فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

امتزاج روح‌ها در وقت صلح و جنگ‌ها (158)

امتزاج روح‌ها در وقت صلح و جنگ‌ها
با کسی باید که روحش هست صافی صفا

چون تغییر هست در جان وقت جنگ و آشتی
آن نه یک روحست تنها بلک گشتستند جدا

چون بخواهد دل سلام آن یکی همچون عروس
مر زفاف صحبت داماد دشمن روی را

باز چون میلی بود سویی بدان ماند که او
میل دارد سوی داماد لطیف دلربا

از نظرها امتزاج و از سخن‌ها امتزاج
وز حکایت امتزاج و از فکر آمیزها

همچنانک امتزاج ظاهرست اندر رکوع
وز تصافح وز عناق و قبله و مدح و دعا

بر تفاوت این تمازج‌ها ز میل و نیم میل
وز سر کره و کراهت وز پی ترس و حیا

آن رکوع باتأنی وان ثنای نرم نرم
هم مراتب در معانی در صورها مجتبا

این همه بازیچه گردد چون رسیدی در کسی
کش سما سجده‌اش برد وان عرش گوید مرحبا

آن خداوند لطیف بنده پرور شمس دین
کو رهاند مر شما را زین خیال بی‌وفا

با عدم تا چند باشی خایف و امیدوار
این همه تأثیر خشم اوست تا وقت رضا

هستی جان اوست حقا چونک هستی زو بتافت
لاجرم در نیستی می‌ساز با قید هوا

گه به تسبیع هوا و گه به تسبیع خیال
گه به تسبیع کلام و گه به تسبیع لقا

گه خیال خوش بود در طنز همچون احتلام
گه خیال بد بود همچون که خواب ناسزا

وانگهی تخییل‌ها خوشتر از این قوم رذیل
اینت هستی کو بود کمتر ز تخییل عما

پس از آن سوی عدم بدتر از این از صد عدم
این عدم‌ها بر مراتب بود همچون که بقا

تا نیاید ظل میمون خداوندی او
هیچ بندی از تو نگشاید یقین می‌دان دلا

ای ز مقدارت هزاران فخر بی‌مقدار را (159)

ای ز مقدارت هزاران فخر بی‌مقدار را
داد گلزار جمالت جان شیرین خار را

ای ملوکان جهان روح بر درگاه تو
در سجودافتادگان و منتظر مر بار را

عقل از عقلی رود هم روح روحی گم کند
چونک طنبوری ز عشقت برنوازد تار را

گر ز آب لطف تو نم یافتی گلزارها
کس ندیدی خالی از گل سال‌ها گلزار را

محو می‌گردد دلم در پرتو دلدار من
می‌نتانم فرق کردن از دلم دلدار را

دایما فخرست جان را از هوای او چنان
کو ز مستی می‌نداند فخر را و عار را

هست غاری جان رهبانان عشقت معتکف
کرده رهبان مبارک پر ز نور این غار را

گر شود عالم چو قیر از غصه هجران تو
نخوتی دارد که اندرننگرد مر قار را

چون عصای موسی بود آن وصل اکنون مار شد
ای وصال موسی وش اندرربا این مار را

ای خداوند شمس دین از آتش هجران تو
رشک نور باقی‌ست صد آفرین این نار را

طال ما بتنا بلاکم یا کرامی و شتنا (273)

طال ما بتنا بلاکم یا کرامی و شتنا
یا حبیب الروح این الملتقی اوحشتنا

حبذا شمس العلی من ساعه نورتنا
مرحبا بدر الدجی من لیله ادهشتنا

لیس نبغی غیرکم قد طال ما جربتنا
ما لنا مولا سواکم طال ما فتشتنا

یا نسیم الصبح انی عند ما بشرتنی
یا خیال الوصل روحی عند ما جمشتنا

یا فراق الشیخ شمس الدین من تبریزنا
کم تری فی وجهنا آثار ما حرشتنا

ایه یا اهل الفرادیس اقرؤا منشورنا (274)

