شاهنامه

سر گاه و دیهیم شاه اورمزد (1)

سر گاه و دیهیم شاه اورمزد
بیارایم اکنون چو ماه اورمزد

ز شاهی برو هیچ تاوان نبود
ازان بد که عهدش فراوان نبود

چو بنشست شاه اورمزد بزرگ
به آبشخور آمد همی میش و گرگ

چنین گفت کای نامور بخردان
جهان گشته و کار دیده ردان

بکوشیم تا نیکی آریم و داد
خنک آنک پند پدر کرد یاد

چو یزدان نیکی‌دهش نیکوی
بما داد و تاج سر خسروی

به نیکی کنم ویژه انبازتان
نخواهم که بی من بود رازتان

بدانید کان کو منی فش بود
بر مهتران سخت ناخوش بود

ستیزه بود مرد را پیش رو
بماند نیازش همه ساله نو

همان رشک شمشیر نادان بود
همیشه برو بخت خندان بود

دگر هرک دارد ز هر کار ننگ
بود زندگانی و روزیش تنگ

در آز باشد دل سفله مرد
بر سفلگان تا توانی مگرد

هرانکس که دانش نیابی برش
مکن ره‌گذر تازید بر درش

به مرد خردمند و فرهنگ و رای
بود جاودان تخت شاهی به پای

دلت زنده باشد به فرهنگ و هوش
به بد در جهان تا توانی مکوش

خرد همچو آبست و دانش زمین
بدان کاین جدا و آن جدا نیست زین

دل شاه کز مهر دوری گرفت
اگر بازگردد نباشد شگفت

هرانکس که باشد مرا زیردست
همه شادمان باد و یزدان‌پرست

به خشنودی کردگار جهان
خرد یار باد آشکار و نهان

خردمند گر مردم پارسا
چو جایی سخن راند از پادشا

همه سخته باید که راند سخن
که گفتار نیکو نگردد کهن

نباید که گویی به جز نیکوی
وگر بد سراید نگر نشنوی

ببیند دل پادشا راز تو
همان بشنود گوش آواز تو

چه گفت آن سخن‌گوی پاسخ نیوش
که دیوار دارد به گفتار گوش

همه انجمن خواندند آفرین
بران شاه بینادل و پاک‌دین

پراگنده گشت آن بزرگ انجمن
همه شاد زان سرو سایه فگن

همان رسم شاپور شاه اردشیر
همی داشت آن شاه دانش‌پذیر

جهانی سراسر بدو گشت شاد
چه نیکو بود شاه با بخش و داد

همی راند با شرم و با داد کار
چنین تا برآمد برین روزگار

بگسترد کافور بر جای مشک
گل و ارغوان شد به پالیز خشک

سهی سرو او گشت همچون کمان
نه آن بود کان شاه را بدگمان

نبود از جهان شاد بس روزگار
سرآمد بران دادگر شهریار

چو دانست کز مرگ نتوان گریخت (2)

