هراس

نباید که جان باشد اندر تنم
اگر بیم و امید از و برکنم

رسید این فرستادهٔ به آفرین
ابا گرم گفتار خاقان چین

شنیدم ز پیوستگی هرچ گفت
ز پاکان که او دارد اندر نهفت

مرا شاد شد دل زپیوند تو
بویژه ز پوشیده فرزند تو

فرستادم اینک یکی هوشمند
که دارد خرد جان او را ببند

بیاید بگوید همه راز من
ز فرجام پیوند و آغاز من

همیشه تن و جانت پرشرم باد
دلت شاد و پشتت به ما گرم باد

نویسنده چون خامه بیکار گشت
بیاراست قرطاس واندر نوشت

همان چون سرشک قلم کرد خشک
نهادند مهری بروبر ز مشک

برایشان یکی خلعت افگند شاه
کزان ماند اندر شگفتی سپاه

گزین کرد کسری خردمند و راد
کجا نام او بود مهران ستاد

ز ایرانیان نامور صد سوار
سخنگوی و شایسته و نامدار

چنین گفت کسری به مهران ستاد
که رو شاد و پیروز با مهر و داد

زبان وگمان بایدت چرب‌گوی
خرد رهنمای ودل آزر مجوی

شبستان او را نگه کن نخست
بد و نیک بایدکه دانی درست

به آرایش چهره و فر و زیب
نباید که گیرندت اندر فریب

پس پردهٔ او بسی درخترست
که با فر و بالا و با افسرست

پرستار زاده نیاید به کار
اگر چند باشد پدر شهریار

نگر تا کدامست با شرم و داد
به مادر که دارد ز خاتون نژاد

نبیره جهاندار فغفور چین
ز پشت سپهدار خاقان چین

اگر گوهرتن بود با نژاد
جهان زو شود شاد او نیز شاد

چوبشنید مهران ستاد این ز شاه
بسی آفرین کرد بر تاج و گاه

برفت از بر گاه گیتی‌فروز
به فرخنده فال و بخرداد روز

به خاقان چین آگهی شد که شاه
فرستاده مهران ستاد و سپاه

چوآمد به نزدیک خاقان چین
زمین را ببوسید و کرد آفرین

جهانجوی چون دید بنواختش
یکی نامور جایگه ساختش

ازان کارخاقان پراندیشه گشت
به سوی شبستان خاتون گذشت

سخنهای نوشین‌روان برگشاد
ز گنج وز لشکر بسی کرد یاد

بدو گفت کین شاه نوشین‌روان
جوانست و بیدار و دولت جوان

یکی دختری داد باید بدوی
که ما را فزاید بدو آبروی

تو را در پس پرده یک دخترست
کجا بر سر بانوان افسرست

مرا آرزویست از مهر اوی
که دیده نبردارم از چهر اوی

چهارست نیز از پرستندگان
پرستار و بیداردل بندگان

از ایشان یکی را سپارم بدوی
برآسایم از جنگ وز گفت و گوی

بدو گفت خاتون که با رای تو
نگیرد کس اندر جهان جای تو

برین گونه یک شب بپیمود خواب
چنین تا برآمد ز کوه آفتاب

بیامد بدر گاه مهران ستاد
برتخت او رفت و نامه بداد

چوآن نامه برخواند خاقان چین
ز پیمان بخندید وز به گزین

کلید شبستان بدو داد و گفت
برو تا کرا بینی اندر نهفت

پرستار با او بیامد چهار
که خاقان بدیشان بدی استوار

چومهران ستاد آن سخنها شنید
بیاورد با استواران کلید

درحجره بگشاد و اندر شدند
پرستندگان داستانها زدند

که آن راکه اکنون تو بینی بداد
ستاره ندیدست و خورشید و باد

شبستان بهشتی شد آراسته
پر از ماه و خورشید و پرخواسته

پری چهره بر گاه بنشست پنج
همه برسران تاج و در زیر گنج

مگر دخت خاتون که افسر نداشت
همان یاره وطوق وگوهرنداشت

یکی جامهٔ کهنه بد بر برش
کلاهی زمشک ایزدی بر سرش

ز  کرده به رخ بر نگارش نبود
جز آرایش کردگارش نبود

یکی سرو بد بر سرش ماه نو
فروزان ز دیدار او گاه نو

چومهران ستاد اندرو بنگرید
یکی را بدیدار چون او ندید

بدانست بینادل رای راد
که دورند خاقان وخاتون ز داد

به دستار ودستان همی چشم اوی
بپوشید وزان تازه شد خشم اوی

پرستنده را گفت نزدیک شاه
فراوان بود یاره و تاج و گاه

من این را که بی‌تاج و آرایشست
گزیدم که این اندر افزایشست

به رنج از پی به گزین آمدم
نه از بهر دیبای چین آمدم

بدو گفت خاتون که ای مرد پیر
نگویی همی یک سخن دلپذیر

تو آن را که با فر و زیبست و رای
دل فروز گشته رسیده به جای

به بالای سرو و به رخ چون بهار
بداند پرستیدن شهریار

همی کودکی نارسیده به جای
برو برگزینی نه ای پاکرای

چنین پاسخ آورد مهران ستاد
که خاقان اگر سر بپیچد ز داد

بداند که شاه جهان کدخدای
بخواند مرا نیز ناپاک رای

من این را پسندم که بی‌تخت عاج
ندارد ز بن یاره وطوق وتاج

اگر مهتران این نبینند رای
چو فرمان بود باز گردم به جای

نگه کرد خاقان به گفتار اوی
شگفت آمدش رای وکردار اوی

بدانست کان پیر پاکیزه مغز
بزرگست و شایسته کار نغز

خردمند بنشست با رای‌زن
بپالود زایوان شاه انجمن

چو پردخته شد جایگاه نشست
برفتند با زیج رومی بدست

ستاره شناسان و کندآوران
هرآنکس که بودند ز ایشان سران

بفرمود تا هر کرا بود مهر
بجستند یک سر شمار سپهر

همی‌کرد موبد به اختر نگاه
زکردار خاقان و پیوند شاه

چنین گفت فرجام کای شهریار
دلت را ببد هیچ رنجه مدار

که این کار جز بر بهی نگذرد
ببد رای دشمن جهان نسپرد

چنینست راز سپهر بلند
همان گردش اختر سودمند

کزین دخت خاقان وز پشت شاه
بیاید یکی شاه زیبای گاه

برو شهریاران کنند آفرین
همان پرهنر سرفرازان چین

چو بشنید خاقان دلش گشت خوش
بخندید خاتون خورشیدفش

چو از چاره دلها بپرداختند
فرستاده را پیش بنشاختند

بگفتند چیزی که بایست گفت
ز فرزند خاتون که بد در نهفت

بپذرفت مهران ستاد از پدر
به نام شهنشاه پیروزگر

میانجی بپذرفت خاقان به داد
همان راکه دارد ز خاتون نژاد

پرستندگان با نثار آمدند
به شادی بر شهریار آمدند

وزان پس یکی گنج آراسته
بدو در ز هر گونه‌ای خواسته

ز دینار و ز گوهر و طوق و تاج
همان مهر پیروزه و تخت عاج

یکی دیگر ازعود هندی به زر
برو بافته چند گونه گهر

ابا هر یکی افسری شاهوار
صد اسب و صد استر به زین و به بار

