اشعار حماسی واساطیری

برو نیز بگذشت سال دراز (2)

برو نیز بگذشت سال دراز
سر تاجور اندر آمد به گاز

یکی پور بودش دلارام بود
ورا نام بهرام بهرام بود

بیاورد و بنشاندش زیر تخت
بدو گفت کای سبز شاخ درخت

نبودم فراوان من از تخت شاد
همه روزگار تو فرخنده باد

سراینده باش و فزاینده باش
شب و روز بآرامش و خنده باش

چنان رو که پرسند روز شمار
نپیچی سر از شرم پروردگار

به داد و دهش گیتی آباد دار
دل زیردستان خود شاد دار

که برکس نماند جهان جاودان
نه بر تاجدار و نه بر موبدان

تو از چرخ گردان مدان این ستم
چو از باد چندی گذاری به دم

به سه سال و سه ماه و بر سر سه روز
تهی ماند زو تخت گیتی فروز

چو بهرام گیتی به بهرام داد
پسر مر ورا دخمه آرام داد

چنین بود تا بود چرخ بلند
به اندُه چه داری دلت را نژند

چه گویی چه جویی چه شاید بُدَن
برین داستانی نشاید زدن

روانت گر از آز فرتوت نیست
نشست تو جز تنگ تابوت نیست

اگر مرگ دارد چنین طبع گرگ
پر از می یکی جام خواهم بزرگ

چو بر زد سر از برج شیر آفتاب (7)

