مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

دل و جان را طربگاه و مقام او (2181)

دل و جان را طربگاه و مقام او
شراب خم بی‌چون را قوام او

همه عالم دهان خشکند و تشنه
غذای جمله را داده تمام او

غذاها هم غذا جویند از وی
که گندم را دهد آب از غمام او

عدم چون اژدهای فتنه جویان
ببسته فتنه را حلق و مسام او

سزای صد عتاب و صد عذابیم
کشیده از سزای ما لگام او

ز حلم او جهان گستاخ گشته
که گویی ما شهانیم و غلام او

برای مغز مخموران عشقش
بجوشیده به دست خود مدام او

کشیده گوش هشیاران به مستی
زهی اقبال و بخت مستدام او

پیمبر را چو پرده کرده در پیش
پس آن پرده می‌گوید پیام او

نکرده بندگان او را سلامی
بر ایشان کرده از اول سلام او

چه باشد گر شبی را زنده داری
به عشق او که آرد صبح و شام او

وگر خامی‌کنی غافل بخسپی
بنگذارد تو را ای دوست خام او

ز خردی تا کنون بس جا بخفتی
کشانیدت ز پستی تا به بام او

ز خاکی تا به چالاکی کشیدت
بدادت دانش و ناموس و نام او

مقامات نوت خواهد نمودن
که تا خاصت کند ز انعام عام او

به خردی هم ز مکتب می‌جهیدی
چه نرمت کرد و پابرجا و رام او

به خاکی و نباتی و به نطفه
ستیزیدی درآوردت به دام او

ز چندین ره به مهمانیت آورد
نیاوردت برای انتقام او

به وقت درد می‌دانی که او او است
به خاکی می‌دهد اویی به وام او

همه اویان چو خاشاکی نمایند
چو بوی خود فرستد در مشام او

سخن‌ها بانگ زنبوران نماید
چو اندر گوش ما گوید کلام او

نماید چرخ بیت العنکبوتی
چو بنماید مقام بی‌مقام او

همه عالم گرفته‌ست آفتابی
زهی کوری که می‌گوید کدام او

چو درماند نگوید او جز او را
چو بجهد هر خسی را کرده نام او

شکنجه بایدش زیرا که دزد است
مقر ناید به نرمی‌و به کام او

تو باری دزد خود را سیخ می‌زن
چو می‌دانی که دزدیده‌ست جام او

به یاری‌های شمس الدین تبریز
شود بس مستخف و مستهام او

خمش از پارسی تازی بگویم
فؤاد ما تسلیه المدام

به پیشت نام جان گویم زهی رو (2182)

به پیشت نام جان گویم زهی رو
حدیث گلستان گویم زهی رو

تو این جا حاضر و شرمم نباشد
که از حسن بتان گویم زهی رو

بهار و صد بهار از تو خجل شد
من افسانه خزان گویم زهی رو

تو شاهنشاه صد جان و جهانی
من از جان و جهان گویم زهی رو

حدیثت در دهان جان نگنجد
حدیثت از زبان گویم زهی رو

جهان گم گشت و ماهت آشکارا
چنین مه را نهان گویم زهی رو

همه عالم ز نورت لعل در لعل
به پیش تو ز کان گویم زهی رو

ز تو دل‌ها پر از نور یقین است
یقین را از گمان گویم زهی رو

چو خورشید جمالت بر زمین تافت
ز ماه و اختران گویم زهی رو

چو لطف شمس تبریزی ز حد رفت
من از وی گر فغان گویم زهی رو

به پیشت نام جان گویم زهی رو (2183)

