رباعی

صد گونه ستم کردی و دل سوختیم

صد گونه ستم کردی و دل سوختیم
آنگه به غم خویش بیندوختیم

من هیچ نگویم ز چه افروختیم
جز حرف خود اما چه بیاموختیم؟

یکدم نه زمان دهد که درمان جویم

یکدم نه زمان دهد که درمان جویم
لختی نه امان که دست از جان شویم

چون می رود از وی سخنم، می رنجد
از من که چرا سخن پریشان گویم

عمری ز پی حریف و پیمانه شدیم

عمری ز پی حریف و پیمانه شدیم
عمری به هر آنچه بود بیگانه شدیم

تا وقت برآید که چه کردیم و چه شد
رو از همه درکشیده افسانه شدیم

گفتم نفسی بمان که حرفی گویم

گفتم نفسی بمان که حرفی گویم
گفتا ره می ده که به راهم پویم

گفتم دل من نیز بری با خود؟ گفت
چون دانستی که همسفر می جویم؟

افروخت مرا، که شمع افروخته به

افروخت مرا، که شمع افروخته به
پس سوخت مرا، که حرف با سوخته به

اکنون که بدو سوخته و افروخته ام
می گوید بس! که چشم بردوخته به

دل بر سر گیسوی تو آویخته به

دل بر سر گیسوی تو آویخته به
در او غم و اندیشه ات انگیخته به

گفتی گسلم زوی، همين کن که مگر
بر دامنت اوفتد که بگسیخته به

گفتم به دلم دور ز میندانش به

گفتم به دلم دور ز میندانش به
دل گفت ولی سر به بیانانش به

گفتم که به خون در کشدت زخم زند،
گفت این به، یا بلای هجرانش به؟

گفتم به رهت، گفت نیاشفتن به

گفتم به رهت، گفت نیاشفتن به
گفتم به غمت، گفت دمی خفتن به

گفتم: به کس اگر گویمت این بیهده حرف
گفتا: سخن بیهده ناگفتن به.

گفتی که بتاز! تاختم، دیگر چه؟

گفتی که بتاز! تاختم، دیگر چه؟
گفتی که بساز! ساختم، دیگر چه؟

گفتی که به من بباز، بستان دل من!
من این زنخست باختم، دیگر چه؟

سر برکشی از فراز دیوار، که چه؟

سر برکشی از فراز دیوار، که چه؟
بنمایی بر مردم دیدار، که چه؟

چون پا ندهد در تو رسد دست کسی
با سوختگان این همه آزار، که چه؟