مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

بیاموز از پیمبر کیمیایی (2675)

بیاموز از پیمبر کیمیایی
که هر چت حق دهد می‌ده رضایی

همان لحظه در جنت گشاید
چو تو راضی شوی در ابتلایی

رسول غم اگر آید بر تو
کنارش گیر همچون آشنایی

جفایی کز بر معشوق آید
نثارش کن به شادی مرحبایی

که تا آن غم برون آید ز چادر
شکرباری لطیفی دلربایی

به گوشه چادر غم دست درزن
که بس خوب است و کرده‌ست او دغایی

در این کو روسبی باره منم من
کشیده چادر هر خوش لقایی

همه پوشیده چادرهای مکروه
که پنداری که هست او اژدهایی

من جان سیر اژدرها پرستم
تو گر سیری ز جان بشنو صلایی

نبیند غم مرا الا که خندان
نخوانم درد را الا دوایی

مبارکتر ز غم چیزی نباشد
که پاداشش ندارد منتهایی

به نامردی نخواهی یافت چیزی
خمش کردم که تا نجهد خطایی

سبک بنواز ای مطرب ربایی (2676)

سبک بنواز ای مطرب ربایی
بگردان زوتر ای ساقی شرابی

که آورد آن پری رو رنگ دیگر
ز چشمه زندگی جوشید آبی

چه آتش زد نهان دلبر به دل‌ها
که مجلس پر شد از بوی کبابی

چرا ای پیر مجلس چنگ پرفن
نگویی ناله نی را جوابی

نی نه چشم زان چشمان چه گوید
چنین بیدار باشد مست خوابی

دل سنگین چو یابد تاب آن چشم
شود در حال او در خوشابی

گدازد هر دو عالم بحر گیرد
چون آن مه رو براندازد نقابی

ایا ساقی به اصحاب سعادت
بده حالی تو باری خمر نابی

قدم تا فرق پر دارید از این می
که بوی شمس تبریزی بیابی

سلام علیک ای مقصود هستی (2677)

سلام علیک ای مقصود هستی
هم از آغاز روز امروز مستی

توی می واجب آید باده خوردن
توی بت واجب آید بت پرستی

به دوران تو منسوخ است شیشه
بگردان آن سبوهای دودستی

بیا بشنو حدیث پوست کنده
همه مغزم چو در مغزم نشستی

هلا ای یوسف خوبان به مصر آ
ز قعر چه به حبل الله رستی

بگیر ای چرخ پیر چنبری پشت
رسن را سخت کز چنبر بجستی

منم لولی و سرنا خوش نوازم
بده شکر نیم را چون شکستی

به دو بوسه مخا از خشم لب را
تو ده نان چون دکان‌ها را ببستی

بلی گو نی مگو ای صورت عشق
که سلطان بلی شاه الستی

بلی تو برآردمان به بالا
بلی ما فرود آرد به پستی

خمش کن عشق خود مجنون خویش است
نه لیلی گنجد و نی فاطمستی

اگر خورشید جاویدان نگشتی (2678)

اگر خورشید جاویدان نگشتی
درخت و رخت بازرگان نگشتی

دو دست کفشگر گر ساکنستی
همیشه گربه در انبان نگشتی

اگر نه عشوه‌های باد بودی
سر شاخ گل خندان نگشتی

چه گویم گر نبودی آن که دانی
به هر دم این نگشتی آن نگشتی

فلک چتر است و سلطان عقل کلی
نگشتی چتر اگر سلطان نگشتی

اگر آواز سرهنگان نبودی
نگشتی اختر و کیوان نگشتی

کریمی گر ندادی ابر و باران
یکی جرعه به گرد خوان نگشتی

درونت گر نبودی کیمیاگر
به هر دم خون و بلغم جان نگشتی

نهان از عالم ار نی عالمستی
دل تاریک تو میدان نگشتی

نهان دار این سخن را ز آنک زرها
اگر پنهان نبودی کان نگشتی

ز ما برگشتی و با گل فتادی (2679)

