مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
در نِه قدم ار چه راه بیپایانست
کز دور نظاره، کارِ نامردانست
این راه ز زندگیِّ دل حاصل کن
کاین زندگیِ تن، صفتِ حیوانست
در نِه قدمی که چشمهٔ حیوانست
میگرد چو چرخ تا مهت گردانست
جانیست ترا بگرد حضرت گردان
این جان، گردان ز گردشِ آن جانست
در وصل، جمالش گلِ خندانِ منست
در هجر، خیالش دل و ایمانِ منست
دل با من و من با دل ازو در جنگیم
هریک گوئیم که آن صنم آنِ منست
درویشی و عاشقی به هم سلطانیست
گنجست غمِ عشق ولی پنهانیست
ویران کردم بدست خود خانهٔ دل
چون دانستم که گنج در ویرانیست
دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواست
اما دل و معشوق دو باشند خطاست
معشوق بهانه است و معبود خداست
هرکس که دو پنداشت جهود و ترساست
دلتنگم و دیدار تو درمان منست
بیرنگِ رُخت زمانه زندانِ منست
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غمِ هجران تو بر جان منست
دلدار اگر مرا بِدِراند پوست
افغان نکنم نگویم این درد از اوست
ما را همه دشمنند و تنها او دوست
از دوست به دشمنان بنالم، نه نکوست
دلدار ز پردهای کز آن سوسو نیست
میگفت بد من ارچه آتش خو نیست
چون دید مرا زود سخن گردانید
کو آن منست این سخن با او نیست
دلدار ظریف است و گناهش اینست
زیبا و لطیف است و گناهش اینست
آخر به چه عیب میگریزند از او
از عیب عفیف است و گناهش اینست
دلدارم گفت کان فلان زنده ز چیست؟
جانش چو منم عجب که بیجان چون زیست؟
گریان گشتم گفت که اینطرفهتر است
بیمن که دو دیدهٔ ویَم چون بگریست؟