حکایت

پس ایاز مهرافزا بر جهید (176-5)

بخش ۱۷۶ – قصد شاه به کشتن امرا و شفاعت کردن ایاز پیش تخت سلطان کی ای شاه عالم العفو اولی

 

پس ایاز مهرافزا بر جهید
پیش تخت آن الغ سلطان دوید

سجده‌ای کرد و گلوی خود گرفت
کای قبادی کز تو چرخ آرد شگفت

ای همایی که همایان فرخی
از تو دارند و سخاوت هر سخی

ای کریمی که کرمهای جهان
محو گردد پیش ایثارت نهان

ای لطیفی که گل سرخت بدید
از خجالت پیرهن را بر درید

از غفوری تو غفران چشم‌سیر
روبهان بر شیر از عفو تو چیر

جز که عفو تو کرا دارد سند
هر که با امر تو بی‌باکی کند

غفلت و گستاخی این مجرمان
از وفور عفو تست ای عفوران

دایما غفلت ز گستاخی دمد
که برد تعظیم از دیده رمد

غفلت و نسیان بد آموخته
ز آتش تعظیم گردد سوخته

هیبتش بیداری و فطنت دهد
سهو نسیان از دلش بیرون جهد

وقت غارت خواب ناید خلق را
تا بنرباید کسی زو دلق را

خواب چون در می‌رمد از بیم دلق
خواب نسیان کی بود با بیم حلق

لاتؤاخذ ان نسینا شد گواه
که بود نسیان بوجهی هم گناه

زانک استکمال تعظیم او نکرد
ورنه نسیان در نیاوردی نبرد

گرچه نسیان لابد و ناچار بود
در سبب ورزیدن او مختار بود

که تهاون کرد در تعظیمها
تا که نسیان زاد یا سهو و خطا

هم‌چو مستی کو جنایتها کند
گوید او معذور بودم من ز خود

گویدش لیکن سبب ای زشتکار
از تو بد در رفتن آن اختیار

بی‌خودی نامد بخود تش خواندی
اختیارت خود نشد تش راندی

گر رسیدی مستی بی‌جهد تو
حفظ کردی ساقی جان عهد تو

پشت‌دارت بودی او و عذرخواه
من غلام زلت مست اله

عفوهای جمله عالم ذره‌ای
عکس عفوت ای ز تو هر بهره‌ای

عفوها گفته ثنای عفو تو
نیست کفوش ایها الناس اتقوا

جانشان بخش و ز خودشان هم مران
کام شیرین تو اند ای کامران

رحم کن بر وی که روی تو بدید
فرقت تلخ تو چون خواهد کشید

از فراق و هجر می‌گویی سخن
هر چه خواهی کن ولیکن این مکن

صد هزاران مرگ تلخ شصت تو
نیست مانند فراق روی تو

تلخی هجر از ذکور و از اناث
دور دار ای مجرمان را مستغاث

بر امید وصل تو مردن خوشست
تلخی هجر تو فوق آتشست

گبر می‌گوید میان آن سقر
چه غمم بودی گرم کردی نظر

کان نظر شیرین کنندهٔ رنجهاست
ساحران را خونبهای دست و پاست

نعرهٔ لا ضیر بشنید آسمان (177-5)

بخش ۱۷۷ – تفسیر گفتن ساحران فرعون را در وقت سیاست با او کی لا ضیر انا الی ربنا منقلبون

 

