مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

مرا گویی چه سانی من چه دانم (1544)

مرا گویی چه سانی من چه دانم
کدامی وز کیانی من چه دانم

مرا گویی چنین سرمست و مخمور
ز چه رطل گرانی من چه دانم

مرا گویی در آن لب او چه دارد
کز او شیرین زبانی من چه دانم

مرا گویی در این عمرت چه دیدی
به از عمر و جوانی من چه دانم

بدیدم آتشی اندر رخ او
چو آب زندگانی من چه دانم

اگر من خود توام پس تو کدامی
تو اینی یا تو آنی من چه دانم

چنین اندیشه‌ها را من کی باشم
تو جان مهربانی من چه دانم

مرا گویی که بر راهش مقیمی
مگر تو راهبانی من چه دانم

مرا گاهی کمان سازی گهی تیر
تو تیری یا کمانی من چه دانم

خنک آن دم که گویی جانت بخشم
بگویم من تو دانی من چه دانم

ز بی‌صبری بگویم شمس تبریز
چنینی و چنانی من چه دانم

شراب شیره انگور خواهم (1545)

شراب شیره انگور خواهم
حریف سرخوش مخمور خواهم

مرا بویی رسید از بوی حلاج
ز ساقی باده منصور خواهم

ز مطرب نالهٔ سرنای خواهم
ز زهره زاری تنبور خواهم

چو یارم در خرابات خراب است
چرا من خانهٔ معمور خواهم

بیا نزدیکم ای ساقی که امروز
من از خود خویشتن را دور خواهم

اگر گویم مرا معذور می‌دار
مرا گوید تو را معذور خواهم

مرا در چشم خود ره ده که خود را
ز چشم دیگران مستور خواهم

یکی دم دست را از روی برگیر
که در دنیا بهشت و حور خواهم

اگر چشم و دلم غیر تو بیند
در آن دم چشم‌ها را کور خواهم

ببستم چشم خود از نور خورشید
که من آن چهره پرنور خواهم

چو رنجوران دل را تو طبیبی
سزد گر خویش را رنجور خواهم

چو تو مر مردگان را می دهی جان
سزد گر خویش را در گور خواهم

نشاید از تو چندین جور کردن (1896)

نشاید از تو چندین جور کردن
نشاید خون مظلومان به گردن

مرا بهر تو باید زندگانی
وگر نی سهل دارم جان سپردن

از آن روزی که نام تو شنیدم
شدم عاجز من از شب‌ها شمردن

روا باشد که از چون تو کریمی
نصیب من بود افسوس خوردن

خداوندا از آن خوشتر چه باشد
بدیدن روی تو پیش تو مردن

مثال شمع شد خونم در آتش
ز دل جوشیدن و بر رخ فسردن

در این زندان مرا کند است دندان
از این صبر و از این دندان فشردن

از این خانه شدم من سیر وقت است
به بام آسمان‌ها رخت بردن

در این دم همدمی آمد خمش کن (1897)

در این دم همدمی آمد خمش کن
که او ناگفته می داند خمش کن

ز جام باده خاموش گویا
تو را بی‌خویش بنشاند خمش کن

مزن تشنیع بر سلطان عشقش
که او کس را نرنجاند خمش کن

اگر در آینه دم را بگیری
تو را از گفت برهاند خمش کن

ز گردش‌های تو می داند آن کس
که گردون را بگرداند خمش کن

هر اندیشه که در دل دفن کردی
یکایک بر تو برخواند خمش کن

ز هر اندیشه مرغی آفریند
در آن عالم بپراند خمش کن

یکی جغد و یکی باز و یکی زاغ
که یک یک را نمی‌ماند خمش کن

گر آن مه را نمی‌بینی ببینی
چو چشمت را بپیچاند خمش کن

از این عالم و زان عالم مگو زانک
به یک رنگیت می راند خمش کن

ندا آمد به جان از چرخ پروین (1898)

ندا آمد به جان از چرخ پروین
که بالا رو چو دردی پست منشین

کسی اندر سفر چندین نماند
جدا از شهر و از یاران پیشین

ندای ارجعی آخر شنیدی
از آن سلطان و شاهنشاه شیرین

در این ویرانه جغدانند ساکن
چه مسکن ساختی ای باز مسکین

چه آساید به هر پهلو که گردد
کسی کز خار سازد او نهالین

چه پیوندی کند صراف و قلاب
چه نسبت زاغ را با باز و شاهین

چه آرایی به گچ ویرانه‌ای را
که بالا نقش دارد زیر سجین

چرا جان را نیارایی به حکمت
که ارزد هر دمش صد چین و ماچین

نه آن حکمت که مایه گفت و گوی است
از آن حکمت که گردد جان خدابین

تو گوهر شو که خواهند و نخواهند
نشانندت همه بر تاج زرین

رها کن پس روی چون پای کژمژ
الف می باش فرد و راست بنشین

چو معنی اسب آمد حرف چون زین
بگو تا کی کشی بی‌اسب این زین

کلوخ انداز کن در عشق مردان
تو هم مردی ولی مرد کلوخین

عروسی کلوخی با کلوخی
کلوخ آرد نثار و سنگ کابین

به گورستان به زیر خشت بنگر
که نشناسی تو سارانشان ز پایین

خدایا دررسان جان را به جان‌ها
بدان راهی که رفتند آل یاسین

دعای ما و ایشان را درآمیز
چنان کز ما دعای و از تو آمین

عنایت آن چنان فرما که باشد
ز ما احسان اندک وز تو تحسین

ز شهوانی به عقلانی رسانمان
بر اوج فوق بر زین لوح زیرین

دل خون خواره را یک باره بستان (1899)