چو بر زد سر از برج شیر آفتاب
ببالید روز و بپالود خواب

به جشن آمدند آنک بودی به شهر
بزرگان جوینده از جشن بهر

کنیزک سوی چاره بنهاد روی
چنانچون بود مردم چاره‌جوی

چو ایوان خالی به چنگ آمدش
دل شیر و چنگ و پلنگ آمدش

دو اسپ گرانمایه ز آخر ببرد
گزیده سلیح سواران گرد

ز دینار چندانک بایست نیز
ز خوشاب و یاقوت و هرگونه چیز

چو آمد همه ساز رفتن به جای
شب آمد دو تن راست کردند رای

سوی شهر ایران نهادند روی
دو خرم نهان شاد و آرامجوی

شب و روز یکسر همی تاختند
به خواب و به خوردن نپرداختند

برین‌گونه از شهر بر خورستان
همی راند تا کشور سورستان

چو اسب و تن از تاختن گشت سست
فرود آمدن را همی جای جست

دهی خرم آمد به پیشش به راه
پر از باغ و میدان و پر جشنگاه

تن از رنج خسته گریزان ز بد
بیامد در باغبانی بزد

بیامد دمان مرد پالیزبان
که هم نیک‌دل بود و هم میزبان

دو تن دیده با نیزه و درع و خود
ز شاپور پرسید هست این درود

بدین بیگهی از کجا خاستی
چنین تاختن را بیاراستی

بدو گفت شاپور کای نیک‌خواه
سخن چند پرسی ز گم کرده راه

یک مرد ایرانیم راه‌جوی
گریزان بدین مرز بنهاده روی

پر از دردم از قیصر و لشکرش
مبادا که بینم سر و افسرش

گر امشب مرا میزبانی کنی
هشیواری و مرزبانی کنی

برآنم که روزی به کار آیدت
درختی که کشتی به بار آیدت

بدو باغبان گفت کین خان تست
تن باغبان نیز مهمان تست

بدان چیز کاید مرا دست‌رس
بکوشم بیارم نگویم به کس

فرود آمد از باره شاپور شاه
کنیزک همی رفت با او به راه

خورش ساخت چندان زن باغبان
ز هر گونه چندانک بودش توان

چو نان خورده شد کار می ساختند
سبک مایه جایی بپرداختند

سبک باغبان می به شاپور داد
که بردار ازان کس که آیدت یاد

بدو گفت شاپور کای میزبان
سخن‌گوی و پرمایه پالیزبان

کسی کو می آرد نخست او خورد
چو بیشش بود سالیان و خرد

تو از من به سال اندکی برتری
تو باید که چون می دهی می خوری

بدو باغبان گفت کای پرهنر
نخست آن خورد می که با زیب‌تر

تو باید که باشی برین پیش رو
که پیری به فرهنگ و بر سال نو

همی بود تاج آید از موی تو
همی رنگ عاج آید از روی تو

بخندید شاپور و بستد نبید
یکی باد سرد از جگر برکشید

به پالیزبان گفت کای پاک‌دین
چه آگاهی استت ز ایران زمین

چنین دادپاسخ که ای برمنش
ز تو دور بادا بد بدکنش

به بدخواه ما باد چندان زیان
که از قیصر آمد به ایرانیان

از ایران پراگنده شد هرک بود
نماند اندران بوم کشت و درود

ز بس غارت و کشتن مرد و زن
پراگنده گشت آن بزرگ انجمن

وزیشان بسی نیز ترسا شدند
به زنار پیش سکوبا شدند

بس جاثلیقی به سر بر کلاه
به دور از بر و بوم و آرامگاه

بدو گفت شاپور شاه اورمزد
که رخشان بدی همچو ماه اورمزد

کجا شد که قیصر چنین چیره شد
ز بخت آب ایرانیان تیره شد

بدو باغبان گفت کای سرفراز