نعرهٔ لا ضیر بشنید آسمان
چرخ گویی شد پی آن صولجان

ضربت فرعون ما را نیست ضیر
لطف حق غالب بود بر قهر غیر

گر بدانی سر ما را ای مضل
می‌رهانیمان ز رنج ای کوردل

هین بیا زین سو ببین کین ارغنون
می‌زند یا لیت قومی یعلمون

داد ما را داد حق فرعونیی
نه چو فرعونیت و ملکت فانیی

سر بر آر و ملک بین زنده و جلیل
ای شده غره به مصر و رود نیل

گر تو ترک این نجس خرقه کنی
نیل را در نیل جان غرقه کنی

هین بدار از مصر ای فرعون دست
در میان مصر جان صد مصر هست

تو انا رب همی‌گویی به عام
غافل از ماهیت این هر دو نام

رب بر مربوب کی لرزان بود
کی انا دان بند جسم و جان بود

نک انا ماییم رسته از انا
از انای پر بلای پر عنا

آن انایی بر تو ای سگ شوم بود
در حق ما دولت محتوم بود

گر نبودیت این انایی کینه‌کش
کی زدی بر ما چنین اقبال خوش

شکر آنک از دار فانی می‌رهیم
بر سر این دار پندت می‌دهیم

دار قتل ما براق رحلتست
دار ملک تو غرور و غفلتست

این حیاتی خفیه در نقش ممات
وان مماتی خفیه در قشر حیات

می‌نماید نور نار و نار نور
ورنه دنیا کی بدی دارالغرور

هین مکن تعجیل اول نیست شو
چون غروب آری بر آ از شرق ضو

از انایی ازل دل دنگ شد
این انایی سرد گشت و ننگ شد

زان انای بی‌انا خوش گشت جان
شد جهان او از انایی جهان

از انا چون رست اکنون شد انا
آفرینها بر انای بی عنا

کو گریزان و انایی در پیش
می‌دود چون دید وی را بی ویش

طالب اویی نگردد طالبت
چون بمردی طالبت شد مطلبت

زنده‌ای کی مرده‌شو شوید ترا
طالبی کی مطلبت جوید ترا

اندرین بحث ار خرد ره‌بین بدی
فخر رازی رازدان دین بدی

لیک چون من لمن یذق لم یدر بود
عقل و تخییلات او حیرت فزود

کی شود کشف از تفکر این انا
آن انا مکشوف شد بعد از فنا

می‌فتد این عقلها در افتقاد
در مغاکی حلول و اتحاد

ای ایاز گشته فانی ز اقتراب
هم‌چو اختر در شعاع آفتاب

بلک چون نطفه مبدل تو به تن
نه از حلول و اتحادی مفتتن

عفو کن ای عفو در صندوق تو
سابق لطفی همه مسبوق تو

من کی باشم که بگویم عفو کن
ای تو سلطان و خلاصهٔ امر کن

من کی باشم که بوم من با منت
ای گرفته جمله منها دامنت

 

 

 

 

من کی آرم رحم خلم آلود را (178-5)

بخش ۱۷۸ – مجرم دانستن ایاز خود را درین شفاعت‌گری و عذر این جرم خواستن و در آن عذرگویی خود را مجرم دانستن و این شکستگی از شناخت و عظمت شاه خیزد کی أَنا أَعْلَمُکُمْ بِاللَّهِ وَ أَخْشیکُمْ لِللَّهِ وَ قالَ اللهُ تَعالی إِنَّما یَخْشَی اللهَ مِنْ عِبادِهِ العُلَماءُ

 

