مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
خون از ره دیدهام به در میریزد
مرغی که نشاط بود پر میریزد
میجویم چون به کوی جانان سفری
دیوار وجود از این سفر میریزد
گفتم گرهی موی تو؟ گفتا باشد
گفتم نه رهی سوی تو؟ گفتا باشد
گفتم همه ام باشد، اما چه کنم
در دوزخم از خوی تو ، گفتا باشد
بنماید هر سو که نیازم باشد
پوشد به دلم روی که رازم باشد
فی الجمله چو در می نگرم قبله ام اوست
باید به همه سوی نمازم باشد
گفتم ز تو کی کار بسامان باشد؟
گفتا چه دهی که کارت آسان باشد؟
گفتم دل خویش گفت از آنم که دهی
در حلقه ی موی من فراوان باشد!
گفتم: نفس تو راحت تن باشد
گفتا: چه کسی راحت بی من باشد؟
گفتم گر از او روزی بگسستی؟ گفت:
باید به خیال روز بستن باشد
گویندم با غمت چه تمکین باشد
شالوده ی زیستن چرا این باشد؟
من لذت شیرین طرب را دانم
با غم چه کنم لیک چو شیرین باشد
هر رنگ کاشارتی ز حالی باشد
ای بس که نه حاکی از کمالی باشد
هر روز به شیو ه ای نماید شوخم
هر شیوه ولیکن نه جمالی باشد
گوشم نه به هر حرف ریائی باشد
فرمود امام(ع) این نه هوائی باشد
من کبر نمی کنم ولی با نادان
آن کبر که هست کبریائی باشد
گفت از منت ار هوای یاری باشد
بر صبر اگر دل بگماری، باشد
گفتم: چو به صبر بر نیاید کارم؟
گفتا: پس آنت آه، کاری باشد
هر کس به رهی شد و رهی جویا شد
در رفتن و نارفتنشان غوغا شد
با من نظرش بود، مرا زخمی زد
وز زخم ویم زبان چنین گویا شد