به پیشت نام جان گویم زهی رو
حدیث گلستان گویم زهی رو

تو این جا حاضر و شرمم نباشد
که از حسن بتان گویم زهی رو

چو شاه بی‌نشان عالم بیاراست
من از شکل و نشان گویم زهی رو

چو نور لامکان آفاق بگرفت
من از جا و مکان گویم زهی رو

به پیش این دکان که کان شادی است
من از سود و زیان گویم زهی رو

به پیش این چنین دانای اسرار
کژی در دل نهان گویم زهی رو

چو استاره و جهان شد محو خورشید
فسانه این جهان گویم زهی رو

اوان قاب قوسین است و ادنی
حدیث خرکمان گویم زهی رو

از آن جان که روان شد سوی جانان
بر هر بی‌روان گویم زهی رو

حدیثی را که جان هم نیست محرم
من از راه دهان گویم زهی رو

چو شاهنشاه صد جان و جهانی
من از جان و جهان گویم زهی رو

بیا ای رونق گلزار از این سو (2184)

بیا ای رونق گلزار از این سو
از آن شکر یکی قنطار از این سو

یکی بوسه قضاگردان جانت
از آن دو لعل شکربار از این سو

از آن روزن فروکن سر چو مهتاب
وزان گلشن یکی گلزار از این سو

کباب و می از این سو دود از آن سو
درخت خار از آن سو یار از این سو

تعب تن راست لایق راح دل را
منه رنج تن سگسار از این سو

سلیمانا سوی بلقیس بگذر
که آمد هدهد طیار از این سو

به منقارش یکی پرنور نامه
نموده صد هزار اسرار از این سو

مخور تنها که تنها خوش نباشد
یکی ساغر از آن خمار از این سو

بدن تنهاخور آمد روح مؤثر
که جان هدیه کند ایثار از این سو

سقاهم می‌دهد ساغر پیاپی
به تو ای ساقی ابرار از این سو

به هر دو دست گیرش تا نریزی
قدح پر است هین هشدار از این سو

بیا که خرقه‌ها جمله گرو شد
ز تو ای شاه خوش دستار از این سو

برهنه شو ز حرف و بحر در رو
چو بانگ بحر دان گفتار از این سو

چو بگشادم نظر از شیوه تو (2185)

چو بگشادم نظر از شیوه تو
بشد کارم چو زر از شیوه تو

توی خورشید و من چون میوه خام
به هر دم پخته‌تر از شیوه تو

چو زهره می‌نوازم چنگ عشرت
شب و روز ای قمر از شیوه تو

به هر دم صد هزار اجزای مرده
شود چون جانور از شیوه تو

چرا ازرق قبای چرخ گردون
چنین بندد کمر از شیوه تو

چرا روی شفق سرخ است هر شام
به خونابه جگر از شیوه تو

ز شیوه ماهت استاره همی‌جست
گرفتم من بصر از شیوه تو

به خوبی همچو تو خود این محال است
چنان خوبی به سر از شیوه تو

ز انبوهی نباشد جان سوزن
ز عاشق وین حشر از شیوه تو

عجب چون آمد اندر عالم عشق
هزاران شور و شر از شیوه تو

اگر نه پرده آویزی به هر دم
بدرد این بشر از شیوه تو

اگر غفلت نباشد جمله عالم
شود زیر و زبر از شیوه تو

چرایم شمس تبریزی چو شیدا
به گرد بام و در از شیوه تو

خداوندا چو تو صاحب قران کو (2186)

خداوندا چو تو صاحب قران کو
برابر با مکان تو مکان کو

زمان محتاج و مسکین تو باشد
تو را حاجت به دوران و زمان کو

کسی کو گفت دیدم شمس دین را
سؤالش کن که راه آسمان کو

در آن دریا مرو بی‌امر دریا
نمی‌ترسی برای تو ضمان کو

مگر بی‌قصد افتی کو کریم است
خطاکن را ز عفو او غمان کو

چو سجده کرد آیینه مر او را
بر آن آیینه زنگار گمان کو

همو تیر است همو اسپر همو قوس
چه گفتم آن طرف تیر و کمان کو

هر آن جسمی که از لطفش نظر یافت
نظیرش در ولایت‌های جان کو

بجز از روی عجز و فقر و تسلیم
ببرده سر از او از انس و جان کو

ز غیرت حق شد حارس و گر نی
مر او را از کی بیم است پاسبان کو

به پیشانیّ ِ جان‌ها داغ مهرش
کسی بی‌داغ مهرش در قران کو

به نوبتگاه او بین صف کشیده
به خدمت گر همی‌جویی مهان کو

نباشد خنده جز از زعفرانش
بجز از عشق رویش شادمان کو

بجز از هجر آن مخدوم جانی
دل و جان را به عالم اندهان کو

خداوند شمس دین از بهر الله
که لایق در ثنای او دهان کو

زبان و جان من با وصل او رفت
به شرح خاک تبریزم زبان کو

همه کان هست محتاج خریدار
بدان حد بی‌نیازی هیچ کان کو

گران جانی مکن ای یار برگو (2187)