من کی آرم رحم خلم آلود را
ره نمایم حلم علم‌اندود را

صد هزاران صفع را ارزانیم
گر زبون صفعها گردانیم

من چه گویم پیشت اعلامت کنم
یا که وا یادت دهم شرط کرم

آنچ معلوم تو نبود چیست آن
وآنچ یادت نیست کو اندر جهان

ای تو پاک از جهل و علمت پاک از آن
که فراموشی کند بر وی نهان

هیچ کس را تو کسی انگاشتی
هم‌چو خورشیدش به نور افراشتی

چون کسم کردی اگر لابه کنم
مستمع شو لابه‌ام را از کرم

زانک از نقشم چو بیرون برده‌ای
آن شفاعت هم تو خود را کرده‌ای

چون ز رخت من تهی گشت این وطن
تر و خشک خانه نبود آن من

هم دعا از من روان کردی چو آب
هم نباتش بخش و دارش مستجاب

هم تو بودی اول آرندهٔ دعا
هم تو باش آخر اجابت را رجا

تا زنم من لاف کان شاه جهان
بهر بنده عفو کرد از مجرمان

درد بودم سر به سر من خودپسند
کرد شاهم داروی هر دردمند

دوزخی بودم پر از شور و شری
کرد دست فضل اویم کوثری

هر که را سوزید دوزخ در قود
من برویانم دگر بار از جسد

کار کوثر چیست که هر سوخته
گردد از وی نابت و اندوخته

قطره قطره او منادی کرم
کانچ دوزخ سوخت من باز آورم

هست دوزخ هم‌چو سرمای خزان
هست کوثر چون بهار ای گلستان

هست دوزخ هم‌چو مرگ و خاک گور
هست کوثر بر مثال نفخ صور

ای ز دوزخ سوخته اجسامتان
سوی کوثر می‌کشد اکرامتان

چون خلقت الخلق کی یربح علی
لطف تو فرمود ای قیوم حی

لالان اربح علیهم جود تست
که شود زو جمله ناقصها درست

عفو کن زین بندگان تن‌پرست
عفو از دریای عفو اولیترست

عفو خلقان هم‌چو جو و هم‌چو سیل
هم بدان دریای خود تازند خیل

عفوها هر شب ازین دل‌پاره‌ها
چون کبوتر سوی تو آید شها

بازشان وقت سحر پران کنی
تا به شب محبوس این ابدان کنی

پر زنان بار دگر در وقت شام
می‌پرند از عشق آن ایوان و بام

تا که از تن تار وصلت بسکلند
پیش تو آیند کز تو مقبلند

پر زنان آمن ز رجع سرنگون
در هوا که انا الیه راجعون

بانگ می‌آید تعالوا زان کرم
بعد از آن رجعت نماند از حرص و غم

بس غریبیها کشیدیت از جهان
قدر من دانسته باشید ای مهان

زیر سایهٔ این درختم مست ناز
هین بیندازید پاها را دراز

پایهای پر عنا از راه دین
بر کنار و دست حوران خالدین

حوریان گشته مغمز مهربان
کز سفر باز آمدند این صوفیان

صوفیان صافیان چون نور خور
مدتی افتاده بر خاک و قذر

بی‌اثر پاک از قذر باز آمدند
هم‌چو نور خور سوی قرص بلند

این گروه مجرمان هم ای مجید
جمله سرهاشان به دیواری رسید

بر خطا و جرم خود واقف شدند
گرچه مات کعبتین شه بدند

رو به تو کردند اکنون اه‌کنان
ای که لطفت مجرمان را ره‌کنان

راه ده آلودگان را العجل
در فرات عفو و عین مغتسل

تا که غسل آرند زان جرم دراز
در صف پاکان روند اندر نماز

اندر آن صفها ز اندازه برون
غرقگان نور نحن الصافون

چون سخن در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید

بحر را پیمود هیچ اسکره‌ای
شیر را برداشت هرگز بره‌ای

گر حجابستت برون رو ز احتجاب
تا ببینی پادشاهی عجاب

گرچه بشکستند جامت قوم مست
آنک مست از تو بود عذریش هست

مستی ایشان به اقبال و به مال
نه ز بادهٔ تست ای شیرین فعال

ای شهنشه مست تخصیص توند
عفو کن از مست خود ای عفومند

لذت تخصیص تو وقت خطاب
آن کند که ناید از صد خم شراب

چونک مستم کرده‌ای حدم مزن
شرع مستان را نبیند حد زدن

چون شوم هشیار آنگاهم بزن
که نخواهم گشت خود هشیار من

هرکه از جام تو خورد ای ذوالمنن
تا ابد رست از هش و از حد زدن

خالدین فی فناء سکرهم
من تفانی فی هواکم لم یقم

فضل تو گوید دل ما را که رو
ای شده در دوغ عشق ما گرو

چون مگس در دوغ ما افتاده‌ای
تو نه‌ای مست ای مگس تو باده‌ای

کرکسان مست از تو گردند ای مگس
چونک بر بحر عسل رانی فرس

کوهها چون ذره‌ها سرمست تو
نقطه و پرگار و خط در دست تو

فتنه که لرزند ازو لرزان تست
هر گران‌قیمت گهر ارزان تست

گر خدا دادی مرا پانصد دهان
گفتمی شرح تو ای جان و جهان

یک دهان دارم من آن هم منکسر
در خجالت از تو ای دانای سر

منکسرتر خود نباشم از عدم
کز دهانش آمدستند این امم

صد هزار آثار غیبی منتظر
