مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

این من نه منم آنکه منم گوئی کیست (215)

این من نه منم آنکه منم گوئی کیست
گویا نه منم در دهنم گوئی کیست

من پیرهنی بیش نیم سر تا پای
آن کس که منش پیرهنم گوئی کیست

این نعره عاشقان ، ز شمع طرب است (216)

این نعره عاشقان ، ز شمع طرب است
شمع آمد و پروانه خموش ، این عجب است

اینک شمعی که برتر از روز و شب است
بشتاب تو جان ، که شمعِ دل جان طلب است

این همدم اندرون که دم میدهدت (217)

این همدم اندرون که دم میدهدت
امید رسیدن به حرم می‌دهدت

تو تا دم آخرین دم او میخور
کان عشوه نباشد ز کرم میدهدت

ای هر بیدار با خبرهای تو خفت (218)

ای هر بیدار با خبرهای تو خفت
ای هرکه بخفت در بر لطف تو خفت

ای آنکه به جز تو نیست پیدا و نهفت
از بیم تو بیش از این نمیآرم گفت

ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبت (219)

ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبت
وی هرچه گهر فتاده در پای لبت

از راهزنان رسیده جانم تا لب
گر ره ندهی وای من و وای لبت

ای همچو خر و گاو که و جو طلبت (220)

ای همچو خر و گاو که و جو طلبت
تا چند کند سایس گردون ادبت

لب چند دراز می‌کنی سوی لبش
هر گنده دهان چشیده از طعم لبت

با تو سخنان بیزبان خواهم گفت (221)

با تو سخنان بیزبان خواهم گفت
از جملهٔ گوشها نهان خواهم گفت

جز گوش تو نشنود حدیث من کس
هرچند میان مردمان خواهم گفت

با جان دو روزه تو چنان گشتی جفت (222)

با جان دو روزه تو چنان گشتی جفت
با تو سخن مرگ نمی‌شاید گفت

جان طالب منزلست و منزل مرگست
اما خر تو میانهٔ راه بخفت

باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت (223)

باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت
یار آمد و می در قدح یاران ریخت

از سنبل تر رونق عطاران برد
وز نرگس مست خون هشیاران ریخت

با دشمن تو چو یار بسیار نشست (224)

با دشمن تو چو یار بسیار نشست
با یار نشایدت دگربار نشست

پرهیز از آن گلی که با خار نشست
بگریز از آن مگس که بر مار نشست