اشعار فلسفی

ای میان سخن‌های سبز نجومی

ای میان سخن‌های سبز نجومی !
برگ انجیر ظلمت
عفت سبز را می‌رساند
سینه آب در حسرت عکس یک باغ
می‌سوزد.
سیب روزانه
در دهان طعم یک وهم دارد.
ای هراس قدیم !
در خطاب تو انگشت های من از هوش رفتند.
امشب
دست هایم از شاخه اساطیری
میوه می چینند.
امشب
هر درختی به اندازه ترس من برگ دارد.
جرات حرف در هرم دیدار حل شد.
ای سر آغاز های ملون!
چشم های مرا در وزش های جادو حمایت کنید.
من هنوز
موهبت های مجهول شب را
خواب می بینم.
من هنوز
تشنه آب های مشبک
هستم.
دگمه های لباسم
رنگ اوراد اعصار جادوست.
در علف زار پیش از شیوع تکلم
آخرین جشن جسمانی ما بپا بود.
من در این جشن موسیقی اختران را
از درون سفالینه ها می شنیدم
و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود.
ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن !
جذبه تو مرا همچنان برد.
– تا هوای تکامل ؟
– شاید.
در تب حرف ، آب بصیرت بنوشیم.
زیر ارث پراکنده شب
شرم پاک روایت روان است:
در زمان های پیش از طلوع هجاها
محشری از همه زندگان بود.
از میان تمام حریفان
فک من از غرور تکلم ترک خورد.
بعد
من که تا زانو
در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم
دست و رو در تماشای اشکال شستم.
بعد ، در فصل دیگر ،
کفش های من از لفظ شبنم
تر شد.
بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم
هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می شنیدم.
بعد دیدم که از موسم دست هایم
ذات هر شاخه پرهیز می کرد.
ای شب ارتجالی !
دستمال من از خوشه خام تدبیر پر بود.
پشت دیوار یک خواب سنگین
یک پرنده از انس ظلمت می آمد
دستمال مرا برد.
اولین ریگ الهام در زیر پایم صدا کرد.
خون من میزبان رقیق فضا شد.
نبض من در میان عناصر شنا کرد.
ای شب …
نه ، چه می گویم،
آب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دریچه .
سمت انگشت من با صفا شد.

زن دم درگاه بود

زن دم درگاه بود
با بدنی از همیشه.
رفتم نزدیک:
چشم ، مفصل شد.
حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق.
سایه بدل شد به آفتاب.
رفتم قدری در آفتاب بگردم.
دور شدم در اشاره های خوشایند:
رفتم تا وعده گاه کودکی و شن ،
تا وسط اشتباه های مفرح،
تا همه چیزهای محض.
رفتم نزدیک آب های مصور،
پای درخت شکوفه دار گلابی
با تنه ای از حضور.
نبض می آمیخت با حقایق مرطوب.
حیرت من با درخت قاتی می شد.
دیدم در چند متری ملکوتم.
دیدم قدری گرفته ام.
انسان وقتی دلش گرفت
از پی تدبیر می رود.
من هم رفتم.
رفتم تا میز،
تا مزه ماست، تا طراوت سبزی .
آنجا نان بود و استکان و تجرع:
حنجره می سوخت در صراحت ودکا.
باز که گشتم،
زن دم درگاه بود
با بدنی از همیشه ها جراحت.
حنجره جوی آب را
قوطی کنسرو خالی
زخمی می کرد.

باید بلند شد در امتداد وقت قدم زد

صبح است.
گنجشک محض
می خواند.
پاییز، روی وحدت دیوار
اوراق می شود.
رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را
از خواب می پراند:
یک سیب
در فرصت مشبک زنبیل
می پوسد.
حسی شبیه غربت اشیا
از روی پلک می گذرد.
بین درخت و ثانیه سبز
تکرار لاجورد
با حسرت کلام می آمیزد.
اما
ای حرمت سپیدی کاغذ !
نبض حروف ما
در غیبت مرکب مشاق می زند.
در ذهن حال ، جاذبه شکل
از دست می رود.
باید کتاب را بست.
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه کرد، ابهام را شنید.
باید دویدن تا ته بودن.
باید به بوی خاک فنا رفت.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف.