ایه یا اهل الفرادیس اقرؤا منشورنا
و ادهشوا من خمرنا و استسمعوا ناقورنا

حورکم تصفر عشقا تنحنی من ناره
لو رات فی جنح لیل او نهار حورنا

جاء بدر کامل قد کدر الشمس الضحی
فی قیان خادمات و استقروا دورنا

الف بدر حول بدری سجدا خروا له
طیبوا ما حولنا و استشرقوا دیجورنا

قد سکرنا من حواشی بدرهم اکرم بهم
استجابوا بغینا و استکثروا میسورنا

ابصرت روحی ملیحا زلزلت زلزالها (275)

ابصرت روحی ملیحا زلزلت زلزالها
انعطش روحی فقلت ویح روحی مالها

ذاق من شعشاع خمر العشق روحی جرعه
طار فی جو الهوی و استقلعت اثقالها

صار روحی فی هواه غارقا حتی دری
لو تلقاه ضریر تائه احوالها

فی الهوی من لیس فی الکونین بدر مثله
ان روحی فی الهوی من لا تری امثالها

لم تمل روحی الی مال الی ان اعشقت
رامت الاموال کی تنثر له اموالها

لم تزل سفن الهوی تجری بها مذ اصبحت
فی بحار العز و الاقبال یوما یالها

عین روحی قد اصابتها فاردتها بها
حین عدت فضلها و استکثرت اعمالها

افلحت من بعد هلک ان اعوان الهوی
اعتنوا فی امرها ان خففوا حمالها

آه روحی من هوی صدر کبیر فائق
کل مدح قالها فیه ازدرت اقوالها

ییاس النفس اللقاء من وصال فائت
حین تتلو فی کتاب الغیب من افعالها

حبذا احسان مولی عاد روحا اذ نفث
ناولتها شربه صفی لها احوالها

ان روحی تقشع اللقیات فی الماضی مدا
ثم لا تبصر مضی اذ تفکر استقبالها

اختفی العشق الثقیل فی ضمیری دره
ان روحی اثقلت من دره قد شالها

مثله ان اثقل الیوم المخاض حره
اوقعتها فی ردی لم تغنها احجالها

غیر ان سیدا جادت لها الطافه
ان روحی ربوه و استنزلت اطلالها

سیدا مولی عزیزا کاملا فی امره
شمس دین مالک اوفت لها آمالها

صادف المولی بروحی و هی فی ذاک الردی
من زمان اکرمته ما رات اذلالها

جاء من تبریز سربال نسیج بالهوی
اکتست روحی صباحا انزعت سربالها

قالت الروح افتخارا اصطفانا فضله
ثم غارت بعد حین من مقال نالها

آه از این زشتان که مه‌رو می‌نمایند از نقاب (298)

آه از این زشتان که مه‌رو می‌نمایند از نقاب
از درون‌سو کاه‌تاب و از برون‌سو ماهتاب

چنگ دجال از درون و رنگ ابدال از برون
دام دزدان در ضمیر و رمز شاهان در خطاب

عاشق چادر مباش و خر مران در آب و گل
تا نمانی ز آب و گل مانند خر اندر خلاب

چون به سگ نان افکنی‌، سگ بو کند آنگه خورد
سگ نه‌ای‌، شیری‌، چه باشد بهر نان چندین شتاب‌؟

در هر آن مردار بینی رنگکی گویی که جان
جان کجا‌ رنگ از کجا‌؟ جان را بجو‌، جان را بیاب

تو سؤال و حاجتی‌، دلبر جواب هر سؤال
چون جواب آید فنا گردد سؤال اندر جواب

از خطابش هست گشتی چون شراب از سعی آب
وز شرابش نیست گشتی همچو آب اندر شراب

او ز نازش سر کشیده همچو آتش در فروغ
تو ز خجلت سر فکنده چون خطا پیش صواب

گر خزان غارتی مر باغ را بی‌برگ کرد
عدل سلطان بهار آمد برای فتح باب

برگ‌ها چون نامه‌ها بر وی نبشته خط سبز
شرح آن خط‌ها بجو از عنده‌ُ ام‌الکتاب

یا وصال یار باید یا حریفان را شراب (299)