چو دانست کز مرگ نتوان گریخت
بسی آب خونین ز دیده بریخت

بگسترد فرش اندر ایوان خویش
بفرمود کامدش بهرام پیش

بدو گفت کای پاک‌زاده پسر
به مردی و دانش برآورده سر

به من پادشاهی نهادست روی
که رنگ رخم کرد همرنگ موی

خم آورد بالای سرو سهی
گل سرخ را داد رنگ بهی

چو روز تو آمد جهاندار باش
خردمند باش و بی‌آزار باش

نگر تا نپیچی سر از دادخواه
نبخشی ستمکارگان را گناه

زبان را مگردان به گرد دروغ
چو خواهی که تاج از تو گیرد فروغ

روانت خرد باد و دستور شرم
سخن گفتن خوب و آواز نرم

خداوند پیروز یار تو باد
دل زیردستان شکار تو باد

بنه کینه و دور باش از هوا
مبادا هوا بر تو فرمانروا

سخن چین و بی‌دانش و چاره‌گر
نباید که یابد به پیشت گذر

ز نادان نیابی جز از بتری
نگر سوی بی‌دانشان ننگری

چنان دان که بی‌شرم و بسیارگوی
نبیند به نزد کسی آب‌روی

خرد را مه و خشم را بنده‌دار
مشو تیز با مرد پرهیزگار

نگر تا نگردد به گرد تو آز
که آز آورد خشم و بیم و نیاز

همه بردباری کن و راستی
جدا کن ز دل کژی و کاستی

بپرهیز تا بد نگرددت نام
که بدنام گیتی نبیند به کام

ز راه خرد ایچ گونه متاب
پشیمانی آرد دلت را شتاب

درنگ آورد راستیها پدید
ز راه خرد سر نباید کشید

سر بردباران نیاید به خشم
ز نابودنیها بخوابند چشم

وگر بردباری ز حد بگذرد
دلاور گمانی به سستی برد

هرانکس که باشد خداوند گاه
میانجی خرد را کند بر دو راه

نه سستی نه تیزی به کاراندرون
خرد باد جان ترا رهنمون

نگه دار تا مردم عیب‌جوی
نجوید به نزدیک تو آب‌روی

ز دشمن مکن دوستی خواستار
وگر چند خواند ترا شهریار

درختی بود سبز و بارش کبست
وگر پای گیری سر آید به دست

اگر در فرازی و گر در نشیب
نباید نهادن سر اندر فریب

به دل نیز اندیشهٔ بد مدار
بداندیش را بد بود روزگار

سپهبد کجا گشت پیمان‌شکن
بخندد بدو نامدار انجمن

خردگیر کآرایش جان تست
نگهدار گفتار و پیمان تست

هم آرایش تاج و گنج و سپاه
نمایندهٔ گردش هور و ماه

نگر تا نسازی ز بازوی گنج
که بر تو سرآید سرای سپنج

مزن رای جز با خردمند مرد
از آیین شاهان پیشی مگرد

به لشکر بترسان بداندیش را
به ژرفی نگه کن پس و پیش را

ستاینده‌ای کو ز بهر هوا
ستاید کسی را همی ناسزا

شکست تو جوید همی زان سخن
ممان تا به پیش تو گردد کهن

کسی کش ستایش بیاید به کار
تو او را ز گیتی به مردم مدار

که یزدان ستایش نخواهد همی
نکوهیده را دل بکاهد همی

هرانکس که او از گنهکار چشم
بخوابید و آسان فرو برد خشم

فزونیش هر روز افزون شود
شتاب آورد دل پر از خون شود

هرانکس که با آب دریا نبرد
بجوید نباشد خردمند مرد

کمان دار دل را زبانت چو تیر
تو این گفته‌های من آسان مگیر

گشاد پرت باشد و دست راست
نشانه بنه زان نشان کت هواست

زبان و خرد با دلت راست کن
همی ران ازان سان که خواهی سخن

هرانکس که اندر سرش مغز بود
همه رای و گفتار او نغز بود

هرانگه که باشی تو با رای‌زن
سخنها بیارای بی‌انجمن

گرت رای با آزمایش بود
همه روزت اندر فزایش بود

شود جانت از دشمن آژیرتر
دل و مغز و رایت جهانگیرتر

کسی را کجا پیش رو شد هوا
چنان دان که رایش نگیرد نوا

اگر دوست یابد ترا تازه‌روی
بیفزاید این نام را رنگ و بوی

تو با دشمنت رو پر آژنگ دار
بداندیش را چهره بی‌رنگ دار

به ارزانیان بخش هرچت هواست
که گنج تو ارزانیان را سزاست

بکش جان و دل تا توانی ز رشک
که رشک آورد گرم و خونین سرشک

هرانگه که رشک آورد پادشا
نکوهش کند مردم پارسا

چو اندرز بنوشت فرخ دبیر
بیاورد و بنهاد پیش وزیر

جهاندار برزد یکی باد سرد
پس آن لعل رخسارگان کرد زرد

چو رنگین رخ تاجور تیره شد
ازان درد بهرام دل خیره شد

چهل روز بد سوکوار و نژند
پر از گرد و بیکار تخت بلند

چنین بود تا بود گردان سپهر
گهی پر ز درد و گهی پر ز مهر

تو گر باهشی مشمر او را به دوست
کجا دست یابد بدردت پوست

شب اورمزد آمد و ماه دی
ز گفتن بیاسای و بردار می

کنون کار دیهیم بهرام ساز
که در پادشاهی نماند دراز

چو بهرام بنشست بر تخت زر (1)

