مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

کوچک بودن بزرگ را کوچک نیست (396)

کوچک بودن بزرگ را کوچک نیست
هم کودکی از کمال خیزد شک نیست

گر زانکه پدر حدیث کودک گوید
عاقل داند که آن پدر کودک نیست

گویند بیا به باغ کانجا لاغ است (397)

گویند بیا به باغ کانجا لاغ است
نی زحمت نزهت و نه بانگ زاغ است

اندر دل من رنگرز صباغست
کاندر پر هر زاغ از او صد باغ است

گویند که صاحب فنون عقل کل است (398)

گویند که صاحب فنون عقل کل است
مایه ده این چرخ نگون عقل کل است

آن عقل که عقل داشت آن جزوی بود
ور عقل ز عقل شد کنون عقل کل است

گویند که عشق عاقبت تسکین است (399)

گویند که عشق عاقبت تسکین است
اول شور است و عاقبت تمکین است

هر چند ز آسیا است سنگ زیرین
این صورت بی‌قرار بالا بین است

گویند مرا که این همه درد چراست (400)

گویند مرا که این همه درد چراست
وین نعره و آواز و رخ زرد چراست

گویم که چنین مگو که اینکار خطاست
رو روی مهش ببین و مشکل برخاست

لطف تو جهانی و قرانی افراشت (401)

لطف تو جهانی و قرانی افراشت
وین تعبیه‌های خود به چیزی ننگاشت

یک قطره از آن آب در این بحر چکید
یگدانه ز انبار در این صحرا کاشت

ما را به جز این زبان ، زبانی دگر است (402)

ما را به جز این زبان ، زبانی دگر است
جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است

آزاده‌ دلان زنده به جان دگرند
آن گوهر پاکشان ز کانی دگر است

ما را بدم پیر نگه نتوان داشت (403)

ما را بدم پیر نگه نتوان داشت
در خانهٔ دلگیر نگه نتوان داشت

آنرا که سر زلف چو زنجیر بود
در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت

ما عاشق عشقیم که عشق است نجات (404)

ما عاشق عشقیم که عشق است نجات
جان چون خضر است و عشق چون آبحیات

وای آنکه ندارد از شه عشق برات
حیوان چه خبر دارد از کان نبات

ما عاشق عشقیم و مسلمان دگر است (405)

ما عاشق عشقیم و مسلمان دگر است
ما مور ضعیفیم و سلیمان دگر است

از ما رخ زرد و جگر پاره طلب
بازارچهٔ قصب فروشان دگر است