شتر بارکرده ز دیبای چین
بیاراسته پشت اسبان به زین

چهل را ز دیبای زربفت گون
کشیده زبر جد به زر اندرون

صد اشتر ز گستردنی بار کرد
پرستنده سیصد پدیدار کرد

همی‌بود تاهرکسی برنشست
برآیین چین با درفشی بدست

بفرمود خاقان پیروزبخت
که بنهند برکوههٔ پیل تخت

برو بافته شوشهٔ سیم و زر
به شوشه درون چند گونه گهر

درفشی درفشان به دیبای چین
که پیدا نبودی ز دیبا زمین

به صد مردش از جای برداشتند
ز هامون به گردون برافراشتند

ز دیبا بیاراست مهدی به زر
به مهد اندرون نابسوده گهر

چو سیصد پرستار با ماهروی
برفتند شادان‌دل و راه‌جوی

فرستاد فرزند را نزد شاه
سپاهی همی‌رفت با او به راه

پرستنده پنجاه و خادم چهل
برو برگذشتند شادان به دل

چوپردخته شد زان بیامد دبیر
بیاورد مشک و گلاب وحریر

یکی نامه بنوشت ار تنگ‌وار
پر آرایش و بوی و رنگ و نگار

نخستین ستود آفریننده را
جهاندار و بیدار و بیننده را

که هرچیز کو سازد اندر بوش
بران سو بود بندگان را روش

شهنشاه ایران مرا افسرست
نه پیوند او از پی دخترست

که تامن شنیدستم از بخردان
بزرگان و بیدار دل موبدان

ز فر و بزرگی و اورند شاه
بجستم همی رای و پیوند شاه

که اندر جهان سر به سر دادگر
جهاندار چون او نبندد کمر

به مردی و پیروزی و دستگاه
به فر و بنیرو و تخت و کلاه

به رادی و دانش به رای وخرد
ورا دین یزدان همی‌پرورد

فرستادم اینک جهان بین خویش
سوی شاه کسری به آیین خویش

بفرموده‌ام تا بود بنده‌وار
چوشاید پس پردهٔ شهریار

خرد گیرد از فر و فرهنگ اوی
بیاموزد آیین و آهنگ اوی

که بخت وخرد رهنمون تو باد
بزرگی ودانش ستون تو باد

نهادند مهر از بر مشک چین
فرستاده را داد و کرد آفرین

یکی خلعت از بهر مهران ستاد
بیاراست کان کس ندارد به یاد

که دادی کسی از مهان جهان
فرستاده را آشکار ونهان

همان نیز یارانش را هدیه داد
ز دینار وز مشکشان کرد شاد

همی‌رفت با دختر وخواسته
سواران و پیلان آراسته

چنین تا لب رود جیحون کشید
به مژگان همی از دلش خون کشید

همی‌بود تا رود بگذاشتند
ز خشکی بران روی برداشتند

ز جیحون دلی پر زخون بازگشت
ز فرزند با درد انباز گشت

جو آگاهی آمد ز مهران ستاد
همی هر کس آن مژده را هدیه داد

یکایک همی‌خواندند آفرین
ابرشاه ایران وسالار چین

دلی شاد با هدیه و با نثار
همه مهربان و همه دوستار

ببستند آذین به شهر و به راه
درم ریختند از بر تخت شاه

به آموی و راه بیابان مرو
زمین بود یک سر چو پر تذرو

چنین تا به بسطام وگرگان رسید
تو گفتی زمین آسمان را ندید

زآیین که بستند بر شهر و دشت
براهی که لشکر همی‌برگذشت

وز ایران همه کودک و مرد و زن
به راه بت چین شدند انجمن

ز بالا بر ایشان گهر ریختند
به پی زعفران و درم بیختند

برآمیخته طشتهای خلوق
جهان پرشد از نالهٔ کوس و بوق

همه یال اسبان پر از مشک ومی
شکر با درم ریخته زیر پی

ز بس نالهٔ نای و چنگ و رباب
نبد بر زمین جای آرام وخواب

چوآمد بت اندر شبستان شاه
به مهد اندرون کرد کسری نگاه

یکی سرو دین از برش گرد ماه
نهاده به مه بر ز عنبر کلاه

کلاهی به کردار مشکین زره
ز گوهر کشیده گره برگره

گره بسته از تار و برتافته
به افسون یک اندر دگر بافته

چو از غالیه برگل انگشتری
همه زیر انگشتری مشتری

درو شاه نوشین‌روان خیره ماند
برو نام یزدان فراوان بخواند

سزاوار او جای بگزید شاه
بیاراستند از پی ماه گاه

چو آگاهی آمد به خاقان چین
ز ایران و ز شاه ایران زمین

وزان شادمانی به فرزند اوی
شدن شاد وخرم به پیوند اوی

بپردخت سغد وسمرقند وچاج
به قجغار باشی فرستاد تاج

ازین شهرها چون برفت آن سپاه
همی مرزبانان فرستاد شاه

جهان شد پر از داد نوشین‌روان
بخفتند بردشت پیر و جوان

یکایک همی‌خواندند آفرین
ز هر جای برشهریار زمین

همه دست برداشته به آسمان
که ای کردگار مکان و زمان

تو این داد بر شاه کسری بدار
بگردان ز جانش بد روزگار

که از فر و اورند او در جهان
بدی دور گشت آشکار و نهان

به نخجیر چون او به گرگان رسید
گشاده کسی روی خاقان ندید

بشد خواب وخورد از سواران چین
سواری نبرداشت از اسب زین

پراگنده شد ترک سیصد هزار
به جایی نبد کوشش کارزار

کمانی نبایست کردن به زه
نه که بد از ایدر نه چینی نه مه

بدین سان بود فر و برز کیان
به نخچیر آهنگ شیر ژیان

که نام وی و اختر شاه بود
که هم تخت و هم بخت همراه بود

وزان پس بزرگان شدند انجمن
از آموی تا شهر چاچ و ختن

بگفتند کاین شهرهای فراخ
پر از باغ و میدان و ایوان و کاخ

ز چاچ و برک تا سمرقند و سغد
بسی بود ویران و آرام جغد

چغانی وسومان وختلان و بلخ
شده روز بر هر کسی تار و تلخ

بخارا وخوارزم وآموی و زم
بسی یاد دارمی با درد و غم

ز بیداد وز رنج افراسیاب
کسی را نبد جای آرام وخواب

چوکیخسرو آمد برستیم از اوی
جهانی برآسود از گفت وگوی

ازان پس چو ارجاسب شد زورمند
شد این مرزها پر ز درد وگزند

از ایران چو گشتاسب آمد به جنگ
ندید ایچ ارجاسب جای درنگ

برآسود گیتی ز کردار اوی
که هرگز مبادا فلک یاراوی

ازان پس چونرسی سپهدار شد
همه شهرها پر ز تیمار شد

چوشاپور ارمزد بگرفت جای
ندانست نرسی سرش را ز پای

جهان سوی داد آمد و ایمنی
ز بد بسته شد دست آهرمنی

چوخاقان جهان بستد از یزدگرد
ببد تیزدستی برآورد گرد

بیامد جهاندار بهرام گور
ازو گشت خاقان پر از درد و شور

شد از داد او شهرها چون بهشت
پراگنده شد کار ناخوب و زشت

به هنگام پیروز چون خوشنواز
جهان کرد پر درد و گرم و گداز

