مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
خورشید رخت ز آسمان بیرونست
چون حسن تو کز شرح و بیان بیرونست
عشق تو در درون جان من جا دارد
وین طرفه که از جان و جهان بیرونست
خورشید و ستارگان و بدرِ ما اوست
بستان و سرای و صحن و صدرِ ما اوست
هم قبله و هم روزه و صبرِ ما اوست
عید رمضان و شبِ قدرِ ما اوست
خیزید که آن یار سعادت برخاست
خیزید که از عشق غرامت برخاست
خیزید که آن لطیف قامت برخاست
خیزید که امروز قیامت برخاست
دایم ز ولایت علی خواهم گفت
چون روح قدس نادعلی خواهم گفت
تا روح شود غمی که بر جان منست
کل هم و غم سینجلی خواهم گفت
در باغ من ار سرو و اگر گلزار است
عکس قد و رخسارهٔ آن دلدار است
بالله به نامی که ترا اقرار است
امروز مرا اگر رگی هشیار است
در بتکده تا خیال معشوقهٔ ما است
رفتن به طواف کعبه در عین خطا است
گر کعبه از او بوی ندارد کنش است
با بوی وصال او کنش کعبهٔ ما است
در خواب مهی دوش روانم دیده است
با روی و لبی که روشنایی دیده است
یا بر گل ترکان شکر جوشیده است
یا بر شکرستان گل تر روئیده است
در دایرهٔ وجود موجود علیست
اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست
گر خانهٔ اعتقاد ویران نشدی
من فاش بگفتمی که معبود علیست
در دیدهٔ صورت ار ترا دامی هست
زان دم بگذر اگر ترا گامی هست
در هجده هزار عالَم آنرا که دلیست
داند که نه جنبش و نه آرامی هست
در راه طلب عاقل و دیوانه یکیست
در شیوهٔ عشق خویش و بیگانه یکیست
آن را که شراب وصل جانان دادند
در مذهب او کعبه و بتخانه یکیست