مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

اگر خواهی مرا می در هوا کن (1914)

اگر خواهی مرا می در هوا کن
وگر سیری ز من رفتم رها کن

نیم قانع به یک جام و به صد جام
دوساله پیش تو دارم قضا کن

بده می گر ننوشم بر سرم ریز
وگر نیکو نگفتم ماجرا کن

من از قندم مرا گویی ترش شو
تو ماشی را بگیر و لوبیا کن

سر خم را به کهگل هین مبندا
دل خم را برآور دلگشا کن

مرا چون نی درآوردی به ناله
چو چنگم خوش بساز و بانوا کن

اگر چه می زنی سیلیم چون دف
که آوازی خوشی داری صدا کن

چو دف تسلیم کردم روی خود را
بزن سیلی و رویم را قفا کن

همی‌زاید ز دف و کف یک آواز
اگر یک نیست از همشان جدا کن

حریف آن لبی ای نی شب و روز
یکی بوسه پی ما اقتضا کن

تو بوسه باره‌ای و جمله خواری
نگیری پند اگر گویم سخا کن

شدی ای نی شکر ز افسون آن لب
ز لب ای نیشکر رو شکرها کن

نه شکر است این نوای خوش که داری
نوای شکرین داری ادا کن

خموش از ذکر نی می باش یکتا
که نی گوید که یکتا را دو تا کن

برو ای دل به سوی دلبر من (1915)

برو ای دل به سوی دلبر من
بدان خورشید شرق و شمع روشن

مرو هر سو به سوی بی‌سویی رو
که هر مسکین بدان سو یافت مسکن

بنه سر چون قلم بر خط امرش
که هر بی‌سر از او افراشت گردن

که جز در ظل آن سلطان خوبان
دل ترسندگان را نیست مأمن

به دستت او دهد سرمایه زر
ز پایت او گشاید بند آهن

ور از انبوهی از در ره نیابی
چو گنجشکان درآ از راه روزن

وگر زان خرمن گل بو نیابی
چه سود عنبرینه و مشک و لادن

وگر سبلت ز شیرش تر نکردی
برو ای قلتبان و ریش می کن

چو دیدی روی او در دل بروید
گل و نسرین و بید و سرو و سوسن

درآمیزد دلت با آب حسنش
چو آتش که درآویزد به روغن

درآ در آتشش زیرا خلیلی
مرم ز آتش نه‌ای نمرود بدظن

درآ در بحر او تا همچو ماهی
بروید مر تو را از خویش جوشن

ز کاه غم جدا کن حب شادی
که آن مه را برای ماست خرمن

بهار آمد برون آ همچو سبزه
به کوری دی و بر رغم بهمن

نخمی چون کمان گر تیر اویی
به قاب قوس رستستی ز مکمن

زهی بر کار و ساکن تو به ظاهر
مثال مرهمی در کار کردن

خمش کن شد خموشی چون بلادر
بلادر گر ننوشی باش کودن

برآ بر بام و اکنون ماه نو بین (1916)

برآ بر بام و اکنون ماه نو بین
درآ در باغ و اکنون سیب می چین

از آن سیبی که بشکافد در روم
رود بوی خوشش تا چین و ماچین

برآ بر خرمن سیب و بکش پا
ز سیب لعل کن فرش و نهالین

اگر سیبش لقب گویم وگر می
وگر نرگس وگر گلزار و نسرین

یکی چیز است در وی چیست کان نیست
خدا پاینده دارش یا رب آمین

بیا اکنون اگر افسانه خواهی
درآ در پیش من چون شمع بنشین

همی‌ترسم که بگریزی ز گوشه
برآ بالا برون انداز نعلین

به پهلویم نشین برچفس بر من
رها کن ناز و آن خوهای پیشین

بیامیز اندکی ای کان رحمت
که تا گردد رخ زرد تو رنگین

روا باشد وگر خود من نگویم
همیشه عشوه و وعده دروغین

از این پاکی تو لیکن عاشقان را
پراکنده سخن‌ها هست آیین

زهی اوصاف شمس الدین تبریز
زهی کر و فر و امکان و تمکین

چو بربندند ناگاهت زنخدان (1917)