مبادا فغانیش فرزند اوی
مه خویشان مه تخت ومه اورند اوی

جهاندار کسری کنون مرز ما
بپذرفت و پرمایه شد ارز ما

بماناد تا جاودان این بر اوی
جهان سر به سر چون تن و چون سر اوی

که از وی زمین داد بیند کنون
نبینیم رنج ونه ریزیم خون

ازان پس ز هیتال وترک وختن
به گلزریون برشدند انجمن

به هر سو که بد موبدی کاردان
ردی پاک وهشیار و بسیاردان

ز پیران هرآنکس که بد رای‌زن
بروبر ز ترکان شدند انجمن

چنان رای دیدند یک سر سپاه
که آیند با هدیه نزدیک شاه

چو نزدیک نوشین‌روان آمدند
همه یک دل و یک زبان آمدند

چنان گشت ز انبوه درگاه شاه
که بستند برمور و بر پشه راه

همه برنهادند سر برزمین
همه شاه راخواندند آفرین

بگفتند کای شاه ما بنده‌ایم
به فرمان تو در جهان زنده‌ایم

همه سرفرازیم با ساز جنگ
به هامون بدریم چرم پلنگ

شهنشاه پذرفت ز ایشان نثار
برستند پاک از بد روزگار

از ایشان فغانیش بد پیشرو
سپاهی پسش جنگ سازان نو

ز گردان چو خشنود شد شهریار
بیامد به درگاه سالار بار

بپرسید بسیار و بنواختشان
بهر برزنی جایگه ساختشان

وزان پس شهنشاه یزدان‌پرست
به خاک آمد از جایگاه نشست

ستایش همی‌کرد برکردگار
که ای برتر از گردش روزگار

تو دادی مرا فر و فرهنگ و رای
تو باشی بهر نیکی‌ای رهنمای

هر آنکس که یابد ز من آگهی
ازین پس نجوید کلاه مهی

همه کهتری را بسازند کار
ندارد کسی زهرهٔ کارزار

به کوه اندرون مرغ و ماهی بر آب
چو من خفته باشم نجویند خواب

همه دام ودد پاسبان منند
مهان جهان کهتران منند

کرا برگزینی تو او خوار نیست
جهان را جز از تو جهاندار نیست

تو نیرو دهی تا مگر در جهان
نخسبد ز من مور خسته روان

چنین پیش یزدان فراوان گریست
نگر تا چنین درجهان شاه کیست

به تخت آمد از جایگه نماز
ز گرگان برفتن گرفتند ساز

برآمد خروشیدن گاودم
ز درگاه آواز رویینه خم

سپه برنشست و بنه برنهاد
ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

ز دینار و دیبا و تاج و کمر
ز گنج درم هم ز در و گهر

ز اسبان و پوشیده رویان و تاج
دگر مهد پیروزه و تخت عاج

نشستند بر زین پرستندگان
بت آرای وهرگونه‌ای بندگان

فرستاد یکسر سوی طیسفون
شبستان چینی به پیش اندرون

به فرخنده فال و به روز آسمان
برفتند گرد اندرش خادمان

سرموبدان بود مهران ستاد
بشد با شبستان خاقان نژاد

سوی طیسفون رفت گنج و بنه
سپاهی نماند از یلان یک تنه

همه ویژه گردان آزداگان
بیامد سوی آذرآبادگان

سپاهی بیامد ز هر کشوری
ز گیلان و ز دیلمان لشکری

ز کوه بلوج و ز دشت سروچ
گرازان برفتند گردان کوچ

همه پاک با هدیه و با نثار
به پیش سراپردهٔ شهریار

بدان شهرشد شهریار بزرگ
که ازمیش کوته کند چنگ گرگ

به فر جهاندار کسری سپهر
دگرگونه‌تر شد به کین و به مهر

به شهری کجا برگذشتی سپاه
نیازارد زان کشتمندی به راه

نجستی کسی ازکسی نان وآب
بره‌بر بیاراستی جای خواب

برینسان همی گرد گیتی بگشت
نگه کرد هرجای هامون و دشت

جهان دید یک سر پر از کشتمند
در و دشت پرگاو و پرگوسفند

زمینی که آباد هرگز نبود
بروبر ندیدند کشت و درود

نگه کرد کسری برومند یافت
بهرخانه‌ای چند فرزند یافت

خمیده سر از بار شاخ درخت
به فر جهاندار بیداربخت

به منزل رسیدند نزدیک شاه
فرستادهٔ قیصر آمد به راه

ابا هدیه و جامه و سیم و زر
ز دیبای رومی و چینی کمر

نثاری که پوشیده شد روی بوم
چنان باژ هرگز نیامد ز روم

ز دینار پر کرده ده چرم گاو
سه ساله فرستاده شد باژ و ساو

ز قیصر یکی نامه‌ای با نثار
نبشته سوی نامور شهریار

فرستاده را پیش بنشاندند
نگه کرد و نامه برو خواندند

بسی نرم پیغامها داده بود
ز چیزی که پیشش فرستاده بود

کزین پس فزون‌تر فرستیم چیز
که این ساو بد باژ بایست نیز

بپذرفت شاه آنک او دید رنج
فرستاد یکسر همه سوی گنج

وزان تخت شاه اندر آمد به اسب
همی‌راند تا خان آذرگشسب

چو از دور جای پرستش بدید
شد از آب دیده رخش ناپدید

فرود آمد از اسب برسم بدست
به زمزم همی‌گفت ولب را ببست

همان پیش آتش ستایش گرفت
جهان آفرین را نیایش گرفت

همه زر و گوهر فزونی که برد
سراسر به گنجور آتش سپرد

پراگند بر موبدان سیم و زر
همه جامه بخشیدشان با گهر

همه موبدان زو توانگر شدند
نیایش کنان پیش آذر شدند

به زمزم همی‌خواندند آفرین
بران دادگر شهریار زمین

و زانجا بیامد سوی طیسفون
زمین شد ز لشکر که بیستون

ز بس خواسته کان پراگنده شد
ز زر و درم کشور آگنده شد

وزان شهر سوی مداین کشید
که آنجا بدی گنجها را کلید

گلستان چین با چهل اوستاد
همی‌راند در پیش مهران ستاد

چو کسری بیامد برتخت خویش
گرازان و انباز با بخت خویش

جهان چون بهشتی شد آراسته
ز داد و ز خوبی پر از خواسته

نشستند شاهان ز آویختن
به هر جای بیداد و خون ریختن

جهان پر شد از فره ایزدی
ببستند گفتی دو دست از بدی

ندانست کس غارت و تاختن
دگر دست سوی بدی آختن

جهانی به فرمان شاه آمدند
ز کژی و تاری به راه آمدند

کسی کو بره بر درم ریختی
ازان خواسته دزد بگریختی

ز دیبا و دینار بر خشک و آب
به رخشنده روز و به هنگام خواب

بپیوست نامه به هر کشوری
به هرنامداری و هر مهتری

ز بازارگانان ترک و ز چین
ز سقلاب وهرکشوری همچنین

ز بس نافهٔ مشک و چینی پرند
از آرایش روم وز بوی هند

شد ایران به کردار خرم بهشت
همه خاک عنبر شد و زر خشت

جهانی به ایران نهادند روی
بر آسوده از رنج وز گفت وگوی

گلابست گویی هوا را سرشک
بر آسوده از رنج مرد و پزشک