ترا جاودان مهتری باد و ناز

ازو مرده و زنده جایی نشان
نیامد به ایران بدان سرکشان

هرانکس که بودند ز آبادبوم
اسیرند سرتاسر اکنون به روم

برین زار بگریست پالیزبان
که بود آن زمان شاه را میزبان

بدو میزان گفت کایدر سه روز
بباشی بود خانه گیتی فروز

که دانا زد این داستان از نخست
که هرکس که آزرم مهمان نجست

نباشد خرد هیچ نزدیک اوی
نیاز آورد بخت تاریک اوی

بباش و بیاسای و می خور به کام
چو گردد دلت رام بر گوی نام

بدو گفت شاپور کری رواست
به مابر کنون میزبان پادشاست

چو پالیزبان گفت و موبد شنید (9)

چو پالیزبان گفت و موبد شنید
به روشن روان مرد دانا بدید

که آن شیردل مرد جز شاه نیست
همان چهر او جز در گاه نیست

فرستاده‌ای جست روشن‌روان
فرستاد موبد بر پهلوان

که پیدا شد آن فر شاپور شاه
تو از هر سوی انجمن کن سپاه

فرستادهٔ موبد آمد دوان
ز جایی که بد تا در پهلوان

بگفت آنک در باغ شادی و بخت
شکفته شد آن خسروانی درخت

سپهبد ز گفتار او گشت شاد
دلش پر ز کین گشت و لب پر ز باد

به دادار گفت ای جهاندار راست
پرستش کنی جز ترا ناسزاست

که دانست هرگز که شاپور شاه
ببیند سپه نیز و او را سپاه

سپاس از تو ای دادگر یک خدای
جهاندار و بر نیکویی رهنمای

چو شب برکشید آن درفش سیاه
ستاره پدید آمد از گرد ماه

فراز آمد از هر سوی لشکری
به جایی که بد در جهان مهتری

سوی سورستان سربرافراختند
یگان و دوگانه همی تاختند

به درگاه پالیزبان آمدند
به شادی بر میزبان آمدند

چو لشکر شد آسوده بر درسرای
به نزدیک شاه آمد آن پاک‌رای

به شاه جهان گفت پس میزبان
خجستست بر ماه پالیزبان

سپاه انجمن شد بدین درسرای
نگه کن کنون تا چه آیدت رای

بفرمود تا برگشادند راه
اگر چه فرومایه بد جایگاه

چو رفتند نزدیک آن نامجوی
یکایک نهادند بر خاک روی

مهان را همه شاه در بر گرفت
ز بدها خروشیدن اندر گرفت

بگفت آنک از چرم خر دیده بود
سخنهای قیصر که بشنیده بود

هم آزادی آن بت خوب‌چهر
بگفت آنچ او کرد پیدا ز مهر

کزو یافتم جان و از کردگار
که فرخنده بادا برو روزگار

وگر شهریاری و فرخنده‌ای
بود بندهٔ پرهنر بنده‌ای

منم بنده این مهربان بنده را
گشاده‌دل و نازپرورده را

ز هر سو که اکنون سپاه منست
وگر پادشاهی و راه منست

همه کس فرستید و آگه کنید
طلایه پراگنده بر ره کنید

ببندید ویژه ره طیسفون
نباید که آگاهی آید برون

چو قیصر بیابد ز ما آگهی
که بیدار شد فر شاهنشهی

بیاید سپاه مرا برکند
دل و پشت ایرانیان بشکند

کنون ما نداریم پایاب اوی
نه پیچیم با بخت شاداب اوی

چو موبد بیاید بیارد سپاه
ز لشکر ببندیم بر پشه راه

بسازیم و آرایشی نو کنیم
نهانی مگر باغ بی‌خو کنیم

بباید به هر گوشه‌ای دیده‌بان
طلایه به روز و به شب پاسبان

ازان پس نمانیم از رومیان
کسی خسپد ایمن گشاده‌میان

یکی مرد بود از نژاد سران (13)

