مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
گفتم که تو را مجلس با من افروخت
گفتا دل تو آتش از من اندوخت
گفتم ستمی رفت . بگفت آری لیک
در سایه ی این ستم دلت حرف آموخت
باد آمد و روی دشت و گلزار بسوخت
در خرمن خندان گل آتش افروخت
میخواست نشان گذارد از خود بر خاک
آب همه بردو بار از اندوه اندوخت
گفتم: چه خوش آمدی ز کف جام بریخت
دم بست و غم آورید و تلخی انگیخت
گفتم: بنشین به می زجایش برخاست
گفتم: مرو اینگونه ز من، لیک گریخت
دل آب شد و ز راه چشمم همه ریخت
از بس به دلم خیالت آتش انگیخت
دیدیم که به دریایم اندر در خواب
کاوای تو آمد و مرا خواب گسیخت
دزدیده به هر کسی دردی آمیخت
پوشیده به هر سری خیالی انگیخت
کرد این همه تا خود ز میان بگریزد،
یاران به من آورید او را که گریخت
چون سوختم، اشک شد به دامن آویخت
چون ساختم، آب گشت و از پیش گریخت
از سوختن و ساختن خود باری
من رشته به هم بستم و او باز گسیخت
شمع از سر سوز اشک حسرت میریخت
پروانه از او خونش به رغبت میریخت.
در دایره هرکه که داشت نوبت و آنجا
در ساغر هر که می ، به نوبت میریخت.
گفتا چه کنم ز شکوهی جانسوزت
گفتم چه کنم زناوک دلدوزت
دیروز برد نیمی از جان مرا
با نیم دگر تا چه کند امروزت !
آمد سحر و نوای موذن برخاست
افزود به هر فزوده وز کاسته کاست
یکسوی چراغ و مصحف و سویی دوست
بنگر چه قیامت به چه توفیق آراست.
ای ناو نگهدار، مگو فکر خطاست.
خندید دم صبح و گشایش با ماست.
ما را نشکست ناو و طوفان بشکست
بر ساحل از دور ، چراغی پیداست