چو بربندند ناگاهت زنخدان
همه کار جهان آن جا زنخ دان

چو می برند شاخی را ز دو نیم
بلرزد شاخ دیگر را دل از بیم

که گفتت گرد چرخ چنبری گرد
که قد همچو سروت چنبری کرد

نمی‌بینم تو را آن مردی و زور
که بر گردون روی نارفته در گور

تو تا بنشسته‌ای در دار فانی
نشسته می روی و می نبینی

نشسته می روی این نیز نیکو است
اگر رویت در این رفتن سوی او است

بسی گشتی در این گرداب گردان
به سوی جوی رحمت رو بگردان

بزن پایی بر این پابند عالم
که تا دست از تبرک بر تو مالم

تو را زلفی است به از مشک و عنبر
تو ده کل را کلاهی ای برادر

کله کم جو چو داری جعد فاخر
کله بر آسمان انداز آخر

چرا دنیا به نکته مستحیله
فریبد چو تو زیرک را به حیله

به سردی نکته گوید سرد سیلی
نداری پای آن خر را شکالی

اگر دوران دلیل آرد در آن قال
تخلف دیده‌ای در روی او مال

تو را عمری کشید این غول در تیه
بکن با غول خود بحثی به توجیه

چرا الزام اویی چیست سکته
جوابش گو که مقلوب است نکته

فرود آ تو ز مرکب بار می‌بین (1918)

فرود آ تو ز مرکب بار می‌بین
وجودت را تو پود و تار می‌بین

هر آن گلزار کاندر هجر مانده‌ست
سراسر جان او پرخار می‌بین

چو جمله راه‌های وصل را بست
رخان عاشقان را زار می‌بین

چو سررشته اشارت‌هاش دیدی
بر آن رشته برو گلزار می‌بین

ز جان‌ها جوق جوق از آتش او
فغان لابه‌کنان مکثار می‌بین

بزن تو چنگ در قانون شرطش
سماع دلکش اوتار می‌بین

به پیش ماجرای صدق آن شه
سرافکنده همه اخیار می‌بین

میان کودکان مکتب او
چه کوه و بحر از احبار می‌بین

چو بی‌میلی کند آن خدمت مه
چو مه سرگشته و دوار می‌بین

چو روی از منبرش برتافت جانی
درآویزان ورا بر دار می‌بین

اگر چه کار و باری بینی او را
ولی نسبت به شه بی‌کار می‌بین

خیالش دید جانم گفت آخر
به هجرت می‌خورم من نار می‌بین

بگفتا که عنایت بر فزون است
ولیکن دیدن ناچار می‌بین

اگر تو عاقلی گندم چو دیدی
ز سنبل‌ها نه از انبار می‌بین

دلت انبار و لطفم اصل سنبل
اشارت بشنو و بسیار می‌بین

خداوند شمس دین را گر ببینی
به غیب اندر رو و ازهار می‌بین

شود دیده گذاره سوی بی‌سو
در او انوار در انوار می‌بین

دگرباره چو مه کردیم خرمن (2120)

دگرباره چو مه کردیم خرمن
خرامیدیم بر کوری دشمن

دگربار آفتاب اندر حمل شد
بخندانید عالم را چو گلشن

ز طنازی شکوفه لب گشاده‌ست
به غمازی زبان گشته‌ست سوسن

چه اطلس‌ها که پوشیدند در باغ
از آن خیاط بی‌مقراض و سوزن

طبق بر سر نهاده هر درختی
پر از حلوای بی‌دوشاب و روغن

دهل کردیم اشکم را دگربار
چو طبال ربیعی شد دهلزن

ز ره گشته ز باد آن روی آبی
که بود اندر زمستان همچو آهن

بهار نو مگر داوود وقت است
کز آن آهن ببافیده‌ست جوشن

ندا زد در عدم حق کای ریاحین
برون رفتند آن سردان ز مسکن

به سربالای هستی روی آرید
چو مرغان خلیلی از نشیمن

رسید آن لک لک عارف ز غربت
مسبح گرد او مرغان الکن

هزیمتیان که پنهان گشته بودند
برون کردند سر یک یک ز روزن

برون کردند سرها سبزپوشان
پر از طوق و جواهر گوش و گردن

سماع است و هزاران حور در باغ
همی‌کوبند پا بر گور بهمن

هلا ای بید گوش و سر بجنبان
اگر داری چو نرگس چشم روشن

همی‌گویم سخن را ترک من کن
ستیزه رو است می‌آید پی من

نخواهم من برای روی سختش
حدیث عاشقان را فاش کردن

ینادی الورد یا اصحاب مدین
الا فافرح بنا من کان یحزن

فان الارض اخضرت بنور
و قال الله للعاری تزین

و عاد الهاربون الی حیاه
و دیوان النشور غدا مدون

بامر الله ماتوا ثم جاؤا
و ابلاهم زمانا ثم احسن

و شمس الله طالعه به فضل
و برهان صنایعه مبرهن

و صبغنا النبات بغیر صبغ
نقدر حجمها من غیر ملبن

جنان فی جنان فی جنان
الا یا حایرا فیها توطن

و هیجنا النفوس الی المعالی
فذا نال الوصال و ذا تفرعن

الا فاسکت و کلمهم به صمت
فان الصمت للاسرار ابین

خزان عاشقان را نوبهار او (2177)

