مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

این جمله شرابهای بی‌جام کراست (205)

این جمله شرابهای بی‌جام کراست
ما مرغ گرفته‌ایم این دام کراست

از بهر نثار عاشقان هر نفسی
چندین شکر و پسته و بادام کراست

این جو که تراست هر کسی جویان نیست (206)

این جو که تراست هر کسی جویان نیست
هر چرخ ز آب جوی تو گردان نیست

هرکس نکشد کمان کمان ارزان نیست
رستم باید که کار نامردان نیست

این سینهٔ پرمشغله از مکتب اوست (207)

این سینهٔ پرمشغله از مکتب اوست
و امروز که بیمار شدم از تب اوست

پرهیز کنم ز هرچه فرمود طبیب
جز از می و شکری که آن از لب اوست

این شکل سفالین تنم جام دلست (208)

این شکل سفالین تنم جام دلست
و اندیشهٔ پخته‌ام می خام دلست

این دانهٔ دانش همگی دام دلست
این من گفتم ولیک پیغام دلست

این عشق شهست و رایتش پیدا نیست (209)

این عشق شهست و رایتش پیدا نیست
قرآن حقست و آیتش پیدا نیست

هر عاشق از این صیاد تیری خورده است
خون میرود و جراحتش پیدا نیست

این غمزه که می‌زنی ز نوری دگر است (210)

این غمزه که می‌زنی ز نوری دگر است
و اندیشه که می‌کنی عبوری دگر است

هرچند دهن زدن ز شیرینی اوست
این دست که می‌زنی ز شوری دگر است

این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست (211)

این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست
وین عشق که قد از او چو چنگست ز چیست

وین دل که در این قالب من هر شب و روز
با من ز برای او به جنگست ز چیست

این فصل بهار نیست فصلی دگر است (212)

این فصل بهار نیست فصلی دگر است
مخموری هر چشم ز وصلی دگر است

هرچند که جمله شاخ‌ها رقصانند
جنبیدن هر شاخ ز اصلی دگر است

این گرمابه که خانهٔ دیوانست (213)

این گرمابه که خانهٔ دیوانست
خلوتگه و آرامگه شیطانست

دروی پریی، پری رخی پنهانست
پس کفر یقین کمینگه ایمانست

این مستی من ز بادهٔ حمرا نیست (214)

این مستی من ز بادهٔ حمرا نیست
وین باده به جز در قدح سودا نیست

تو آمده‌ای که بادهٔ من ریزی
من آن باشم که باده‌ام پیدا نیست