مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

هم آینه‌ایم و هم لقائیم همه (1650)

هم آینه‌ایم و هم لقائیم همه
سرمست پیالدهٔ بقائیم همه

هم دافع رنج و هم شفائیم همه
هم آب حیات و هم سقائیم همه

یارب تو مرا به نفس طناز مده (1651)

یارب تو مرا به نفس طناز مده
با هر چه به جز تست مرا ساز مده

من در تو گریزان شدم از فتنهٔ خویش
من آن توام مرا به من باز مده

یارب تو یکی یار جفا کارش ده (1652)

یارب تو یکی یار جفا کارش ده
یک دلبر بدخوی جگر خوارش ده

تا بشناسد که عاشقان درچه غمند
عشقش ده شوقش ده و بسیارش ده

آمد بر من دوش مه یغمائی (1653)

آمد بر من دوش مه یغمائی
گفتم که برو امشب اینجا نائی

می‌رفت و همی گفت زهی سودائی
دولت بدر آمده است و در نگشائی

آن چیز که هست در سبد می‌دانی (1654)

آن چیز که هست در سبد می‌دانی
از سِرّ سبد تا به ابد می‌دانی

هر روز بگویم به شبم یاد آید
شب نیز بگویم که تو خود می‌دانی

آن خوش باشد که صاحب تمییزی (1655)

آن خوش باشد که صاحب تمییزی
بی‌آنکه بگویند و بگوید چیزی

بی‌گفت و تقاضا برسد مهمانرا
تروندهٔ خوش ز صاحب پالیزی

آن دل که به یاد خود صبورش کردی (1656)

آن دل که به یاد خود صبورش کردی
نزدیک‌تر تو شد چو دورش کردی

در ساغر ما زهر تغافل تا چند
تلخیش نماند بس که شورش کردی

آن را که نکرد ز هر سود ای ساقی (1657)

آن را که نکرد ز هر سود ای ساقی
آن زهر نبود می نمود ای ساقی

چون بود رونده شد نبود ای ساقی
می‌ها نوشد ز بحر جود ای ساقی

آن رطل گران را اگر ارزان کنیی (1658)

آن رطل گران را اگر ارزان کنیی
اجزای جهان را همگی جان کنیی

ور زان لب خیره شکرافشان کنیی
که را به مثال ذره رقصان کنیی

آن روز که دیوانه سر و سودائی (1659)

آن روز که دیوانه سر و سودائی
در سلسلهٔ دولتیان می‌آئی

امروز از آن سلسله زان محرومی
کامروز تو عاقلی و کارافزائی