مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
آن تاب که من دانم و تو ای دل سوز
ای دوست شب و روز ز دل میافروز
نی نی که غلط گفتم ای عشق آموز
عشق تو و سودای تو آنگه شب و روز
آن یار نهان کشید باز دستم امروز
از دست شدم بند گسستم امروز
یک مست نیم هزار مستم امروز
دیوانهٔ دیوانه پرستم امروز
ای تنگ شکر از ترشان چشم بدوز
آتش بزن و هرچه به جز عشق بسوز
دکان شکرفروش و آنگه ترشی
برف و سرمای وآنگهی فصل تموز
ای جان سماع و روزه و حج و نماز
وی از تو حقیقت شده بازی و مجاز
امروز منم مطربت ای شمع طراز
وز چرخ بود نثار و قوال انداز
ای جان لطیف بیغم عشق مساز
در هر نفسش هزار روزه است و نماز
پیداست سراپا همه سودا و مجاز
آخر به گزاف نیست این ریش دراز
ای دل ز جفای دلستانان مگریز
دزدی خواهی ز پاسبانان مگریز
میجوی نشان ز بینشانان مگریز
صد جان بده و ز درد جانان مگریز
ای دل همه رخت را در این کوی انداز
پیراهن یوسف است بر روی انداز
ماهی بچهای عمر نداری بیآب
اندیشه مکن خویش در این جوی انداز
زای ذره ز خورشید توانی بگریز
چون نتوانی گریخت با وی مستیز
تو همچو سبوئی و قضا همچون سنگ
با سنگ مپیچ و آب خود را بمریز
ای صلح تو با بنده همه جنگ آمیز
تا کی بود این دوستی ننگآمیز
آمیزش من با تو اگر میجوئی
دریاب ز آب دیدهٔ رنگآمیز
ای عشق تو داده باز جان را پرواز
لطف تو کشیده چنگ جان را در ساز
یک ذره عنایت تو ای بندهنواز
بهتر ز هزار ساله تسبیح و نماز