دل خون خواره را یک باره بستان
ز غم صدپاره شد یک پاره بستان

بکن جان مرا امروز چاره
وگر نی جان از این بیچاره بستان

همه شب دوش می گفتم خدایا
که داد من از آن خون خواره بستان

دل سنگین او چون ریخت خونم
تو خون من ز سنگ خاره بستان

به دست دل فرستادم دو سه خط
یکی خط را از آن آواره بستان

در آن خط صورت و اشکال عشق است
برای عبرت و نظاره بستان

دلم با عشق هم استاره افتاد
نخواهی جرم از استاره بستان

بیا ای مونس جان‌های مستان (1900)

بیا ای مونس جان‌های مستان
ببین اندیشه و سودای مستان

بیا ای میر خوبان و برافروز
ز شمع روی خود سیمای مستان

نمی‌آیی سر از طاقی برون کن
ببین این غلغل و غوغای مستان

بیا ای خواب مستان را ببسته
گشا این بند را از پای مستان

همه شب می رود تا روز ای مه
به اهل آسمان هیهای مستان

همی‌گویند ما هم زو خرابیم
چنین است آسمان پس وای مستان

فرشته و آدمی دیوان و پریان
ز تو زیر و زبر چون رای مستان

کلاه جمله هشیاران ربودند
در این بازارگه چه جای مستان

میفکن وعده مستان به فردا
توی فردا و پس فردای مستان

چو مستان گرد چشمت حلقه کردند
کی بنشیند دگر بالای مستان

شنیدم چرخ گردون را که می گفت
منم یک لقمه از حلوای مستان

شنیدم از دهان عشق می گفت
منم معشوقه زیبای مستان

اگر گویند ماه روزه آمد
نیابی جام جان افزای مستان

بگو کان می ز دریاهای جان است
که جان را می دهد سقای مستان

همه مولای عقلند این غریب است
که عقل آمد که من مولای مستان

چو فرمان موقع داشت رویش
کشید ابروی او طغرای مستان

همه مستان نبشتند این غزل را
به خون دل ز خون پالای مستان

ز زخم دف کفم بدرید ای جان (1901)

ز زخم دف کفم بدرید ای جان
چه بستی کیسه را دستی بجنبان

گشادی کن بجنب آخر نه سنگی
نه سنگی هم گشاید آب حیوان

مروت را مگر سیلاب برده‌ست
که پیدا نیست گرد او به میدان

درافکن کهنه‌ای گر زر نداری
تو را جز ریش کهنه نیست درمان

چو دستت بسته و ریشت گشاده‌ست
بجنبان ریش را ای ریش جنبان

گلو بگرفت و آوازم ز نعره
مگر بسته است راه گوش اخوان

اگر راه است آبی را در این ناو
چرا چرخی و سنگی نیست گردان

وگر این سنگ گردان است کو آرد
زهی مهمانی بی‌آب و بی‌نان

به طیبت گفتم این نکته مرنجید
مدارید از مزح خاطر پریشان

گلو مخراش و زیر لب بخوانش
دهانت پر کند از در و مرجان

مسلم دان خدا را خوان نهادن
خمش کن این کرم را نیست پایان

چرا منکر شدی ای میر کوران (1902)

چرا منکر شدی ای میر کوران
نمی‌گویم که مجنون را مشوران

تو می گویی که بنما غیبیان را
ستیران را چه نسبت با ستوران

در این دریا چه کشتی و چه تخته
در این بخشش چه نزدیکان چه دوران

عدم دریاست وین عالم یکی کف
سلیمانی است وین خلقان چو موران

ز جوش بحر آید کف به هستی
دو پاره کف بود ایران و توران

در آن جوشش بگو کوشش چه باشد
چه می لافند از صبر این صبوران

از این بحرند زشتان گشته نغزان
از این موجند شیرین گشته شوران

نپردازی به من ای شمس تبریز
که در عشقت همی‌سوزند حوران

شنیدی تو که خط آمد ز خاقان (1903)

شنیدی تو که خط آمد ز خاقان
که از پرده برون آیند خوبان

چنین فرموده است خاقان که امسال
شکر خواهم که باشد سخت ارزان

زهی سال و زهی روز مبارک
زهی خاقان زهی اقبال خندان

درون خانه بنشستن حرام است
که سلطان می خرامد سوی میدان

بیا با ما به میدان تا ببینی
یکی بزم خوش پیدای پنهان

نهاده خوان و نعمت‌های بسیار
ز حلواها و از مرغان بریان

غلامان چو مه در پیش ساقی
نوای مطربان خوشتر از جان

ولیک از عشق شه جان‌های مستان
فراغت دارد از ساقی و از خوان

تو گویی این کجا باشد همان جا
که اندیشه کجا گشته‌ست جویان