فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش (1252)

آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش
بوک این همت ما جانب بستان کشدش

گرچه جان را نبود قوت این گستاخی
آنک جان از مدد رحمت جانان کشدش

هر دم از یاد لبش جان لب خود می‌لیسد
ور سقط می‌شنود از بن دندان کشدش

جانب محو و فنا رخت کشیدند مهان
تا بقا لطف کند جانب ایشان کشدش

ای بسا جان که چو یعقوب همی زهر چشد
تا که آن یوسف جان در شکرستان کشدش

هر کسی کو بتر از وی خرد فخر کند
گرچه چون ماه بود چرخ به میزان کشدش

هر که در دیده عشاق شود مردمکی
آن نظر زود سوی گوهر انسان کشدش

کافر زلف وی آن را که ز راهش ببرد
کفر آید بر او جانب ایمان کشدش

شمس تبریز مرا عشق تو سرمست کند
هر کی او باده کشد باده بدین سان کشدش

بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش (1253)

بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
نفس اگر سر بکشد گوش کشان می‌کشدش

جان دل اصل دل و اصل دلت فصل دلست
وگرش او ندهد جان ز کی باشد مددش

دل ز دردش چه خوشی‌ها و طرب‌ها دارد
تو مگیر آن کرم وان دهش بی‌عددش

ملک الموت برید از دلم آن روز طمع
که مشرف شدم از طوق حیات ابدش

برد سود دو جهان و آنچ نیاید به زبان
کاروانی که غم عشق خدا راه زدش

سوسن استایش او کرد کز او یافت زبان
سرو آزادی او کرد که بخشید قدش

بلبل آن را بستاید که زبانش آموخت
گل از او جامه دراند که برافروخت خدش

کیست کو دانه اومید در این خاک بکاشت
که بهار کرمش بازنبخشید صدش

میوه تلخ و ترش خام طمع بود ولی
آفتاب کرم تو به کرم می‌پزدش

آفتاب از پی آن سجده که هر شام کند
چه زیان کرد از آن شاه که جان شد جسدش

همه شب سجده کنان می‌رود و وقت سحر
روش بخشد که بمیرد مه چرخ از حسدش

هر که امروز کند شهوت خود را در گور
هر یکی حور شود مونس گور و الحدش

هر کی او اسب دواند به سوی گمراهی
کند آن اسب لگدکوب نکال از لگدش

بهل ابتر تو غزل را به ازل حیران باش
که تمامش کند و شرح دهد هم صمدش

من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش (1254)

من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
خویش را غیر مینگار و مران از در خویش

سر و پا گم مکن از فتنهٔ بی‌پایانت
تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش

آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم
مکش ای دوست تو بر سایهٔ خود خنجر خویش

ای درختی که به هر سوت هزاران سایه‌ست
سایه‌ها را بنواز و مبُر از گوهر خویش

سایه‌ها را همه پنهان کن و فانی در نور
برگشا طلعت خورشید‌رخ انور خویش

ملک دل از دودلی تو مخبط گشته‌ست
بر سر تخت برآ پا مکش از منبر خویش

عقل تاج است چنین گفت به تثمیل علی
تاج را گوهر نو بخش تو از گوهر خویش

شتران مست شدستند، ببین رقص جمل (1344)

شتران مست شدستند، ببین رقص جمل
زُ اشتر مست که جوید ادب و علم و عمل

علم ما داده‌ی او و ره ما جاده‌ی او
گرمی ما دم گرمش، نه ز خورشیدِ حمل

دم او جان دهدت روز نَفَخْتُ بپذیر
کار او کُن‌فَیکون‌ست نه موقوف علل

ما در این ره همه نسرین و قَرنفُل کوبیم
ما نه زان اُشتر عامیم که کوبیم وَحَل

شترانِ وحلی بسته‌ی این آب و گلند
پیش جان و دل ما، آب و گلی را چه محل

ناقة‌الله بزاده، به دعای صالح
جهت معجزه‌ی دین ز کمرگاه جبل

هان و هان ناقه‌ی حقّیم تعرض مکنید
تا نبُرَّد سرتان را سر شمشیر اجل

سوی مشرق نرویم و سوی مغرب نرویم
تا ابد گام زنان جانب خورشید ازل

هله بنشین تو بجنبان سَر و می‌گوی بلی
شمس تبریز نماید به تو اسرار غزل

تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل (1345)

تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل
چون رسد نوبت خدمت نشوم هیچ خجل

چو گه خدمت شه آید من می‌دانم
گر ز آب و گلم ای دوست نیم پای به گل

در نمازش چو خروسم سبک و وقت شناس
نه چو زاغم که بود نعره او وصل گسل

من ز راز خوش او یک دو سخن خواهم گفت
دل من دار دمی ای دل تو بی‌غش و غل

لذت عشق بتان را ز زحیران مطلب
صبح کاذب بود این قافله را سخت مضل

من بحل کردم ای جان که بریزی خونم
ور نریزی تو مرا مظلمه داری نه بحل

پس خمش کردم و با چشم و به ابرو گفتم
سخنانی که نیاید به زبان و به سجل

گرچه آن فهم نکردی تو ولی گرم شدی
هله گرمی تو بیفزا چه کنی جهد مقل

سردی از سایه بود شمس بود روشن و گرم
فانی طلعت آن شمس شو ای سرد چو ظل

تا درآمد بت خوبم ز در صومعه مست
چند قندیل شکستم پی آن شمع چگل

شمس تبریز مگر ماه ندانست حقت
که گرفتار شدست او به چنین علت سل

رشاء العشق حبیبی لشرود و مضل (1367)

رشاء العشق حبیبی لشرود و مضل
کل قلب لهواه وجد الصبر یصل

سنه الوصل قصیر عجل معتجل
سنه الهجر طویل و مدید و ممل

یملاء الکاس حبیبی و طبیبی و تذر
فعلن مفتعلن او فعلاتن و فعل

ناول الکاس نهارا و جهارا و قحا
لا یخاف رهقا من بمحیاک قتل

دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم (1628)

دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم

جهت مهر سلیمان همه تن موم شدم
وز پی نور شدن موم مرا مالیدم

رای او دیدم و رای کژ خود افکندم
نای او گشتم و هم بر لب او نالیدم

او به دست من و کورانه به دستش جستم
من به دست وی و از بی‌خبران پرسیدم

ساده دل بودم و یا مست و یا دیوانه
ترس ترسان ز زر خویش همی‌دزدیدم

از ره رخنه چو دزدان به رز خود رفتم
همچو دزدان سمن از گلشن خود می چیدم

بس کن و راز مرا بر سر انگشت مپیچ
که من از پنجه پیچ تو بسی پیچیدم

شمس تبریز که نور مه و اختر هم از اوست
گرچه زارم ز غمش همچو هلال عیدم

دل چه خورده‌ست عجب دوش که من مخمورم (1629)