خزان عاشقان را نوبهار او
روان ره روان را افتخار او

همه گردن کشان شیردل را
کشیده سوی خود بی‌اختیار او

قطار شیر می‌بینم چو اشتر
به بینیشان درآورده مهار او

مهارش آنک حاجتمندشان کرد
ز خوف و حرصشان کرده نزار او

گران جانتر ز عنصرها نه خاک است
سبک کرد و ببرد از وی قرار او

از آب و آتش و از باد این خاک
سبکتر شد چو برد از وی وقار او

به خاک آن هر سه عنصر را کند صید
به گردون می‌کند آهو شکار او

یکی کاهل نخواهد رست از وی
که یک یک را کند دربند کار او

ز خاک تیره کاهلتر نباشی
به زیر دم او بنهاد خار او

عصا زد بر سر دریا که برجه
برآورد از دل دریا غبار او

عصا را گفت بگذار این عصایی
همی‌پیچد بر خود همچو مار او

برآرد مطبخ معده بخاری
بسازد جان و حسی زان بخار او

ز تف دل دگر جانی بسازد
که تا دارد از آن جان ننگ و عار او

زهی غیرت که بر خود دارد آن شه
که سلطان هم وی است و پرده دار او

زهی عشقی که دارد بر کفی خاک
که گاهش گل کند گه لاله زار او

کند با او به هر دم یک صفت یار
ز جمله بسکلد در اضطرار او

که تا داند که آن‌ها بی‌وفااند
بداند قدر این بگزیده یار او

عجایب یار غاری گردد او را
که یار او باشد و هم یار غار او

زبان بربند و بگشا چشم عبرت
که بگشاده‌ست راه اعتبار او

تو کمترخواره‌ای هشیار می‌رو (2178)

تو کمترخواره‌ای هشیار می‌رو
میان کژروان رهوار می‌رو

تو آن خنبی که من دیدم ندیدی
مرا خنبک مزن ای یار می‌رو

ز بازار جهان بیزار گشتم
تو دلالی سوی بازار می‌رو

چو من ایزار پا دستار کردم
تو پا بردار و با دستار می‌رو

مرا تا وقت مردن کار این است
تو را کار است سوی کار می‌رو

مرا آن رند بشکسته‌ست توبه
تو مرد صایمی ناهار می‌رو

شنیدی فضل شمس الدین تبریز
نداری دیده در اقرار می‌رو

تو جام عشق را بستان و می‌رو (2179)

تو جام عشق را بستان و می‌رو
همان معشوق را می‌دان و می‌رو

شرابی باش بی‌ خاشاکِ صورت
لطیف و صاف همچون جان و می‌رو

یکی دیدار او صد جان به ارزد
بده جان و بخر ارزان و می‌رو

چو دیدی آن چنان سیمین‌بری را
بده سیم و بنه همیان و می‌رو

اگر عالم شود گریان تو را چه؟
نظر کن در مه خندان و می‌رو

اگر گویند زرّاقی و خالی
بگو هستم دوصد چندان و می‌رو

کلوخی بر لب خود مال با خلق
شکر را گیر در دندان و می‌رو

بگو: ” آن مه مرا باقی شما را
نه سر خواهیم و نی سامان” و می‌رو

کی است آن مه خداوند شمس تبریز
درآ در ظل آن سلطان و می‌رو

از این پستی به سوی آسمان شو (2180)

از این پستی به سوی آسمان شو
روانت شاد بادا خوش روان شو

ز شهر پرتب و لرزه بجستی
به شادی ساکن دارالامان شو

اگر شد نقش تن نقاش را باش
وگر ویران شد این تن جمله جان شو

وگر روی از اجل شد زعفرانی
مقیم لاله زار و ارغوان شو

وگر درهای راحت بر تو بستند
بیا از راه بام و نردبان شو

وگر تنها شدی از یار و اصحاب
به یاری خدا صاحب قران شو

وگر از آب و از نان دور ماندی
چو نان شو قوت جان‌ها و چنان شو