مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

تا عرش ز سودای رخش ولوله‌هاست (265)

تا عرش ز سودای رخش ولوله‌هاست
در سینه ز بازار رخش غلغله‌هاست

از بادهٔ او بر کف جان بلبله‌هاست
در گردن دل ز زلف او سلسله‌هاست

تا من بزیم پیشه و کارم اینست (266)

تا من بزیم پیشه و کارم اینست
صیاد نیم صید و شکارم اینست

روزم اینست و روزگارم اینست
آرام و قرار و غمگسارم اینست

تا مهر نگار باوفایم بگرفت (267)

تا مهر نگار باوفایم بگرفت
من بودم و او چو کیمیایم بگرفت

او را به هزار دست جویان گشتم
او دست دراز کرد و پایم بگرفت

تنها نه همین خنده و سیماش خوشست (268)

تنها نه همین خنده و سیماش خوشست
خشم و سخط و طعنه و صفراش خوشست

سر خواسته من گر بدهم یا ندهم
سر را که محل نیست تقاضاش خوشست

توبه چکنم که توبه‌ام سایهٔ تست (269)

توبه چکنم که توبه‌ام سایهٔ تست
بار سر توبه جمله سرمایهٔ توست

بدتر گنهی بپیش تو توبه بود
کو آن توبه که لایق پایهٔ تست

توبه که دل خویش چو آهن کرده است (271)

توبه که دل خویش چو آهن کرده است
در کشتن بنده چشم روشن کرده است

چون زلف تو هرچند شکن در شکنست
با توبه همان کند که با من کرده است

تو سیر شدی من نشدم درمان چیست (272)

تو سیر شدی من نشدم درمان چیست
بنما عوضی خود عوض جانان چیست

گفتی که به صبر اجر ایمان داری
ای بندهٔ ایمان به جز او ایمان چیست

تو کان جهانی و جهان نیم جو است (273)

تو کان جهانی و جهان نیم جو است
تو اصل جهانی و جهان از تو نو است

گر مشعله و شمع بگیرد عالم
بی‌آهن و سنگ آن به بادی گرو است

تهدید عدو چه بشنود عاشق راست (274)

تهدید عدو چه بشنود عاشق راست
میراند خر تیز بدان سو که خداست

نتوان به گمان دشمن از دوست برید
نتوان به خیالی ز حقیقت برخاست

جانا غم تو ز هرچه گویی بتر است (275)

جانا غم تو ز هرچه گویی بتر است
رنج دل و تاب تن و سوز جگر است

از هرچه خورند کم شود جز غم تو
تا بیشترش همی خورم بیشتر است