ببارید برگل به هنگام نم
نبد کشتورزی ز باران دژم

جهان گشت پرسبزه وچارپای
در و دشت گل بود و بام سرای

همه رودها همچو دریا شده
به پالیز گلبن ثریا شده

به ایران زبانها بیاموختند
روانها بدانش برافروختند

ز بازارگانان هر مرز و بوم
ز ترک و ز چین و ز سقلاب و روم

ستایش گرفتند بر رهنمای
فزایش گرفت از گیا چارپای

هرآنکس که از دانش آگاه بود
ز گویندگان بر در شاه بود

رد وموبد و بخردان ارجمند
بداندیش ترسان ز بیم گزند

چوخورشید گیتی بیاراستی
خروشی ز درگاه برخاستی

که ای زیردستان شاه جهان
مدارید یک تن بد اندر نهان

هرآنکس که از کار دیده‌ست رنج
نیابد به اندازهٔ رنج گنج

بگویند یکسر به سالار بار
کز آنکس کند مزد او خواستار

وگر فام خواهی بیاید ز راه
درم خواهد از مرد بی‌دستگاه

نباید که یابد تهیدست رنج
که گنجور فامش بتوزد ز گنج

کسی کو کند در زن کس نگاه
چوخصمش بیاید به درگاه شاه

نبیند مگر چاه ودار بلند
که با دار تیرست و با چاه بند

وگر اسب یابند جایی یله
که دهقان بدر بر کند زان گله

بریزند خونش بران کشتمند
برد گوشت آنکس که یابد گزند

پیاده بماند سوارش ز اسب
به پوزش رود نزد آذرگشسب

عرض بسترد نام دیوان اوی
به پای اندر آرند ایوان اوی

گناهی نباشد کم و بیش ازین
ز پستر بود آنک بد پیش ازین

نباشد بران شاه همداستان
بدر بر نخواهد جز از راستان

هرآنکس که نپسندد این راه ما
مبادا که باشد به درگاه ما

جهاندار یک روز بنشست شاد
بزرگان داننده را بار داد

سخن گفت خندان و بگشاد چهر
بر تخت بنشست بوزرجمهر

یکی آفرین کرد بر کردگار
خداوند پیروز و پروردگار

چنین گفت کای داور تازه‌روی
که بر تو نیابد سخن زشت‌گوی

خجسته شهنشاه پیروزگر
جهاندار با دانش و با گهر

نبشتم سخن چند بر پهلوی
ابر دفتر و کاغذ خسروی

سپردم به گنجور تا روزگار
برآید بخواند مگر شهریار

بدیدم که این گنبد دیرساز
نخواهد همی لب گشادن به راز

اگر مرد برخیزد از تخت بزم
نهد بر کف خویش جان را برزم

زمین را بپردازد از دشمنان
شود ایمن از رنج آهرمنان

شود پادشا بر جهان سر‌به‌سر
بیابد سخنها همه دربدر

شود دستگاهش چو خواهد فراخ
کند گلشن و باغ و میدان و کاخ

نهد گنج و فرزند گرد آورد
بسی روز برآرزو بشمرد

فراز آورد لشکر و خواسته
شود کاخ و ایوانش آراسته

گر ای دون که درویش‌باشد به رنج
فراز آرد از هر سویی نام و گنج

ز روی ریا هرچ گرد آورد
ز صد سال بودنش برنگذرد

شود خاک وبی‌بر شود رنج اوی
به دشمن بماند همه گنج اوی

نه فرزند ماند نه تخت و کلاه
نه ایوان شاهی نه گنج و سپاه

چو بشنید آن جستن و باد اوی
ز گیتی نگیرد کسی‌یاد اوی

بدین کار چون بگذرد روزگار
ازو نام نیکی بود یادگار

ز گیتی دوچیزیست جاوید بس
دگر هرچ‌باشد نماند به کس

سخن گفتن نغز و کردار نیک
نگردد کهن تا جهانست ریک

بدین سان بود گردش روزگار
خنک مرد با شرم و پرهیزگار

مکن شهریارا گنه تا توان
بویژه کزو شرم دارد روان

بی‌آزاری و سودمندی گزین
که اینست فرهنگ آیین و دین

ز من یادگارست چندی سخن
گمانم که هرگز نگردد کهن

چو بگشاد روشن دل شهریار
فروان سخن کرد زو خواستار

بدو گفت فرخ کدامست مرد
که دارد دلی شاد بی‌باد سرد

چنین گفت کانکو بود بیگناه
نبردست آهرمن او را ز راه

بپرسیدش از کژی و راه دیو
ز راه جهاندار کیهان خدیو

بدو گفت فرمان یزدان بهیست
که اندر دوگیتی ازو فرهیست

دربرتری راه آهرمنست
که مرد پرستنده را دشمنست

خنک درجهان مرد پیمان منش
که پاکی وشرمست پیرامنش

چوجانش تنش را نگهبان بود
همه زندگانیش آسان بود

بماند بدو رادی و راستی
نکوبد درکژی وکاستی

هران چیز کان بهره تن بود
روانش پس از مرگ روشن بود

ازین هر دو چیزی ندارد دریغ
که بهر نیامست گر بهر تیغ

کسی کو بود بر خرد پادشا
روان را ندارد به راه هوا

سخن نشنو ازمرد افزون منش
که با جان روشن بود بدکنش

چوخستو بیاید به دیگر سرای
هم ایدر پر از درد ماند به جای

کزین بگذری سفله آن را شناس
که از پاک یزدان ندارد سپاس

دریغ آیدش بهرهٔ تن ز تن
شود ز آرزوها ببندد دهن

همان بهر جانش که دانش بود
نداند نه از دانشی بشنود

بپرسید کسری که از کهتران
کرا باشد اندیشهٔ مهتران

چنین گفت کان کس که داناترست
بهر آرزو بر تواناترست

کدامست دانا بدوشاه گفت
که دانش بود مرد را درنهفت

چنین گفت کان کو به فرمان دیو
نپردازد از راه کیهان خدیو

ده‌اند اهرمن هم به نیروی شیر
که آرند جان وخرد را به زیر

بدو گفت کسری که ده دیو چیست
کزیشان خرد را بباید گریست

چنین داد پاسخ که آز و نیاز
دو دیوند با زور و گردن فراز

دگر خشم و رشک است و ننگ است و کین
چو نمام و دوروی و ناپاک دین

دهم آنک از کس ندارد سپاس
به نیکی وهم نیست یزدان شناس

بدو گفت ازین شوم ده باگزند
کدامست آهرمن زورمند

چنین داد پاسخ به کسری که آز
ستمکاره دیوی بود دیرساز

که او را نبینند خشنود ایچ
همه درفزونیش باشد بسیچ

نیاز آنک او را ز اندوه و درد
همی کور بینند و رخساره زرد

کزین بگذری خسروا دیو رشک
یکی دردمندی بود بی‌پزشک

اگر در زمانه کسی بی‌گزند
به تندی شود جان او دردمند

دگر ننگ دیوی بود با ستیز
همیشه ببد کرده چنگال تیز

دگر دیو کینست پرخشم وجوش
ز مردم بتابد گه خشم هوش

نه بخشایش آرد بروبر نه مهر
دژآگاه دیوی پرآژنگ چهر

دگر دیو نمام کو جز دروغ
نداند نراند سخن با فروغ

بماند سخن چین ودوروی دیو
بریده دل از بیم کیهان خدیو

میان دوتن کین وجنگ آورد
بکوشد که پیوستگی بشکرد

