مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

در این سرما سر ما داری امروز (1187)

در این سرما سر ما داری امروز
دل عیش و تماشا داری امروز

میفکن نوبت عشرت به فردا
چو آسایش مهیا داری امروز

بگستر بر سر ما سایه خود
که خورشیدانه سیما داری امروز

در این خمخانه ما را میهمان کن
بدان همسایه کان جا داری امروز

نقاب از روی سرخ او فروکش
که در پرده حمیرا داری امروز

دراشکن کشتی اندیشه‌ها را
که کفی همچو دریا داری امروز

سری از عین و شین و قاف برزن
که صد اسم و مسما داری امروز

خمش باش و مدم در نای منطق
که مصر و نیشکرها داری امروز

الا ای شمع گریان گرم می‌سوز (1188)

الا ای شمع گریان گرم می‌سوز
خلاص شمع نزدیکست شد روز

خلاص شمع‌ها شمعی برآمد
که بر زنگی ظلمت‌هاست پیروز

نهان شد ظلم و ظلمت‌ها ز خورشید
نهان گردد الف چون گشت مهموز

شنو از شمس تأویلات و تعبیر
چو اندر خواب بشنیدی تو مرموز

چنین باشد بیان نور ناطق
نه لب باشد نه آواز و نه پدفوز

چو مه از ابر تن بیرون رو ای دوست
هزار اکسیر از خورشید آموز

پی خورشید بهر این دوانست
هلال و بدر صبح و شام چون یوز

چو دیدی پرده سوزی‌های خورشید
دهان از پرده دریدن فرودوز

خمش آن شیر شیران نور معنیست
پنیری شد به حرف از حاجت یوز

در این سرما سر ما داری امروز (1189)

در این سرما سر ما داری امروز
سر عیش و تماشا داری امروز

توی خورشید و ما پیشت چو ذره
که ما را بی‌سر و پا داری امروز

به چارم آسمان پهلوی خورشید
تو ما را چون مسیحا داری امروز

دلا از سنگ صد چشمه روان کن
که احسان موفا داری امروز

تراشیدی ز رحمت نردبانی
که عزم کوچ بالا داری امروز

زهی دعوت زهی مهمانی زفت
که بر چرخ معلا داری امروز

به پیش هر کسی ماهی بریان
در آن ماهی تو دریا داری امروز

درون ماهی دریا کی دیدست
عجایب‌های زیبا داری امروز

درون ظلمتی می‌جو صفاتش (1233)

درون ظلمتی می‌جو صفاتش
که باشد نور و ظلمت محو ذاتش

در آن ظلمت رسی در آب حیوان
نه در هر ظلمتست آب حیاتش

بسی دل‌ها رسد آن جا چو برقی
ولی مشکل بود آن جا ثباتش

خنک آن بیدق فرخ رخی را
که هر دم می‌رساند شه به ماتش

بسی دل‌ها چو شکر شد شکسته
نگشته صاف و نابسته نباتش

بپوشیده ز خود تشریف فقرش
هم از یاقوت خود داده زکاتش

اگر رویش به قبله می‌نبینی
درون کعبه شد جای صلاتش

شب قدرست او دریاب او را
امان یابی چو برخوانی براتش

ز هجران خداوند شمس تبریز
شده نالان حیاتش از مماتش

قضا آمد شنو طبل نفیرش (1234)

قضا آمد شنو طبل نفیرش
نفیرش تلختر یا زخم تیرش

چو دایه این جهان پستان سیه کرد
گلوگیر آمدت چون شهد شیرش

خنک طفلی که دندان خرد یافت
رهد زین دایه و شیر و زحیرش

بشارت‌های غیبی شد غذااش
ز شیرش وارهانید از بشیرش

چو هر دم می‌رسد تلقین عشقش
چه غم دارد ز منکر یا نکیرش

چو آن خورشید بر وی سایه انداخت
ز دوزخ ایمنست و زمهریرش

به اقبال جوان واگشت جانی
که راه دین نزد این چرخ پیرش

بدان دارالامان و اصل خود رفت
رهید از دامگاه و دار و گیرش

رهید از بند شحنه حرص و آزی
که کرده بود بیچاره و حقیرش

رو ای جان کز رباط کهنه جستی
ز غصه آجر و حجره و حصیرش

نثارش آید از رضوان جنت
کنارش گیرد آن بدر منیرش

تماشا یافت آن چشم عفیفش
سعادت یافت آن نفس فقیرش

خجسته باد باغستان خلدش
مبارک باد آن نعم المصیرش

نگاری را که می‌جویم به جانش (1235)