کز عدم بیرون جهد با لطف و بر

از تقاضای تو می‌گردد سرم
ای ببرده من به پیش آن کرم

رغبت ما از تقاضای توست
جذبهٔ حقست هر جا ره‌روست

خاک بی‌بادی به بالا بر جهد
کشتی بی‌بحر پا در ره نهد

پیش آب زندگانی کس نمرد
پیش آبت آب حیوانست درد

آب حیوان قبلهٔ جان دوستان
ز آب باشد سبز و خندان بوستان

مرگ آشامان ز عشقش زنده‌اند
دل ز جان و آب جان بر کنده‌اند

آب عشق تو چو ما را دست داد
آب حیوان شد به پیش ما کساد

ز آب حیوان هست هر جان را نوی
لیک آب آب حیوانی توی

هر دمی مرگی و حشری دادیم
تا بدیدم دست برد آن کرم

هم‌چو خفتن گشت این مردن مرا
ز اعتماد بعث کردن ای خدا

هفت دریا هر دم ار گردد سراب
گوش گیری آوریش ای آب آب

عقل لرزان از اجل وان عشق شوخ
سنگ کی ترسد ز باران چون کلوخ

از صحاف مثنوی این پنجمست
بر بروج چرخ جان چون انجمست

ره نیابد از ستاره هر حواس
جز که کشتیبان استاره‌شناس

جز نظاره نیست قسم دیگران
از سعودش غافلند و از قران

آشنایی گیر شبها تا به روز
با چنین استارهای دیوسوز

هر یکی در دفع دیو بدگمان
هست نفط‌انداز قلعهٔ آسمان

اختر ار با دیو هم‌چون عقربست
مشتری را او ولی الاقربست

قوس اگر از تیر دوزد دیو را
دلو پر آبست زرع و میو را

حوت اگرچه کشتی غی بشکند
دوست را چون ثور کشتی می‌کند

شمس اگر شب را بدرد چون اسد
لعل را زو خلعت اطلس رسد

هر وجودی کز عدم بنمود سر
بر یکی زهرست و بر دیگر شکر

دوست شو وز خوی ناخوش شو بری
تا ز خمرهٔ زهر هم شکر خوری

زان نشد فاروق را زهری گزند
که بد آن تریاق فاروقیش قند

وقت ضرورت چو نماند گریز (1-1)

پادشاهی را شنیدم به کشتنِ اسیری اشارت کرد. بی‌چاره در آن حالتِ نومیدی مَلِک را دشنام دادن گرفت و سَقَط گفتن، که گفته‌اند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید

وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سرِ شمشیرِ تیز

إِذا یَئِسَ الْإِنسانُ طالَ لِسانُهُ
کَسِنَّورٍ مَغْلُوبٍ یَصُولُ عَلَی الْکلبِ

مَلِک پرسید: «چه می‌گوید؟» یکی از وزرایِ نیک‌محضر گفت: «ای خداوند! همی‌گوید: وَ الْکاظِمِینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ». مَلِک را رحمت آمد و از سرِ خونِ او درگذشت. وزیرِ دیگر که ضدّ او بود گفت: «ابنای جنسِ ما را نشاید در حضرتِ پادشاهان جز به راستی سخن گفتن. این مَلِک را دشنام داد و ناسزا گفت». مَلِک روی از این سخن در هم آورد و گفت: «آن دروغِ وی پسندیده‌تر آمد مرا زین راست که تو گفتی، که رویِ آن در مصلحتی بود و بنایِ این بر خُبْثی». و خردمندان گفته‌اند: «دروغی مصلحت‌آمیز به که راستی فتنه‌انگیز

هر که شاه آن کند که او گوید
حیف باشد که جز نکو گوید

بر طاقِ ایوانِ فریدون نبشته بود

جهان ای برادر نمانَد به کس
دل اندر جهان‌آفرین بند و بس

مکن تکیه بر مُلْکِ دنیا و پشت
که بسیار کس چون تو پرورْد و کُشت

چو آهنگِ رفتن کند جانِ پاک
چه بر تخت مردنْ، چه بر رویِ خاک

بس نامور به زیر زمین دفن کرده‌اند (2-1)

یکی از ملوکِ خراسان محمودِ سبکتگین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشم‌خانه همی‌گردید و نظر می‌کرد. سایر حکما از تأویل این فروماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت: هنوز نگران است که مُلکش با دگران است

بس نامور به زیر زمین دفن کرده‌اند
کز هستیش به رویِ زمین بر، نشان نماند

وآنْ پیرْ لاشه را که سپردند زیر گِل
خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند

زنده‌ست نام فَرّخِ نوشین‌روان به خیر
گرچه بسی گذشت که نوشین‌روان نماند

خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر
زآن پیشتر که بانگ بر آید: فلان نماند

اَقَلُّ جِبالِ الارْضِ طُورٌ و اِنَّهُ (3-1)

ملک‌زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب‌روی، باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می‌کرد، پسر به فراست و استبصار به جای آورد و گفت: ای پدر کوتاهِ خردمند به که نادانِ بلند. نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر.

