مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

بیا ما چند کس با هم بسازیم (1534)

بیا ما چند کس با هم بسازیم
چو شادی کم شود با غم بسازیم

بیا تا با خدا خلوت گزینیم
چو عیسی با چنین مریم بسازیم

گر از فرزند آدم کس نماند
چه غم داریم با آدم بسازیم

ور آدم نیز از ما گوشه گیرد
به جان تو که بی‌او هم بسازیم

یکی جانی است ما را شادی انگیز
که گر ویران شود عالم بسازیم

اگر دریا شود آتش بنوشیم
وگر زخمی رسد مرهم بسازیم

به پیش کعبه رویش بمیریم
بدان چاه و بدان زمزم بسازیم

بیا تا قدرِ یکدیگر بدانیم (1535)

بیا تا قدرِ یکدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

چو مؤمن آینه‌یْ مؤمن یقین شد
چرا با آینه ما روگرانیم؟

کریمان جان فدایِ دوست کردند
سگی بگذار، ما هم مردمانیم

فسون قل اعوذ و قل هو الله
چرا در عشق همدیگر نخوانیم؟

غرض‌ها تیره دارد دوستی را
غرض‌ها را چرا از دل نرانیم؟

گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا مرده‌پرست و خصمِ جانیم؟

چو بعدِ مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مُردم، آشتی کن
که در تسلیم، ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رُخم را بوسه ده، کاکنون همانیم

خمش کن مرده‌وار ای دل، ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم

میان ما درآ ما عاشقانیم (1536)

میان ما درآ ما عاشقانیم
که تا در باغ عشقت درکشانیم

مقیم خانه ما شو چو سایه
که ما خورشید را همسایگانیم

چو جان اندر جهان گر ناپدیدیم
چو عشق عاشقان گر بی‌نشانیم

ولیک آثار ما پیوسته توست
که ما چون جان نهانیم و عیانیم

هر آن چیزی که تو گویی که آنید
به بالاتر نگر بالای آنیم

تو آبی لیک گردابی و محبوس
درآ در ما که ما سیل روانیم

چو ما در فقر مطلق پاکبازیم
بجز تصنیف نادانی ندانیم

چرا شاید چو ما شه زادگانیم (1537)

چرا شاید چو ما شه زادگانیم
که جز صورت ز یک دیگر ندانیم

چو مرغ خانه تا کی دانه چینیم
چه شد دریا چو ما مرغابیانیم

برو ای مرغ خانه تو چه دانی
که ما مرغان در آن دریا چه سانیم

مزن بر عاشقان عشق تشنیع
تو را چه کاین چنینیم و چنانیم

چنینیم و چنان و هر چه هستیم
اسیر دام عشق بی‌امانیم

چرا از جهل بر ما می دوانی
نه گردون را چنین ما می دوانیم

عجب نبود اگر ما را بخایند
که آتش دیده و پخته چو نانیم

وگر چون گرگ ما را می درانند
چه چاره چون به حکم آن شبانیم

چو چرخ اندر زبان‌ها اوفتادیم
چو چرخ بی‌گناه و بی‌زبانیم

حریف کهرباییم ار چو کاهیم
نه در زندان چو کاه کاهدانیم

نتاند باد کاه ما ربودن
که ما زان کهربا اندر امانیم

تو را باد و دم شهوت رباید
نه ما که کهربای عقل و جانیم

خمش کن کاه و کوه و کهربا چیست
که آنچ از فهم بیرون است آنیم

مگردان روی خود ای دیده رویم (1538)

مگردان روی خود ای دیده رویم
به من بنگر که تا از تو برویم

سبوی جسمم از چشمه‌ات پرآب است
مکن ای سنگ دل مشکن سبویم

تو جویایی و من جویانتر از تو
که داند تو چه جویی من چه جویم

همین دانم که از بوی گل تو
مثال گل قبا در خون بشویم

منم ضراب و عشقت چون ترازو
از این خاموش گویا چند گویم

زهی مشکل که تو خود سو نداری
و من در جستن تو سو به سویم

تو اندر هیچ کویی درنگنجی
و من اندر پی تو کو به کویم

مگردان روی خود ای دیده رویم (1539)

مگردان روی خود ای دیده رویم
به من بنگر که تا از تو برویم

سبوی جسمم از چشمه‌ات پرآب است
مکن ای سنگ دل مشکن سبویم

تو جویایی و من جویانتر از تو
که داند تو چه جویی من چه جویم

همین دانم که از بوی گل تو
مثال گل قبا در خون بشویم

منم ضراب و عشقت چون ترازو
از این خاموش گویا چند گویم

زهی مشکل که تو خود سو نداری
و من در جستن تو سو به سویم

تو اندر هیچ کویی درنگنجی
و من اندر پی تو کو به کویم

بیا با هم سخن از جان بگوییم (1540)

بیا با هم سخن از جان بگوییم
ز گوش و چشم‌ها پنهان بگوییم

چو گلشن بی‌لب و دندان بخندیم
چو فکرت بی‌لب و دندان بگوییم

به سان عقل اول سر عالم
دهان بربسته تا پایان بگوییم

سخندانان چو مشرف بر دهانند
برون از خرگه ایشان بگوییم

کسی با خود سخن پیدا نگوید
اگر جمله یکیم آن سان بگوییم

تو با دست تو چون گویی که برگیر
چو همدستیم از آن دستان بگوییم

بداند دست و پا از جنبش دل
دهان ساکن دل جنبان بگوییم

بداند ذره ذره امر تقدیر
اگر خواهی مثال آن بگوییم

مرا خواندی ز در تو خستی از بام (1541)

مرا خواندی ز در تو خستی از بام
زهی بازی زهی بازی زهی دام

از آن بازی که من می دانم و تو
چه بازی‌ها تو پختستی و من خام

توی کز مکر و از افسوس و وعده
چو خواهی سنگ و آهن را کنی رام

مها با این همه خوشی تو چونی
ز زحمت‌های ما وز جور ایام

چه می پرسم تو خود چون خوش نباشی
که در مجلس تو داری جام بر جام

مرا در راه دی دشنام دادی
چنین مستم ز شیرینی دشنام

چنان مستم چنان مستم من این دم (1542)

چنان مستم چنان مستم من این دم
که حوا را بنشناسم ز آدم

ز شور من بشوریده‌ست دریا
ز سرمستی من مست است عالم

زهی سر ده که سر ببریده جلاد
که تا دنیا نبیند هیچ ماتم

حلال اندر حلال اندر حلال است
می خنب خدا نبود مُحرّم

از این باده جوان گر خورده بودی
نبودی پشت پیر چرخ را خم

زمین ار خورده بودی فارغستی
از آن که ابر تر بارد بر او نم

دل بی‌عقل شرح این بگفتی
اگر بودی به عالم نیم مَحرَم

ز آب و گل برون بردی شما را
اگر بودی شما را پای محکم

کجایی ساقیا؟ در ده مدامم (1543)

کجایی ساقیا؟ در ده مدامم
که من از جان غلامت را غلامم

می اندر ده، تهی دستم چه داری؟!
که از خون جگر پر گشت جامم

ز ننگ من نگوید نام من کس
چو من مَردی چه جای ننگ و نامم؟!

چو بر جانم زدی شمشیرِ عشقت
تمامم کن که زنده‌یْ ناتمامم

گهم زاهد همی‌خوانند و گه رِند
منِ مسکین ندانم تا کدامم

ز من چون شمع تا یک ذره باقی‌ست
نخواهد بود جز آتش مُقامم

مرا جز سوختن راهِ دگر نیست
بیا تا خوش بسوزم زانک خامم