مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
نقّاش رُخَت اگر نه یزدان بودی
استاد تو در نقش تو حیران بودی
داغ مهرت اگر نه در جان بودی
در عشق تو جان بدادن آسان بودی
نومید نیم گرچه ز من ببریدی
یا بر سر من یار دگر بگزیدی
تا جان دارم غم تو خواهم خوردن
بسیار امیدهاست در نومیدی
نی گفت که پای من به گل بود بسی
ناگاه بریدند سرم در هوسی
نه زخم گران بخوردم از دست کسی
معذورم دار اگر بنالم نفسی
نی من منم و نی تو توی نی تو منی
هم من منم و هم تو توی هم تو منی
من با تو چنانم ای نگار ختنی
کاندر غلطم که من توام یا تو منی
واپس مانی ز یار واپس باشی
از شاخ درخت بگسلی خس باشی
در چشم کسی چو خویش را جای کنی
تو مردمک دیدهٔ آن کس باشی
وقف است مرا عمر در این مشتاقی
احسنت زهی طراوت و رواقی
من کف نزنم تا تو نباشی مطرب
من می نخورم تا تو نباشی ساقی
هر پارهٔ خاک را چو ماهی کردی
وآنگه مه را قرینِ شاهی کردی
آخر ز فراقِ هر دو آهی کردی
زان آه بهسویِ خویش راهی کردی
هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی
صد نقش، تو بر گلشنِ خوشبوی زنی
چون دف، دلِ ما سَماع آنگاه کُنَد
کِش هر نفسی هزار بر روی زنی
هر روز ز عاشقی و شیرینرایی
من عاشق را پیرهنی فرمایی
ای یوسفِ روزگار، ما یعقوبیم
پیراهنِ توست چشم را بینایی
هر روز یکی شور بر این جمع، زَنی
بنیادِ هزار عاقبت را بِکَنی
تا دورِ اَبَد، این دَوَران قائم بود
بر جانِ فقیران، کَرَم از تو، تو غنی