اَلشَّاةُ نَظِیفَةٌ وَ الْفِیلُ جِیفَةٌ

 

 

اَقَلُّ جِبالِ الارْضِ طُورٌ و اِنَّهُ

لاَعْظَمُ عِندَاللهِ قَدْرَاً وَ مَنْزِلا

آن شنیدی که لاغری دانا

گفت باری، به ابلهی فربه

اسبِ تازی و گر ضعیف بود

همچنان از طویله‌ٔ خر به

 

پدر بخندید و ارکانِ دولت بپسندیدند و برادران به‌جان برنجیدند

 

 

تا مرد سخن نگفته باشد

عیب و هنرش نهفته باشد

هر پیسه گمان مبر نَهالی

باشد که پلنگ خفته باشد

 

 

شنیدم که ملِک را در آن قُرب دشمنی صَعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود، گفت

 

 

آن نه من باشم که روزِ جنگ بینی پشت من

آن منم گر در میانِ خاک و خون بینی سری

کانکه جنگ آرد، به خون خویش بازی می‌کند

روزِ میدان و آن که بگریزد به خونِ لشکری

 

این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردانِ کاری بینداخت چون پیشِ پدر آمد زمینِ خدمت ببوسید و گفت

 

 

ای که شخصِ مَنَت حقیر نمود

تا درشتی هنر نپنداری

اسب لاغرمیان به کار آید

روزِ میدان، نه گاوِ پرواری

 

آورده‌اند که سپاهِ دشمن بسیار بود و اینان اندک. جماعتی آهنگِ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت: ای مردان بکوشید یا جامهٔ زنان بپوشید! سواران را به گفتنِ او تهوّر زیادت گشت و به‌یک‌بار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند مَلِک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهدِ خویش کرد

برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بدید دریچه بر هم زد، پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت: محالست که هنرمندان بمیرند و بی‌هنران جای ایشان بگیرند

 

 

کس نیاید به زیرِ سایهٔ بوم

ور همای از جهان شود معدوم

 

 

پدر را از این حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی به‌واجب بداد. پس هر یکی را از اطرافِ بلاد حِصّه معین کرد، تا فتنه بنشست و نزاع برخاست، که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند

 

 

نیم‌نانی گر خورد مردِ خدا

بذلِ درویشان کند نیمی دگر

ملکِ اقلیمی بگیرد پادشاه

همچنان در بندِ اقلیمی دگر

درختی که اکنون گرفته‌ست پای (4-1)

طایفهٔ دزدانِ عرب بر سرِ کوهی نشسته بودند و منفذِ کاروان بسته، و رعیّتِ بُلْدان از مَکایدِ ایشان مرعوب و لشکرِ سلطان مغلوب. به‌حکمِ آنکه مَلاذی مَنیع از قلّهٔ کوهی گرفته بودند و مَلجأ و مأوای خود ساخته. مدبّرانِ ممالک آن طرف در دفعِ مضرّت ایشان مشاورت همی‌کردند که اگر این طایفه هم برین نَسَق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد

درختی که اکنون گرفته‌ست پای
به نیرویِ شخصی برآید ز جای

و گر همچنان روزگاری هِلی
به گردونش از بیخ، بر نگسلی

سرِ چشمه شایَد گرفتن به بیل
چو پُر شد نشاید گذشتن به پیل

سخن بر این مقرّر شد که یکی به تجسّسِ ایشان برگماشتند و فرصت نگاه می‌داشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده. تنی چند مردان واقعه‌دیدهٔ جنگ‌آزموده را بفرستادند تا در شِعْبِ جبل پنهان شدند. شبانگاهی که دزدان باز آمدند، سفرکرده و غارت‌آورده، سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند. نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود. چندان که پاسی از شب در گذشت

قرصِ خورشید در سیاهی شد
یونس اندر دهانِ ماهی شد

مردانِ دلاور از کمین به در جستند و دستِ یکان‌یکان بر کِتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند. همه را به کشتن اشارت فرمود. اتفاقاً در آن میان جوانی بود میوهٔ عنفوانِ شبابش نورسیده و سبزهٔ گلستانِ عذارش نودمیده. یکی از وزرا پایِ تختِ ملک را بوسه داد و رویِ شفاعت بر زمین نهاد و گفت: این پسر هنوز از باغِ زندگانی بر نخورده و از رَیَعانِ جوانی تمتع نیافته. توقّع به کرم و اخلاق خداوندیست که به بخشیدنِ خون او بر بنده منّت نهد. ملک روی از این سخن در هم کشید و موافقِ رایِ بلندش نیامد و گفت