دل چه خورده‌ست عجب دوش که من مخمورم
یا نمکدان کی دیده‌ست که من در شورم

هر چه امروز بریزم شکنم تاوان نیست
هر چه امروز بگویم بکنم معذورم

بوی جان هر نفسی از لب من می آید
تا شکایت نکند جان که ز جانان دورم

گر نهی تو لب خود بر لب من مست شوی
آزمون کن که نه کمتر ز می انگورم

ساقیا آب درانداز مرا تا گردن
زانک اندیشه چو زنبور بود من عورم

شب گه خواب از این خرقه برون می آیم
صبح بیدار شوم باز در او محشورم

هین که دجال بیامد بگشا راه مسیح
هین که شد روز قیامت بزن آن ناقورم

گر به هوش است خرد رو جگرش را خون کن
ور نه پاره‌ست دلم پاره کن از ساطورم

باده آمد که مرا بیهده بر باد دهد
ساقی آمد به خرابی تن معمورم

روز و شب حامل می گشته که گویی قدحم
بی‌کمر چست میان بسته که گویی مورم

سوی خم آمده ساغر که بکن تیمارم
خم سر خویش گرفته‌ست که من رنجورم

ما همه پرده دریده طلب می رفته
می نشسته به بن خم که چه من مستورم

تو که مست عنبی دور شو از مجلس ما
که دلت را ز جهان سرد کند کافورم

چون تنم را بخورد خاک لحد چون جرعه
بر سر چرخ جهد جان که نه جسمم نورم

نیم آن شاه که از تخت به تابوت روم
خالدین ابدا شد رقم منشورم

اگر آمیخته‌ام هم ز فرح ممزوجم
وگر آویخته‌ام هم رسن منصورم

جام فرعون نگیرم که دهان گنده کند
جان موسی است روان در تن همچون طورم

هله خاموش که سرمست خموش اولیتر
من فغان را چه کنم نی ز لبش مهجورم

شمس تبریز که مشهورتر از خورشید است
من که همسایه شمسم چو قمر مشهورم

گر مرا خار زند آن گل خندان بکشم (1630)

گر مرا خار زند آن گل خندان بکشم
ور لبش جور کند از بن دندان بکشم

ور بسوزد دل مسکین مرا همچو سپند
پای کوبان شوم و سوز سپندان بکشم

گر سر زلف چو چوگانش مرا دور کند
همچنین سجده کنان تا بن میدان بکشم

لعل در کوه بود گوهر در قلزم تلخ
از پی لعل و گهر این بخورم آن بکشم

این نبوده‌ست و نباشد که من از طنز و گزاف
گهر از ره ببرم لعل بدخشان بکشم

رخم از خون جگر صدره اطلس پوشید
چه شود گر ز خطا خلعت سلطان بکشم

من چو در سایه آن زلف پریشان جمعم
لازمم نیست که من راه پریشان بکشم

همرهانم همه رفتند سوی رهزن دل
بگشایید رهم تا سوی ایشان بکشم

گر کسی قصه کند بارکشی مجنونی
از درون نعره زند دل که دو چندان بکشم

ور به زندان بردم یوسف من بی‌گنهی
همچو یوسف بروم وحشت زندان بکشم

گر دلم سر کشد از درد تو جان سیر شود
جان و دل تا برود بی‌دل و بی‌جان بکشم

شور و شر در دو جهان افتد از عنبر و مشک
چونک من دامن مشکین تو پنهان بکشم

در فروبند که ما عاشق این میکده‌ایم (1631)

در فروبند که ما عاشق این میکده‌ایم
درده آن باده جان را که سبک دل شده‌ایم

بَرجَه ای ساقیِ چالاک میانْ را بربند
به خدا کز سفر دور و دراز آمده‌ایم

برگشا مُشکِ طرب را که ز رَشک کفِ تو
از کف زُهره به صد لابِه قدح نَستَده‌ایم

در فروبند و ز رحمت در پنهان بگشا
چاره رطل گران کن که همه می زده‌ایم

زان سبو غسل قیامت بده از وسوسه‌ام
به حق آنک ز آغاز حریفان بده‌ایم

ما همه خفته، تو بر ما لگدی چند، زدی
برجهیدیم خمارانه؛ در این عربده‌ایم

گر علی الریق تو را باده دهی قاعده نیست
هین بده ما ملک الموت چنین قاعده‌ایم

فلسفی زین بخورد فلسفه‌اش غرق شود
که گمان داشت که ما زان علل فاسده‌ایم

آن نهنگیم که دریا برِ ما یک قدح است
ما نه مردان ثرید و عدس و مایده‌ایم

هله خاموش کن و فایده و فضل بِهل
که ز فضله‌ی قدحت فایدهٔ فایده‌ایم