دگر دیو بی‌دانش وناسپاس
نباشد خردمند و نیکی شناس

به نزدیک او رای و شرم اندکیست
به چشمش بدو نیک هردو یکیست

ز دانا بپرسید پس شهریار
که چون دیو با دل کند کارزار

ببنده چه دادست کیهان خدیو
که از کار کوته کند دست دیو

چنین داد پاسخ که دست خرد
ز کردار آهرمنان بگذرد

خرد باد جان تو را رهنمون
که راهی درازست پیش اندرون

ز شمشیر دیوان خرد جوشنست
دل وجان داننده زو روشنست

گذشته سخن یاد دارد خرد
به دانش روان را همی‌پرورد

وگر خود بود آنک خوانیم خیم
که با او ندارد دل از دیو بیم

جهان خوش بود بردل نیک‌خوی
نگردد بگرد در آرزوی

سخنهای باینده گویم کنون
که دلرا به شادی بود رهنمون

همیشه خردمند و امیدوار
نبیند جز از شادی روزگار

نیندیشد از کار بد یک زمان
ره راست گیرد نگیرد کمان

دگر هر که خشنود باشد به گنج
نیازد نیارد تنش را به رنج

کسی کو به گنج و درم ننگرد
همه روز او بر خوشی بگذرد

دگر دین یزدان پرستست و بس
به رنج و به گنج و به آزرم کس

ز فرمان یزدان نگردد سرش
سرشت بدی نیست هم گوهرش

برین همنشانست پرهیز نیز
که نفروشد او راه یزدان به چیز

بدو گفت زین ده کدامست شاه
سوی نیکویها نماینده راه

چنین داد پاسخ که راه خرد
ز هر دانشی بی‌گمان بگذرد

همان خوی نیکوکه مردم بدوی
بماند همه ساله با آب روی

وزین گوهران گوهر استوار
تن خشندی دیدم از روزگار

وزیشان امیدست آهسته‌تر
برآسوده از رنج و شایسته‌تر

وزین گوهران آز دیدم به رنج
که همواره سیری نیابد ز گنج

بدو گفت شاه از هنرها چه به
که گردد بدو مرد جوینده مه

چنین داد پاسخ که هر کو ز راه
نگردد بود با تنی بیگناه

بیابد ز گیتی همه کام ونام
از انجام فرجام و آرام و کام

بپرسید ازو نامبردار گو
کزین ده کدامین بود پیشرو

چنین داد پاسخ به آواز نرم
سخنهای دانش به گفتار گرم

فزونی نجوید برین بر خرد
خرد بی‌گمان برهنر بگذرد

وزان پس ز دانا بپرسید مه
که فرهنگ مردم کدامست به

چنین داد پاسخ که دانش بهست
خردمند خود برجهان برمهست

که دانا بلندی نیازد به گنج
تن خویش را دور دارد ز رنج

ز نیروی خصمش بپرسید شاه
که چون جست خواهی همی دستگاه

چنین داد پاسخ که کردار بد
بود خصم روشن‌روان و خرد

ز دانا بپرسید پس دادگر
که فرهنگ بهتر بوَد گر گهر

چنین داد پاسخ بدو رهنمون
که فرهنگ باشد ز گوهر فزون

گهر بی هنر زار و خوارست و سست
به فرهنگ باشد روان تندرست

بدو گفت جان را زدودن بچیست
هنرهای تن را ستودن بچیست

بگویم کنون گفت‌ها سر‌به‌سر
اگر یادگیری همه دربدر

خرد مرد را خلعت ایزدیست
ز اندیشه دورست و دور از بدیست

هنرمند کز خویشتن در شگفت
بماند هنر زو نباید گرفت

همان خوش‌منش مردم خویش‌دار
نباشد به چشم خردمند خوار

اگر بخشش و دانش و رسم و داد
خردمند گِرد آورد با نژاد

بزرگی و افزونی و راستی
همی‌گیرد از خوی بدکاستی

ازان پس بپرسید کسری ازوی
که ای نامور مرد فرهنگ‌جوی

بزرگی به کوشش بوَد گر به بخت
که یابد جهاندار ازو تاج و تخت

چنین داد پاسخ که بخت و هنر
چنانند چون جفت با یکدیگر

چنان چون تن و جان که یارند و جفت
تنومند پیدا و جان در نهفت

همان کالبد مرد را پوششست
اگر بخت بیدار در کوششست

به کوشش نیاید بزرگی به جای
مگر بخت نیکش بود رهنمای

و دیگر که گیتی فسانه‌ست و باد
چو خوابی که بیننده دارد به یاد

چو بیدار گردد نبیند به چشم
اگر نیکویی دید اگر درد و خشم

دگر پرسشی برگشاد از نهفت
بدانا ستوده کدامست گفت

چنین داد پاسخ که شاهی که تخت
بیاراید و زور یابد ز بخت

اگر دادگر باشد و نیک‌نام
بیابد ز گفتار و کردار کام

بدو گفت کاندر جهان مستمند
کدامست بد روز و ناسودمند

چنین داد پاسخ که درویش زشت
که نه کام یابد نه خرم بهشت

بپرسید و گفتا که بدبخت کیست
که همواره از درد باید گریست

چنین داد پاسخ که داننده مرد
که دارد ز کردار بد روی زرد

بپرسید ازو گفت خرسند کیست
به بیشی ز چیز آرزومند کیست

چنین داد پاسخ که آنکس که مهر
ندارد برین گرد گردان سپهر

بدو گفت ما را چه شایسته‌تر
چنین گفت کان کس که آهسته‌تر

بپرسید ازو گفت آهسته کیست
که بر تیز مردم بباید گریست

چنین داد پاسخ که از عیب‌جوی
نگر تا که پیچد سر از گفتگوی

به نزدیک او شرم و آهستگی
هنرمندی و رای و شایستگی

بپرسید ازو نامور شهریار
که از مردمان کیست امیدوار

چنین گفت کان کس که کوشاترست
دو گوشش بدانش نیوشاترست

بپرسید ازو شهریار جهان
از آگاهی نیک و بد در نهان

چنین داد پاسخ که از آگهی
فراوان بود کژ و مغزش تهی

مگر آنک گفتند خاکست جای
ندانم چه گویم ز دیگر سرای

بدو گفت کسری که آباد شهر
کدامست و ما زو چه داریم بهر

چنین داد پاسخ که آبادجای
ز داد جهاندار باشد به پای

بپرسید کسری که بیدارتر
پسندیده‌تر مرد و هشیارتر

به گیتی کدامست با من بگوی
که بفزاید از دانشش آبروی

چنین داد پاسخ که دانای پیر
که با آزمایش بود یادگیر

بدو گفت کسری که رامش کراست
که دارد به شادی همی پشت راست

چنین داد پاسخ که هر کو ز بیم
بوَد ایمن و باشدش زر و سیم

بدو گفت ما را ستایش به چیست
به نزدیک هرکس پسندیده کیست

چنین داد پاسخ که او را نیاز
بپوشد همی رشک با ننگ و آز

همان رشک و کینش نباشد نهان
پسندیده او باشد اندر جهان

ز مرد شکیبا بپرسید شاه
که از صبر دارد به سر بر کلاه

چنین گفت کان کس که نومید گشت
دل تیره‌رایش چو خورشید گشت

دگر آنک روزش بباید شمرد
به کار بزرگ اندرون دست برد

بدو گفت غم در دل کیست بیش