یکی مرد بود از نژاد سران
هم از تخمهٔ نامور قیصران

برانوش نام و خردمند بود
زبان و روانش پر از بند بود

بدو گفت لشکر که قیصر تو باش
برین لشکر و بوم مهتر تو باش

به گفتار تو گوش دارد سپاه
بیفروز تاج و بیارای گاه

بیاراستند از برش تخت عاج
برانوش بنشست بر سرش تاج

به جای بزرگیش بنشاندند
همه رومیان آفرین خواندند

برانوش بنشست و اندیشه کرد
ز روم و ز آوردگاه نبرد

بدانست کو را ز شاه بلند
ز روم و ز آویزش آید گزند

فرستاده‌ای جست بارای و شرم
که دانش سراید به آواز نرم

دبیری بزرگ و جهاندیده‌ای
خردمند و دانا پسندیده‌ای

بیاورد و بنشاند نزدیک خویش
بگفت آن سخنهای باریک خویش

یکی نامه بنوشت پرآفرین
ز دادار بر شهریار زمین

که جاوید تاج تو پاینده باد
همه مهتران پیش تو بنده باد

تو دانی که تاراج و خون ریختن
چه با بیگنه مردم آویختن

مهان سرافراز دارند شوم
چه با شهر ایران چه با مرز روم

گر این کین ایرج به دست از نخست
منوچهر کرد آن به مردی درست

تن سلم زان کین کنون خاک شد
هم از تور روی زمین پاک شد

وگر کین داراست و اسکندری
که نو شد بر وی زمین داوری

مر او را دو دستور بد کشته بود
و دیگر کزو بخت برگشته بود

گرت کین قیصر فزاید همی
به زندان تو بند ساید همی

نباید که ویران شود بوم روم
که چون روم دیگر نبودست بوم

وگر غارت و کشتنت بود رای
همه روم گشتند بی‌دست و پای

زن و کودکانش اسیر تواند
جگر خسته از تیغ و تیر تواند

گه آمد که کمتر کنی کین و خشم
فرو خوابنی از گذشته دو چشم

فدای تو بادا همه خواسته
کزین کین همی جان شود کاسته

تو دل خوش کن و شهر چندین مسوز
نباید که روز اندر آید به روز

نباشد پسند جهان‌آفرین
که بیداد جوید جهاندار کین

درود جهاندار بر شاه باد
بلند اخترش افسر ماه باد

نویسنده بنهاد پس خامه را
چو اندر نوشت آن کیی نامه را

نهادند پس مهر قیصر بروی
فرستاده بنهاد زی شاه روی

بیامد خردمند و نامه بداد
ز قیصر به شاپور فرخ نژاد

چو آن نامور نامه برخواندند
سخنهای نغزش برافشاندند

ببخشود و دیده پر از آب کرد
بروهای جنگی پر از تاب کرد

هم‌اندر زمان نامه پاسخ نوشت
بگفت آنکجا رفته بد خوب و زشت

که مهمان به چرم خر اندر که دوخت
که بازار کین کهن برفروخت

تو گرد بخردی خیز پیش من آی
خود و فیلسوفان پاکیزه رای

چو زنهار دادم نسازمت جنگ
گشاده کنم بر تو این راه تنگ

فرستاده برگشت و پاسخ ببرد
سخنها یکایک همه برشمرد

برانوش چون پاسخ نامه دید (14)

