مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صلا ای صوفیان کامروز باری (2665)

صلا ای صوفیان کامروز باری
سماع است و نشاط و عیش آری

صلا کز شش جهت درها گشاده‌ست
ز قعر بحر پیدا شد غباری

صلا کاین مغزها امروز پر شد
ز بوی وصل جانی جان سپاری

صلا که یافت هر گوشی و هوشی
ز بی‌هوشی مطلق گوشواری

صلا که ساعتی دیگر نیابی
ز مشرق تا به مغرب هوشیاری

در آن میدان که دیاری نمی‌گشت
به هر گوشه‌ست روحانی سواری

چو هیزم اندر این آتش درآیید
که تا هفتم فلک دارد شراری

میان شوره خاک نفس جزوی
به هر سویی درختی جویباری

تو اندر باغ‌ها دیدی که گیرد
درختی مر درختی را کناری

به تن این جا به باطن در چه کاری (2666)

به تن این جا به باطن در چه کاری
شکاری می‌کنی یا تو شکاری

کز او در آینه ساعت به ساعت
همی‌تابد عجب نقش و نگاری

مثال باز سلطان است هر نقش
شکار است او و می‌جوید شکاری

چه ساکن می‌نماید صورت تو
درون پرده تو بس بی‌قراری

لباست بر لب جوی و تو غرقه
از این غرقه عجب سر چون برآری

حریفت حاضر است آن جا که هستی
ولیکن گر بگوید شرم داری

به هر شیوه که گردد شاخ رقصان
نباشد غایب از باد بهاری

مجه تو سو به سو ای شاخ از این باد
نمی‌دانی کز این باد است یاری

به صد دستان به کار توست این باد
تو را خود نیست خوی حق گزاری

از او یابی به آخر هر مرادی
همو مستی دهد هم هوشیاری

بپرس او کیست شمس الدین تبریز
بجز در عشق او تا سر نخاری

مبارک باد بر ما این عروسی (2667)

مبارک باد بر ما این عروسی
خجسته باد ما را این عروسی

چو شیر و چون شکر بادا همیشه
چو صهبا و چو حلوا این عروسی

هم از برگ و هم از میوه ممتع
مثال نخل خرما این عروسی

چو حوران بهشتی باد خندان
ابد امروز فردا این عروسی

نشان رحمت و توقیع دولت
هم این جا و هم آن جا این عروسی

نکونام و نکوروی و نکوفال
چو ماه و چرخ خضرا این عروسی

خمش کردم که در گفتن نگنجد
که بسرشت است جان با این عروسی

خبر واده کز این دنیای فانی (2668)

خبر واده کز این دنیای فانی
به تلخی می‌روی یا شادمانی

عجب یارا ز اصحاب شمالی
عجب ز اصحاب ایمان و امانی

عجب همراز نفس سگ پرستی
عجب همراه شیر راه دانی

عجب در آخرین بازی شدی مات
عجب بردی اگر بردی تو جانی

بسی کژباز کاندر آخر کار
ببرد از اتفاق آسمانی

بود رویت به قبله اندر آن گور
گر اهل قبله بودی در نهانی

ازیرا گور باشد چون صلایه
پی تحویل‌های امتحانی

چو دانه فاسدی را دفن کردی
بروید زو درخت بامعانی

بسی طبل اجل پیشین شنیدی
مگو مرگم درآمد ناگهانی

اگر در عمر آهی برکشیدی
یقین امروز کاندر ظل آنی

وگر با آه راهی نیز رفتی
شهنشاهی و شمع ره روانی

برفتیم ای عقیق لامکانی (2669)

برفتیم ای عقیق لامکانی
ز شهر تو تو باید که بمانی

سفر کردیم چون استارگان ما
ز تو هم سوی تو که آسمانی

یکی صورت رود دیگر بیاید
به مهمانخانه‌ات زیرا که جانی

که مهمانان مثال چار فصلند
تو اصل فصل‌هایی که جهانی

خیال خوب تو در سینه بردیم
شفق از آفتاب آمد نشانی

به پیشت ماند دل با ما نیامد
دل از تو کی رود چون دلستانی

سر دل‌ها به زیر سایه‌ات باد
که دل‌ها را در این مرعا شبانی

فروریزید دندان‌های گرگان
از آنگه که نمودی مهربانی

بهل تا بحر گوید قصه خویش
که تا باری ببینی قصه خوانی

خوشی آخر بگو ای یار چونی (2670)

خوشی آخر بگو ای یار چونی
از این ایام ناهموار چونی

به روز و شب مرا اندیشه توست
کز این روز و شب خون خوار چونی

از این آتش که در عالم فتاده‌ست
ز دود لشکر تاتار چونی

در این دریا و تاریکی و صد موج
تو اندر کشتی پربار چونی

منم بیمار و تو ما را طبیبی
بپرس آخر که ای بیمار چونی

منت پرسم اگر تو می‌نپرسی
که ای شیرین شیرین کار چونی

وجودی بین که بی‌چون و چگونه‌ست
دلا دیگر مگو بسیار چونی

بگو در گوش شمس الدین تبریز
که ای خورشید خوب اسرار چونی

بر من نیستی یارا کجایی (2671)

