مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

ناگاه بروئید یکی شاخ نبات (426)

ناگاه بروئید یکی شاخ نبات
ناگاه بجوشید چنین آب حیات

ناگاه روان شد ز شهنشه صدقات
شادی روان مصطفی را صلوات

ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست (427)

ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست
جام می لعل نوش کرده بنشست

از دیدن و از گرفتن زلف چو شست
رویم همه چشم گشت و چشمم همه دست

نه چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست (428)

نه چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست
هستی ز برای نیستی مایهٔ ماست

اندر پس پرده‌ها یکی دایهٔ ماست
ما آمده نیستیم این سایهٔ ماست

نی با تو دمی نشستنم سامانست (429)

نی با تو دمی نشستنم سامانست
نی بی تو دمی زیستنم امکانست

اندیشه در این واقعه سرگردانست
این واقعه نیست درد بی درمانست

نی بی‌زر و زور شه سپه بتوان داشت (430)

نی بی‌زر و زور شه سپه بتوان داشت
نی بی‌دل و زهره ره نگه بتوان داشت

در سنگستان قرابه آنکس ببرد
کز سنگ قرابه را نگه بتوان داشت

هان ای دل خسته روز مردانگیست (431)

هان ای دل خسته روز مردانگیست
در عشق توم چه جای بیگانگیست

هر چیز که در تصرف عقل آید
بگذار کنون که وقت دیوانگیست

هجران خواهی طریق عشاقانست (432)

هجران خواهی طریق عشاقانست
وانکو ماهیست جای او عمانست

گه سایه طلب کنند و گاهی خورشید
آن ذره که او سایه نخواهد جانست

هر جان عزیز کو شناسای رهست (433)

هر جان عزیز کو شناسای رهست
داند که هر آنچه آید از کارگه است

بر زادهٔ چرخ و چرخ چون جرم نهی
کاین چرخ ز گردیدن خود بی‌گنه است

هر جان که از او دلبر ما شادانست (434)

هر جان که از او دلبر ما شادانست
پیوسته سرش سبز و دلش خندانست

اندازهٔ جان نیست چنان لطف و جمال
آهسته بگوئیم مگر جانانست

هر چند به حلم یار ما جورکش است (435)

هر چند به حلم یار ما جورکش است
لیکن زاری عاشقان نیز خوش است

جان عاشق چون گلستان می‌خندد
تن می‌لرزد چو برگ گوئی تبش است