باران اضلاع فراغت را می‌شست

باران
اضلاع فراغت را می‌شست.
من با شن‌های
مرطوب عزیمت بازی می‌کردم
و خواب سفرهای منقش می‌دیدم.
من قاتی آزادی شن ها بودم.
من
دلتنگ
بودم.
در باغ
یک سفره مانوس
پهن
بود.
چیزی وسط سفره، شبیه
ادراک منور:
یک خوشه انگور
روی همه شایبه را پوشید.
تعمیر سکوت
گیجم کرد.
دیدم که درخت ، هست.
وقتی که درخت هست
پیداست که باید بود،
باید بود
و رد روایت را
تا متن سپید
دنبال کرد.
اما
ای یاس ملون!

آسمان پر شد از خال پروانه‌های تماشا

آسمان پر شد از خال پروانه‌های تماشا.
عکس گنجشک افتاد در آب رفاقت.
فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه.
باد می آمد از سمت زنبیل سبز کرامت.
شاخه مو به انگور
مبتلا بود.
کودک آمد
جیب هایش پر از شور چیدن.
(ای بهار جسارت !
امتداد تو در سایه کاج های تامل
پاک شد.)
کودک از پشت الفاظ
تا علف های نرم تمایل دوید،
رفت تا ماهیان همیشه.
روی پاشویه حوض
خون کودک پر از فلس تنهایی زندگی شد.
بعد ، خاری
پای او را خراشید.
سوزش چشم روی علف ها فنا شد.
(ای مصب سلامت !
شور تن در تو شیرین فرو می نشیند.)
جیک جیک پریروز گنجشک های حیاط
روی پیشانی فکر او ریخت .
جوی آبی که از پای شمشاد ها تا تخیل روان بود
جهل مطلوب تن را به همراه می برد.
کودک از سهم شاداب خود دور می شد.
زیر باران تعمیدی فصل
حرمت رشد
از سر شاخه های هلو روی پیراهنش ریخت.
در مسیر غم صورتی رنگ اشیا
ریگ های فراغت هنوز
برق می زد.
پشت تبخیر تدریجی موهبت ها
شکل پرپرچه ها محو می شد.
کودک از باطن حزن پرسید:
تا غروب عروسک چه اندازه راه است؟
هجرت بزرگی از شاخه، او را تکان داد.
پشت گل های دیگر
صورتش کوچ می کرد.
( صبحگاهی در آن روزهای تماشا
کوچ بازیچه ها را
زیر شمشادهای جنوبی شنیدم.
بعد، در زیر گرما
مشتم از کاهش حجم انگور پر شد.
بعد، بیماری آب در حوض های قدیمی
فکرهای مرا تا ملامت کشانید.
بعد ها، در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسید.
گرته دلپذیر تغافل
روی شن های محسوس خاوش می شد.
من
روبرو می شدم با عروج درخت ،
با شیوع پر یک کلاغ بهاره،
با افول وزغ در سجایای نا روشن آب ،
با صمیمیت گیج فواره حوض ،
با طلوع تر سطل از پشت ابهام یک چاه.)
کودک آمد میان هیاهوی ارقام.
(ای بهشت پریشانی پاک پیش از تناسب !
خیس حسرت ، پی رخت آن روزها می شتابم.)
کودک از پله های خطا رفت بالا.
ارتعاشی به سطح فراغت دوید.
وزن لبخند ادراک کم شد.

