فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

شکنی شیشه مردم گرو از من گیری (2876)

شکنی شیشه مردم گرو از من گیری
همه شب عهد کنی روز شکستن گیری

شیری و شیرشکن کینه ز خرگوش مکش
قادری که شکنی شیر و تهمتن گیری

ای سلیمان که به فرمانت بود دیو و پری
بی گنه مور چرا بر سر خرمن گیری

ننگری هیچ غنی را و یکی عوری را
خوش گریبان کشی و گوشه دامن گیری

هین مترس ای دل از آن جور که مؤمن آن جاست
ای دل ار عاقلی آرام به مؤمن گیری

ترک یک قطره کنی ماهی دریا باشی
ترک یک حبه کنی ملکت مخزن گیری

دور از آبی تو چو روغن چو همه او نشوی
چون شدی او پس از آن آب ز روغن گیری

ننگ مردانی اگر او به جفا نیزه کشد
به سوی او نروی و پی جوشن گیری

بر یکی بوسه حقستت که چنان می‌لرزی (2877)

بر یکی بوسه حقستت که چنان می‌لرزی
ز آنک جان است و پی دادن جان می‌لرزی

از دم و دمدمه آیینه دل تیره شود
جهت آینه بر آینه دان می‌لرزی

این جهان روز و شب از خوف و رجا لرزان است
چونک تو جان جهانی تو جهان می‌لرزی

چون قماشات تو اندر همه بازار که راست
سزدت گر جهت سود و زیان می‌لرزی

تا که نخجیر تو از بیم تو خود چون لرزد
که تو صیادی و با تیر و کمان می‌لرزی

تو به صورت مهی اما به نظر مریخی
قاصد کشتن خلقی چو سنان می‌لرزی

گه پی فتنه گری چون می خم می‌جوشی
گه چو اعضای غضوب از غلیان می‌لرزی

دل چو ماه از پی خورشید رخت دق دارد
تو چرا همچو دل اندر خفقان می‌لرزی

به لطف جان بهاری تو و سرسبزی باغ
باز چون برگ تو از باد خزان می‌لرزی

خلق چون برگ و تو باد و همه لرزان تواند
ظاهرا صف شکنی و به نهان می‌لرزی

قصر شکری که به تو هر کی رسد شکر کند
سقف صبری تو که از بار گران می‌لرزی

چون که قاف یقین راسخ و بی‌لرزه بود
در گمانی تو مگر که چو کمان می‌لرزی

دم فروکش هله ای ناطق ظنی و خمش
کز دم فال زنان همچو زنان می‌لرزی

هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی (2878)

هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی
حیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی

جان شیرین تو در قبضه و در دست من است
تن بی‌جان چه کند گر تو ز تن بگریزی

گر همه زهرم با خوی منت باید ساخت
پس تو پروانه نه ای گر ز لگن بگریزی

چون کدو بی‌خبری زین که گلویت بستم
بستم و می‌کشمت چون ز رسن بگریزی

بلبلان و همه مرغان خوش و شاد از چمنند
جغد و بوم و جعلی گر ز چمن بگریزی

چون گرفتار منی حیله میندیش آن به
که شوی مرده و در خلق حسن بگریزی

تو که قاف نه‌ای گر چو که از جا بروی
تو زر صاف نه‌ای گر ز شکن بگریزی

جان مردان همه از جان تو بیزار شوند
چون مخنث اگر از خوب ختن بگریزی

تو چو نقشی نرهی از کف نقاش مکوش
وثنی چون ز کف کلک و شمن بگریزی

من تو را ماه گرفتم هله خورشید توی
در خسوفی گر از این برج و بدن بگریزی

تو ز دیوی نرهی گر ز سلیمان برمی
وز غریبی نرهی چون ز وطن بگریزی

نه خمش کن که مرا با تو هزاران کار است
خود سهیلت نهلد تا ز یمن بگریزی

ننگ هر قافله در شش دره ابلیسی (2879)

