مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

گر دف نبود نیشکر او دف ماست (376)

گر دف نبود نیشکر او دف ماست
آخر نه شراب عاشقی در کف ماست

آخر نه قباد صف‌شکن در صف ماست
آخر نه سلیمان نهان آصف ماست

گر شرم همی از آن و این باید داشت (377)

گر شرم همی از آن و این باید داشت
پس عیب کسان زیر زمین باید داشت

ور آینه‌وار نیک و بد بنمائی
چون آینه روی آهنین باید داشت

گرمای تموز از دل پردرد شماست (378)

گرمای تموز از دل پردرد شماست
سرمای زمستان تبش سرد شماست

این گرمی و سردی نرسد با صدپر
بر گرد جهانیکه در او گرد شماست

گر حلقهٔ آن زلف چو شستت نگرفت (379)

گر حلقهٔ آن زلف چو شستت نگرفت
تا باده از آن دو چشم مستت نگرفت

می طعنه زنند دشمنانم شب و روز
کز پای درآمدی و دستت نگرفت

کس دل ندهد بدو که خونخوار منست (380)

کس دل ندهد بدو که خونخوار منست
جان رفت چه جای کفش و دستار منست

تو نیز برو دلا که این کار تو نیست
این کار منست کار من است کار منست

کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست (381)

کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست
کس نیست که اندر سرش این سودا نیست

سررشتهٔ آن ذوق کزو خیزد شوق
پیداست که هست آن ولی پیدا نیست

گفتار تو زر و نعلت ار زرین است (382)

گفتار تو زر و نعلت ار زرین است
یک حبه به نزد کس نَیَرزی اینست

اسبی که بهاش کم گر از زر زین است
آنرا تو برای ره نَوَرزی این است

گفتا که بیا سماع در کار شده‌است (383)

گفتا که بیا سماع در کار شده‌است
گفتم که برو که بنده بیمار شده‌است

گوشم بکشید و گفت از اینها بازآی
کان فتنه هردو کون بیدار شده‌است

گفتا که شکست توبه بازآمد مست (384)

گفتا که شکست توبه بازآمد مست
چون دید مرا مست بهم برزد دست

چون شیشه گریست توبهٔ ما پیوست
دشوار توان کردن و آسان بشکست

گفتم بجهم همچو کبوتر ز کفت (385)

گفتم بجهم همچو کبوتر ز کفت
گفت ار بجهی کند غمم مستخفت

گفتم که شدم خوار و زبون و تلفت
گفت از تلف منست عزو شرفت