مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

حسودان را ز غم آزاد کردم (1504)

حسودان را ز غم آزاد کردم
دل گله خران را شاد کردم

به بیدادان بدادم داد پنهان
ولی در حق خود بیداد کردم

چو از صبرم همه فریاد کردند
چنان باشد که من فریاد کردم

مرا استاد صبر است و از این رو
خلاف مذهب استاد کردم

جهانی که نشد آباد هرگز
به ویران کردنش آباد کردم

در این تیزاب که چون برگ کاه است
به مشتی گل در او بنیاد کردم

فراموشم مکن یا رب ز رحمت
اگر غیر تو را من یاد کردم

یکی مطرب همی‌خواهم در این دم (1505)

یکی مطرب همی‌خواهم در این دم
که نشناسد ز مستی زیر از بم

حریفی نیز خواهم غمگسار‌ی
ز بی‌خویشی نداند شادی از غم

همه اجزای او مستی گرفته
مبدل گشته از اولاد آدم

مسلمانی منور گشته از وی
مسلم گشته از هستی مسلم

چو با نه کس بیاید بشمری ده
ده تو نه بود از ده یکی کم

خدایا نوبتی مست بفرست
که ما از می دهل کردیم اشکم

دهل کوبان برون آییم از خویش
که ما را عزم ساقی شد مصمم

دهل‌زن گر نباشد عید عید است
جهان پُر عید شد والله اعلم

پراکنده بخواهم گفت امروز
چه گوید مرد درهم جز که درهم

مگر ساقی بینداید دهانم
از آن جام و از آن رطل دمادم

مرادم کیست زین‌ها شمس تبریز
ازیرا شمس آمد جان عالم

همیشه من چنین مجنون نبودم (1506)

همیشه من چنین مجنون نبودم
ز عقل و عافیت بیرون نبودم

چو تو عاقل بدم من نیز روزی
چنین دیوانه و مفتون نبودم

مثال دلبران صیاد بودم
مثال دل میان خون نبودم

در این بودم که این چون است و آن چون
چنین حیران آن بی‌چون نبودم

تو باری عاقلی بنشین بیندیش
کز اول بوده‌ام اکنون نبودم

همی‌جستم فزونی بر همه کس
چو صید عشق روزافزون نبودم

چو دود از حرص بالا می دویدم
به معنی جز سوی هامون نبودم

چو گنج از خاک بیرون اوفتادم
که گنجی بودم و قارون نبودم

ایا یاری که در تو ناپدیدم (1507)

ایا یاری که در تو ناپدیدم
تو را شکل عجب در خواب دیدم

چو خاتونان مصر از عشق یوسف
ترنج و دست بیخود می بریدم

کجا آن مه کجا آن چشم دوشین
کجا آن گوش کان‌ها می شنیدم

نه تو پیدا نه من پیدا نه آن دم
نه آن دندان که لب را می گزیدم

منم انبار آکنده ز سودا
کز آن خرمن همه سودا کشیدم

تو آرام دل سوداییانی
تو ذاالنون و جنید و بایزیدم

سفر کردم به هر شهری دویدم (1508)

سفر کردم به هر شهری دویدم
به لطف و حسن تو کس را ندیدم

ز هجران و غریبی بازگشتم
دگرباره بدین دولت رسیدم

از باغ روی تو تا دور گشتم
نه گل دیدم نه یک میوه بچیدم

به بدبختی چو دور افتادم از تو
ز هر بدبخت صد زحمت کشیدم

چه گویم مرده بودم بی‌تو مطلق
خدا از نو دگربار آفریدم

عجب گویی منم روی تو دیده
منم گویی که آوازت شنیدم

بهل تا دست و پایت را ببوسم
بده عیدانه کامروز است عیدم

تو را ای یوسف مصر ارمغانی
چنین آیینه روشن خریدم

سفر کردم به هر شهری دویدم (1509)

