مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

من آن توام کام منت باید جست (416)

من آن توام کام منت باید جست
زیرا که در این شهر حدیث من و تست

گر سخت کنی دل خود ار نرم کنی
من از دل سخت تو نمیگردم سست

من بندهٔ آن کسم که بیماش خوش است (417)

من بندهٔ آن کسم که بیماش خوش است
جفت غم آن کسم که تنهاش خوش است

گویند وفای او چه لذت دارد
ز آنم خبری نیست جفاهاش خوش است

من زان جانم که جانها را جانست (418)

من زان جانم که جانها را جانست
من زان شهرم که شهر بی‌شهرانست

راه آن شهر راه بی‌پایانست
رو بی‌سر و پا شو که سر و پا آنست

منصور حلاجی که اناالحق میگفت (419)

منصور حلاجی که اناالحق میگفت
خاک همه ره به نوک مژگان می‌رفت

درقلزم نیستی خود غوطه بخورد
آنکه پس از آن در اناالحق می‌سفت

من کوهم و قال من صدای یار است (420)

من کوهم و قال من صدای یار است
من نقشم و نقشبندم آن دلدار است

چون قفل که در بانگ درآمد ز کلید
می‌پنداری که گفت من گفتار است

من محو خدایم و خدا آن منست (421)

من محو خدایم و خدا آن منست
هر سوش مجوئید که در جان منست

سلطان منم و غلط نمایم بشما
گویم که کسی هست که سلطان منست

میدان که درون تو مثال غاریست (422)

میدان که درون تو مثال غاریست
واندر پس آنغار عجب بازاریست

هرکس یاری گرفت و کاری بگزید
این یار نهانیست عجایب یاریست

می‌گرییم زار و یار گوید زرقست (423)

می‌گرییم زار و یار گوید زرقست
چون زرق بود که دیده در خون غرقست

تو پنداری که هر دلی چون دل تست
نی نی صنما میان دلها فرقست

می‌گفت یکی پری که او ناپیداست (424)

می‌گفت یکی پری که او ناپیداست
کان جان که مقدست است از جای کجاست

آنکس که از هر دو جهان روزه گشاست
بی‌کام و دهان روزه‌گشائی او راست

مینال که آن ناله شنو همسایه است (425)

مینال که آن ناله شنو همسایه است
مینال که بانک طفل مهر دایه است

هرچند که آن دایهٔ جان خودرایه است
مینال که ناله عشق را سرمایه است