ننگ هر قافله در شش دره ابلیسی
تو به هر نیت خود مسخره ابلیسی

از برای علف دیو تو قربان تنی
بز دیوی تو مگر یا بره ابلیسی

سره مردا چه پشیمان شده‌ای گردن نه
که در این خوردن سیلی سره ابلیسی

شلغم پخته تو امید ببر زان تره زار
ز آنک در خدمت نان چون تره ابلیسی

نان ببینی تو و حیزانه درافتی در رو
عاشق نطفه دیو و نره ابلیسی

نیت روزه کنی توبره گوید کای خر
سر فروکن خر باتوبره ابلیسی

از حقیقت خبرت نیست که چون خواهد بود
تو بدان علم و هنر قوصره ابلیسی

در غم فربهی گوشت تو لاغر گشتی
ناله برداشته چون حنجره ابلیسی

کفر و ایمان چه می‌خور چو سگان قی می‌کن
ز آنک تو مؤمنه و کافره ابلیسی

تا دم مرگ و دم غرغره چون سرکه بد
ترش و گنده تو چون غرغره ابلیسی

گرد آن دایره گرده و خوان پر چو مگس
تا قیامت تو که از دایره ابلیسی

به حق و حرمت آنکه همگان را جانی (2880)

به حق و حرمت آنکه همگان را جانی
قدحی پر کن از آنکه صفتش می‌دانی

همه را زیر و زبر کن نه زبر مان و نه زیر
تا بدانند که امروز در این میدانی

آتش باده بزن در بُنهِ شرم و حیا
دل مستان بگرفت از طرب پنهانی

وقت آن شد که دل رفته به ما بازآری
عقل‌ها را چو کبوتر‌بچگان پرانی

نکته می‌گویی در حلقه مستان خراب
خوش بود گنج که درتابد در ویرانی

می جوشیده بر این سوختگان گردان کن
پیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی

چه شدم من‌؟ تو بگو هم که ‌«چه دانم‌؟» شده‌ام
کی بگوید لب تو حرف بدین آسانی‌؟

گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی (2881)

گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی
شکم گرسنگان را تو به نان ترسانی

و به دشنام بتم آیی و تهدید دهی
مردگان را بنشانی و به جان ترسانی

ور به مجنون سقطی از لب لیلی آری
همچو مخمورکش از رطل گران ترسانی

من که چون دیگ بر آتش ز تبش خشک لبم
گوش آنم کم از آن چرب زبان ترسانی

گرگ هجران پی من کرد و مرا ننگ آورد
گرگ ترسد نه من ار تو به شبان ترسانی

باده‌ای گر تو ز تلخی ویم بیم دهی
ساده‌ای گر مگسان را تو بخوان ترسانی

پاکبازند و مقامر که در این جا جمعند
نیست تاجر که تو او را به زیان ترسانی

چون خیالات لطیفند نه خونند و نه گوشت
که تو تیری بزنی یا به کمان ترسانی

تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی (2882)

تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی
بر سر و سبلت این خنده زنان خنده زنی

ژنده پوشیدی و جامه ملکی برکندی
پاره پاره دل ما را تو بر آن ژنده زنی

هر کی بندی است از این آب و از این گل برهد
گر تو یک بند از آن طره بر این بنده زنی

ساقیا عقل کجا ماند یا شرم و ادب
زان می لعل چو بر مردم شرمنده زنی

ماه فربه شود آن سان که نگنجد در چرخ
گر تو تابی ز رخت بر مه تابنده زنی

ماه می‌گوید با زهره که گر مست شوی
ز آنچ من مست شدم ضرب پراکنده زنی

ماه تا ماهی از این ساقی جان سرمستند
نقد بستان تو چرا لاف ز آینده زنی

خیز کامروز همایون و خوش و فرخنده‌ست
خاصه که چشم بر آن چهره فرخنده زنی

سر باز از کله و پاش از این کنده غمی است
برهد پاش اگر تیشه بر این کنده زنی

هله ای باز کله بازده و پر بگشا
وقت آن شد که بر آن دولت پاینده زنی

همچو منصور تو بر دار کن این ناطقه را
چو زنان چند بر این پنبه و پاغنده زنی

چه حریصی که مرا بی‌خور و بی‌خواب کنی (2883)