سفر کردم به هر شهری دویدم
چو شهر عشق من شهری ندیدم

ندانستم ز اول قدر آن شهر
ز نادانی بسی غربت کشیدم

رها کردم چنان شکرستانی
چو حیوان هر گیاهی می چریدم

پیاز و گندنا چون قوم موسی
چرا بر من و سلوی برگزیدم

به غیر عشق آواز دهل بود
هر آوازی که در عالم شنیدم

از آن بانگ دهل از عالم کل
بدین دنیای فانی اوفتیدم

میان جان‌ها جان مجرد
چو دل بی‌پر و بی‌پا می پریدم

از آن باده که لطف و خنده بخشد
چو گل بی‌حلق و بی‌لب می چشیدم

ندا آمد ز عشق ای جان سفر کن
که من محنت سرایی آفریدم

بسی گفتم که من آن جا نخواهم
بسی نالیدم و جامه دریدم

چنانک اکنون ز رفتن می گریزم
از آن جا آمدن هم می رمیدم

بگفت ای جان برو هر جا که باشی
که من نزدیک چون حبل الوریدم

فسون کرد و مرا بس عشوه‌ها داد
فسون و عشوه او را خریدم

فسون او جهان را برجهاند
کی باشم من که من خود ناپدیدم

ز راهم برد وان گاهم به ره کرد
گر از ره می نرفتم می رهیدم

بگویم چون رسی آن جا ولیکن
قلم بشکست چون این جا رسیدم

اگر عشقت به جای جان ندارم (1510)

اگر عشقت به جای جان ندارم
به زلف کافرت ایمان ندارم

چو گفتی ننگ می داری ز عشقم
غم عشق تو را پنهان ندارم

تو می گفتی مکن در من نگاهی
که من خون‌ها کنم تاوان ندارم

من سرگشته چون فرمان نبردم
از آن بر نیک و بد فرمان ندارم

چو هر کس لطف می یابند از تو
من بیچاره آخر جان ندارم

بیا ای آنک بردی تو قرارم (1511)

بیا ای آنک بردی تو قرارم
درآ چون تنگ شکر در کنارم

دل سنگین خود را بر دلم نه
نمی‌بینی که از غم سنگسارم

بیا نزدیک و بر رویم نظر کن
نشانی‌ها نگر کز عشق دارم

بسوزم پرده هفت آسمان را
اگر از سوز دل دودی برآرم

خزان گر باغ و بستان را بسوزد
بخنداند جهان را نوبهارم

جهان گوید که بازآ ای بهاران
که از ظلم خزان صد داغ دارم

بگردان ساقیا جام خزانی
که از عشق بهار اندر خمارم

بده چیزی که پنهان است چون جان
به جان تو مده بیش انتظارم

گهی در گیرم و گه بام گیرم (1512)

گهی در گیرم و گه بام گیرم
چو بینم روی تو آرام گیرم

زبون خاص و عامم در فراقت
بیا تا ترک خاص و عام گیرم

دلم از غم گریبان می دراند
که کی دامان آن خوش نام گیرم

نگیرم عیش و عشرت تا نیاید
وگر گیرم در آن هنگام گیرم

چو زلف انداز من ساقی درآید
به دستی زلف و دستی جام گیرم

اگر در خرقه زاهد درآید
شوم حاجی و راه شام گیرم

وگر خواهد که من دیوانه باشم
شوم خام و حریف خام گیرم

وگر چون مرغ اندر دل بپرد
شوم صیاد مرغان دام گیرم

چو گویم شب نخسپم او بگوید
که من خواب از نماز شام گیرم

وگر گویم عنایت کن بگوید
که نی من جنگیم دشنام گیرم

مراد خویش بگذارم همان دم
مراد دلبر خودکام گیرم

اگر سرمست اگر مخمور باشم (1513)

اگر سرمست اگر مخمور باشم
مهل کز مجلس تو دور باشم

رخم از قبلهٔ جان نور گیرد
چو با یاد تو اندر گور باشم

قرارم کی بود خود در تک گور
چو بر دمگاه نفخ صور باشم

صد افسنتین و دارو‌های نافع
توی جان را چو من رنجور باشم

شوم شیرین ز لطف گوهر تو
اگر چون بحر تلخ و شور باشم

اگر غم همچو شب عالم بگیرد
برآ ای صبح تا منصور باشم

توی روز و منم استارهٔ روز
عجب نبود اگر مشهور باشم

به من شاد‌ند جمله روزجویان
چو پیش آهنگ چون تو نور باشم

مرا مخمور می‌داری نه از بخل
ولی تا ساکن و مستور باشم

بدان مستور می‌داری چو حوتم
که تا از عقربت مهجور باشم

چه غم دارم ز نیش عقرب ای ماه
چو غرق شهد چون زنبور باشم

خمش کردم ولیکن عشق خواهد
که پیش زخمه‌اش تنبور باشم