مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

آن رهزن دل که پای‌کوبانم از او (1529)

آن رهزن دل که پای‌کوبانم از او
چون آینهٔ خیال خوبانم از او

جانی‌ست که چون دست زنان می‌آید
یارب یارب چه می‌شود جانم از او

آن شاه که هست عقل دیوانهٔ او (1530)

آن شاه که هست عقل دیوانهٔ او
وز عشق دلم شده است همخانهٔ او

پروانه فرستاد که من آن توام
صد شمع به نور شد ز پروانهٔ او

آن شخص که رشک برد بر جامهٔ تو (1531)

آن شخص که رشک برد بر جامهٔ تو
تا رشک برد بر لب خودکامهٔ تو

یا رشک برد بر آن رخ فرخ تو
یا بر کر و فر روح علامهٔ تو

آن کس که همیشه دل پر از دردم از او (1532)

آن کس که همیشه دل پر از دردم از او
با سینهٔ ریش و با رخ زردم از او

امروز بناز او بری بر من زد
المنة لله که بری خوردم از اوش

آن لاله رخی که با رخ زردم از او (1533)

آن لاله رخی که با رخ زردم از او
وان داروی دردی که همه دردم از او

یک روز به بازار بری بر من زد
باور نکند کس چه بری خوردم از او

از جان بشنیده‌ام نوای غم تو (1534)

از جان بشنیده‌ام نوای غم تو
نی خود جانهاست ذره‌های غم تو

آن صورتها که در درون می‌آیند
تابند چو ذره در هوای غم تو

از گنج قدم شدیم ویرانهٔ او (1535)

از گنج قدم شدیم ویرانهٔ او
ز افسانهٔ او شدیم افسانهٔ او

آوخ که ز پیمان و ز پیمانهٔ او
کس خانهٔ خود نداند از خانهٔ او

ای آب از این دیدهٔ بیخواب برو (1536)

ای آب از این دیدهٔ بیخواب برو
وی آتش از این سینهٔ پرتاب برو

وی جان چو تنی که مسکنت بود نماند
بی‌آبی خود مجوی و بر آب برو

ای از دل و جان لطیفتر قالب تو (1537)

ای از دل و جان لطیفتر قالب تو
بسیار رهست از شکر تا لب تو

عمریست که آفتاب و مه میگردند
روزان و شبان در آرزوی شب تو

ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ تو (1538)

ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ تو
وی وهم خودی در دل شوریدهٔ تو

هیچی تو و هیچ را چنین گوهر
به زین نتوان نهاد در دیدهٔ تو