پرتوِ نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گِردِکان بر گنبد است

ِِنسلِ فسادِ اینان منقطع کردن اولی‌تر است و بیخِ تبارِ ایشان بر آوردن، که آتش نشاندن و اَخگَر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه‌داشتن کارِ خردمندان نیست

ابر اگر آبِ زندگی بارد
هرگز از شاخِ بید بَر نخوری

با فرومایه روزگار مبر
کز نیِ بوریا شِکَر نخوری

وزیر این سخن بشنید. طُوْعاً و کرهاً بپسندید و بر حسنِ رایِ ملک آفرین خواند و گفت: آنچه خداوند، دامَ‌مُلکُهُ، فرمود عینِ حقیقت است که اگر در صحبتِ آن بدان تربیت یافتی طبیعتِ ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی، امّا بنده امیدوار است که در صحبتِ صالحان تربیت پذیرد و خویِ خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بَغْی و عِناد در نهادِ او متمکّن نشده و در خبر است: کُلُّ مولودٍ یُولَدُ عَلَی الْفِطْرَةِ فَأبَواهُ یُهَوِّدانِهِ و یُنَصِّرانِهِ و یُمَجِّسانِهِ

با بدان یار گشت همسرِ لوط
خاندان نبوّتش گم شد

سگِ اصحابِ کهف روزی چند
پیِ نیکان گرفت و مردم شد

این بگفت و طایفه‌ای از ندمایِ ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سرِ خونِ او درگذشت و گفت: بخشیدم، اگرچه مصلحت ندیدم

دانی که چه گفت زال با رستمِ گرد؟
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد

دیدیم بسی، که آبِ سرچشمهٔ خرد
چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد

فی‌الجمله، پسر را به ناز و نعمت بر آوردند و استادان به تربیتِ او نصب کردند تا حسنِ خِطاب و ردِّ جواب و آدابِ خدمتِ ملوکش در آموختند و در نظرِ همگِنان پسندیده آمد. باری، وزیر از شمایلِ او در حضرتِ ملک شمّه‌ای می‌گفت که تربیتِ عاقلان در او اثر کرده است و جهلِ قدیم از جِبِلّتِ او به در برده. ملک را تبسّم آمد و گفت

عاقبت گرگ‌زاده گرگ شود
گرچه با آدمی بزرگ شود

سالی دو بر این بر آمد. طایفهٔ اوباشِ محلّت بدو پیوستند و عقدِ موافقت بستند تا به وقتِ فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی‌قیاس برداشت و در مَغارهٔ دزدان به جایِ پدر بنشست و عاصی شد. ملک دستِ تحیّر به دندان گزیدن گرفت و گفت

شمشیرِ نیک از آهنِ بد چون کند کسی؟
ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس

باران که در لطافتِ طبعش خِلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره‌بوم خَس

زمینِ شوره سنبل بر نیارد
در او تخم و عمل ضایع مگردان

نکویی با بَدان کردن چنان است
که بَد کردن به جایِ نیک‌مردان

بالایِ سرش ز هوشمندی (5-1)

سرهنگ‌زاده‌ای را بر در سرایِ اُغْلُمُش دیدم که عقل و کِیاستی و فهم و فِراستی زاید‌الوصف داشت، هم از عهدِ خُردی آثارِ بزرگی در ناصیهٔ او پیدا

بالایِ سرش ز هوشمندی
می‌تافت ستارهٔ بلندی

فی‌الجمله مقبولِ نظرِ سلطان آمد که جَمالِ صورت و معنی داشت و خردمندان گفته‌اند: «توانگری به هنر است نه به مال و بزرگی به عقل نه به سال». ابنایِ جنسِ او بر منصبِ او حسد بردند و به خیانتی متّهم کردند و در کشتنِ او سعی بی‌فایده نمودند.
دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست؟
مَلِک پرسید که موجبِ خصمیِ اینان در حقِّ تو چیست؟ گفت: در سایهٔ دولتِ خداوندی دامَ مُلْکُهُ همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی‌شود الّا به زوالِ نعمتِ من و اقبال و دولتِ خداوند باد