برانوش چون پاسخ نامه دید
ز شادی دل پاک‌تن بردمید

بفرمود تا نامداران روم
برفتند صد مرد زان مرز و بوم

درم بار کردند خروار شست
هم از گوهر و جامهٔ بر نشست

ز دینار گنجی ز بهر نثار
فراز آمد از هر سوی سی هزار

همه مهتران نزد شاه آمدند
برهنه سر و بی‌کلاه آمدند

چو دینار پیشش فرو ریختند
بگسترده زر کهن بیختند

ببخشود و شاپور و بنواختشان
به خوبی بر اندازه بنشاختشان

برانوش را گفت کز شهر روم
بیامد بسی مرد بیداد و شوم

به ایران زمین آنچ بد شارستان
کنون گشت یکسر همه خارستان

عوض خواهم آن را که ویران شدست
کنام پلنگان و شیران شدست

برانوش گفتا چه باید بگوی
چو زنهار دادی مه بر تاب روی

چنین داد پاسخ گرانمایه شاه
چو خواهی که یکسر ببخشم گناه

ز دینار رومی به سالی سه بار
همی داد باید هزاران هزار

دگر آنک باشد نصیبین مرا
چو خواهی که کوته شود کین مرا

برانوش گفتا که ایران تراست
نصیبین و دشت دلیران تراست

پذیرفتم این مایه‌ور باژ و ساو
که با کین و خشمت نداریم تاو

نوشتند عهدی ز شاپور شاه
کزان پس نراند ز ایران سپاه

مگر با سزاواری و خرمی
کجا روم را زو نیاید کمی

ازان پس گسی کرد و بنواختشان
سر از نامداران برافراختشان

چو ایشان برفتند لشکر براند
جهان‌آفرین را فراوان بخواند

همی رفت شادان به اصطخر پارس
که اصطخر بد بر زمین فخر پارس

چو اندر نصیبین خبر یافتند
همه جنگ را تیز بشتافتند

که ما را نباید که شاپور شاه
نصیبین بگیرد بیارد سپاه

که دین مسیحا ندارد درست
همش کیش زردشت و زند است و است

چو آید ز ما برنگیرد سخن
نخواهیم استا و دین کهن

زبردست شد مردم زیردست
به کین مرد شهری به زین برنشست

چو آگاهی آمد به شاپور شاه
که اندر نصیبین ندادند راه

ز دین مسیحا برآشفت شاه
سپاهی فرستاد بی‌مر به راه

همی گفت پیغمبری کش جهود
کشد دین او را نشاید ستود

برفتند لشکر به کردار گرد
سواران و شیران روز نبرد

به یک هفته آنجا همی جنگ بود
دران شهر از جنگ بس تنگ بود

بکشتند زیشان فراوان سران
نهادند بر زنده بند گران

همه خواستند آن زمان زینهار
نوشتند نامه بر شهریار

ببخشیدشان نامبردار شاه
بفرمود تا بازگردد سپاه

به هر کشوری نامداری گرفت
همان بر جهان کامگاری گرفت

همی خواندندیش پیروز شاه
همی بود یک چند با تاج و گاه

کنیزک که او را رهانیده بود
بدان کامگاری رسانیده بود

دلفروزو فرخ‌پیش نام کرد
ز خوبان مر او را دلارام کرد

همان باغبان را بسی خواسته
بداد و گسی کردش آراسته

همی بود قیصر به زندان و بند
به زاری و خواری و زخم کمند

به روم اندرون هرچ بودش ز گنج
فراز آوریده ز هر سو به رنج

بیاورد و یکسر به شاپور داد
همی بود یک چند لب پر ز باد

سرانجام در بند و زندان بمرد
کلاه کیی دیگری را سپرد

به رومش فرستاد شاپور شاه
به تابوت وز مشک بر سر کلاه

چنین گفت کاینست فرجام ما
ندانم کجا باشد آرام ما

یکی را همه زفتی و ابلهیست
یکی با خردمندی و فرهیست

برین و بران روز هم بگذرد
خنگ آنک گیتی به بد نسپرد

به تخت کیان اندر آورد پای
همی بود چندی جهان کدخدای

وزان پس بر کشور خوزیان
فرستاد بسیار سود و زیان

ز بهر اسیران یکی شهر کرد
جهان را ازان بوم پر بهر کرد

کجا خرم‌آباد بد نام شهر
وزان بوم خرم کرا بود بهر

کسی را که از پیش ببرید دست
بدین مرز بودیش جای نشست

بر و بوم او یکسر او را بدی
سر سال نو خلعتی بستدی

یکی شارستان کرد دیگر به شام
که پیروز شاپور کردش به نام

به اهواز کرد آن سیم شارستان
بدو اندرون کاخ و بیمارستان

کنام اسیرانش کردند نام
اسیر اندرو یافتی خواب و کام

ز شاپور زان‌گونه شد روزگار (16)