چو بهرام بنشست بر تخت زر
دل و مغز جوشان ز مرگ پدر

همه نامداران ایرانیان
برفتند پیشش کمر بر میان

برو خواندند آفرین خدای
که تا جای باشد تو مانی به جای

که تاج کیی تارکت را سزاست
پدر بر پدر پادشاهی تراست

رخ بدسگالان تو زرد باد
وزان رفته جان تو بی‌درد باد

چنین داد پاسخ که ای مهتران
سواران جنگی و کنداوران

ز دهقان وز مرد خسروپرست
به گیتی سوی بد میازید دست

بدانید کاین چرخ ناپایدار
نه پرورده داند نه پروردگار

سراسر ببندید دست از هوا
هوا را مدارید فرمانروا

کسی کو بپرهیزد از بدکنش
نیالاید اندر بدی‌ها تنش

بدین سوی همواره خرم بود
گه رفتن آیدش بی‌غم بود

پناهی بود گنج را پادشا
نوازندهٔ مردم پارسا

تن شاه دین را پناهی بود
که دین بر سر او کلاهی بود

خنک آنک در خشم هشیارتر
همان بر زمین او بی‌آزارتر

گه دست تنگی دلی شاد و راد
جهان بی‌تن مرد دانا مباد

چو بر دشمنی بر توانا بود
به پی نسپرد ویژه دانا بود

ستیزه نه نیک آید از نامجوی
بپرهیز و گرد ستیزه مپوی

سپاهی و دهقان و بیکار شاه
چنان دان که هر سه ندارند راه

به خواب اندرست آنک بیکار بود
پشیمان شود پس چو بیدار بود

ز گفتار نیکو و کردار زشت
ستایش نیابی نه خرم بهشت

همه نام جویید و نیکی کنید
دل نیک‌پِی مردمان مشکنید

مرا گنج و دینار بسیار هست
بزرگی و شاهی و نیروی دست

خورید آنک دارید و آن را که نیست
بداند که با گنج ما او یکیست

سر بدرهٔ ما گشادست باز
نباید نشستن کس اندر نیاز

برو نیز بگذشت سال دراز (2)

