مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

ای سر سبب اندر سبب اندر سببی (1742)

ای سر سبب اندر سبب اندر سببی
وی تن عجب اندر عجب اندر عجبی

ای دل طلب اندر طلب اندر طلبی
وی جان طرب اندر طرب اندر طربی

ای شاخ گلی که از صبا می‌رنجی (1743)

ای شاخ گلی که از صبا می‌رنجی
ور زانکه گلی تو پس چرا می‌رنجی

آخر نه صبا مشاطهٔ گل باشد
این طرفه که از لطف خدا می‌رنجی

ای شادی راز تو هزاران شادی (1744)

ای شادی راز تو هزاران شادی
وز تو به خرابات هزار آبادی

وان سرو چمن را که کمین بندهٔ تست
از خدمتت آزاد و هزار آزادی

ای شمع تو صوفی صفتی پنداری (1745)

ای شمع تو صوفی صفتی پنداری
کاین شش صفت از اهل صفا می‌داری

شبخیزی و نور چهره و زردی روی
سوز دل و اشک دیده و بیداری

ای صاف که می شور و چنین می‌گردی (1746)

ای صاف که می شور و چنین می‌گردی
بنشین و مگرد اگر چنین می‌گردی

جانا ز طلب هر دو قدم ریش شده
تو بر قدم باز پسین می‌گردی

ای طالب دنیا تو یکی مزدوری (1747)

ای طالب دنیا تو یکی مزدوری
وی عاشق خلد ازین حقیقت دوری

ای شاد بهر دو عالم از بی‌خبری
شادی غمش ندیده‌اش معذوری

ای عشق تو عین عالم حیرانی (1748)

ای عشق تو عین عالم حیرانی
سرمایهٔ سودای تو سرگردانی

حال من دلسوخته تا کی پرسی
چون می‌دانم که به ز من میدانی

ای قاصد جان من به جان میارزی (1749)

ای قاصد جان من به جان میارزی
جان خود چه بود هر دو جهان میارزی

این عالم کهنه آن ندارد بی‌تو
آن از تو طلب کنم که آن میارزی

ای کاش که من بدانمی کیستمی (1750)

ای کاش که من بدانمی کیستمی
در دایرهٔ حیات با چیستمی

گر پنبهٔ غفلتم نبودی در گوش
بر خود به هزار دیده بگریستمی

ای گل تو ز لطف گلستان می‌خندی (1751)

ای گل تو ز لطف گلستان می‌خندی
یا از دم عشق بلبلان می‌خندی

یا در رخ معشوق نهان می‌خندی
چیزیت بدو ماند از آن می‌خندی