روزی که دانش لب آب زندگی می‌کرد

روزی که
دانش لب آب زندگی می‌کرد،
انسان
در تنبلی لطیف یک مرتع
با فلسفه‌های لاجوردی خوش بود.
در سمت پرنده فکر می‌کرد.
با نبض درخت ، نبض او می‌زد.
مغلوب شرایط شقایق بود.
مفهوم درشت شط
در قعر کلام او تلاطم داشت.
انسان
در متن عناصر
می‌خوابید.
نزدیک طلوع ترس، بیدار
می‌شد.
اما گاهی
آواز غریب رشد
در مفصل ترد لذت
می‌پیچید.
زانوی عروج
خاکی می‌شد.
آن وقت
انگشت تکامل
در هندسه دقیق اندوه
تنها می‌ماند.

بعد از آن دیوانگی‌ها ای دریغ

بعد از آن دیوانگی‌ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته‌ام
گوییا (او) مُرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته‌ام

هر دم از آیینه می پرسم ملول
چیستم دیگر ، به چشمت چیستم ؟
لیک در آینه می بینم که ، وای
سایه ای هم زآنچه بودم نیستم

همچو آن رقاصهٔ هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش

ره نمی جویم به سوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام

می روم … اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا … ؟ منزل کجا …؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست

(او) چو در من مرد ، نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت

آه … آری … این منم … اما چه سود
(او) که در من بود ، دیگر نیست ، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
(او) که در من بود ، آخر کیست ، کیست ؟

کاش چون پاییز بودم

 

کاش چون پاییز بودم … کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه … چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند … شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمهٔ من …
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم :
چهرهٔ تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم … کاش چون پاییز بودم

 

 

بر لبانم سایه‌ای از پرسشی مرموز

بر لبانم سایه‌ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز

 

راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن ، امروز

گر چه از درگاه خود می رانیم ، اما
تا من اینجا بنده ، تو آنجا ، خدا باشی

 

سرگذشت تیرهٔ من ، سرگذشتی نیست
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ دردآلود انسانها

 

دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام طوفانها

چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هایی بر فرازش اشکِ اخترها

 

وحشت زندان و برق حلقه زنجیر –
داستانهایی ز لطفِ ایزد یکتا !

سینهٔ سرد زمین و لکه های گور
هر سلامی سایهٔ تاریک بدرودی

 

دستهایی خالی و در آسمانی دور
زردی ِخورشید ِبیمار ِتب آلودی

جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده ای ظلمانی و پایی به ره خسته

 

نه نشان ِآتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در ِبسته

آه … آیا ناله ام ره می برد در تو ؟
تا زنی بر سنگ ، جام ِخود پرستی را

 

یک زمان با من نشینی ، با من ِخاکی
از لب شعرم بنوشی درد هستی را

سالها در خویش افسردم ، ولی امروز
شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم

 

یا خمش سازی خروش بی شکیبم را
یا تو را من شیوه ای دیگر بیاموزم

دانم از درگاه خود می رانیم ، اما
تا من اینجا بنده ، تو آنجا ، خدا باشی

 

سرگذشت تیرهٔ من ، سرگذشتی نیست
کز سر آغاز و سرانجامش جدا باشی

چیستم من ؟ زادهٔ یک شام ِ لذتبار
ناشناسی پیش می راند در این راهَم

 

روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
من به دنیا آمدم ، بی آنکه خود خواهم

کی رهایم کرده ای ، تا با دوچشم ِ باز
برگزینم قالبی ، خود از برای خویش ؟

 

تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را
خود به آزادی نهم در راه ، پای ِ خویش

من به دنیا آمدم تا در جهان ِ تو
حاصل پیوند سوزان دو تن باشم

 

پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم ؟
من به دنیا آمدم بی آنکه من باشم

روزها رفتند و در چشم ِ سیاهی ریخت
ظلمتِ شبهای کور دیرپای تو

 

روزها رفتند و آن آوای لالایی
مُرد و پُر شد گوشهایم از صدای تو

کودکی همچون پرستوهای رنگین بال
رو به سوی آسمانهای دگر پر زد

 

نطفهٔ اندیشه در مغزم به خود جنبید
میهمانی بی خبر انگشت بر در زد

می دویدم در بیابانهای وهم انگیز
می نشستم در کنار چشمه ها سرمست

 