برو نیز بگذشت سال دراز
سر تاجور اندر آمد به گاز

یکی پور بودش دلارام بود
ورا نام بهرام بهرام بود

بیاورد و بنشاندش زیر تخت
بدو گفت کای سبز شاخ درخت

نبودم فراوان من از تخت شاد
همه روزگار تو فرخنده باد

سراینده باش و فزاینده باش
شب و روز بآرامش و خنده باش

چنان رو که پرسند روز شمار
نپیچی سر از شرم پروردگار

به داد و دهش گیتی آباد دار
دل زیردستان خود شاد دار

که برکس نماند جهان جاودان
نه بر تاجدار و نه بر موبدان

تو از چرخ گردان مدان این ستم
چو از باد چندی گذاری به دم

به سه سال و سه ماه و بر سر سه روز
تهی ماند زو تخت گیتی فروز

چو بهرام گیتی به بهرام داد
پسر مر ورا دخمه آرام داد

چنین بود تا بود چرخ بلند
به اندُه چه داری دلت را نژند

چه گویی چه جویی چه شاید بُدَن
برین داستانی نشاید زدن

روانت گر از آز فرتوت نیست
نشست تو جز تنگ تابوت نیست

اگر مرگ دارد چنین طبع گرگ
پر از می یکی جام خواهم بزرگ

چو بهرام در سوک بهرامشاه

چو بهرام در سوک بهرامشاه
چهل روز ننهاد بر سر کلاه

برفتند گردان بسیار هوش
پر از درد با ناله و با خروش

نشستند با او به سوک و به درد
دو رخ زرد و لبها شده لاژورد

وزان پس بشد موبد پاک‌رای
که گیرد مگر شاه بر گاه جای

به یک هفته با او بکوشید سخت
همی بود تا بر نشست او به تخت

چو بنشست بهرام بر تخت داد
برسم کیان تاج بر سر نهاد

نخست آفرین کرد بر کردگار
فروزندهٔ گردش روزگار

فزایندهٔ دانش و راستی
گزایندهٔ کژی و کاستی

خداوند کیوان و گردان سپهر
ز بنده نخواهد به جز داد و مهر

ازان پس چنین گفت کای بخردان
جهاندیده و پاک‌دل موبدان

شما هرک دارید دانش بزرگ
مباشید با شهریاران سترگ

به فرهنگ یازد کسی کش خرد
بود روشن و مردمی پرورد

سر مردمی بردباری بود
چو تندی کند تن به خواری بود

هرانکس که گشت ایمن او شاد شد
غم و رنج با ایمنی باد شد

توانگرتر آن کو دلی راد داشت
درم گرد کردن به دل باد داشت

اگر نیستت چیز لختی بورز
که بی‌چیز کس را ندارند ارز

مروت نیابد کرا چیز نیست
همان جاه نزد کسش نیز نیست

چو خشنود باشی تن‌آسان شوی
وگر آز ورزی هراسان شوی

نه کوشیدنی کان برآرد به رنج
روان را به پیچاند از آز گنج

ز کار زمانه میانه گزین
چو خواهی که یابی بداد آفرین

چو خشنود داری جهان را به داد
توانگر بمانی و از داد شاد

همه ایمنی باید و راستی
نباید به داد اندرون کاستی

چو شادی بکاهی بکاهد روان
خرد گردد اندر میان ناتوان

چو شد پادشاهیش بر سال بیست
یکی کم برو زندگانی گریست

شد آن تاجور شاه با خاک جفت
ز خرم جهان دخمه بودش نهفت

جهان را چنین است آیین و ساز
ندارد به مرگ از کسی چنگ باز

پسر بود او را یکی شادکام
که بهرام بهرامیان داشت نام

بیامد نشست از بر تخت شاد
کلاه کیانی به سر بر نهاد

کنون کار بهرام بهرامیان
بگویم تو بشنو به جان و روان

چو بنشست بهرام بهرامیان

چو بنشست بهرام بهرامیان
ببست از پی داد و بخشش میان

به تاجش زبرجد برافشاندند
همی نام کرمان شهش خواندند

چنین گفت کز دادگر یک خدای
خرد بادمان بهره و داد و رای

سرای سپنجی نماند به کس
ترا نیکوی باد فریادرس

به نیکی گراییم و فرمان کنیم
به داد و دهش دل گروگان کنیم

که خوبی و زشتی ز ما یادگار
بماند تو جز تخم نیکی مکار

چو شد پادشاهیش بر چار ماه
برو زار بگریست تخت و کلاه

زمانه برین سان همی بگذرد
پیش مردم آزور بشمرد

می لعل پیش آور ای روزبه
چو شد سال گوینده بر شست و سه

چو بهرام دانست کامدش مرگ
نهنگی کجا بشکرد پیل و کرگ

جهان را به فرزند بسپرد و گفت
که با مهتران آفرین باد جفت

بنوش و بباز و بناز و ببخش
مکن روز بر تاج و بر تخت دخش

چو برگشت بهرام را روز و بخت
به نرسی سپرد آن زمان تاج و تخت

چنین است و این را بی‌اندازه دان
گزاف فلک هر زمان تازه دان

کنون کار نرسی بگویم همی
ز دل زنگ و زنگار شویم همی

چو نرسی نشست از بر تخت عاج

چو نرسی نشست از بر تخت عاج
به سر بر نهاد آن سزاوار تاج

همه مهتران با نثار آمدند