گران جانی مکن ای یار برگو
از آن زلف و از آن رخسار برگو

ز باغ جان دو سه گلدسته بربند
حکایت‌های آن گلزار برگو

ز حسنش گفتنی بسیار داری
ملولی گوشه نه بسیار برگو

ز یاد دوست شیرینتر چه کار است
هلا منشین چنین بی‌کار برگو

چه گفتی دی که جوشیده‌ست خونم
بیا امروز دیگربار برگو

ز یاد عالم غدار بگذر
ز لطف عالم الاسرار برگو

ز لاف فتنه تاتار کم کن
ز ناف آهوی تاتار برگو

ز عشق حسن شمس الدین تبریز
میان عاشقان آثار برگو

در این رقص و در این های و در این هو (2188)

در این رقص و در این های و در این هو
میان ماست گردان میر مه رو

اگر چه روی می‌دزدد ز مردم
کجا پنهان شود آن روی نیکو

چو چشمت بست آن جادوی استاد
درآ در آب جو و آب می‌جو

تو گویی کو و کو او نیز سر را
به هر سو می‌کند یعنی که کو کو

ز کوی عشق می‌آید ندایی
رها کن کو و کو دررو در این کو

برو دامان خاقان گیر محکم
چو او باشد چه اندیشی ز باجو

برو پهلوی قصرش خانه‌ای گیر
که تا ایمن شوی از درد پهلو

گریزان درد و دارو در پی تو
زهی لطف و زهی احسان و دارو

سیه کاری و تلخی را رها کن
بر ما زو بیا غلطان چو مازو

از او یابد طرب هم مست و هم می
از او گیرد نمک هم رو و هم خو

از او اندیش و گفتن را رها کن
لطیف اندیش باشد مرد کم گو

بگردان ساقی مه روی جام (2266)

بگردان ساقی مه روی جام
رهایی ده مرا از ننگ و نام

گرفتارم به دامت ساقیا ز آنک
نهادستی به هر گامی تو دام

رها کن کاهلی دریاب ما را
و لا تکسل فان القوم قاموا

الیس الصحو منزل کل هم
الیس العیش فی هم حرام

الا صوموا فان الصوم غنم
شراب الروح یشربه الصیام

هر آن کو روزه دارد در حدیث است
مه حق را ببیند وقت شام

نکو نبود که من از در درآیم
تو بگریزی ز من از راه بام

تو بگریزی و من فریاد در پی
که یک دم صبر کن ای تیزگام

مسلمانان مسلمانان چه چاره‌ست
که من سوزیدم و این کار خام

نباشد چاره جز صافی شرابی
باقداح یقلبها الکرام

حدیث عاشقان پایان ندارد
فنستکفی بهذا و السلام

جواب گفته متنبی است این
فؤاد ما تسلیه المدام

هلا ساقی بیا ساغر مرا ده (2337)

هلا ساقی بیا ساغر مرا ده
زرم بستان می چون زر مرا ده

به حق آن که در سر دارم از تو
چو خم را وا کنی سر سر مرا ده

به دیگر کس مده آنچم نمودی
مرا ده آن و آن دیگر مرا ده

سرش مگشا مگو نامش که آن چیست
اگر زهر است اگر شکر مرا ده

از آن می جعفر طیار خورده‌ست
شدم بی‌دست چون جعفر مرا ده

بپیما آن شرابی را که بویش
به از مشک است و از عنبر مرا ده

سقاهم ربهم رطلی شگرف است
نهان از مؤمن و کافر مرا ده