مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
او پاک شده است و خام ار در حرم است
در کیسه بدان رود که نقد درم است
قلاب نشاید که شود با او یار
از ضد بجهد یکی اگر محترم است
ای آب حیات قطره از آب رخت
وی ماه فلک یک اثر از تاب رخت
گفتم که شب دراز خواهم مهتاب
آن شب شب زلف تست و مهتاب رخت
ای آمده بامداد شوریده و مست
پیداست که باده دوش گیرا بوده است
امروز خرابی و نه روز گشتست
مستک مستک بخانه اولیست نشست
ای آنکه درینجهان چو تو پاکی نیست
زیبا و لطیف و چست و چالاکی نیست
زین طعنه در اینراه بسی خواهد بود
با ما تو چگونهای دگر باکی نیست
ای بنده بدان که خواجهٔ شرق اینست
از ابر گهربار ازل برق اینست
تو هرچه بگویی از قیاسی گویی
او قصه ز دیده میکند فرق اینست
ای بیخبر از مغز شده غره بپوست
هشدار که در میان جان داری دوست
حس مغز تنست و مغز حست جانست
چون از تن و حس و جان گذشتی همه اوست
ای تن تو نمیری که چنان جان با تست
ای کفر طربفزا، که ایمان با تست
هرچند که از زن صفتان خسته شدی
مردی به صفت همت مردان با تست
ای جان جهان جان و جهان باقی نیست
جز عشق قدیم شاهد و ساقی نیست
بر کعبهٔ نیستی طوافی دارد
عاشق چو ز کعبه است آفاقی نیست
ای جان خبرت هست که جانان تو کیست
وی دل خبرت هست که مهمان تو کیست
ای تن که بهر حیله رهی میجویی
او میکشدت ببین که جویان تو کیست
ای جان ز دل تو بر دل من راهست
وز جستن آن راه دلم آگاه است
زیرا دل من چو آب صافیّ خوش است
آب صافی آینهدار ماه است