نگاری را که می‌جویم به جانش
نمی‌بینم میان حاضرانش

کجا رفت او میان حاضران نیست
در این مجلس نمی‌بینم نشانش

نظر می‌افکنم هر سو و هر جا
نمی‌بینم اثر از گلستانش

مسلمانان کجا شد نامداری
که می‌دیدم چو شمع اندر میانش

بگو نامش که هر کی نام او گفت
به گور اندر نپوسد استخوانش

خنک آن را که دست او ببوسید
به وقت مرگ شیرین شد دهانش

ز رویش شکر گویم یا ز خویش
که کفو او نمی‌بیند جهانش

زمینی گر نیابد شکل او چیست
که می‌گردد در این عشق آسمانش

بگو القاب شمس الدین تبریز
مدار از گوش مشتاقان نهانش

برفتم دی به پیشش سخت پرجوش (1236)

برفتم دی به پیشش سخت پرجوش
نپرسید او مرا بنشست خاموش

نظر کردم بر او یعنی که واپرس
که بی‌روی چو ماهم چون بدی دوش

نظر اندر زمین می‌کرد یارم
که یعنی چون زمین شو پست و بی‌هوش

ببوسیدم زمین را سجده کردم
که یعنی چون زمینم مست و مدهوش

شنو پندی ز من ای یار خوش کیش (1237)

شنو پندی ز من ای یار خوش کیش
به خون دل برآید کار درویش

یقین می‌دان مجیب و مستجابست
دعای سوخته درویش دل ریش

چو آن سلطان بی‌چون را بدیدی
غنی گشتی رهیدی از کم و بیش

چو اسماعیل قربان شو در این عشق
ولی را بنده شو گر نیستی میش

چو پختی در هوای شمس تبریز
از این خامان بیهوده میندیش

مدارم یک زمان از کار فارغ (1297)

مدارم یک زمان از کار فارغ
که گردد آدمی غمخوار فارغ

چو فارغ شد غم او را سخره گیرد
مبادا هیچ کس ای یار فارغ

قلندر گرچه فارغ می‌نماید
ولیکن نیست در اسرار فارغ

ز اول می‌کشد او خار بسیار
همه گل گشت و گشت از خار فارغ

چو موری دانه‌ها انبار می‌کرد
سلیمان شد شد از انبار فارغ

چو دریاییست او پرکار و بی‌کار
از او گیرند و او ز ایثار فارغ

قلندر هست در کشتی نشسته
روان در را و از رفتار فارغ

در این حیرت بسی بینی در این راه
ز کشتی و ز دریابار فارغ

به یاد بحر مست از وهم کشتی
نشسته احمقی بسیار فارغ

بباید عشق را ای دوست دردک (1319)

بباید عشق را ای دوست دردک
دل پردرد و رخساران زردک

ای بی‌درد دل و بی‌سوز سینه
بود دعوی مشتاقیت سردک

جهان عشق بس بی‌حد جهانست
تو داری دیدگان نیک خردک

چه داند روستایی مخزن شاه
کماج و دوغ داند جان کردک

بجز بانگ دفت نبود نصیبی
چو هستی چون خصی در روز گردک

اگر خواهی که مرد کار گردی
ز کار و بار خود شو زود فردک

چو چیزی یافتی خود را تو مفروش
به پیش هر دکان مانند قردک

که دعوی مردیت بی‌جان مردان
بدان آرد که گویندت که مردک

اگر ناگاه مردی پیش افتد
به خون خود دری کاری نبردک

تو دیده بسته‌ای در زهد می‌باش
به تسبیح و به ذکر چند وردک

مکن شیخی دروغی بر مریدان
ار آن ناز و کرشمه ای فسردک

شه شطرنجی ار تو کژ ببازی
به شمس الدین تبریزی تو نردک