یا وصال یار باید یا حریفان را شراب
چونک دریا دست ندهد پای نِه در جوی آب

آن حریفان چو جان و باقیان جاودان
در لطافت همچو آب و در سخاوت چون سحاب

همرهانِ آبِ حیوان خضریانِ آسمان
زندگی هر عمارت گنج‌های هر خراب

آب یار نور آمد این لطیف و آن ظریف
هر دو غمازند لیکن نی ز کین بل ز احتساب

آب اندر طشت و یا جو چون ز کف جنبان شود
نور بر دیوار هم آغاز گیرد اضطراب

عرق جنسیت برادر جون قیامت می‌کند
خود تو بنگر من خموشم وهو اعلم بالصواب

عاشقان را گرچه در باطن جهانی دیگرست (384)

عاشقان را گرچه در باطن جهانی دیگرست
عشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست

سینه‌های روشنان بس غیب‌ها دانند لیک
سینه عشاق او را غیب دانی دیگرست

بس زبان حکمت اندر شوق سرش گوش شد
زانک مر اسرار او را ترجمانی دیگرست

یک زمین نقره بین از لطف او در عین جان
تا بدانی کان مهم را آسمانی دیگرست

عقل و عشق و معرفت شد نردبان بام حق
لیک حق را در حقیقت نردبانی دیگرست

شب روان از شاه عقل و پاسبان آن سو شوند
لیک آن جان را از آن سو پاسبانی دیگرست

دلبران راه معنی با دلی عاجز بدند
وحیشان آمد که دل را دلستانی دیگرست

ای زبان‌ها برگشاده بر دل بربوده‌ای
لب فروبندید کو را همزبانی دیگرست

شمس تبریزی چو جمع و شمع‌ها پروانه‌اش
زانک اندر عین دل او را عیانی دیگرست

خلق‌های خوب تو پیشت دود بعد از وفات (385)

خلق‌های خوب تو پیشت دود بعد از وفات
همچو خاتونان مه رو می‌خرامند این صفات

آن یکی دست تو گیرد وان دگر پرسش کند
وان دگر از لعل و شکر پیش بازآرد زکات

چون طلاق تن بدادی حور بینی صف زده
مسلمات مؤمنات قانتات تائبات

بی عدد پیش جنازه می‌دود خوهای تو
صبر تو و النازعات و شکر تو و الناشطات

در لحد مونس شوندت آن صفات باصفا
در تو آویزند ایشان چون بنین و چون بنات

حله‌ها پوشی بسی از پود و تار طاعتت
بسط جانت عرصه گردد از برون این جهات

هین خمش کن تا توانی تخم نیکی کار تو
زانک پیدا شد بهشت عدن ز افعال ثقات

چون نداری تابِ دانش، چشم بگشا در صفات (386)

چون نداری تابِ دانش، چشم بگشا در صفات
چون نبینی بی‌جهت را نور، او بین در جهات

حوریان بین، نوریان بین، زیر این ازرق تتق
مسلمات مؤمنات قانتات تائبات

هر یکی با ناز باز و هر یکی عاشق‌نواز
هر یکی شمعِ طراز و هر یکی صبحِ نجات

هر یکی بسته‌دهان و موشکاف اندر بیان
هر یکی شکرستان و هر یکی کانِ نبات

جان کهنه می‌فشان و جان تازه می‌ستان
در فقیری می‌خرام و می‌ستان ز ایشان زکات

شیر جان زین مریمان خور چونک زاده ثاینی
تا چو عیسی فارغ آیی از بنین و از بنات

روز و شب را چون دو مجنون درکشان در سلسله
ای که هر روزت چو عید و هر شبت قدر و برات

چونک شه بنمود رخ را، اسب شد همراه پیل
عقل مسکین گشت مات و جان میان برد و مات

عاشقان را وقت شورش ابله و شپ‌شپ مبین
کوه جودی عاجز آید پیش ایشان در ثبات

جان جمله پیشه‌ها عشق‌ست اما آنک او
تره زار دل نبیند درفتد در ترهات

من خمش کردم چو دیدم خوش‌تر از خود ناطقی
پیش او میرم بگویم «اقتلونی یا ثقات»

شمس تبریزی چو بگشاید دهانِ چون شکر
از طرب در جنبش آید هم رمیم و هم رفات

رو خمش کن، قول کم گو، بعد از این فعال باش
چند گویی «فاعلاتن فاعلاتن فاعلات»