مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

زهی حلاوت پنهان در این خلای شکم (1739)

زهی حلاوت پنهان در این خلای شکم
مثال چنگ بود آدمی نه بیش و نه کم

چنانک گر شکم چنگ پر شود مثلا
نه ناله آید از آن چنگ پر نه زیر و نه بم

اگر ز روزه بسوزد دماغ و اشکم تو
ز سوز ناله برآید ز سینه‌ات هر دم

هزار پرده بسوزی به هر دمی زان سوز
هزار پایه برآری به همت و به قدم

شکم تهی شو و می نال همچو نی به نیاز
شکم تهی شو و اسرار گو به سان قلم

چو پر شود شکمت در زمان حشر آرد
به جای عقل تو شیطان به جای کعبه صنم

چو روزه داری اخلاق خوب جمع شوند
به پیش تو چو غلامان و چاکران و حشم

به روزه باش که آن خاتم سلیمان است
مده به دیو تو خاتم مزن تو ملک به هم

وگر ز کف تو شد ملک و لشکرت بگریخت
فرازآید لشکرت بر فراز علم

رسید مایده از آسمان به اهل صیام
به اهتمام دعاهای عیسی مریم

به روزه خوان کرم را تو منتظر می باش
از آنک خوان کرم به ز شوربای کلم

به کوی عشق تو من نامدم که بازروم (1740)

به کوی عشق تو من نامدم که بازروم
چگونه قبله گذارم چو در نماز روم

به جز که کور نخواهد که من به هیچ سبب
به سوی ظلمت از آن شمع صد طراز روم

کدام عقل روا بیند این که من تشنه
به غیر حضرت آن بحر بی‌نیاز روم

براق عشق گزیدم که تا به دور ابد
به سوی طره هندو به ترکتاز روم

شب چو باز و بط روز را بسوزد پر
چو در سحر به مناجات او به راز روم

چو چشم‌بند قضا راه چشم بسته کند
به بوی عنبریش چشم‌ها فرازروم

به خاک پای خداوند شمس تبریزی
که چون شدم ز وی از دست سرفراز روم

به کوی عشق تو من نامدم که بازروم (1741)

به کوی عشق تو من نامدم که بازروم
چگونه قبله گذارم چو در نماز روم

به جز که کور نخواهد که من به هیچ سبب
به سوی ظلمت از آن شمع صد طراز روم

کدام عقل روا بیند این که من تشنه
به غیر حضرت آن بحر بی‌نیاز روم

براق عشق گزیدم که تا به دور ابد
به سوی طره هندو به ترکتاز روم

شب چو باز و بط روز را بسوزد پر
چو در سحر به مناجات او به راز روم

چو چشم‌بند قضا راه چشم بسته کند
به بوی عنبریش چشم‌ها فرازروم

به خاک پای خداوند شمس تبریزی
که چون شدم ز وی از دست سرفراز روم

ببسته است پری نهانیی پایم (1742)

ببسته است پری نهانیی پایم
ز بند اوست که من در میان غوغایم

ز کوه قافم من که غریب اطرافم
به صورتم چو کبوتر به خلق عنقایم

کبوترم چو شود صید چنگ باز اجل
از آن سپس پر عنقای روح بگشایم

ز آفتاب خرد گرچه پشت من گرم است
برای سایه نشینان چو خیمه برپایم

چو ابن وقت بود دامن پدر گیرد
چه صوفیم که به سودای دی و فردایم

مرا چو پرده درآویختی بر این درگاه
هم از برای برآویختن نمی‌شایم

ز لطف توست که از جغدیم برآوردی
چو طوطیان ز کف تو شکر همی‌خایم

اگر ز جود کف تو به بحر راه برم
تمام گوهر هستی خویش بنمایم

شکار درک نیم من ورای ادراکم
به پای وهم نیم من درازپهنایم

سخن به جای بمان خویش بین کجایی تو
مرا بجوی همان جا که من همان جایم

اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریم (1743)

اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریم
ز بیضه سر کن و بنگر که ما کیان داریم

به آفتاب حقایق به هر سحر گوییم
تو جمله جانی و ما از تو نیم جان داریم

گر از صفات تو نتوان نشان نمود ولی
ز بی‌نشانی اوصاف او نشان داریم

دل چو شبنم ما را به بحر بازرسان
که دم به دم ز غریبی دو صد زیان داریم

چو یوسف از کف گرگان دریده پیرهنم
ولی ز همت یعقوب پاسبان داریم

به دام تو که همه دام‌ها زبون ویند
که هر قدم ز قدم دام امتحان داریم

ولیک بندگشا هر دم آن کند با ما
که مادر و پدر و عم مگر که آن داریم

بنوش کردن زهر این چه جرات است مگر
ز کان فضل تو تریاق بی‌کران داریم

به خرج کردن این نقد عمر مبتشریم
ز عمربخش مگر عمر جاودان داریم

نگیرد آینه زنگار هیچ اگر گیرد
ز عین زنگ بدان روی دیدمان داریم

یقین بنشکند آن نردبان وگر شکند
ز عین رخنه اشکست نردبان داریم

رهین روز چرایی چو شب کند روزی
مکان بهل که مکانی ز لامکان داریم

بهار حله دریدی ز رشک و زرد شدی
اگر بدیش خبر کاین چنین خزان داریم

دهان پر است و خموشم که تا بگویی تو
کز آن لب شکرینت شکرفشان داریم

بیار مطرب بر ما کریم باش کریم (1744)

