فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال (1366)

یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال
بالهوی زلزلتنی و العقل فی الزلزال زال

قد رجعنا قد رجعنا جانبا من طورکم
انظرونا انظرونا نستقی الماء الزلال

کل شیء منکم عندی لذیذ طیب
منک طابت کل ارض ان ذا سحر حلال

گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم (1581)

گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم
کاندر این مکتب ندارد کر و فری هر معلم

متهم شو همچو یوسف تا در آن زندان درآیی
زانک در زندان نیاید جز مگر بدنام و ظالم

جای عاقل صدر دیوان جای مجنون قعر زندان
حبس و تهمت قسم عاشق تخت و منبر جای عالم

کم طمع شد آن کسی کو طمع در عشق تو بندد
کم سخن شد آن کسی که عشق با او شد مکالم

پنجه اندر خون شیران دارد آن شیر سمایی
غمزه خون خوار دارد غم ندارد از مظالم

گر بگویم ور خموشم ور بجوشم ور نجوشم
اندر این فتنه خوشم من تو برو می باش سالم

مشک بربند ای سقا تو گرچه اندر وقت خوردن
مستی آرد این معانی حیرت آرد این معالم

می خرامد جان مجلس سوی مجلس گام گام (1583)

می خرامد جان مجلس سوی مجلس گام گام
در جبینش آفتاب و در یمینش جام جام

می خرامد بخت ما کو هست نقد وقت ما
مشنو ای پخته از این پس وعده‌های خام خام

جاء نصر الله حقا مستجیبا داعیا
ان تعالوا یا کرامی و ادخلوا بین الکرام

قال ان الله یدعوا اخرجوا من ضیقکم
ان عقبا ملتقانا مشعر البیت الحرام

ترجمانش این بود کز خود برون آیید زود
ور نه هر دم بند باشد هر دو گامی دام دام

از خودی بیرون رویم آخر کجا در بیخودی
بیخودی معنی است معنی باخودی‌ها نام نام

ان تکن اسما فاسم بالمسمی مازج
لا کاسم شبه غمد و المسمی کالحسام

مجلس خاص اندرآ و عام را وادان ز خاص
ای درونت خاص خاص و ای برونت عام عام

هر که گوید کان چراغ دیده‌ها را دیده‌ام (1584)

هر که گوید کان چراغ دیده‌ها را دیده‌ام
پیش من نه دیده‌اش را کامتحان دیده‌ام

چشم بد دور از خیالش دوشمان بس لطف کرد
من پس گوش از خجالت تا سحر خاریده‌ام

گرچه او عیار و مکار است گرد خویشتن
از میان رخت او من نقدها دزدیده‌ام

پای از دزدی کشیدم چونک دست از کار شد
زانک دزدی دزدتر از خویشتن بشنیده‌ام

جمله مرغان به پر و بال خود پریده‌اند
من ز بال و پر خود بی‌بال و پر پریده‌ام

من به سنگ خود همیشه جام خود بشکسته‌ام
من به چنگ خود همیشه پرده‌ام بدریده‌ام

من به ناخن‌های خود هم اصل خود برکنده‌ام
من ز ابر چشم خود بر کشت جان باریده‌ام

ای سیه دل لاله بر کشتم چرا خندیده‌ای
نوبهارت وانماید آنچ من کاریده‌ام

چون بهارم از بهار شمس تبریزی خدیو
از درونم جمله خنده وز برون زاریده‌ام

ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم (1585)

ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم
صد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم

تو چراگاه خرانی نی مقام عیسیی
این چراگاه خران را من چرا بشناختم

آب شیرینم ندادی تا که خوان گسترده‌ای
دست و پایم بسته‌ای تا دست و پا بشناختم

دست و پا را چون نبندی گاهواره ت خواند حق
دست و پا را برگشایم پاگشا بشناختم

چون درخت از زیر خاکی دست‌ها بالا کنم
در هوای آن کسی کز وی هوا بشناختم

ای شکوفه تو به طفلی چون شدی پیر تمام
گفت رستم از صبا تا من صبا بشناختم

شاخ بالا زان رود زیرا ز بالا آمده‌ست
سوی اصل خویش یازم کاصل را بشناختم

زیر و بالا چند گویم لامکان اصل من است
من نه از جایم کجا را از کجا بشناختم

نی خمش کن در عدم رو در عدم ناچیز شو
چیزها را بین که از ناچیزها بشناختم

خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم (1586)

خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم
خویش را چون سرکه دیدم در شکر آمیختم

کاسه پرزهر بودم سوی تریاق آمدم
ساغری دردی بدم در آب حیوان ریختم

دیده پردرد بودم دست در عیسی زدم
خام دیدم خویش را در پخته‌ای آویختم

خاک کوی عشق را من سرمه جان یافتم
شعر گشتم در لطافت سرمه را می بیختم

عشق گوید راست می گویی ولی از خود مبین
من چو بادم تو چو آتش من تو را انگیختم

عشوه دادستی که من در بی‌وفایی نیستم (1587)

عشوه دادستی که من در بی‌وفایی نیستم
بس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم

چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بند
چون مرا گویی که دربند جدایی نیستم

من یکی کوهم ز آهن در میان عاشقان
من ز هر بادی نگردم من هوایی نیستم

من چو آب و روغنم هرگز نیامیزم به کس
زانک من جان غریبم این سرایی نیستم

ای در اندیشه فرورفته که آوه چون کنم
خود بگو من کدخدایم من خدایی نیستم

من نگویم چون کنم دریا مرا تا چون برد
غرقه‌ام در بحر و دربند سقایی نیستم

در غم آنم که او خود را نماید بی‌حجاب
هیچ اندربند خویش و خودنمایی نیستم

من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم (1588)

من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم
آنک خم را ساخت هم او می شناسد خوی خم

کوزه‌ها محتاج خم و خم‌ها محتاج جو
در میان خم چه باشد آنچ دارد جوی خم

مستیان بس پدید و خمشان را کس ندید
عالمی زیر و زبر پیچان شده از بوی خم

گر نبودی بوی آن خم در دماغ خاص و عام
پس به هر محفل چرا دارند گفت و گوی خم

بوی خمش خلق را در کوزه فقاع کرد
شد هزاران ترک و رومی بنده و هندوی خم

جادوی بر خم نشیند می دواند شهر شهر
جادوان را ریش خندی می کند جادوی خم

در سر خود پیچ ای دل مست و بیخود چون شراب
همچنین می رو خراب از بوی خم تا روی خم

تا ببینی ناگهان مستی رمیده از جهان
نزد خم ای جان عمم که منم خالوی خم

روی از آن سو کن کز این سو گفت و گو را راه نیست
چون ز شش سو وارهیدی بازیابی سوی خم

چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم (1589)

چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم
پیش آن عید ازل جان بهر قربان می برم

چون کبوترخانه جان‌ها از او معمور گشت
پس چرا این زیره را من سوی کرمان می برم

زانک هر چیزی به اصلش شاد و خندان می رود
سوی اصل خویش جان را شاد و خندان می برم

زیر دندان تا نیاید قند شیرین کی بود
جان همچون قند را من زیر دندان می برم

تا که زر در کان بود او را نباشد رونقی
سوی زرگر اندک اندک زودش از کان می برم

دود آتش کفر باشد نور او ایمان بود
شمع جان را من ورای کفر و ایمان می برم

سوی هر ابری که او منکر شود خورشید را
آفتابی زیر دامن بهر برهان می برم

شمس تبریز ارمغانم گوهر بحر دل است
من ز شرم جان پاکت همچو عمان می برم

چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم (1590)

چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم
از معانی در معانی تا روم من خوشترم

در معانی گم شدستم همچنین شیرینتر است
سوی صورت بازنایم در دو عالم ننگرم

در معانی می گدازم تا شوم همرنگ او
زانک معنی همچو آب و من در او چون شکرم

دل نگیرد هیچ کس را از حیات جان خویش
من از این معنی ز صورت یاد نارم لاجرم

می خرامم من به باغ از باغ با روحانیان
چون گل سرخ لطیف و تازه چون نیلوفرم

کشتی تن را چو موجم تخته تخته بشکنم
خویشتن را بسکلم چون خویشتن را لنگرم

ور من از سختی دل در کار خود سستی کنم
زود از دریا برآید شعله‌های آذرم

همچو زر خندان خوشم اندر میان آتشش
زانک گر ز آتش برآیم همچو زر من بفسرم

من ز افسونی چو ماری سر نهادم بر خطش
تا چه افتد ای برادر از خط او بر سرم

من ز صورت سیر گشتم آمدم سوی صفات
هر صفت گوید درآ این جا که بحر اخضرم

چون سکندر ملک دارم شمس تبریزی ز لطف
سوی لشکرهای معنی لاجرم سرلشکرم