ز درد پدر سوکوار آمدند

بریشان سپهدار کرد آفرین
که ای مهربانان باداد و دین

بدانید کز کردگار جهان
چنین رفت کار آشکار و نهان

که ما را فزونی خرد داد و شرم
جوانمردی و داد و آواز نرم

همان ایمنی شادمانی بود
کرا ز اخترش مهربانی بود

خردمند مرد ار ترا دوست گشت
چنان دان که با تو ز یک پوست گشت

تو کردار خوب از توانا شناس
خرد نیز نزدیک دانا شناس

دلیری ز هشیار بودن بود
دلاور به جای ستودن بود

هرانکس که بگریزد از کارکرد
ازو دور شد نام و ننگ و نبرد

همان کاهلی مردم از بددلیست
هم‌آواز آن بددلی کاهلیست

همی زیست نه سال با رای و پند
جهان را سخن گفتنش سودمند

چو روزش فراز آمد و بخت شوم
شد آن ترگ پولاد بر سان موم

دوان شد به بالینش شاه اورمزد
به رخشانی لاله اندر فرزد

که فرزند آن نامور شاه بود
فرزوان چو در تیره شب ماه بود

بدو گفت کای نازدیده جوان
مبر دست سوی بدی تا توان

تو از جای بهرام و نرسی به بخت
سزاوار تاجی و زیبای تخت

بدین زور و بالا و این فر و یال
بهر دانش از هرکسی بی‌همال

مبادا که تاج از تو گریان شود
دل انجمن بر تو بریان شود

جهان را به آیین شاهان بدار
چو آمختی از پاک پروردگار

به فرجام هم روز تو بگذرد
سپهر روانت به پی بسپرد

چنان رو که پرسند پاسخ کنی
به پاسخ‌گری روز فرخ کنی

بگفت این و چادر به سر درکشید
یکی بادسرد از جگر برکشید

همان روز گفتی که نرسی نبود
همان تخت و دیهیم و کرسی نبود

چو بر گاه رفت اورمزد بزرگ

چو بر گاه رفت اورمزد بزرگ
ز نخچیر کوتاه شد چنگ گرگ

جهان را همی داشت با ایمنی
نهان گشت کردار آهرمنی

نخست آفرین کرد بر کردگار
توانا و دانا و پروردگار

شب و روز و گردان سپهر آفرید
چو بهرام و کیوان و مهر آفرید

ازویست پیروزی و فرهی
دل و داد و دیهیم شاهنشهی

همیشه دل ما پر از داد باد
دل زیردستان به ما شاد باد

ستایش نیابد سر سفله مرد
بر سفلگان تا توانی مگرد

همان نیز با مرد بدخواه رای
اگر پندگیری به نیکی گرای

ز بخشش هرانکس که جوید سپاس
نخواندش بخشنده یزدان‌شناس

ستاننده گر ناسپاست نیز
سزد گر ندارد کس او را به چیز

هراسان بود مردم سخت‌کار
که او را نباشد کسی دوستدار

وگر سستی آرد به کار اندرون
نخواند ورا رای‌زن رهنمون

گر از کاهلان یار خواهی به کار
نباشی جهانجوی و مردم‌شمار

نگر خویشتن را نداری بزرگ
وگر گاه یابی نگردی سترگ

چو بدخو شود مرد درویش خوار
همی بیند آن از بد روزگار

همه‌ساله بیکار و نالان ز بخت
نه رای و نه دانش نه زیبای تخت

وگر بازگیرند ازو خواسته
شود جان و مغز و دلش کاسته

به بی چیزی و بدخویی یازد اوی
ندارد خرد گردن افرازد اوی

نه چیز و نه دانش نه رای و هنر
نه دین و نه خشنودی دادگر

شما را شب و روز فرخنده باد
بداندیش را جان پراگنده باد

برو مهتران آفرین ساختند
خود از سوک شاهان بپرداختند

چو نه سال بگذشت بر سر سپهر
گل زرد شد آن چو گلنار چهر

غمی شد ز مرگ آن سر تاجور
بمرد و به شاهی نبودش پسر

چنان نامور مرد شیرین‌سخن
به نوی بشد زین سرای کهن

چنین بود تا بود چرخ روان
توانا به هر کار و ما ناتوان

چهل روز سوکش همی داشتند
سر گاه او خوار بگذاشتند

به چندین زمان تخت بیکار بود
سر مهتران پر ز تیمار بود

نگه کرد موبد شبستان شاه
یکی لاله رخ دید تابان چو ماه

سر مژه چون خنجر کابلی
دو زلفش چو پیچان خط مغولی (؟)

مسلسل یک اندر دگر بافته
گره بر زده سرش برتافته

پری چهره را بچه اندر نهان
ازان خوب‌رخ شادمان شد جهان

چهل روزه شد رود و می خواستند
یکی تخت شاهی بیاراستند

به سر برش تاجی برآویختند
بران تاج زر و درم ریختند

چهل روز بگذشت بر خوب‌چهر
یکی کودک آمد چو تابنده مهر

ورا موبدش نام شاپور کرد
بران شادمانی یکی سور کرد

تو گفتی همی فره ایزدیست
برو سایهٔ رایت بخردیست

برفتند گردان زرین کمر
بیاویختند از برش تاج زر

چو آن خرد را سیر دادند شیر
نوشتند پس در میان حریر

چهل روزه را زیر آن تاج زر
نهادند بر تخت فرخ پدر

به شاهی برو آفرین خواندند (1)