ز ما برگشتی و با گل فتادی
دو چشم خویش سوی گل گشادی

ز شرم روی ما گل از تو بگریخت
ز گل واگشتی اینجا سر نهادی

نهادی سر که پای من ببوسی
نیابی بوسه گل را بوسه دادی

بدان لب‌ها که بوی گل گرفته‌ست
نیابی بوسه گرچه اوستادی

برای رفع بویش این دو لب را
همی‌مالم به خاکت من ز شادی

کجا بردارم این لب از تو ای خاک
ولی فتنه توی گل را تو زادی

تو آن خاکی که از حق لطف دزدی
تو دزدی و مریدی و مرادی

چنین باشد چنین گوید منادی (2680)

چنین باشد چنین گوید منادی
که بی‌رنجی نبینی هیچ شادی

چه مایه رنج‌ها دیدی تو هر روز
تأمل کن از آن روزی که زادی

چه خون از چشم و دل‌ها برگشاده‌ست
که تا تو چشم در عالم گشادی

خداوندا اگر آهن بدیدی
ز اول آن کشاکش کش تو دادی

ز بیم و ترس آهن آب گشتی
گدازیدی نپذرفتی جمادی

ولیک آن را نهان کردی ز آهن
به هر روز اندک اندک می‌نهادی

چو آهن گشت آیینه به آخر
بگفتا شکر ای سلطان هادی

کجا شد عهد و پیمان را چه کردی (2681)

کجا شد عهد و پیمان را چه کردی
امانت‌های چون جان را چه کردی

چرا کاهل شدی در عشقبازی
سبک روحی مرغان را چه کردی

نشاط عاشقی گنجی است پنهان
چه کردی گنج پنهان را چه کردی

تو را با من نه عهدی بود ز اول
بیا بنشین بگو آن را چه کردی

چنان ابری به پیش ما چه بستی
چنان خورشید خندان را چه کردی

به بخت و طالع ما ای افندی (2682)

به بخت و طالع ما ای افندی
سفر کردی از این جا ای افندی

چراغم مرد و دودم رفت بالا
دو چشمم ماند بالا ای افندی

زمین تا آسمان دود سیاه‌ست
سیه پوشید سودا ای افندی

در این عالم مرا تنها تو بودی
بماندم بی‌تو تنها ای افندی

کجا بختی که اندر آتش تو
ببیند حال ما را ای افندی

همی‌گویم افندی ای افندی
جوابم گوی و بازآ ای افندی

چه بازآیم چه گویم من که رفتم
ورای هفت دریا ای افندی

چه حیران و چه دشمن کام گشتم
تو رحمت کن خدایا ای افندی

همی‌ترسم که تا آن رحمت آید
نماند بنده برجا ای افندی

تتیپایش افندی این چه کردی
تتیپا ثا تتیپا ای افندی

نگارا تو گلی یا جمله قندی (2683)

نگارا تو گلی یا جمله قندی
که چون بینی مرا چون گل بخندی

نگارا تو به بستان آن درختی
که چون دیدم تو را بیخم بکندی

چه کم گردد ز حسنت گر بپرسی
که چونی در فراقم دردمندی

من آنم کز فراقت مستمندم
تو آنی که هلاک مستمندی

در این مطبخ هزاران جان به خرج است
ببین تو ای دل مسکین که چندی

چو حلقه بر درت سر می‌زنم من
چه چاره چون تو بر بام بلندی

بیا ای زلف چوگان حکم داری
که چون گویم در این میدان فکندی

سپند از بهر آن باشد که سوزد
دلا می سوز دلبر را سپندی

بیا ای جام عشق شمس تبریز
که درد کهنه را تو سودمندی

شنودم من که چاکر را ستودی (2684)

شنودم من که چاکر را ستودی
کی باشم من تو لطف خود نمودی

تو کان لعل و جان کهربایی
به رحمت برگ کاهی را ربودی

یکی آهن بدم بی‌قدر و قیمت
توام آیینه ای کردی زدودی

ز طوفان فناام واخریدی
که هم نوحی و هم کشتی جودی

دلا گر سوختی چون عود بوده
وگر خامی بسوز اکنون که عودی

به زیر سایه اقبال خفتم
برون پنج حس راهم گشودی

بدان ره بی‌پر و بی‌پا و بی‌سر
به شرق و غرب شاید شد به زودی

در آن ره نیست خار اختیاری
نه ترسایی است آن جا نه جهودی

برون از خطه چرخ کبودش
رهیده جان ز کوری و کبودی

چه می‌گریی بر خندندگان رو
چه می‌پایی همان جا رو که بودی

از این شهدی که صد گون نیش دارد
بجز دنبل ببین چیزی فزودی