رباعی
آمد ز درم دوست، زمانی چه مدید،
افسوس کنان که موی گشتت چه سپید
گفتم: چو سیه کار زمان بل من خواست
کاید به صفا، دستش بر موی رسید
گفتم: سخنی ساز که غم بزداید
گفتا: به غمی شو که غمت افزاید
گفتم کی آن دیر سفر باز اید؟
گفتا بشکیب عاشق! او می آید
این ابر نه بر تو نه به من میگرید
نه نیز به روی یاسمن میگرید
بر شوره ی بی حاصل از بس که گریست
بر حاصل کار خویشتن، میگرید
گفتم: چه کس این نقش برین رنگ کشید
دم بر سرو شاخش به میان رنگ کشید؟
گفت: اهرمنی ست شاید، اما گویند
نقشی ست نکو که دست ارژنگ کشید
تاریک شب است و روی صحراست سفید
یک خال سیه نیز نه در اوست پدید
تاریک شب است و هر که یارش در بر
جز من که رسید صبح و یارم نرسید
پایی نه که در راه تمامی پوید
دستی نه که زنهار زوا می جوید
بنگر به چه حالم، نه پیامیم از دوست
نه نیز زبانی که پیامی گوید
یاران بنشینید و به من گوش دهید
دل بر سر کار من خاموش دهید
از راه بیبان دراز آمده ام
آبی به من تشنه ی مدهوش دهید
گفتم: چه کنم بر زبر موج دچار؟
گفت الحذر از نگاه آن افسونکار!
گفتم: مفری؟ گفت: دعا کن نیما
یارب تو بپرهیزم از خلق آزار
ناخوش به تنم من از شب ناخوشدار
ای همنفسم چراغ من خامشدار
می آید او می آید آری باشد
کاوه ره به شب انداخته باشد، هشدار
گفتم: ستمت؟ گفت: شکیبایی دار
گفتم: به شکیب؟ گفت: یارایی دار.
گفتم: بهم این هر دو مراد باشد گفت:
گرراست همی گویی، شیدایی دار