ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
مسلح
(مُ سَ لَّ) [ ع. ] (اِمف.) سلاح پوشیده، سلاح دار، دارای اسلحه.
مسلخ
(مَ لَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- کشتارگاه، جای پوست کندن.
۲- رخت کن، رخت کن گرمابه. ج. مسالخ.
مسلسل
(مُ سَ سَ) [ ع. ]
۱- (اِمف.) پیوسته، پی درپی.
۲- (اِ.) نوعی سلاح گرم.
مسلط
(مُ سَ لَّ) [ ع. ] (اِمف.) چیره شده، تسلُط یافته.
مسلم
(مُ سَ لَّ) [ ع. ] (اِمف.) باور کرده شده، تسلیم شده، حتمی، قطعی.
مسلم
(مُ لِ) [ ع. ] (اِفا.) مسلمان.
مسلم شدن
(مُ سَ لَّ. شُ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.)
۱- قطعی شدن، ثابت شدن.
۲- مقرر شدن، مختص.
مسلمان
(مُ سَ) [ ع. ] (اِ.) پیرو دین مبین اسلام. ؛ ~ نشنود کافر نبیند کنایه از: تحمل رنج بسیار شدید.
مسلماً
(مُ سَ لَّ مَنْ) [ ع. ] (ق.) قطعاً، یقیناً، محققاً.
مسلوب
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) سلب شده.
مسلوخ
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) حیوانی که پوستش را کنده باشند.
مسلول
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) کسی که مرض سل دارد.
مسلوک
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) طی شده، رفته شده.
مسلک
(مَ لَ) [ ع. ] (اِ.) روش، آیین. ج. مسالک.
مسلی
(مُ سَ لّ) [ ع. ]
۱- (اِفا.) تسلی دهنده.
۲- (اِ.) سومین اسب مسابقه.
مسما
(مُ سَ مّ) [ ازع. ] (اِ.) نوعی غذا که با گوشت و بادمجان و غیره پزند و آن اقسام مختلف دارد مانند مسمای بادمجان، مسمای مرغ و غیره.
مسمار
(مِ) [ ع. ] (اِ.) میخ. ج. مسامیر.
مسمط
(مُ سَ مَّ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- مروارید به رشته کشیده شده.
۲- نوعی قالب شعری که پنج مصراع آن به یک قافیه و مصراع ششم به قافیه دیگر باشد.
مسمع
(مِ مَ) [ ع. ] (اِ.) گوش. ج. مسامع.
مسمغان
(مَ مُ یا مَ) [ معر. ] بزرگ مغان، موبد موبدان.