می شکستم شاخه های راز را ، امّا
از تن این بوته هر دم شاخه ای می رست

راه من تا دور دست دشتها می رفت
من شناور در شط اندیشه های خویش

 

می خزیدم در دل امواج سرگردان
می گسستم بند ظلمت را ز پای خویش

عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم ،
چیستم من ؟ از کجا آغاز می یابم ؟

 

گر سرا پا نور گرم زندگی هستم
از کدامین آسمان ِ راز می تابم ؟

از چه می اندیشم اینسان روز و شب خاموش ؟
دانهٔ اندیشه را در من که افشانده است ؟

 

چنگ در دست من و من چنگی ِ مغرور
یا به دامانم کسی این چنگ بنشانده است ؟

گر نبودم یا به دنیای دگر بودم
باز آیا قدرت اندیشه ام می بود ؟

 

باز آیا می توانسم که ره یابم
در معماهای این دنیای رازآلود ؟

ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز
سر نهادم در رهی تاریک و پیچاپیچ

 

سایه افکندی بر آن (پایان) و دانستم
پای تا سر هیچ هستم ، هیچ هستم ، هیچ

سایه افکندی بر آن (پایان) و در دستت
ریسمانی بود و آن سویش به گردنها

 

می کشیدی خلق را در کوره راه عمر
چشمهاشان خیره در تصویر آن دنیا

می کشیدی خلق را در راه و می خواندی :
( آتش ِ دوزخ نصیب کفر گویان باد

 

هر که شیطان را به جایم بر گزیند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد . )

خویش را ‌آیینه ای دیدم تهی از خویش
هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو

 

گاه نقش قدرتت ، گه نقش بیدادت
گاه نقش دیدگان خودپرستِ تو

گوسپندی در میان گله سرگردان
آنکه چوپانست ره بر گرگ بگشوده !

 

آنکه چوپانست خود سرمست از این بازی
مِی زده در گوشه ای آرام آسوده

می کشیدی خلق را در راه و می خواندی :
آتش دوزخ نصیب کفرگویان باد

 

هر که شیطان را به جایم برگزیند ، او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد .

آفریدی خود تو این شیطان ِ ملعون را
عاصیش کردی و او را سوی ما راندی

 

این تو بودی ، این تو بودی کز یکی شعله
دیوی اینسان ساختی ، در راه بنشاندی

مهلتش دادی که تا دنیا به جا باشد
با سرانگشتان شومش آتش افروزد

 

لذتی وحشی شود در بستری خاموش
بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد

هر چه زیبا بود بی رحمانه بخشیدیش
شعر شد ، فریاد شد ، عشق و جوانی شد

 

عطر گلها شد به روی دشتها پاشید
رنگ دنیا شد ، فریب زندگانی شد

موج شد بر دامن موّاج رقاصان
آتش مِی شد درون خُم به جوش آمد

 

آن چنان در جان مِی خواران خروش افکند
تا ز هر ویرانه بانگ نوش نوش آمد

نغمه شد در پنجهٔ چنگی به خود پیچید
لرزه شد بر سینه های سیمگون افتاد

 

خنده شد دندان مهرویان نمایان کرد
عکس ساقی شد به جام واژگون افتاد

سِحر آوازش در این شبهای ظلمانی
هادی گم کرده راهان در بیابان شد

 

بانگ پایش در دل محرابها رقصید
برق چشمانش چراغ رَهنوردان شد

هر چه زیبا بود بی رحمانه بخشیدیش
در ره زیبا پرستانش رها کردی

 

آن گه از فریاد های خشم و قهر خویش
گنبد مینای ما را پر صدا کردی

چشم ما لبریز از آن تصویر افسونی
ما به پای افتاده در راه سجود تو

 

رنگ خون گیرد دمادم در نظرهامان
سرگذشت تیرهٔ قوم (ثمود) تو

خود نشستی تا بر آنها چیره شد آنگاه
چون گیاهی خشک کردیشان ز طوفانی

 