ز شاپور زان‌گونه شد روزگار
که در باغ با گل ندیدند خار

ز داد و ز رای و ز آهنگ اوی
ز بس کوشش و جنگ و نیرنگ اوی

  مر او را به هر بوم دشمن نماند
بدی را به گیتی نشیمن نماند

چو نومید شد او ز چرخ بلند
بشد سالیانش به هفتاد و اند

بفرمود تا پیش او شد دبیر
ابا موبد موبدان اردشیر

جوانی که کهتر برادرش بود
به داد و خرد بر سر افسرش بود

ورا نام بود اردشیر جوان
توانا و دانا به سود و زیان

پسر بد یکی خرد شاپور نام
هنوز از جهان نارسیده به کام

چنین گفت پس شاه با اردشیر
که ای گرد و چابک سوار دلیر

اگر با من از داد پیمان کنی
زبان را به پیمان گروگان کنی

که فرزند من چون به مردی رسد
به گاه دلیری و گردی رسد

سپاری بدو تخت و گنج و سپاه
تو دستور باشی ورا نیک‌خواه

من این تاج شاهی سپارم به تو
همان گنج و لشکر گذارم به تو

بپذرفت زو این سخن اردشیر
به پیش بزرگان و پیش دبیر

که چون کودک او به مردی رسد
که دیهیم و تاج کیی را سزد

سپارم همه پادشاهی ورا
نسازم جز از نیک‌خواهی ورا

چو بشنید شاپور پیش مهان
بدو داد دیهیم و مهر شهان

چنین گفت پس شاه با اردشیر
که کار جهان بر دل آسان مگیر

بدان ای برادر که بیداد شاه
پی پادشاهی ندارد نگاه

به آگندن گنج شادان بود
به زفتی سر سرفرازان بود

خنک شاه باداد و یزدان پرست
کزو شاد باشد دل زیردست

به داد و به بخشش فزونی کند
جهان را بدین رهنمونی کند

نگه دارد از دشمنان کشورش
به ابر اندر آرد سر و افسرش

به داد و به آرام گنج آگند
به بخشش ز دل رنج بپراگند

گناه از گنهکار بگذاشتن
پی مردمی را نگه داشتن

هرانکس که او این هنرها بجست
خرد باید و حزم و رای درست

بباید خرد شاه را ناگزیر
هم آموزش مرد برنا و پیر

دل پادشا چون گراید به مهر
برو کامها تازه دارد سپهر

گنهکار باشد تن زیردست
مگر مردم پاک و یزدان پرست

دل و مغز مردم دو شاه تنند
دگر آلت تن سپاه تنند

چو مغز و دل مردم آلوده گشت
به نومیدی از رای پالوده گشت

بدان تن سراسیمه گردد روان
سپه چون زید شاه بی‌پهلوان

چو روشن نباشد بپراگند
تن بی‌روان را به خاک افگند

چنین همچو شد شاه بیدادگر
جهان زو شود زود زیر و زبر

بدوبر پس از مرگ نفرین بود
همان نام او شاه بی دین بود

بدین دار چشم و بدان دار گوش
که اویست دارنده جان و هوش

هران پادشا کو جزین راه جست
ز نیکیش باید دل و دست شست

ز کشورش بپراگند زیردست
همان از درش مرد خسروپرست

نبینی که دانا چه گوید همی
دلت را ز کژی بشوید همی

که هر شاه کو را ستایش بود
همه کارش اندر فزایش بود

نکوهیده باشد جفا پیشه مرد
به گرد در آزداران مگرد

بدان ای برادر که از شهریار
بجوید خردمند هرگونه کار

یکی آنک پیروزگر باشد اوی
ز دشمن نتابد گه جنگ روی

دگر آنک لشکر بدارد به داد
بداند فزونی مرد نژاد

کسی کز در پادشاهی بود
نخواهد که مهتر سپاهی بود

چهارم که با زیردستان خویش
همان باگهر در پرستان خویش

ندارد در گنج را بسته سخت
همی بارد از شاخ بار درخت

بباید در پادشاهی سپاه
سپاهی در گنج دارد نگاه

اگر گنجت آباد داری به داد
تو از گنج شاد و سپاه از تو شاد

سلیحت در آرایش خویش دار
سزد کت شب تیره آید به کار

بس ایمن مشو بر نگهدار خویش
چو ایمن شدی راست کن کار خویش

سرانجام مرگ آیدت بی‌گمان
اگر تیره‌ای گر چراغ جهان

برادر چو بشنید چندی گریست
چو اندرز بنوشت سالی بزیست

برفت و بماند این سخن یادگار
تو اندر جهان تخم زفتی مکار

که هم یک زمان روز تو بگذرد
چنین برده رنج تو دشمن خورد

چو آدینه هر مزد بهمن بود
