مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
چون نیشکر است این نیت ای نایی
شیرین نشود خسرو ما گر نایی
هر صبحدم آمدم که هر صبحدمی
از عالم پیر بردمد برنایی
حاشا که به ماه گویمت میمانی
یا چون قد تو سرو بود بستانی
مه را لب لعل شکرافشان ز کجاست
در سرو کجاست جنبش روحانی
حیف است که پیش کر زنی طنبوری
یا یوسف همخانه کنی با کوری
یا قند نهی در دو لب رنجوری
یا جفت شود مخنثی با حوری
خواهی که حیات جاودانه بینی
وز فقر نشانهٔ عیانی بینی
اندر ره فقر بد مرو تا نرود
مردانه درآ که زندگانی بینی
خواهی که در این زمانه فردی گردی
یا در ره دین صاحب دردی گردی
این را به جز از صحبت مردان مطلب
مردی گردی چو گرد مردی گردی
خود را چو دمی به یار محرم یابی
در عمر نصیب خویش آن دم یابی
زنهار که ضایع نکنی آن دم را
زیرا که دگر چنان دمی کمیابی
خود هیچ بسوی ما نگاهی نکنی
گیرم که گناهست گناهی نکنی
دل در گل رخسار تو مینالد زار
بر آینهٔ دلم تو آهی نکنی
خوش باش که خوش نهاد باشد صوفی
از باطن خویش شاد باشد صوفی
صوفی صاف است غم بر او ننشیند
کیخسرو و کیقباد باشد صوفی
خوش میسازی مرا و خوش میسوزی
خوش پرده همی دری و خوش میدوزی
آموختیم جوانی اندر پیری
از بخت جوان صلای پیرآموزی
خیری بنمودی و ولیکن شری
نرمی و خبیث همچو مار نری
صدری و بزرگی و زرت هست ولیک
انصاف بده که سخت مادر غری