مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

آنکس که ز سر عاشقی باخبر است (145)

آنکس که ز سر عاشقی باخبر است
فاش است میان عاشقان مشتهر است

وانکس که ز ناموس نهان میدارد
پیداست که در فراق زیر و زبر است

آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست (146)

آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست
وان کو کلهت نهاد طرار تو اوست

وانکس که ترا بار دهد بار تو اوست
وانکس که ترا بی‌تو کند یار تو اوست

آنکو ز نهال هوست خیزانست (147)

آنکو ز نهال هوست خیزانست
چون مست به هر شاخ در آویزانست

کز شاخ طرب حاملهٔ فرزند است
کو قرهٔ عین طرب‌ انگیزانست

آن نور مبین که در جبین ما هست (148)

آن نور مبین که در جبین ما هست
وان ضوء یقین که در دل آگاهست

این جملهٔ نور بلکه نور همه نور
از نور محمد رسول‌الله است

آواز تو ارمغانِ نفخ صور است (149)

آواز تو ارمغانِ نفخ صور است
زان قوتِ هر دلی که بس رنجور است

آواز بلند کن که تا پست شوند
هرجا که امیر و هر کجا مأمور است

از بسکه دل تو دام حیلت افراخت (150)

از بسکه دل تو دام حیلت افراخت
خود را و ترا ز چشم رحمت انداخت

مانندهٔ فرعون خدا را نشناخت
چون برق گرفت عالمی را بگداخت

از بی‌یاری ظریفتر یاری نیست (151)

از بی‌یاری ظریفتر یاری نیست
وز بی‌کاری لطیفتر کاری نیست

هرکس که ز عیاری و حیله ببرید
والله که چو او زیرک و عیاری نیست

از جمله طمع بریدنم آسانست (152)

از جمله طمع بریدنم آسانست
الا ز کسی که جان ما را جانست

از هرکه کسی برد برای تو برد
از تو که برد دمی کرا امکان است

از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است (153)

از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است
در حلقهٔ او دل از همه حلقه‌تر است

زیر و زبر چرخ پر است از غم او
هر ذره چو آفتاب زیر و زبر است

از دوستی دوست نگنجم در پوست (154)

از دوستی دوست نگنجم در پوست
در پوست نگنجم که شهم سخت نکوست

هرگز نزید به کام عاشق معشوق
معشوق که بر مراد عاشق زید اوست