کز اندوه سیر آید از جان خویش

چنین داد پاسخ که آنکو ز تخت
بیفتاد و نومید گردد ز بخت

بپرسید ازو شهریار بلند
که از ما که دارد دلی دردمند

چنین گفت کان کو خردمند نیست
توانگر کش از بخت فرزند نیست

بپرسید شاه از دل مستمند
نشسته به گرم اندرون بی‌گزند

بدو گفت با دانشی پارسا
که گردد برو ابلهی پادشا

بپرسید نومیدتر کس کدام
که دارد توانایی و نیک‌نام

چنین گفت کان کو ز کار بزرگ
بیفتد بماند نژند و سترگ

بپرسید ازو شاه نوشین‌روان
که ای مرد دانا و روشن‌روان

که دانی که بی‌نام و آرایشست
که او از در مهر و بخشایشست

بدو گفت مرد فراوان گناه
گنهکار درویش و بی‌دستگاه

بپرسید و گفتش که برگوی راست
که تا از گذشته پشیمان کراست

چنین داد پاسخ که آن تیره ترگ
که بر سر نهد پادشا روز مرگ

پشیمان شود دل کند پرهراس
که جانش به یزدان بود ناسپاس

و دیگر که کردار دارد بسی
به نزدیک آن ناسپاسان کسی

بپرسید و گفت ای خرد یافته
هنرها یک اندر دگر بافته

چه دانی کزو تن بود سودمند
همان بر دل هر کسی ارجمند

چنین داد پاسخ که ناتندرست
که دل را جز از شادمانی نجست

چو از درد روزی بسستی بود
همه آرزو تندرستی بود

بپرسید و گفتش که از آرزوی
چه بیشست پیدا کن ای نیک‌خوی

بدو گفت چون سرفرازی بود
همه آرزو بی‌نیازی بود

چو ازبی‌نیازی بود تندرست
نباید جز از کام دل چیز جست

ازان پس چنین گفت با رهنمون
که بردل چه اندیشه آید فزون

چنین داد پاسخ که ای را سه روی
بسازد خردمند با راه‌جوی

یکی آنک اندیشد از روز بد
مگر بی‌گنه بر تنش بد رسد

بترسد ز کار فریبنده دوست
که با مغز جان خواهد و خون و پوست

سه دیگر ز بیدادگر شهریار
که بیگار بستاند از مرد کار

چه نیکو بود گردش روزگار
خردیافته مرد آموزگار

جهان روشن و پادشا دادگر
ز گردون نیابی فزون زین هنر

بپرسیدش از دین و از راستی
کزو دور باشد بدو کاستی

بدو گفت شاها بدینی گرای
کزو نگسلد یاد‌‌کرد خدای

همان دوری از کژی و راه دیو
بترس از جهانبان و کیهان خدیو

به فرمان یزدان نهاده دو گوش
وزیشان نباشد کسی با خروش

ازان پس بپرسیدش از پادشا
که فرماروانست بر پارسا

کز ایشان کدامست پیروزبخت
که باشد به گیتی سزاوار تخت

چنین گفت کان کو بود دادگر
خرد دارد و رای و شرم و هنر

بپرسیدش از دوستان کهن
که باشند هم کوشه و یک‌سخن

چنین داد پاسخ که از مرد دوست
جوانمردی و داد دادن نکوست

نخواهد به تو بد به آزرم کس
به سختی بود یار و فریادرس

بدو گفت کسری کرا بیش دوست
که با او یکی بود از مغز و پوست

چنین داد پاسخ که از نیک‌دل
جدایی نخواهد جز از دل‌گسل

دگر آن کسی کو نوازنده‌تر
نکوتر به کردار و سازنده‌تر

بپرسید دشمن کرا بیشتر
که باشد بدو بر بداندیش‌تر

چنین داد پاسخ که برترمنش
که باشد فراوان بدو سرزنش

همان نیز کاو آز دارد درشت
پرآژنگ رخساره و بسته مشت

بپرسید تا جاودان دوست کیست
ز درد جدایی که خواهد گریست

چنین داد پاسخ که کردار نیک
نخواهد جدا بودن از یار نیک

چه ماند بدو گفت جاوید چیز
که آن چیز کمی نگیرد به نیز

چنین داد پاسخ که انباز مرد
نه کاهد نه سوزد نه ترسد ز درد

چنین گفت کین جان دانا بود
که بر آرزوها توانا بود

بدو گفت شاه ای خداوند مهر
چه باشد به پهنا فزون از سپهر

چنین گفت کان شاه بخشنده دست
و دیگر دل مرد یزدان‌پرست

بپرسید و گفتا چه با زیب‌تر
کزان برفرازد خردمند سر

چنین داد پاسخ که ای پادشا
مده گنج هرگز بناپارسا

چو کردار با ناسپاسان کنی
همی خشت خشک اندر آب افگنی

بدو گفت اندر چه چیزست رنج
کزو کم شود مرد را آز گنج

بدو داد پاسخ که ای شهریار
همیشه دلت باد چون نوبهار

پرستندهٔ شاه بدخو ز رنج
نخواهد تن و زندگانی و گنج

بپرسید و گفتش چه دیدی شگفت
کزان برتر اندازه نتوان گرفت

چنین گفت با شاه بوزرجمهر
که یک سر شگفتست کار سپهر

یکی مرد بینیم با دستگاه
کلاهش رسیده بابر سیاه

که او دست چپ را نداند ز راست
ز بخشش فزونی نداند نه کاست

یکی گردش آسمان بلند
ستاره بگوید که چونست و چند

فلک رهنمونش به سختی بود
همه بهر او شوربختی بود

گران‌تر چه دانی بدو گفت شاه
چنین داد پاسخ که سنگ گناه

بپرسید کز برتری کارها
ز گفتارها هم ز کردارها

کدامست با ننگ و با سرزنش
که باشد ورا هر کسی بدکنش

چنین داد پاسخ که زفتی ز شاه
ستیهیدن مردم بی‌گناه

توانگر که تنگی کند در خورش
دریغ آیدش پوشش و پرورش

زنانی که ایشان ندارند شرم
بگفتن ندارند آواز نرم

همان نیک‌مردان که تندی کنند
وگر تنگ‌دستان بلندی کنند

دروغ آنک بی‌رنگ و زشتست و خوار
چه بر نابکار و چه بر شهریار

به گیتی ز نیکی چه چیزست گفت
که هم آشکارست و هم در نهفت

کزو مرد داننده جوشن کند
روان را بدان چیز روشن کند

چنین داد پاسخ که کوشان بدین
به گیتی نیابد جز از آفرین

دگر آنک دارد ز یزدان سپاس
بود دانشی مرد نیکی‌شناس

بدو گفت کسری که کرده چه به
چه ناکرده از شاه وز مرد مه

چه بهتر کزو باز داریم چنگ
گرفته چه بهتر ز بهر درنگ

چه بهتر ز فرمودن و داشتن
وگر مرد را خوار بگذاشتن

به پاسخ نگه داشتن گفت خشم
که از بیگناهان بخوابند چشم

دگر آنک بیدار داری روان
بکوشی تو در کارها تا توان

فروهشته کین برگرفته امید
بتابد روان زو به کردار شید

ز کار بزه چند یابی مزه
بیفگن مزه دور باش از بزه

سپاس از خداوند خورشید و ماه
که رَستم ز بوزرجمهر و ز شاه

چو این کار دلگیرت آمد ببن
ز شطرنج باید که رانی سخن

چنین گفت موبد که یک روز شاه (6)