چه حریصی که مرا بی‌خور و بی‌خواب کنی
درکشی روی و مرا روی به محراب کنی

آب را در دهنم تلخ‌تر از زهر کنی
زهره‌ام را ببری در غم خود آب کنی

سوی حج رانی و در بادیه‌ام قطع کنی
اشتر و رخت مرا قسمت اعراب کنی

گه ببخشی ثمر و زرع مرا خشک کنی
گه به بارانش همی سخره سیلاب کنی

چون ز دام تو گریزم تو به تیرم دوزی
چون سوی دام روم دست به مضراب کنی

باادب باشم گویی که برو مست نه‌ای
بی ادب گردم تو قصهٔ آداب کنی

گر بباری تو چو باران کرم بر بامم
هر دو چشمم ز نم و قطره چو میزاب کنی

گهِ عزلت تو بگویی که چو رهبان گشتی
گهِ صحبت تو مرا دشمن اصحاب کنی

گر قصب‌وار نپیچم دل خود در غم تو
چون قصب‌پیچ مرا هالک مهتاب کنی

در توکل تو بگویی که سبب سنت ماست
در تسبب تو نکوهیدن اسباب کنی

باز جان صید کنی چنگل او درشکنی
تن شود کلب معلم تش بی‌ناب کنی

زرگر رنگ رخ ما چو دکانی گیرد
لقب زرگر ما را همه قَلّاب کنی

من که باشم که به درگاه تو صبح صادق
هست لرزان که مباداش که کذاب کنی

همه را نفی کنی بازدهی صد چندان
دی دهی و به بهارش همه ایجاب کنی

بزنی گردن انجم تو به تیغ خورشید
بازشان هم تو فروز رخ عناب کنی

چو خمش کرد بگویی که بگو و چو بگفت
گویی‌اش پس تو چرا فتح چنین باب کنی

به شکرخنده بتا نرخ شکر می‌شکنی (2884)

به شکرخنده بتا نرخ شکر می‌شکنی
چه زند پیش عقیق تو عقیق یمنی

گلرخا سوی گلستان دو سه هفته بمرو
تا ز شرم تو نریزد گل سرخ چمنی

گل چه باشد که اگر جانب گردون نگری
سرنگون زهره و مه را ز فلک درفکنی

حق تو را از جهت فتنه و شور آورده‌ست
فتنه و شور و قیامت نکنی پس چه کنی

روی چون آتش از آن داد که دل‌ها سوزی
شکن زلف بدان داد که دل‌ها شکنی

دل ما بتکده‌ها نقش تو در وی شمنی
هر بتی رو به شمن کرده که تو آن منی

برمکن تو دل خود از من ازیرا به جفا
گر که قاف شود دل تو ز بیخش بکنی

در تک چاه زنخدان تو نادر آبی است
که به هر چه که درافتم بنماید رسنی

در غمت بوالحسنان مذهب و دین گم کردند
زان سبب که حسن اندر حسن اندر حسنی

زیرکان را رخ تو مست از آن می‌دارد
تا در این بزم ندانند که تو در چه فنی

کافری ای دل اگر در جز او دل بندی
کافری ای تن اگر بر جز این عشق تنی

بی وی ار بر فلکی تو به خدا در گوری
هر چه پوشی به جز از خلعت او در کفنی

شمس تبریز که در روح وطن ساخته‌ای
جان جان‌هاست وطن چونک تو جان را وطنی

هله آن به که خوری این می و از دست روی (2885)

هله آن به که خوری این می و از دست روی
تا به هر جا که روی خوشدل و سرمست روی

چرخ گردان به تو گردد که تو آب اویی
ماه چرخی چه زیان دارد اگر پست روی

ماهیی لیک چنان مست توست آن دریا
همه دریا ز پی آید چو تو در شست روی

صدقات همه شاهان که سوی نیست رود
رو سوی هست نهد چون تو سوی هست روی

سابق تیزروانی تو در این راه دراز
وز ره رفق تو با این دو سه پابست روی

کسب عیش ابد آموز ز شمس تبریز
تا در آن مجلس عیشی که جنان است روی