تندباد خشم تو بر قوم (لوط) آمد
سوختیشان ، سوختی با برق سوزانی

وای از این بازی ، از این بازی ِ درد آلود
از چه ما را این چنین بازیچه می سازی ؟

 

رشتهٔ تسبیح و در دست تو می چرخیم
گرم می چرخانی و بیهوده می تازی

چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد
با (خطا) ، این لفظ مبهم ، آشنا گشتیم

 

تو خطا را آفریدی ، او به خود جنبید
تاخت بر ما ، عاقبت نفس ِ خطا گشتیم

گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود
هیچ شیطان را به ما مهری و راهی بود ؟

 

هیچ در این روح طغیان کردهٔ عاصی
زو نشانی بود ، یا آوای پایی بود ؟

تو من و ما را پیاپی می کشی در گود
تا بگویی می توانی این چنین باشی

 

تا من وما جلوه گاه قدرتت باشیم
بر سر ما پتک سرد آهنین باشی

چیست این شیطان از درگاه ها رانده ؟
در سرای خامُش ما میهمان مانده

 

بر اثیر پیکر سوزنده اش دستی
عطر لذتهای دنیا را بیافشانده

چیست او ، جز آن چه تو می خواستی باشد
تیره روحی ، تیره جانی ، تیره بینایی

 

تیره لبخندی بر آن لبهای بی لبخند
تیره آغازی ، خدایا ، تیره پایانی

میل او کی مایهٔ این هستی تلخست ؟
رأی او را کی از او در کار پرسیدی ؟

 

گر رهایش کرده بودی تا به خود باشد
هرگز از او در جهان نقشی نمی دیدی

ای بسا شبها که در خواب من آمد او
چشمهایش چشمه های اشک و خون بودند

 

سخت می نالید و می دیدم که بر لبهاش
ناله هایش خالی از رنگ فُسون بودند

شرمگین زین نام ننگ آلودهٔ رسوا
گوشه ای می جست تا از خود رها گردد

 

پیکرش رنگ پلیدی بود و او گریان
قدرتی می خواست تا از خود جدا گردد

ای بسا شبها که با من گفتگو می کرد
گوش من گویی هنوز از ناله لبریز است :

 

شیطان : تف بر این هستی ، بر این هستی ِدردآلود
تف بر این هستی که این سان نفرت انگیزست

خالق من او ، و او هر دم به گوش خلق
از چه می گوید چنان بودم ، چنین باشم

 

من اگر شیطان مکّارم گناهم چیست ؟
او نمی خواهد که من چیزی جز این باشم

دوزخش در آرزوی طعمه ای می سوخت
دام صیادی به دستم داد و رامم کرد

 

تا هزاران طعمه در دام افکنم ، ناگاه
عالمی را پرخروش از بانگ نامم کرد

دوزخش در آرزوی طعمه ای می سوخت
منتظر ، بَرپا ، مَلَک های عذاب او

 

نیزه های آتشین و خیمه های دود
تشنهٔ قربانیان بی حساب او

میوهٔ تلخ ِ درخت وحشی ِ (زَقوم)
همچنان بر شاخه ها افتاده بی حاصل

 

آن شرابِ از حمیم دوزخ آغشته
نازَده کس را شرار ِ تازه ای در دل

دوزخش از ضجه های درد خالی بود
دوزخش بیهوده می تابید و می افروخت

 

تا به این بیهودگی رنگ دگر بخشد
او به من رسم فریب خلق را آموخت

من چه هستم ؟ خود سیه روزی که بر پایش
بندهای سرنوشتی تیره پیچیده

 

ای مریدان من ، ای گمگشتگان راه
راه ِ ما را او گزیده ، نیک سنجیده

ای مریدان من ، ای گمگشتگان راه
راه ، راهی نیست تا راهی به او جوییم

 