بخش ۶ – داستان درنهادن شطرنج

چنین گفت موبد که یک روز شاه
به دیبای رومی بیاراست گاه

بیاویخت تاج از بر تخت عاج
همه جای عاج و همه جای تاج

همه کاخ پر موبد و مرزبان
ز بلخ و ز بامین و ز کرزبان

چنین آگهی یافت شاه جهان
ز گفتار بیدار کارآگهان

که آمد فرستادهٔ شاه هند
ابا پیل و چتر و سواران سند

شتروار بارست با او هزار
همی راه جوید بر شهریار

همانگه چو بشنید بیدار شاه
پذیره فرستاد چندی سپاه

چو آمد بر شهریار بزرگ
فرستادهٔ نامدار و سترگ

برسم بزرگان نیایش گرفت
جهان آفرین را ستایش گرفت

گهرکرد بسیار پیشش نثار
یکی چتر و ده پیل با گوشوار

بیاراسته چتر هندی به زر
بدو بافته چند گونه گهر

سر بار بگشاد در بارگاه
بیاورد یک سر همه نزد شاه

فراوان ببار اندرون سیم و زر
چه از مشک و عنبر چه از عود تر

ز یاقوت والماس وز تیغ هند
همه تیغ هندی سراسر پرند

ز چیزی که خیزد ز قنوج و رای
زده دست و پای آوریده به جای

ببردند یک سر همه پیش تخت
نگه کرد سالار خورشید بخت

ز چیزی که برد اندران رای رنج
فرستاد کسری سراسر به گنج

بیاورد پس نامه‌ای بر پرند
نبشته بنوشین‌روان رای هند

یکی تخت شطرنج کرده به رنج
تهی کرده از رنج شطرنج گنج

بیاورد پیغام هندی ز رای
که تا چرخ باشد تو بادی به جای

کسی کو بدانش برد رنج بیش
بفرمای تا تخت شطرنج پیش

نهند و ز هر گونه رای آورند
که این نغز بازی به جای آورند

بدانند هرمهره‌ای را به نام
که گویند پس خانهٔ او کدام

پیاده بدانند و پیل و سپاه
رخ واسب و رفتار فرزین و شاه

گراین نغز بازی به جای آورند
درین کار پاکیزه رای آورند

همان باژ و ساوی که فرمودشاه
به خوبی فرستم بران بارگاه

وگر نامداران ایران گروه
ازین دانش آیند یک سر ستوه

چو با دانش ما ندارند تاو
نخواهند زین بوم و بر باژ و ساو

همان باژ باید پذیرفت نیز
که دانش به از نامبردار چیز

دل و گوش کسری بگوینده داد
سخنها برو کرد گوینده یاد

نهادند شطرنج نزدیک شاه
به مهره درون کرد چندی نگاه

ز تختش یکی مهره از عاج بود
پر از رنگ پیکر دگر ساج بود

بپرسید ازو شاه پیروزبخت
ازان پیکر ومهره ومشک وتخت

چنین داد پاسخ که ای شهریار
همه رسم و راه از در کارزار

ببینی چویابی به بازیش راه
رخ و پیل و آرایش رزمگاه

بدو گفت یک هفته ما را زمان
ببازیم هشتم به روشن‌روان

یکی خرم ایوان بپرداختند
فرستاده را پایگه ساختند

رد وموبدان نماینده راه
برفتند یک سر به نزدیک شاه

نهادند پس تخت شطرنج پیش
نگه کرد هریک ز اندازه بیش

بجستند و هر گونه‌ای ساختند
ز هر دست یکبارش انداختند

یکی گفت وپرسید و دیگر شنید
نیاورد کس راه بازی پدید

برفتند یکسر پرآژنگ چهر
بیامد برشاه بوزرجمهر

ورا زان سخن نیک ناکام دید
به آغاز آن رنج فرجام دید

به کسری چنین گفت کای پادشا
جهاندار و بیدار و فرمانروا

من این نغز بازی به جای آورم
خرد را بدین رهنمای آورم

بدو گفت شاه این سخن کارتست
که روشن‌روان بادی وتندرست

کنون رای قنوج گوید که شاه
ندارد یکی مرد جوینده راه

شکست بزرگ است بر موبدان
به در گاه و بر گاه و بر بخردان

بیاورد شطرنج بوزرجمهر
پراندیشه بنشست و بگشاد چهر

همی‌جست بازی چپ و دست راست
همی‌راند تا جای هریک کجاست

به یک روز و یک شب چو بازیش یافت
از ایوان سوی شاه ایران شتافت

بدو گفت کای شاه پیروزبخت
نگه کردم این مهره و مشک و تخت

به خوبی همه بازی آمد به جای
به بخت بلند جهان کدخدای

فرستادهٔ شاه را پیش خواه
کسی را که دارند ما را نگاه

شهنشاه باید که بیند نخست
یکی رزمگاهست گویی درست

ز گفتار او شاد شد شهریار
ورا نیک پی خواند و به روزگار

بفرمود تا موبدان و ردان
برفتند با نامور بخردان

فرستاده رای را پیش خواند
بران نامور پیشگاهش نشاند

بدو گفت گوینده بوزرجمهر
که ای موبد رای خورشید چهر

ازین مهرها رای با توچه گفت
که همواره با توخرد باد جفت

چنین داد پاسخ که فرخنده‌رای
چو از پیش او من برفتم ز جای

مرا گفت کین مهرهٔ ساج و عاج
ببر پیش تخت خداوند تاج

بگویش که با موبد و رای‌زن
بنه پیش و بنشان یکی انجمن

گر این نغز بازی به جای آورند
پسندیده و دلربای آورند

همین بدره و برده و باژ و ساو
فرستیم چندانک داریم تاو

و گر شاه و فرزانگان این به جای
نیارند روشن ندارند رای

نباید که خواهد ز ما باژ و گنج
دریغ آیدش جان دانا به رنج

چو بیند دل و رای باریک ما
فزونتر فرستد به نزدیک ما

برتخت آن شاه بیداربخت
بیاورد و بنهاد شطرنج وتخت

چنین گفت با موبدان و ردان
که‌ای نامور پاک دل بخردان

همه گوش دارید گفتار اوی
هم آن را هشیار سالار اوی

بیاراست دانا یکی رزمگاه
به قلب اندرون ساخته جای شاه

چپ و راست صف برکشیده سوار
پیاده به پیش اندرون نیزه دار

هشیوار دستور در پیش شاه
به رزم اندرونش نماینده راه

مبارز که اسب افگند بر دو روی
به دست چپش پیل پرخاشجوی

وزو برتر اسبان جنگی به پای
بدان تاکه آید به بالای رای

چو بوزرجمهر آن سپه را براند
همه انجمن درشگفتی بماند

غمی شد فرستادهٔ هند سخت
بماند اندر آن کار هشیار بخت

شگفت اندرو مرد جادو بماند
دلش را به اندیشه اندر نشاند

که این تخت شطرنج هرگز ندید
نه از کاردانان هندی شنید

چگونه فراز آمدش رای این
به گیتی نگیرد کسی جای این

چنان گشت کسری ز بوزرجمهر
که گفتی بدوبخت بنمود چهر

یکی جام فرمود پس شهریار
که کردند پرگوهر شاهوار

یکی بدره دینار واسبی به زین
بدو داد و کردش بسی آفرین

بشد مرد دانا به آرام خویش
یکی تخت و پرگار بنهاد پیش

به شطرنج و اندیشهٔ هندوان
نگه کرد و بفزود رنج روان

خرد بادل روشن انباز کرد
به اندیشه بنهاد برتخت نرد

دومهره بفرمود کردن ز عاج
همه پیکر عاج همرنگ ساج

یکی رزمگه ساخت شطرنج وار
دو رویه برآراسته کارزار

دولشکر ببخشید بر هشت بهر
همه رزمجویان گیرنده شهر

زمین وار لشکر گهی چارسوی
دوشاه گرانمایه و نیک خوی