برین کار فرخ نشیمن بود

می لعل پیش آور ای هاشمی
ز خمی که هرگز نگیرد کمی

چو شست و سه شد سال شد گوش کر
ز بیشی چرا جویم آیین و فر

کنون داستانهای شاه اردشیر
بگویم ز گفتار من یادگیر

چو بنشست بر گاه شاه اردشیر

چو بنشست بر گاه شاه اردشیر
بیاراست آن تخت شاپور پیر

کمر بست و ایرانیان را بخواند
بر پایهٔ تخت زرین نشاند

چنین گفت کز دور چرخ بلند
نخواهم که باشد کسی را گزند

جهان گر شود رام با کام من
ببینند تیزی و آرام من

ور ایدونک با ما نسازد جهان
بسازیم ما با جهان جهان

برادر جهان ویژه ما را سپرد
ازیرا که فرزند او بود خرد

فرستم روان ورا آفرین
که از بدسگالان بشست او زمین

چو شاپور شاپور گردد بلند
شود نزد او گاه و تاج ارجمند

سپارم بدو گاه و تاج و سپاه
که پیمان چنین کرد شاپور شاه

من این تخت را پایکار وی‌ام
همان از پدر یادگار وی‌ام

شما یکسره داد یاد آورید
بکوشید و آیین و داد آورید

چنان دان که خوردیم و بر ما گذشت
چو مردی همه رنج ما باد گشت

چو ده سال گیتی همی داشت راست
بخورد و ببخشید چیزی که خواست

نجست از کسی باژ و ساو و خراج
همی رایگان داشت آن گاه و تاج

مر او را نکوکار زان خواندند
که هرکس تن‌آسان ازو ماندند

چو شاپور گشت از در تاج و گاه
مر او را سپرد آن خجسته کلاه

نگشت آن دلاور ز پیمان خویش
به مردی نگه داشت سامان خویش

خردمند و شایسته بهرامشاه

خردمند و شایسته بهرامشاه
همی داشت سوک پدر چندگاه

چو بنشست بر جایگاه مهی
چنین گفت بر تخت شاهنشهی

که هر شاه کز داد گنج آگند
بدانید کان گنج نپراگند

ز ما ایزد پاک خشنود باد
بداندیش را دل پر از دود باد

همه دانش اوراست ما بنده‌ایم
که کاهنده و هم فزاینده‌ایم

جهاندار یزدان بود داد و راست
که نفزود در پادشاهی نه کاست

کسی کو به بخشش توانا بود
خردمند و بیدار و دانا بود

نباید که بندد در گنج سخت
به ویژه خداوند دیهیم و تخت

وگر چند بخشی ز گنج سخن
برافشان که دانش نیاید به بن

ز نیک و بدیها به یزدان گرای
چو خواهی که نیکیت ماند به جای

اگر زو شناسی همه خوب و زشت
بیابی به پاداش خرم بهشت

وگر برگزینی ز گیتی هوا
بمانی به چنگ هوا بی‌نوا

چو داردت یزدان بدو دست یاز
بدان تا نمانی به گرم و گداز

چنین است امیدم به یزدان پاک
که چون سر بیارم بدین تیره‌خاک

جهاندار پیروز دارد مرا
همان گیتی افروز دارد مرا

گر اندر جهان داد بپراگنم
ازان به که بیداد گنج آگنم

که ایدر بماند همه رنج ما
به دشمن رسد بی‌گمان گنج ما

که تخت بزرگی نماند به کس
جهاندار باشد ترا یار بس

بد و نیک ماند ز ما یادگار
تو تخم بدی تا توانی مکار

چو شد سال آن پادشا بر دو هفت
به پالیز آن سرو یازان بخفت

به یک چندگه دیر بیمار بود
دل کهتران پر ز تیمار بود

نبودش پسر پنج دخترش بود
یکی کهتر از وی برادرش بود

بدو داد ناگاه گنج و سپاه
همان مهر شاهی و تخت و کلاه

جهاندار برنا ز گیتی برفت
برو سالیان برگذشته دو هفت

ایا شست و سه ساله مرد کهن
تو از باد تا چند رانی سخن

همان روز تو ناگهان بگذرد
در توبه بگزین و راه خرد

جهاندار زین پیر خشنود باد
خرد مایه باد و سخن سود باد

اگر در سخن موی کافد همی
به تاریکی اندر ببافد همی

گر او این سخن‌ها که اندرگرفت
به پیری سرآرد نباشد شگفت

به نام شهنشاه شمشیرزن
به بالا سرش برتر از انجمن

زمانه به کام شهنشاه باد
سر تخت او افسر ماه باد

کزویست کام و بدویست نام
ورا باد تاج کیی شادکام

بزرگی و دانش ورا راه باد
وزو دست بدخواه کوتاه باد

ز شاهیش بگذشت چون هفت سال (2)

