ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
مساورت
(مُ وَ رَ) [ ع. مساوره ] (مص ل.) جست و خیز کردن، به سوی یکدیگر حمله کردن.
مساومت
(مُ وَ مَ) [ ع. مساومه ] (مص ل.) بها کردن متاع.
مساوی
(مُ) [ ع. ] (اِ فا.) برابر، یکسان.
مساوی
(مَ) [ ع. ] (اِ.) جِ مساوه ؛ کردارهای زشت، بدیها.
مساکن
(مَ کِ) [ ع. ] (اِ.) جِ مسکن ؛ خانهها، منزلها.
مساکین
(مَ) [ ع. ] (اِ.) جِ مسکین ؛ بی نوایان، فقیران.
مسبب
(مُ سَ بِّ) [ ع. ] (اِفا.) باعث، علت، سبب شونده.
مسبت
(مُ سَ بِّ) [ ع. ] (اِفا.) دوای خواب آور.
مسبح
(مُ سَ بِّ) [ ع. ] (اِفا.) تسبیح کننده.
مسبع
(مُ بَ) [ ع. ] (ص.)
۱- کودکی که هفت ماهه به دنیا آمده.
۲- بچهای که مادرش مرده و دیگری به او شیر داده.
مسبعه
(مَ بَ یا عَ یا عِ) [ ع. مسبعه ] (اِ.) محلی که در آن جانوران درنده بسیار باشند.
مسبغ
(مُ بَ) [ ع. ] (اِمف.) تمام کرده شده.
مسبوق
(مَ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- سبقت گرفته، گذشته.
۲- آگاه، مطلع. ؛ ~ به سابقه آن چه که قبلاً عین یا شبیه آن وقوع یافته باشد.
مست
(مَ) [ په. ] (ص.)۱ - شراب خورده، خارج شده از حالت طبیعی به علت خوردن شراب.
۲- بی هوش، مدهوش.
۳- کسی که به علت داشتن مال و مقام و غیره بسیار مغرور باشد. ؛ ~ُ ملنگ (عا.) شاد ...
مست
(مُ) [ په. ] (اِ.) گله، شکوه، شکایت.
مستأثر
(مُ تَ ثِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- منتخب.
۲- مختص.
۳- متأثر، غمگین.
مستأجر
(مُ تَ جِ) [ ع. ] (اِفا.) اجاره کننده، کرایه نشین.
مستأصل
(مُ تَ صَ) [ ع. ] (اِمف.) از بیخ برکنده شده، بیچاره، گرفتار.
مستأمن
(مُ تَ مِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- اعتمادکننده.
۲- زنهار خواهنده.
مستأنس
(مُ تَ نِ) [ ع. ] (اِفا.) انس گیرنده.