تا به کی در جستجوی راه می کوشید ؟
راه ناپیداست ، ما خود راهی ِ اوییم

ای مریدان من ، ای نفرین ِ او بر ما
ای مریدان من ، ای فریاد ِ ما از او

 

ای همه بیداد ِ او ، بیداد ِ او بر ما
ای سراپا خنده های شادِ ما از او

ما نه دریاییم تا خود موج خود گردیم
ما نه طوفانیم تا خود خشم خود باشیم

 

ما که از چشمان او بیهوده افتادیم
از چه می کوشیم تا خود چشم ِ خود باشیم ؟

ما نه آغوشیم ، تا از خویشتن سوزیم
ما نه آوازیم تا از خویشتن لرزیم

 

ما نه (ما) هستیم تا بر ما گنه باشد
ما نه (او) هستیم تا از خویشتن ترسیم

ما اگر در دام نا افتاده می رفتیم
دام ِ خود را با فریبی تازه می گسترد

 

او برای دوزخ ِ تبدار سوزانش
طعمه هایی تازه در هر لحظه می پرورد

ای مریدان من ، ای گمگشتگان راه
من خود از این نام ننگ آلوده بیزارم

 

گر چه او کوشیده تا خوابم کند ، اما
( من که شیطانم ، دریغا ، سخت بیدارم )

ای بسا شبها که من با او در آن ظلمت
اشک باریدم ، پیاپی اشک باریدم

 

ای بسا شبها که من لبهای شیطان را
چون ز گفتن مانده بود ، آرام بوسیدم

ای بسا شبها که بر آن چهرهٔ پرچین
دستهایم با نوازش ها فرود آمد

 

ای بسا شبها که تا آوای او برخاست
زانوانم بی تأمل در سجود آمد

ای بسا شبها که او از آن ردای سرخ
آرزو می کرد تا یک دم برون باشد

 

آرزو می کرد تا روح صفا گردد
نی خدای ِ نیمی از دنیای دون باشد

باراِلها ، حاصل این خود پرستی چیست ؟
( ما که خود افتادگان ِ زار ِ مسکینیم )

 

ما که جز نقش تو در هر کار و هر پندار
نقش دستی ، نقش جادویی نمی بینیم

ساختی دنیای خاکی را و می دانی
پای تا سر جز سرابی ، جز فریبی نیست

 

ما عروسکها و دستان تو دربازی
کفر ما ، عصیان ما ، چیز غریبی نیست

شکر گفتی گفتنت ، شکر تو را گفتیم

لیک دیگر تا به کی شکر تو را گوییم

 

راه می بندی و می خندی به ره پویان
در کجا هستی ، کجا ، تا در تو ره جوییم ؟

ما که چون مومی به دستت شکل می گیریم
پس دگر افسانهٔ روز قیامت چیست ؟

 

پس چرا در کام دوزخ سخت می سوزیم ؟
این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست ؟

این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
سر به سر آتش ، سراپا ناله های درد

 

بس غل و زنجیرهای تفته بر پاها
از غبار جسم ها ، خیزنده دودی سرد

خشک و تر با هم میان شعله ها در سوز
خرقه پوش ِ زاهد و رند ِ خراباتی

 

مِی فروش بیدل و میخوارهٔ سرمست
ساقی روشنگر و پیر سماواتی

این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
باز آنجا دوزخی در انتظار ماست

 

بی پناهانیم و دوزخبان ِ سنگین دل
هر زمان گوید که در هر کار یار ماست !

یاد باد آن پیر فرّخ رای فرخ پی
آن که از بختِ سیاهش نام (شیطان) بود

 

آن که در کار تو و عدل تو حیران بود
هر چه او می گفت ، دانستم ، نه جز آن بود

این منم آن بندهٔ عاصی که نامم را
دست تو با زیور این گفته ها آراست

 

وای بر من ، وای بر عصیان و طغیانم
گر بگویم ، یا نگویم ، جای من آنجاست

باز در روز قیامت بر من ِ ناچیز
خرده می گیری که روزی کفرگو بودم

 

در ترازو می نهی بار گناهم را
تا بگویی سرکش و تاریک خو بودم

کفه ای لبریز از بار ِ گناه من
کفه دیگر چه ؟ می پرسم خداوندا

 

چیست میزان تو در این سنجش مرموز ؟
میل ِ دل یا سنگهای تیرهٔ صحرا؟

خود چه آسانست در آن روز هول انگیز
روی در روی تو ، از (خود) گفتگو کردن

 

آبرویی را که هر دم می بری از خلق
در ترازوی تو نا گه جستجو کردن !