ز شاهیش بگذشت چون هفت سال
همه موبدان زو به رنج و وبال

سر سال هشتم مه فروَدین
که پیدا کند در جهان هور دین

یکی کودک آمدش هرمزد روز
به نیک اختر و فال گیتی فروز

هم‌آنگه پدر کرد بهرام نام
ازان کودک خرد شد شادکام

به در بر ستاره‌شمر هرک بود
که شایست گفتار ایشان شنود

یکی مایه‌ور بود با فر و هوش
سر هندوان بود نامش سروش

یکی پارسی بود هشیار نام
که بر چرخ کردی به دانش لگام

بفرمود تا پیش شاه آمدند
هشیوار و جوینده راه آمدند

به صلاب کردند ز اختر نگاه
هم از زیچ رومی بجستند راه

از اختر چنان دید خرم نهان
که او شهریاری بود در جهان

ابر هفت کشور بود پادشا
گو شاددل باشد و پارسا

برفتند پویان بر شهریار
همان زیچ و صلابها بر کنار

بگفتند با تاجور یزدگرد
که دانش ز هرگونه کردیم گرد

چنان آمد اندر شمار سپهر
که دارد بدین کودک خرد مهر

مر او را بود هفت کشور زمین
گرانمایه شاهی بود بافرین

ز گفتارشان شاد شد شهریار
ببخشیدشان گوهر شاهوار

چو ایشان برفتند زان بارگاه
رد و موبد و پاک دستور شاه

نشستند و جستند هرگونه رای
که تا چارهٔ آن چه آید به جای

گرین کودک خرد خوی پدر
نگیرد شو خسروی دادگر

گر ایدونک خوی پدر دارد اوی
همه بوم زیر و زبر دارد اوی

نه موبد بود شاد و نه پهلوان
نه او در جهان شاد روشن‌روان

همه موبدان نزد شاه آمدند
گشاده‌دل و نیک‌خواه آمدند

بگفتند کاین کودک برمنش
ز بیغاره دورست و ز سرزنش

جهان سربسر زیر فرمان اوست
به هر کشوری باژ و پیمان اوست

نگه کن به جایی که دانش بود
ز داننده کشور به رامش بود

ز پرمایگان دایگانی گزین
که باشد ز کشور برو آفرین

هنر گیرد این شاه خرم نهان
ز فرمان او شاد گردد جهان

چو بشنید زان موبدان یزدگرد
ز کشور فرستادگان کرد گرد

هم‌انگه فرستاد کسها به روم
به هند و به چین و به آباد بوم

همان نامداری سوی تازیان
بشد تا ببیند به سود و زیان

به هر سو همی رفت خواننده‌ای
که بهرام را پروراننده‌ای

بجوید سخنگوی و دانش‌پذیر
سخن‌دان و هر دانشی یادگیر

بیامد ز هر کشوری موبدی
جهاندیده و نیک‌پی بخردی

چو یکسر بدان بارگاه آمدند
پژوهنده نزدیک شاه آمدند

بپرسید بسیار و بنواختشان
به هر برزنی جایگه ساختشان

برفتند نعمان و منذر به شب
بسی نامداران گرد از عرب

بزرگان چو در پارس گرد آمدند
بر تاجور یزدگرد آمدند

همی گفت هرکس که ما بنده‌ایم
سخن بشنویم و سراینده‌ایم

که باید چنین روزگار از مهان
که بایسته فرزند شاه جهان

به بر گیرد و دانش آموزدش
دل از تیرگیها بیفروزدش

ز رومی و هندی و از پارسی
نجومی و گر مردم هندسی

همه فیلسوفان بسیاردان
سخن‌گوی وز مردم کاردان

بگفتند هریک به آواز نرم
که ای شاه باداد و با رای و شرم

همه سربسر خاک پای توایم
به دانش همه رهنمای توایم

نگر تا پسندت که آید همی
وگر سودمندت که آید همی

چنین گفت منذر که ما بنده‌ایم
خود اندر جهان شاه را زنده‌ایم

هنرهای ما شاه داند همه
که او چون شبانست و ما چون رمه

سواریم و گردیم و اسپ افگنیم
کسی را که دانا بود بشکنیم

ستاره‌شمر نیست چون ما کسی
که از هندسه بهره دارد بسی

پر از مهر شاهست ما را روان
به زیر اندرون تازی اسپان دمان

همه پیش فرزند تو بنده‌ایم
بزرگی وی را ستاینده‌ایم

جز از گوی و میدان نبودیش کار (4)

جز از گوی و میدان نبودیش کار
گهی زخم چوگان و گاهی شکار

چنان بد که یک روز بی‌انجمن
به نخچیرگه رفت با چنگ زن

کجا نام آن رومی آزاده بود
که رنگ رخانش به می داده بود

به پشت هیون چمان برنشست
ابا سرو آزاده چنگی به دست

دلارام او بود و هم کام اوی
همیشه به لب داشتی نام اوی

به روز شکارش هیون خواستی
که پشتش به دیبا بیاراستی

فروهشته زو چار بودی رکیب
همی تاختی در فراز و نشیب

رکابش دو زرین دو سیمین بدی
همان هر یکی گوهر آگین بدی

همان زیر ترکش کمان مهره داشت
دلاور ز هر دانشی بهره داشت

به پیش اندر آمدش آهو دو جفت
جوانمرد خندان به آزاده گفت

که ای ماه من چون کمان را به زه
برآرم به شست اندر آرم گره

کدام آهو افگنده خواهی به تیر
که ماده جوانست و همتاش پیر

بدو گفت آزاده کای شیرمرد
به آهو نجویند مردان نبرد

تو آن ماده را نر گردان به تیر
شود ماده از تیر تو نر پیر

ازان پس هیون را برانگیز تیز
چو آهو ز چنگ تو گیرد گریز

کمان مهره انداز تا گوش خویش
نهد هم‌چنان خوار بر دوش خویش

هم‌انگه ز مهره بخاردش گوش
بی‌آزار پایش برآرد به دوش

به پیکان سر و پای و گوشش بدوز
چو خواهی که خوانمت گیتی فروز

کمان را به زه کرد بهرام گور
برانگیخت از دشت آرام شور

دو پیکان به ترکش یکی تیر داشت
به دشت اندر از بهر نخچیر داشت

هم‌انگه چو آهو شد اندر گریز
سپهبد سروهای آن نره تیز

به تیر دو پیکان ز سر برگرفت
کنیزک بدو ماند اندر شگفت

هم‌اندر زمان نر چون ماده گشت
سرش زان سروی سیه ساده گشت

همان در سروگاه ماده دو تیر
بزد همچنان مرد نخچیرگیر

دو پیکان به جای سرو در سرش
به خون اندرون لعل گشته برش

هیون را سوی جفت دیگر بتاخت
به خم کمان مهره در مهره ساخت

به گوش یکی آهو اندر فکند
پسند آمد و بود جای پسند

بخارید گوش آهو اندر زمان
به تیر اندر آورد جادو کمان

سر و گوش و پایش به پیکان بدوخت
بدان آهو آزاده را دل بسوخت

بزد دست بهرام و او را ز زین
نگونسار برزد به روی زمین

هیون از بر ماه‌چهره براند
برو دست و چنگش به خون درفشاند

چنین گفت کای بی‌خرد چنگ‌زن
چه بایست جستن به من برشکن

اگر کند بودی گشاد برم
ازین زخم ننگی شدی گوهرم

چو او زیر پای هیون در سپرد
به نخچیر زان پس کنیزک نبرد