بر من نیستی یارا کجایی
به هر جایی که هستی جان فزایی

ز خشم من به هر ناکس بسازی
به رغم من به هر آتش درآیی

چو بینی مر مرا نادیده آری
چنین باشد وفا و آشنایی

عزیزی بودم خوارم ز عشقت
در این خواری نگر کبر خدایی

برای تو جدا گردم ز عالم
که تا ناید مرا بوی جدایی

سبک روحا گران کردی تو رو را
که یعنی قصد دارم بی‌وفایی

تو در دل جورها داری همی‌کن
که تا روز قیامت جان مایی

الا ای چرخ زاینده چنین ماه
نزایی و نزایی و نزایی

به کوه قاف شمس الدین تبریز
همایی و همایی و همایی

دلا در روزه مهمان خدایی (2672)

دلا در روزه مهمان خدایی
طعام آسمانی را سرایی

در این مه چون در دوزخ ببندی
هزاران در ز جنت برگشایی

نخواهد ماند این یخ زود بفروش
بیاموز از خدا این کدخدایی

برون کن خرقه کان زین چار رقعه‌ست
ترابی آتشی آبی هوایی

برهنه کن تو جزو جان و بنما
ز خرقه گر به کل بیرون نیایی

بیامد جان که عذر عشق خواهد
که عفوم کن که جان عذرهایی

در این مه عذر ما بپذیر ای عشق
خطا کردیم ای ترک خطایی

به خنده گوید او دستت گرفتم
که می‌دانم که بس بی‌دست و پایی

تو را پرهیز فرمودم طبیبم
که تو رنجور این خوف و رجایی

بکن پرهیز تا شربت بسازم
که تا دور ابد باخود نیایی

خمش کردم که شرحش عشق گوید
که گفت او است جان را جان فزایی

سؤالی دارم ای خواجه خدایی (2673)

سؤالی دارم ای خواجه خدایی
که امروز این چنین شیرین چرایی

کی باشد مه که گویم ماه رویی
کی باشد جان که گویم جان فزایی

مثالی لایق آن روی خوبت
بسی شب‌ها ز حق کردم گدایی

رها کن این همه با ما تو چونی
تو جانی و به چونی درنیایی

تو صدساله ره از چونی گذشتی
میان موج‌های کبریایی

هوای خویشتن را سر بریدی
ز میل نفس خود کردی جدایی

همه میل دل معشوق گشتی
به تسلیم و رضا و مرتضایی

از این هم درگذشتم چونی ای جان
که این دم رستخیز سحرهایی

همی‌پیچی به صد گون چشم ما را
به صد صورت جهان را می‌نمایی

زمانی صورت زندان و چاهی
زمانی گلستان و دلربایی

همان یک چیز را گه مار سازی
گهی بخشی درختی و عصایی

به دست توست بوقلمون همه چیز
ز انسان و ز حیوان و نمایی

گهی نیل است و گاهی خون بسته
گهی لیل است و گه صبح ضیایی

بدین خوف و رجاها منعقد شد
که از هر ضد ضد بر می‌گشایی

سؤالی چند دارم از تو حل کن
که مشکل‌های ما را مرتجایی

سؤال اول آن است ای سخندان
که هم اول هم آخر جان مایی

چو اول هم توی و آخر توی هم
ز کی دانم وفا و بی‌وفایی

دوم آن است ای آن کت دوم نیست
که رنج احولی را توتیایی

هلا ای آب حیوان از نوایی (2674)

هلا ای آب حیوان از نوایی
همی‌گردان مرا چون آسیایی

چنین می‌کن که تا بادا چنین باد
پریشان دل به جایی من به جایی

نجنبد شاخ و برگی جز به بادی
نپرد برگ که بی‌کهربایی

چو کاهی جز به بادی می‌نجنبد
کجا جنبد جهانی بی‌هوایی

همه اجزای عالم عاشقانند
و هر جزو جهان مست لقایی

ولیک اسرار خود با تو نگویند
نشاید گفت سر جز با سزایی

چراخواران چراشان هم چراخوار
ز کاسه و خوان شیرین کدخدایی

نه موران با سلیمان راز گفتند
نه با داوود می‌زد که صدایی

اگر این آسمان عاشق نبودی
نبودی سینه او را صفایی

وگر خورشید هم عاشق نبودی
نبودی در جمال او ضیایی

زمین و کوه اگر نه عاشق اندی
نرستی از دل هر دو گیاهی

اگر دریا ز عشق آگه نبودی
قراری داشتی آخر به جایی

تو عاشق باش تا عاشق شناسی
وفا کن تا ببینی باوفایی

نپذرفت آسمان بار امانت
که عاشق بود و ترسید از خطایی