در کتابی ، یا که خوابی ، خود نمی دانم
نقشی از آن بارگاه ِ کبریا دیدم

 

تو به کار داوری مشغول و صد افسوس
در ترازویت ریا دیدم ، ریا دیدم

خشم کن ، اما ز فریادم مپرهیزان
من که فردا خاک خواهم شد ، چه پرهیزی

 

خوب می دانم سر انجامم چه خواهد بود
تو گرسنه ، من ، خدایا ، صید ِناچیزی

تو گرسنه ، دوزخ آنجا کام بگشوده
مارهای زهرآگین تک درختانش

 

از دَم ِ آنها فضاها تیره و مسموم
آب چرکینی شراب تلخ و سوزانش

در پس دیوارهایی سخت پا برجا
(هاویه) آن آخرین گودال آتشها

 

خویش را گسترده تا ناگه فرا گیرد
جسم های خاکی و بی حاصل ما را

 

کاش هستی را به ما هرگز نمی دادی
یا چو دادی ، هستی ِ ما هستی ِ ما بود

 

می چشیدم این شرابِ ارغوانی را
نیستی ، آن گه ، خمارِ مستی ِما بود

سالها ما آدمکها بندگان تو
با هزاران نغمهٔ ساز تو رقصیدیم

 

عاقبت هم زآتش خشم تو می سوزیم
معنی عدل تو را هم خوب فهمیدیم

تا تو را ما تیره روزان دادگر خوانیم
چهر ِ خود را در حریر مهر پوشاندی

 

از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز
نسیه دادی ، نقد ِ عمر از خلق بستاندی

گرم از هستی ، ز هستی ها حذر کردند
سالها رخساره بر سجّاده ساییدند

 

از تو نامی بر لب و در عالم ِ رویا
جامی از مِی چهره ای زآن حوریان دیدند

هم شکستی ساغرِ (امروزهاشان) را
هم به (فرداهایشان) با کینه خندیدی

 

گور خود گشتند و ای باران رحمتها
قرنها بگذشت و بر آن نباریدی

از چه می گویی حرامست این می گلگون ؟
در بهشتت جویها از می روان باشد

 

هدیهٔ پرهیزکاران عاقبت آنجا
حوری ای از حوریان آسمان باشد

می فریبی هر نفس ما را به افسونی
می کشانی هر زمان ما را به دریایی

 

در سیاهی های این زندان می افروزی
گاه از باغ بهشتت شمع رویایی

ما اگر در این جهان بی در و پیکر
خویش را در ساغری سوزان رها کردیم

 

باراِلها ، باز هم دستِ تو در کارست
از چه می گویی که کاری ناروا کردیم ؟

در کنار چشمه های سلسبیل تو
ما نمی خواهیم آن خواب طلایی را

 

سایه های سِدر و طوبا زآن ِ خوبان باد
بر تو بخشیدیم این لطفِ خدایی را

حافظ ، آن پیری که دریا بود و دنیا بود
بر (جویی) بفروخت این باغ بهشتی را

 

من که باشم تا به جامی نگذرم از آن ؟
تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را

چیست این افسانهٔ رنگین عطرآلود ؟
چیست این رویای جادوبار سِحرآمیز ؟

 

کیستند این حوریان این خوشه های نور ؟
جامه هاشان از حریر نازکِ پرهیز

کوزه ها در دست و بر آن ساقهای نرم
لرزش موج خیال انگیز دامانها

 

