مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

ای داده مرا چو عشق خود بیداری (1722)

ای داده مرا چو عشق خود بیداری
وین شمع میان این جهان تاری

من چنگم و تو زخمه فرو نگذاری
وانگه گوئی بس است تا کی زاری

ای دام هزار فتنه و طراری (1723)

ای دام هزار فتنه و طراری
یارب تو چه فتنه‌ها که در سر داری

ای آب حیات اگر جهان سنگ شود
والله که چون آسیاش در چرخ آری

ای در دل من نشسته بگشاده دری (1724)

ای در دل من نشسته بگشاده دری
جز تو دگری نجویم و کو دگری

با هرکه ز دل داد زدم دفعی گفت
تو دفع مده که نیست از تو گذری

ای در دل هر کسی ز مهرت تابی (1725)

ای در دل هر کسی ز مهرت تابی
وی از تو تضرعی بهر محرابی

جاوید شبی باید و خوش مهتابی
تا با تو غمی بگویم از هر بابی

ای دشمن جان و جان شیرین که توی (1726)

ای دشمن جان و جان شیرین که توی
نور موسی و طور سینین که توی

وی دوست که زهره نیست جان را هرگز
تا نام برد از تو به تعیین که توی

ای دل تو اگر هزار دلبر داری (1727)

ای دل تو اگر هزار دلبر داری
شرط آن نبود که دل ز ما برداری

گر دل داری که دل ز ما برداری
از یار نوت مباد برخورداری

ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی (1728)

ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی
انصاف بده که عشق را چون سائی

عشق آتش تیز است و ترا آبی نیست
خاکت بر سر چه باد می‌پیمائی

ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی (1729)

ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی
وز کار بدت هیچ پشیمان نشدی

صوفی و فقیه و زاهد و دانشمند
این جمله شدی ولی مسلمان نشدی

ای دل تو و درد او اگر خود مردی (1730)

ای دل تو و درد او اگر خود مردی
جان بندهٔ تست اگر تو صاحب دردی

صد دولت صاف را به یک جو نخری
گر یک دردی ز دست دردش خوردی

ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری (1731)

ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری
باری می‌کن به مفلسی اقراری

اینک در او دست به دریوزه برآر
درویش ز دریوزه ندارد عاری