توانم آنکه نیازارم اندرون کسی
حسود را چه کنم کو ز خود به رنج در است؟

بمیر تا برهی ای حسود کاین رنجی‌ست
که از مشقّتِ آن جز به مرگ نَتْوان رست

شوربختان به آرزو خواهند
مُقبلان را زوال نعمت و جاه

گر نبیند به روز شَپّره چشم
چشمهٔ آفتاب را چه گناه؟

راست خواهی، هزار چشمِ چنان
کور بهتر که آفتابْ سیاه

هر که فریاد‌رسِ روز مصیبت خواهد (6-1)

یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دستِ تطاول به مال رعیّت دراز کرده بود و جور و اذیّت آغاز کرده. تا به جایی که خلق از مَکایدِ فعلش به جهان برفتند و از کُرْبَتِ جورش راهِ غربت گرفتند. چون رعیّت کم شد، ارتفاعِ ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند

هر که فریاد‌رسِ روز مصیبت خواهد
گو در ایّامِ سلامت به جوانمردی کوش

بندهٔ حلقه‌به‌گوش اَر ننوازی بِرَوَد
لطف کن لطف، که بیگانه شود حلقه‌به‌گوش

باری، به مجلس او در، کتاب شاهنامه همی‌خواندند در زوالِ مملکتِ ضحّاک و عهدِ فریدون. وزیر ملک را پرسید: هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه بر او مملکت مقرر شد؟ گفت: آن چنان که شنیدی خلقی بر او به تعصّب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت. گفت: ای مَلِک! چو گرد آمدن خلقی موجبِ پادشاهیست تو مَر خلق را پریشان برای چه می‌کنی؟ مگر سرِ پادشاهی کردن نداری؟

همان به که لشکر به‌جان پروری
که سلطان به لشکر کند سروری

ملک گفت: موجب گرد آمدن سپاه و رعیّت چه باشد؟ گفت: پادشه را کَرَم باید تا بر او گرد آیند و رحمت، تا در پناه دولتش ایمن نشینند و ترا این هر دو نیست

نکند جورپیشه سلطانی
که نیاید ز گرگ چوپانی

پادشاهی که طرحِ ظلم افکند
پایِ دیوارِ مُلکِ خویش بکنْد

ملک را پندِ وزیرِ ناصح، موافقِ طبعِ مخالف نیامد؛ روی از این سخن در هم کشید و به زندانش فرستاد. بسی بر نیامد که بنی‌عمّ ِ سلطان به منازعت خاستند و مُلک پدر خواستند، قومی که از دستِ تطاولِ او به‌جان آمده بودند و پریشان شده، بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا مُلک از تصرّفِ این به در رفت و بر آنان مقرّر شد

پادشاهی کاو روا دارد ستم بر زیردست
دوستدارش روزِ سختی دشمن زورآورست

با رعیّت صلح کن وز جنگِ خصمْ ایمن نشین
زان که شاهنشاهِ عادل را رعیّت لشکرست

ای سیر تو را نانِ جُوین خوش ننماید (7-1)

پادشاهی با غلامی عَجَمی در کشتی نشست و غلام، دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده. گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندانکه ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیشِ مَلِک از او مُنَغَّص بود. چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود، ملک را گفت: اگر فرمان دهی، من او را به طریقی خامُش گردانم. گفت: غایتِ لطف و کرم باشد.

بفرمود تا غلام به دریا انداختند. باری چند غوطه خورد، مویَش گرفتند و پیشِ کشتی آوردند. به دو دست در سُکّانِ کشتی آویخت. چون برآمد به گوشه‌ای بنشست و قرار یافت. ملک را عجب آمد؛ پرسید: در این چه حکمت بود؟ گفت: از اوّل محنتِ غرقه شدن ناچشیده بود و قدرِ سلامتِ کشتی نمی‌دانست. همچنین قدرِ عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

 

 

ای سیر تو را نانِ جُوین خوش ننماید

معشوقِ من است آنکه به نزدیکِ تو زشت است

حورانِ بهشتی را دوزخ بود اَعراف

از دوزخیان پرس که اَعراف بهشت است

فرق است میانِ آن که یارش در بر

تا آن که دو چشمِ انتظارش بر در