به شاهی برو آفرین خواندند
همه مهتران گوهر افشاندند

یکی موبدی بود شهرو به نام
خردمند و شایسته و شادکام

بیامد به کرسی زرین نشست
میان پیش او بندگی را ببست

جهان را همی داشت با داد و رای
سپه را به هر نیک و بد رهنمای

پراگنده گنج و سپاه ورا
بیاراست ایوان و گاه ورا

چنین تا برآمد برین پنج سال
برافراخت آن کودک خرد یال

نشسته شبی شاه در طیسفون
خردمند موبد به پیش اندرون

بدانگه که خورشید برگشت زرد
پدید آمد آن چادر لاژورد

خروش آمد از راه اروندرود
به موبد چنین گفت هست این درود

چنین گفت موبد بران شاه خرد
که ای پاک‌دل نیک پی شاه گرد

کنون مرد بازاری و چاره جوی
ز کلبه سوی خانه بنهاد روی

چو بر دجله بر یکدگر بگذرند
چنین تنگ پل را به پی بسپرند

بترسد چنین هرکس از بیم کوس
چنین برخروشند چون زخم کوس

چنین گفت شاپور با موبدان
که ای پرهنر نامور بخردان

پلی دیگر اکنون بباید زدن
شدن را یکی راه باز آمدن

بدان تا چنین زیردستان ما
گر از لشکری در پرستان ما

به رفتن نباشند زین سان به رنج
درم داد باید فراوان ز گنج

همه موبدان شاد گشتند سخت
که سبز آمد آن نارسیده درخت

یکی پل بفرمود موبد دگر
به فرمان آن کودک تاجور

ازو شادمان شد دل مادرش
بیاورد فرهنگ جویان برش

به زودی به فرهنگ جایی رسید
کز آموزگاران سراندر کشید

چو بر هفت شد رسم میدان نهاد
هم‌آورد و هم رسم چوگان نهاد

بهشتم شد آیین تخت و کلاه
تو گفتی کمر بست بهرامشاه

تن خویش را از در فخر کرد
نشستنگه خود به اصطخر کرد

بر آیین فرخ نیاکان خویش
گزیده سرافراز و پاکان خویش

چو یک چند بگذشت بر شاه روز (2)

چو یک چند بگذشت بر شاه روز
فروزنده شد تاج گیتی فروز

ز غسانیان طایر شیردل
که دادی فلک را به شمشیر دل

سپاهی ز رومی و از قادسی
ز بحرین و از کرد وز پارسی

بیامد به پیرامن طیسفون
سپاهی ز اندازه بیش اندرون

به تاراج داد آن همه بوم و بر
کرا بود با او پی و پا و پر

ز پیوند نرسی یکی یادگار
کجا نوشه بد نام آن نوبهار

بیامد به ایوان آن ماه‌روی
همه طیسفون گشت پر گفت‌وگوی

ز ایوانش بردند و کردند اسیر
که دانا نبودند و دانش‌پذیر

چو یک سال نزدیک طایر بماند
ز اندیشگان دل به خون در نشاند

ز طایر یکی دختش آمد چو ماه
تو گفتی که نرسیست با تاج و گاه

پدر مالکه نام کردش چو دید
که دختش همی مملکت را سزید

چو شاپور را سال شد بیست و شش
مهی‌وش کیی گشت خورشیدفش

به دشت آمد و لشکرش را بدید
ده و دو هزار از یلان برگزید

ابا هر یکی بادپایی هیون
به پیش اندرون مرد صد رهنمون

هیون برنشستند و اسپان به دست
برفتند گردان خسروپرست

ازان پس ابا ویژگان برنشست
میان کیی تاختن را بببست

برفت از پس شاه غسانیان
سرافراز طایر هژبر ژیان

فراوان کس از لشکر او بکشت
چو طایر چنان دید بنمود پشت

برآمد خروشیدن داروگیر
ازیشان گرفتند چندی اسیر

که اندازهٔ آن ندانست کس
برفتند آن ماندگان زان سپس

حصاری شدند آن سپه در یمن
خروش آمد از کودک و مرد و زن

بیاورد شاپور چندان سپاه
که بر مور و بر پشه بربست راه

ورا با سپاهش به دژ در بیافت
در جنگ و راه گریزش نیافت

شب و روز یک ماهشان جنگ بود
سپه را به دژ بر علف تنگ بود