کم و بیش دارند هر دو به هم
یکی از دگر برنگیرد ستم

به فرمان ایشان سپاه از دو روی
به تندی بیاراسته جنگجوی

یکی را چوتنها بگیرد دو تن
ز لشکر برین یک تن آید شکن

به هرجای پیش وپس اندر سپاه
گرازان دو شاه اندران رزمگاه

همی این بران آن برین برگذشت
گهی رزم کوه و گهی رزم دشت

برین گونه تا بر که بودی شکن
شدندی دو شاه و سپاه انجمن

بدین سان که گفتم بیاراست نرد
برشاه شد یک به یک یاد کرد

وزان رفتن شاه برترمنش
همانش ستایش همان سرزنش

ز نیروی و فرمان و جنگ سپاه
بگسترد و بنمود یک یک بشاه

دل شاه ایران ازو خیره ماند
خرد را باندیشه اندر نشاند

همی‌گفت کای مرد روشن‌روان
جوان بادی و روزگارت جوان

بفرمود تا ساروان دو هزار
بیارد شتر تا در شهریار

ز باری که خیزد ز روم و ز چین
ز هیتال و مکران و ایران زمین

ز گنج شهنشاه کردند بار
بشد کاروان از در شهریار

چوشد بارهای شتر ساخته
دل شاه زان کار پرداخته

فرستادهٔ رای را پیش خواند
ز دانش فراوان سخنها براند

یکی نامه بنوشت نزدیک اوی
پر از دانش و رامش و رنگ و بوی

سر نامه کرد آفرین بزرگ
به یزدان پناهش ز دیو سترگ

دگر گفت کای نامور شاه هند
ز دریای قنوج تا پیش سند

رسیداین فرستادهٔ رای‌زن
ابا چتر و پیلان بدین انجمن

همان تخت شطرنج و پیغام رای
شنیدیم و پیغامش امد بجای

ز دانای هندی زمان خواستیم
به دانش روان را بیاراستیم

بسی رای زد موبد پاک‌رای
پژوهید وآورد بازی به جای

کنون آمد این موبد هوشمند
به قنوج نزدیک رای بلند

شتروار بار گران دو هزار
پسندیده بار از در شهریار

نهادیم برجای شطرنج نرد
کنون تا به بازی که آرد نبرد

برهمن فراوان بود پاک‌رای
که این بازی آرد به دانش به جای

ز چیزی که دید این فرستاده رنج
فرستد همه رای هندی به گنج

ور ایدون کجا رای با راهنمای
بکوشند بازی نیاید به جای

شتروار باید که هم زین شمار
به پیمان کند رای قنوج بار

کند بار همراه با بار ما
چنینست پیمان و بازار ما

چوخورشید رخشنده شد بر سپهر
برفت از در شاه بوزرجمهر

چو آمد ز ایران به نزدیک رای
برهمن بشادی ورا رهنمای

ابا بار با نامه وتخت نرد
دلش پر ز بازار ننگ ونبرد

چو آمد به نزدیکی تخت اوی
بدید آن سر و افسر و بخت اوی

فراوانش بستود بر پهلوی
بدو داد پس نامهٔ خسروی

ز شطرنج وز راه وز رنج رای
بگفت آنچه آمد یکایک به جای

پیام شهنشاه با او بگفت
رخ رای هندی چوگل برشگفت

بگفت آن کجا دید پاینده مرد
چنان هم سراسر بیاورد نرد

ز بازی و از مهره و رای شاه
وزان موبدان نماینده راه

به نامه دورن آنچه کردست یاد
بخواند بداند نپیچد ز داد

ز گفتار اوشد رخ شاه زرد
چو بشنید گفتار شطرنج و نرد

بیامد یکی نامور کدخدای
فرستاده را داد شایسته‌جای

یکی خرم ایوان بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند

زمان خواست پس نامور هفت روز
برفت آنک بودند دانش فروز

به کشور ز پیران شایسته مرد
یکی انجمن کرد و بنهاد نرد

به یک هفته آنکس که بد تیزویر
ازان نامداران برنا و پیر

همی‌بازجستند بازی نرد
به رشک و برای وبه ننگ و نبرد

بهشتم چنین گفت موبد به رای
که این را نداند کسی سر زپای

مگر با روان یار گردد خرد
کزین مهره بازی برون آورد

بیامد نهم روز بوزرجمهر
پر از آرزو دل پرآژنگ چهر

که کسری نفرمود ما را درنگ
نباید که گردد دل شاه تنگ

بشد موبدان را ازان دل دژم
روان پر زغم ابروان پر زخم

بزرگان دانا به یک سو شدند
به نادانی خویش خستو شدند

چو آن دید بنشست بوزرجمهر
همه موبدان برگشادند چهر

بگسترد پیش اندرون تخت نرد
همه گردش مهرها یاد کرد

سپهدار بنمود و جنگ سپاه
هم آرایش رزم و فرمان شاه

ازو خیره شد رای با رای‌زن
ز کشور بسی نامدار انجمن

همه مهتران آفرین خواندند
ورا موبد پاک دین خواندند

ز هر دانشی زو بپرسید رای
همه پاسخ آمد یکایک به جای

خروشی برآمد ز دانندگان
ز دانش پژوهان وخوانندگان

که اینت سخنگوی داننده مرد
نه از بهر شطرنج و بازی نرد

بیاورد زان پس شتر دو هزار
همه گنج قنوح کردند بار

ز عود و ز عنبر ز کافور و زر
همه جامه وجام پیکر گهر

ابا باژ یکساله از پیشگاه
فرستاد یک سر به درگاه شاه

یکی افسری خواست از گنج رای
همان جامهٔ زر ز سر تا به پای

بدو داد وچند آفرین کرد نیز
بیارانش بخشید بسیار چیز

شتر دو هزار آنک از پیش برد
ابا باژ و هدیه مر او را سپرد

یکی کاروان بد که کس پیش ازان
نراند و نبد خواسته بیش ازان

بیامد ز قنوج بوزرجمهر
برافراخته سر بگردان سپهر

دلی شاد با نامه شاه هند
نبشته به هندی خطی بر پرند

که رای و بزرگان گوایی دهند
نه از بیم کزنیک رایی دهند

که چون شاه نوشین‌روان کس ندید
نه از موبد سالخورده شنید

نه کس دانشی تر ز دستور اوی
ز دانش سپهرست گنجور اوی

فرستاده شد باژ یک ساله پیش
اگر بیش باید فرستیم بیش

ز باژی که پیمان نهادیم نیز
فرستاده شد هرچ بایست چیز

چو آگاهی آمد ز دانا به شاه
که با کام و با خوبی آمد ز راه

ازان آگهی شاد شد شهریار
بفرمود تاهرک بد نامدار

ز شهر و ز لشکر خبیره شدند
همه نامداران پذیره شدند

به شهر اندر آمد چنان ارجمند
به پیروزی شهریار بلند

به ایوان چو آمد به نزدیک تخت
برو شهریار آفرین کرد سخت

ببر در گرفتش جهاندار شاه
بپرسیدش از رای وز رنج راه

بگفت آنکجا رفت بوزرجمهر
ازان بخت بیدار و مهر سپهر

پس آن نامه رای پیروزبخت
بیاورد و بنهاد در پیش تخت

بفرمود تا یزدگرد دبیر
بیامد بر شاه دانش‌پذیر

چو آن نامه رای هندی بخواند
یکی انجمن درشگفتی بماند

هم از دانش و رای بوزرجمهر
ازان بخت سالار خورشید چهر

چنین گفت کسری که یزدان سپاس
که هستم خردمند و نیکی‌شناس

مهان تاج وتخت مرا بنده‌اند
دل وجان به مهر من آگنده‌اند

شگفتی‌تر از کار بوزرجمهر
که دانش بدو داد چندین سپهر

سپاس از خداوند خورشید وماه
کزویست پیروزی و دستگاه

برین داستان برسخن ساختم
به طلخند و شطرنج پرداختم