بیار مطرب بر ما کریم باش کریم
به کوی خسته دلانی رحیم باش رحیم

دلم چو آتش چون در دمی شود زنده
چو دل مباش مسافر مقیم باش مقیم

بیامد آتش و بر راه عاشقان بنشست
که ای مسافر این ره یتیم باش یتیم

ندا رسید به آتش که بر همه عشاق
چو شعله‌های خلیلی نعیم باش نعیم

گلیم از آب چو خواهی که تا برون آری
به زیر پای عزیزان گلیم باش گلیم

چو بایدت که تو را بحر دایه وار بود
مثال دانه در رو یتیم باش یتیم

درست و راست شد ای دل که در هوا دل را
درست راست نیاید دو نیم باش دو نیم

الف مباش ز ابجد که سرکشی دارد
مباش بی دو سر تو چو جیم باش چو جیم

فضول گشته‌ام امروز جنگ می‌جویم (1745)

فضول گشته‌ام امروز جنگ می‌جویم
منوش نکته مستان که یاوه می‌گویم

تنا بسوز چو هیزم که از تو سیر شدم
دلا برو تو ز پیشم تو را نمی‌جویم

لگن نهاد خیالش به چشمه چشمم
بهانه کرد کز این آب جامه می‌شویم

بگفتمش که به خونابه جامه چون شویی
بگفت خون همه زان سوست و من از این سویم

به سوی تو همه خون است و سوی من همه آب
نه قبطیم که در این نیل موسوی خویم

بر آن شده‌ست دلم کآتشی بگیرانم (1746)

بر آن شده‌ست دلم کآتشی بگیرانم
که هر کی او نمرد پیش تو بمیرانم

کمان عشق بدرم که تا بداند عقل
که بی‌نظیرم و سلطان بی‌نظیرانم

که رفت در نظر تو که بی‌نظیر نشد
مقام گنج شده‌ست این نهاد ویرانم

من از کجا و مباهات سلطنت ز کجا
فقیر فقرم و افتاده فقیرانم

من آن کسم که تو نامم نهی نمی‌دانم
چو من اسیر توام پس امیر میرانم

جز از اسیری و میری مقام دیگر هست
چو من فنا شوم از هر دو کس نفیرانم

چو شب بیاید میر و اسیر محو شوند
اسیر هیچ نداند که از اسیرانم

به خواب شب گرو آمد امیری میران
چو عشق هیچ نخسبد ز عشق گیرانم

به آفتاب نگر پادشاه یک روزه‌ست
همی‌گدازد مه منیر کز وزیرانم

منم که پخته عشقم نه خام و خام طمع
خدای کرد خمیری از آن خمیرانم

خمیرکرده یزدان کجا بماند خام
خمیرمایه پذیرم نه از فطیرانم

فطیر چون کند او فاطرالسموات است
چو اختران سماوات از منیرانم

تو چند نام نهی خویش را خمش می باش
که کودکی است که گویی که من ز پیرانم

اگر به عقل و کفایت پی جنون باشم (1747)

اگر به عقل و کفایت پی جنون باشم
میان حلقه عشاق ذوفنون باشم

منم به عشق سلیمان زبان من آصف
چرا ببسته هر داروی فسون باشم

خلیل وار نپیچم سر خود از کعبه
مقیم کعبه شوم کعبه را ستون باشم

هزار رستم دستان به گرد ما نرسد
به دست نفس مخنث چرا زبون باشم

به دست گیرم آن ذوالفقار پرخون را
شهید عشقم و اندر میان خون باشم

در این بساط منم عندلیب الرحمان
مجوی حد و کنارم ز حد برون باشم

مرا به عشق بپرورد شمس تبریزی
ز روح قدس ز کروبیان فزون باشم

جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان (2072)

جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان
که بحر تلخ بود جای گوهر و مرجان

وفای توست یکی بحر دیگر خوش خوار
که چارجوی بهشت است از تکش جوشان

منم سکندر این دم به مجمع البحرین
که تا رهانم جان را ز علت و بحران

که تا ببندم سدی عظیم بر یأجوج
که تا رهند خلایق ز حمله ایشان

از آنک ایشان مر بحر را درآشامند
که هیچ آب نماند ز تابشان به جهان

از آنک آتشی‌اند وز عنصر دوزخ
عدو لطف جنان و حجاب نور جنان

ز هر شمار برونند از آنک از قهرند
که قهر وصف حق است و ندارد آن پایان

برهنه‌اند و همه سترپوششان گوش است
نه سترپوش دلانه که دیدن است عیان

لحاف گوش چپستش فراش گوش راست
به شب نتیجه یأجوج را یقین می‌دان

لحاف و فرش مقلد چون علم تقلید است
یقین به معنی یأجوجی است نی انسان

از آنک دل مثل روزن است کاندر وی
ز شمس نورفشان است و ذره دست افشان

هزار نام و صفت دارد این دل و هر نام
به نسبتی دگر آمد خلاف و دیگر سان

چنانک شخصی نسبت به تو پدر باشد
به نسبت دگری یا پسر و یا اخوان

چو نام‌های خدا در عدد به نسبت شد
ز روی کافر قاهر ز روی ما رحمان

بسا کسا که به نسبت به تو که معتقدی
فرشته است و به نسبت به دیگری شیطان

چنانک سر تو نسبت به تو بود مکشوف
به نسبت دگری حال سر تو پنهان