می خرامند از دری بر درگهی آرام
سینه هاشان خفته در آغوش مرجانها

آبها پاکیزه تر از قطره های اشک
نهرها بر سبزه های تازه لغزیده

 

میوه ها چون دانه های روشن یاقوت
گاه چیده ، گاه بر هر شاخه ناچیده

سبز خطّانی سراپا لطف و زیبایی
ساقیان بزم و رَهزن های گنج دل

 

حُسنشان جاوید و چشمان بهشتی ها
گاه بر آنان گهی بر حوریان مایل

قصر ها ، دیوارهاشان مرمر موّاج
تخت ها ، بر پایه هاشان دانهٔ الماس

 

پرده ها چون بالهایی از حریر سبز
از فضاها می تراود عطرِ تند ِ یاس

ما در اینجا خاکِ پای باده و معشوق
ناممان میخوارگان رانده رسوا

 

تو در آن دنیا می و معشوق می بخشی
مؤمنان بی گناهِ پارسا خو را

آن (گناه) تلخ وسوزانی که در راهش
جان ما را شوق وصلی و شتابی بود

 

در بهشتت ناگهان نام ِ دگر بگرفت
در بهشتت ، باراِلها ، خود ثوابی بود

هر چه داریم از تو داریم ، ای که خود گفتی :
( مهر من دریا و خشمم همچو طوفانست

 

هر که را من خواهم او را تیره دل سازم
هر که را من برگزینم ، پاکدامانست )

پس دگر ما را چه حاصل زین عبث کوشش
تا درون غرفه های عاج ره یابیم

 

یا برانی یا بخوانی ، میل میل تست
ما ز فرمانت خدایا رخ نمی تابیم

تو چه هستی ای همه هستی ِ ما از تو ؟
تو چه هستی جز دو دستِ گرم در بازی ؟

 

دیگران در کار گل مشغول و تو در گل
می دمی ، تا بندهٔ سر گشته ای سازی

تو چه هستی ، ای همه هستی ِ ما از تو ؟
جز یکی سدّی به راه جستجوی ما

 

گاه در چنگال خشمت میفشاریمان
گاه می آیی و می خندی به روی ما

تو چه هستی ؟ بندهٔ نام و جلال خویش
دیده در آیینهٔ دنیا جمال خویش

 

هر دم این آیینه را گردانده تا بهتر
بنگرد در جلوه های بی زوال خویش

برق چشمان ِ سرابی ، رنگِ نیرنگی
شیرهٔ شبهای شومی ، ظلمتِ گوری

 

شاید آن خفّاش پیر ِ خفته ای کز خشم
تشنهٔ سرخی ِ خونی ، دشمن ِ نوری

خود پرستی تو ، خدایا ، خود پرستی تو
کفر می گویم ، تو خارم کن ، تو خاکم کن

 

با هزاران ننگ آلودی مرا اما
گر خدایی – در دلم بنشین و پاکم کن

لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزیم

 

بعد از آن یا اشک ، یا لبخند ، یا فریاد
فرصتی تا توشهٔ ره را بیندوزیم

آه ای زندگی

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم

همه ذرات جسم خاکی من
از تو ، ای شعر ِ گرم در سوزند

آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز بادهٔ روزند

با هزاران جوانه می خواند
بوتهٔ نسترن سرود تو را

هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود تو را

من تو را در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی

در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم ، پر شدم ز زیبایی

پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید

از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید

حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم

پوچ پنداشتم فریب تو را
ز تو ماندم ، تو را هدر کردم

غافل از آنکه تو به جایی و من
همچو آبی روان که در گذرم

گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ می سپرم

آه ، ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود

ورنه گر مرگ بنگرد در من
روی آیینه ام سیاه شود

عاشقم ، عاشق ستارهٔ صبح
عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن

می مکم با وجود تشنهٔ خویش
خون سوزان لحظه های تو را

آنچنان از تو کام می گیرم
تا به خشم آورم خدای تو را !